در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

گوشه ها

داشتیم که می رفتیم آی سی یو، مرد آمد و پرسید که بخش آی سی یو نوزادان بعد از عمل قلب باز اینجاست؟ گفتیم بله و زنگ را زدیم و خودمان را معرفی کردیم و در باز شد. مرد پشت در ایستاد و جلوتر نیامد. لباس عوض کردیم و رفتیم تو. بخش شلوغ بود و نوزادکی بود بیست روزه که تازه از اتاق عمل آمده بود و سعی می کردند موقعیتش را تثبیت کنند. دمای بدنش وقتی که رسیدیم سی درجه نشان داده می شد. آنقدر نحیف بود که می شد ندیدتش. 

پرستار، مشغول نوزاد تخت بغل شد. لوله را از دماغش هل داد پایین که برود توی ریه. بچه خنج کشید. لوله را کشید بالا. بچه جیغ زد. لوله را زد توی دهان که برود پایین. بچه گریه کرد. از همان گریه های نوزادها که وقتی چیزی می خواهند و با چشم های بسته گریه می کنند و شبیه یک بچه گربه ی خواستی می شوند، نه. یک گریه ی خیلی آرام. خیلی بی نوا طور. بعد توضیح داد که والدین روزی پنج دقیقه نوزادشان را می بینند. که قرار است دوربین ها فعال شود و یک ساعتی هم تصویر داشته باشند. همین.

من نفسم رفت. از تصور کودکی که برای دردش گریه می کند و هیچ دستی نیست که بغلش کند و اصلا شدنی نیست اینکه با آن همه دستگاه نوزاد را حرکت داد. از تصور زخمی که می خورد و آخ چقدر عمیق است، وقتی یاد می گیرد این دنیا بر پایه درد است و هیچ بغل مهربانی هم حضور ندارد. از تصویری که در دنیای عمیق ناخودآگاهش حک می شود از بی پناهی خودش. نوزاد گریه می کرد و من سعی می کردم یواش روی بازوش دست بکشم و کلمه ی نوازشگر بگویم و چشمم به کبودی های سوزن بود روی دست هاش و همه جای تنش.

مرد پشت در ایستاده بود هنوز. یک پرستار دیگر رفت و برای خودش و زن همراهش گفت که فردا با خودشان شیر بیاورند و پوشک. با دقت و استیصال گوش می کردند. حالا از عصر دارم فکر می کنم شاید بهتر بود می رفتم و زن را بغل می کردم و دوتایی گریه می کردیم.

فکر کنم تلافی اذیتی که همکار جان را سر این مستند کردم، جبران شد. زندگی درد دارد چقدر گاهی.

...



به شکرانه ی استانبول

هر شب، هر هفته، هر ماه، شگفت زده می شوم که از این پیش تر هم جایی هست برای رفتن؟ حدی هست برای عاشق تر شدن؟

جواب، مثبت است. در کلام است. در فرداست.

...



در ستایش یک شروع

خاطرش خیلی عزیز است. خیلی عزیزتر از آنچه بشود نوشت. خودش هم می داند.

تقریبا دو سال و هفت ماه است که از خانه ی پدری آمده ام بیرون. یک سال و چهار ماهش با زندگی با هم خانه گذشت و بقیه اش، یک زیست تنها داشت. از آنها که هر چقدر از خانه بیرون بزنی، یک در غار بودگی غریب بهت سنجاق می شود. آدم بیرون زدن هم نبودم و نیستم. مقدار زیادیش در یکی بودگی ام سپری شده. با گذاشتن قوانین سخت شخصی. با ایستادگی سر مرزهای خودم. با گفتن اینکه خب این جهان من است و نه دیگری. با همخانه جان هم که بودیم، علی رغم تمام شادی ها و خوشی ها و البته که تلخی هاش، هر کدام جزیره ی سوایی بودیم. اصراری بر دیدن یکدیگر نداشتیم. اصراری بر دوتایی زندگی کردن. می شد یکدیگر را نبینیم و یک هفته و دو هفته بگذرد.

حالا آمده و خاطرش خیلی عزیز است. آمده و اینبار، هم خانه بودگی نیست. چیزی بیشتر است. یک رفاقت عجیب بینمان است که قطعا روی کیفیت زندگی با هم تاثیر خواهد گذاشت. آدمش مهم است. خیلی مهم. از آنها که نمی شود وقتی از کاریش خوشت نمی آید زیر میز بزنی. بحث نتوانستن نیست. چیزی بیشتر است.

قرار است زندگی را دوتایی کنیم. مثلا من غذا درست کنم و او آشپزخانه را مرتب کند. مثلا او آشپزی کند و نوبت من باشد که ظرف ها را بشورم. مثلا من با شگفتی نگاهش کنم که چه سرخوش است و چطور می چرخد در یوتیوب و به فیلم های به گمان من معمولی می خندد. مثلا شکلک در بیاورد برای همه چهارچوب های زندگی ام و تازه هنوز اکثرش را نمی داند.

توی تمام این سال های اخیر، هیچ وقت نشده با کسی زندگی کنم که خانواده نباشد و خاطرش انقدر عزیز باشد که به خاطرش از چیزی بگذرم. به گمانم تمام کلید داستانمان هم همین است. مگر نه اینکه واقعا یکی از اعضای خانواده است؟

فرقش هم با هم خانه همین است. هم خانه جان که بود، هر کس مرز خودش را داشت. به قول بابا می گفت شما مثل دوتا همسایه زندگی می کنید و همینطور زندگی می کردیم. اینبار اما، بودنش در همه جای خانه تنیده شده. من فقط شگفت زده ام. از اینکه می تواند کسی بیاید و اینطور باشد و احساس نکنی به مرزهات تعدی شده. فکر نکنی که هی، لطفا یک قدم گم شو عقب تر. دقیقا همین که زندگی ات را با کسی تقسیم کنی و واقعا زندگی تقسیم بر دو شود.

هیچ تصوری از زندگی دو نفره نداشتم. حالا دارم زندگی اش می کنم. از این به بعد زندگی اش می کنم.

...



گزارش 7

دو ساعت تمام سر هم داد زدیم. من براش می گفتم طرح داستان نداری و برام می گفت چرا. طرح داستان این است. قرار است این احساس منتقل شود و در این فضا. من می گفتم این طرح نیست. طرح یعنی با جزئیات توضیح دهی. می گفت همین است. ببین. این جزئیات است دیگر، حس خوب و بیان محبت و اینها. نبود. داشت یک حس می داد و به جای طرح به من غالب می کرد.

آخر گفتم نیستم. آقا جان نیستم. تا وقتی طرحت را روی کاغذ با کلمه ننوشتی سراغم نیا. خیر پیش. تا به آن وقت به نظرم ایده ات واقعا مضحک است.

آخر ساعت کاری، خیلی سر به زیر و آقا منش، آمد و یک دفتر گذاشت کنار دستم که ببین، من نوشتمش هم حتی. قبول کن لطفا که آنقدر که تو می گویی چرند نیست. ببین، من برای گرفتن سفارش چنین فیلم پنج دقیقه ای، شش هفت سال صبر کرده ام و قدم به قدم پیش رفته ام. اجازه بده طرح خودم را پیاده کنم. چرند نبود واقعا هم. وقتی که نوشته بود، می فهمیدم حرفش را. 

بدجنسم که می فهمم کجا دست بالا را دارم و می بینم چطور آدم ها را با انواع مختلف توانایی و خواص اذیت می شود کرد و این کار را می کنم. بدجنسم؟ بله! هستم.

...



نهایت

توانا، از قول نخستین زن رئیس جمهور در آفریقا و جایزه ی صلح نوبل 2011، نوشته که: اگر رویاهایتان شما را نمی ترسانند، به اندازه ی کافی بزرگ نیستند.

ترس؟ چیزی بزرگتر از از ترس این وسط هست. سین می خندد که تو حد وسط نداری هانی و زندگی این روزها، نماد کاملی است از اینکه چقدر تا به حال حد وسط داشتم. یک جور که انگار تا به حال همیشه روی خط تعادل بوده ام و حالا ازش فاصله گرفته ام. همیشه پاهام کامل روی زمین بود و تازه الان است که از زمین بلند شده ام.

تا به حال، همیشه وقت بالا و پایین شدن هام یک زمین آشنایی بود که بهش بر می گشتم. اینبار همین زمین آشنا حضور ندارد. 

رویای بزرگی دارم. یک رویای خیلی بزرگ. براش حرکت کرده ام و حالا، برای توقف خیلی دیر است. خیلی دیر. خیلی خیلی دیر. بعد از چشیدنش آنطور غریب در آن روز عچیب پاییزی، تنها کاری که می شود کرد پیش رفتن است.

مثلا دسته بندی کنم این متن را از واگویه های بلند مغزی.

...



گزارش 6

با یکی از همکارها دعوام شد. امروز. قطعا تعریف کردنش از موضع بی طرفی برام ممکن نیست و هر چقدر بخوام بگم برام اهمیتی نداشت و مهم نبود، چرند محض گفتم. این پیش زمینه برای خوندن ادامه ی متن از نون شب واجب تر بود به گمونم!

عادت ایراد گیری و تصحیح دیگران یک جور غریبی توی وجودم رفته. منظورم خیلی وقت ها این نیست که من یک همه چیز دانم و تو یک خنگ کامل. فقط قضیه اینه که به نظرم وقتی طرف مقابلم در همه چیز خوبه و یک مشکل کوچولو، شبیه یک لک روی پوست بی نقص یه سیب می تونه کل زیبایی اش رو نابود کنه. ایراد گرفتن، از کسی که هزار ایراد داره صورت نمی گیره. همینطور از کسی که برات مهم نیست. اینها به کنار، این همکار فوق الذکر هیچ اهمیتی که در ساختار دنیای من نداره هیچ، به نظرم واقعا موجود خنگولیه. یک عالمه خصلت هم داره که دوست ندارمشون اما فکر کنم حفظ موضع بی طرفانه ام در برابرش، انقدر سخته که چه کاریه نوشتنش آخه؟

دخترک امروز یه چیزی گفت و من حواسم به کارم بود. از روزهایی که دو برابر ساعت کاری مجبور شدم سر کار بمونم و چراغ تحریریه رو خاموش کنم و با سر گیج بزنم بیرون. با این حال، وسط کار کردن مغزم یک چیز رو گیر می انداخت و روش کلیک می کرد و به شدت متمرکز درکش می کرد. وسط حرف زدنش حواسم معطوفش شد و داشت یک جمله ی احمقانه می گفت. اتوماتیک وار - و بله این کار، اصلا کار درستی نیست! - تصحیح اش کردم و جواب تندی بهم داد. ازش خواستم مودب باشه و جوابش تند تر شد. بعد سکوت کردم.

عجیبی جریان همین بود. اینکه وقتی کسی بهت چیزی می گه، در برابرش سکوت کنی و دلیلش، این نباشه که نمی تونی جوابش رو بدی. فقط به سادگی همین باشه که به نظرت ارزش نداره جواب دادن. حتی اینکه اون شخص ارزشش رو نداره هم نباشه. فقط همین باشه که همیشه لازم نیست جواب بدی. گاهی می تونی سکوت کنی. گاهی می تونی بیخیال بشی. و بعد تا مدت ها خودت رو نخوری. 

از عصر که دخترک، با بدن مرتعش و عصبانی دفتر رو ترک کرد و بعد از اون یکی دو ساعتی که خودم طول کشید آروم شم، دارم به همین فکر می کنم. به همین فعل جواب ندادن. به همین که می شه خشمگین بود اما کنترل داشت روی خشم. گاهی گرز کنی و طرف مقابل رو با خاک یکسان کنی و گاهی، با اینکه واقعا خشمگینی - بی اغراق دو ساعت بعدی هنوز از عصبانیت داشتم می لرزیدم - اما چیزی نگی. و این نگفتن از نتوانستن نباشه. از چیز دیگه ای باشه.

به خیال خودم و تقویم بزرگ شدم. باز هنوز به هر چیز و هر نکته ی کوچکی از زندگی که می رسم، اینطور به تعجب وا می داردم. 

...



طراحی

هفت دقیقه ی پیش اس ام اس آمد که شما دو تماس بی پاسخ از فلان شماره دارید. بهش گفته بودم بهم زنگ بزند. زنگ زده بود و تماس ها بی پاسخ مانده بود انقدر گاهی سیستم مخابراتی برای خودش بازی در می آورد. حرف زده بودیم اما  هنوز حرفی نگفته مانده بود. قرار شده بود دوباره زنگ بزند.

حرف که زده بودیم، غرغر کرده بودم (شاید خیلی ملایم غر زده بودم اما خب به چشم خودم خیلی آمده بود) که خشک شده ام. خشک شده ام هم واقعا. پوست دستم و پوست لبم و پوست صورتم خشک شده. یک جور خشکی کش دار. خشکی به موهام هم سرایت کرده. تا همین چند وقت پیش هر بار اینقدر خشکی می گرفت من را، یک بسته رنگ قرمز باز می کردم و مخلوط می کردم و در چند دقیقه، طراوت رنگ جدید صورتم را روشن می کرد. اینبار قرار شده صبر کنم تا رنگ موهام به اصلشان برگردد. خشک شده ام و کاری نمی شود کرد جز اینکه با این خشکی صبوری کنم تا بگذرد.

گفته بودم خشک شده ام و قطع کرده بودیم. بعد دیده بودم هر بار تا پیش از این خشک ام می شد، یک چیزی جایی پیدا می کردم که حواسم بهش پرت شود. که دستم را رها می کردم و ویژ! از بالای کوه می رفتم ته دره. از کنار رودخانه سر می خوردم و از درخت بالا می رفتم و هزار ژانگولر در می آوردم که گم شوم و همین می شد که خشکی فراموشم می شد. اینبار خشکی سراغم آمده و این بندی که وصلمان کرده، نگذاشته آنقدر دور شوم از خودم. حالا می دانم که خشک شده ام و خشکی می گذرد و دست می کشم روی پوستم و خوشم نیست، اما خب همین است و زمانش می گذرد. بعد دلم خواست دوباره زنگ بزند و بگویم که چه خوشم که خشک شده ام اما بندی دارم که به زندگی وصلم کند. بهش گفتم و نتیجه اش شد دو تماس بی پاسخ.

روبروم نشسته بود روی صندلی. روی همان صندلی های گونی پیچ شده ی لمیز. زل زده بود به من که براش بگویم این روزها چطور است و داشتم براش می بافتم از این اتفاقات. داشت می گفت که چه هیچ وقت دستش را ول نکرده که دست کسی را بگیرد و بحث چرخید و رسید به اینکه از نظرش چه روابط به سبک او، برای هر دو طرف کم هزینه است. داشت حرف می زد و من داشتم محاسبه می کردم که از روز خداحافظی مان یک سال و دو ماه و بیست روز گذشته. که دختری که عصر آن روز آخر باهاش خداحافظی کرد، دو ماه تمام طول کشید تا بتواند یکبار دیگر روی پاهاش بایستد. گفتن براش داشت؟ نه.

حرف زدیم آخر. صدای ملایم و قشنگش را شنیدم و بغض کردم. از لذت اینکه کسی هست که آنقدر امن است جهان همراهش، که جرئت می کنی خودت را رهاتر کنی وقت حرف زدن هایتان. که زنجیر نیست روی پاهات اما یک بند ابریشمی دارد و می شود بگیریش و نگذاری تعادل زندگی ات از بین برود. که وقتی حتی درون غار می روی، یک مداد همراه خودت بر می داری و روی دیواره ها برای خودت طرح بودنش را می زنی. حس خوبی است. عجیب حس خوبی است.

ماه عسل رابطه تمام شده. این را تقویم درونم نشانم می دهد و برخلاف تصورم این اتفاق اصلا ترسناک نیست. حتی امن تر شده ام هم. خواسته بودم تا زنگ بزند و همین را بگویم.

...



شب لعنتی هزار و یکم

اول صبح زنگ زده. این یعنی تمام دیشبش حواسش پیش من بوده. نرم حرف می زنیم چند لحظه ای. وقت خداحافظی می گوید عصر وقت دکتر دارم و بعدش می رویم سفر. می پرسم راستی چطوری؟ جوابش می شود بهترم. جوابش باید باشد خوبم. یا همان عالی ام که من دوست دارم بگویم در جواب. می گوید خوب نیستم اصلا. و توضیح می دهد برام با جزئیات. در صداش هیچ حسی نیست. هیچ چیزی به جز حقیقت محض. من له می شوم.

دکتر گفته بود دو سه سال پیش. که اوضاع اگر همینطور پیش برود شنوایی اش را از دست خواهد داد سه سال دیگر. ترسش همیشه گوشه ی دلم بود. آمیخته ی به امید که اشتباه کرده باشند. حالا وضعیت به همان بغرنجی شده که تخمین زده بودند. من به جسوری که هست فکر می کنم و آخ که کاش راهی برای گریز از این سرنوشت پیدا شود. 

قبل از خداحافظی می گوید بیا مشورت کنیم در راه الانت. شاید بشود و کمکت کنم. شاید بگذاری و کاری کردم. مکث می کند و می گوید حالا عصبانی نشوی ها. پیشنهاد بود فقط. 

هزار بار گفته بودم. در من هنوز دخترک چهار پنج ساله ای هست که هر روز اشتباهی سر عروسک کوچکش در حین بازی کنده می شود و صبر می کند تا شب شود و پدرش از در بیاید و قبل از در آوردن کفش هاش، با یک حرکت همه چیز را درست کند. هزار بار گفته بودم. نگفته بودم؟

...



بعد از شبیخون حجم تو

خب، حقیقت این است که آدم ها از موفقیت می ترسند. شاید چون وقت موفقیت ما تنهاییم. شاید چون وقت موفقیت از جمع فاصله داریم و پس نمی شود روی حضورشان حساب کرد. این یعنی موفقیت، نیازمند این است که از همسانی جمع فاصله بگیریم و روی پای خودمان بایستیم. ترسناک است، نه؟ هر چقدر فکر کنیم که ترسناک نیست، بودن در جمعی که ما برتر یا برترینش هستیم، آسان نیست. اولین اتفاقی که می افتد همیشه، محکومیت به تنهایی است که کم دردی هم نبوده و نیست. به گمانم وقت موفقیت است که به کمال می فهمیم چه هیچ کس را نداریم. 

می ترسم. هر چقدر هم تکذیب کنم، این موفقیت لعنتی، الان و هزار وقت دیگر من را ترسانده. اینبار بهای عدم موفقیت، می شود از دست دادن / دیرتر بدست آوردن عزیزترین انسان زندگی ام و این، باعث می شود بخواهم با تمام نیرو بجنگم. به گمانم بجنگم هم. بار اول است که قیمت موفقیت می ارزد برام به خروج از موقعیت امنی که عادتم بود. هنوز می ترسم و شبیه جنگجوی ترسیده ای شده ام که در شب تاریک قدم می گذارد. با اقتدار کاش.

تمام راه آمدن های همیشگی با دلم، همه ی نرم گرفتن هام به خودم و تمام حالا وقتی دیگر ها، به جایی رسیده اند که باید کنار بروند. وقتش نیست. وقتشان نیست.

در دل اسطوره ها، آمازون ها زنان جنگجوی باستانی هستند. گیسوان بلند - و بولوند - داشته اند و می بافتندشان. کمان کشان لعنتی. دوندگان خوب. زنانی که حتی یک پستانشان را می بریدند تا بهتر تیر بیندازند. انگار تن ملغمه ای از مرد / زن می شد. من سال هاست اینطور نجنگیده ام. زنانگی ام را دستم گرفته ام و نرم پیش رفته ام و صبر کرده ام و با زمان پیش رفته ام. با تیر انداختن نه. با یواش یواش ساییدن و راه باز کردن. شبیه آب و نه به سان سلاح.  

فکر می کنم که یعنی نمی ترسیدند؟ 

این نوشته که به پایان برسد، از خانه بیرون می زنم. کاری هست که سال هاست به تعویقش انداخته ام و حالا وقتش است انجام شود. به درستی انجام شود. استاد جان می گفت کارهایی هست که برای شماست. برای شناختنشان قلبتان و مغزتان گواهی خواهند داد. حالا دلم، قلبم، منطقم و دانشم هر چهارتا یک سو شده اند. حالا بباف این چهارتایی را با کورسوی امیدی که همیشه توی دلم بوده. با مهم ترین رویای زندگی ام. به گمانم چهار سال عقب انداخته امش و حالا که اینجام، از این زمانی که سپری شده خوشحالم. زمان باید می گذشت تا چیزی که باید جا بیفتند. تا شهامتم برسد به انجام کار. می توانم؟ حداقل بهترین سعی ام را خواهم کرد. 

سین می گفت تو همه چیز را گره می زنی به عاشقی کردنت. کار کردنت را هم حتی. وقت گذراندنت را هم. کل زندگی ات را انگار. یک بخش بزرگ فکرت را گرفته و انگار هیچ چیز دیگری بدون این فیلتر در جهانت نیست. خندیدم که بله. ستون زندگی من همیشه از مهر گذشته. تکیه ام را زده ام به این ستون. خرسند. حالا آماده ام که بروم به جهان و می دانم بهای سنگینی دارد. 

امید دارم که موفق شوم. گاهی به جز موفق شدن و پرداختن تمام بهایش راه دیگری نیست. و این مسیر از همین راه هاست. بهای سنگینی دارد اما مگر زندگی کردن چیزی به جز پرداخت های سنگین است؟ نه، نیست.

هاه. نوشتن همیشه آرام تر می کند من را.

...



خوشایند

یک جای پنجشنبه عصرهای زمستانی هست که خوابیده. خسته. آرام. آب که جوش آمد، ماگ ماهی ات را پر می کنیش و تنبلی ات می آید از دم کردن چای، تی بگ برمی داری و می نشینی روی صندلی. نگاهش می کنی که روی تخت خوابیده. خسته. آرام. توی تاریک و روشن هوا می نشینی و نگاهش می کنی. شب یواش جوانه می زند.

روزهایی هست که چهان به همین سادگی است.

...



من قتل های اخیر زنجیره ای توام

یک جای کتاب بریدا هست، که لباس هاش را روی تخت ریخته. استادش - ویکا - بهش گفته که هر لباسی که نمی پوشی را بریز دور. نگه ندار. و بریدا عصبانی است. مرتعش است. فکر می کند مگر ربطی دارد به ویکا؟ فکر می کند ویکا دارد از حدودش فراتر می رود. که جایگاهش را فراموش کرده. و آنجاست که صدا را می شنود. به عنوان تعبیری از جهان. انگار که از جهان درون.

"دگرگون کردن آنچه در بیرون است، دشوار تر از دگرگون کردن چیزی است که در درون است."

جان من است. می داند و باور دارم. می فهمد هم که چه سختم است عوض کردن پوسته ای که دورم کشیده ام. با این حال ازم خواسته. جهان درونم عوض شده بود. کم به کم. حالا با خواستنش اما، نشانم داده چقدر عوض کردن جهان بیرون فرق دارد با آنچه فکر می کردم.

آدمی ام که در زندگی درونیش، یک نفر آمده و مانده. زندگی بیرونی اش اما دست نخورده مانده بوده. تغییر دادن جهان بیرون با حضور دیگری چطور خواهد بود؟ این یکی را واقعا نمی دانم. حتی مطمئن نیستم بشود درست اجراش کنم و از پسش بر بیایم.

نامجو یک جا هست که می خواند: اصلا تو خورشیدی، از این شعر تکراری تر ممکن است؟ و  خورشیدم است. همینقدر تکراری. همینقدر روزانه. همینقدر کلیشه. 

من قرار است یک سپر دیگر زمین بگذارم و از یک غار تنهایی دیگر بیرون بیایم و اعتماد کنم. می ترسم و اعتماد می کنم.بلد نیستم و اعتماد می کنم.

اعتماد می کنم.

...



تراز

لای خرت و پرت هایی که اول سال خانه خریده بودم، دو تا زنگ هندی (تایلندی؟!) فلزی پیدا کردم. می شود بگذاریش روی میز، کنار شمع ها و بودای کوچک صبور، با گوشه ی چنگال فلزی به دیواره اش می زنی. خانه معبد می شود و صدای زنگ شادش بلند می شود.

وقت بیرون رفتن هایمان، کفش هایش را که می پوشد، دو تایشان را می نوازم. صدای شکرگزاری می پیچد در جهان.

...



هار هار

دیدن معشوق در آینه ی چشم دیگران جدا لذت بخش است. 

...



در ستایش جانور درون

دو طرف لب هام، بالاتر از چانه، جوش زده. به گمانم دارم تبدیل به یک گراز نیمه بالغ می شوم و این اثر رشد عاج هام است.

...



توی چشم هات زل بزنم که شهرم است و اختصاصی

نوشته می گفت که حاضر است قلبش را پاره کند و دوباره بدوزد تا یارش/معشوقش/همراهش گرم بماند. گرم به معنای امنیت. گرم به معنای سلامت. گرم به معنای در خانه. شدنی است؟ فکر کرده بودم که امان از این حرف های عاشقانه و کتاب را ورق زده بودم.

تلخم. از روزهای زهر چکانم. از دور حواسش هست و یک جور غریبی با کلمه هاش و صداش برام تن پوش دوخته. ماوا گزیده ام در امن ترین پناهگاه جهان. هنوز یخ زده. هنوز بدخلق.  اما دل آرام. با شگفتی که چطور این لحظه هام را بو می کشد. روی شانه هام رد دست هاش هست. گرمی بخش بخش قلبش.

پیش خودمان بماند. دلم برای پرسه های بی پروای در استانبول تنگ شده.

...



پرواز 8501

نشسته ام پشت میزم. دلم اندونزی داره برای خودش ول می چرخه. این جسدها رو که از آب می گیرن، این خبرهایی که ریز و درشت اعلام می کنن. که "در" هواپیما پیدا شده. که مسافرها احتمالا می خواستن سوار قایق نجات شن که موج زده و همه رو غرق کرده. که تا به حال فقط سی نفر پیدا شدن. سرچ می کنم و عکس ها شامل جسد ها نیست. شامل آدم های زنده است. احساسات واقعی. بودن های واقعی. پر از نقش بازی نکردنه.

نشسته ام پشت میزم. طوفان دورم رو گرفته. نفس بکش. نفس بکش. نفس بکش لعنتی.

...



دلبخواه

نصفه شبه تقریبا. آخرین دقایق این سال میلادی هنوز مانده و بعد از سه هفته کار مداوم، ذهنم هنوز به سرعت کار می کند. موتور واره. پناه آوردم به نوشتن. متن بی ویرایش. مگر اینکه ساکت شود.

توی مترو داشتم کتاب می خواندم. جمله های کتاب آشنا بود. جمله های خیلی از کتابها آشنا شده. نه به خاطر اینکه کتاب زیادی خواندم. چون یک حرف یکسان هست که در حال تکرار شدن در آینه ی هزارن زبان مختلف نوشته شده. همتان اصل کتاب های کیمیاگری: تمام معرفت لازم، روی یک زمرد تراشیده شده. صحیفه ی زمرد. بقیه ی نوشتارها فقط در اصل تفسیر همان بیانند. حالا شده حال این روزهای من و کتاب ها. همه چیز در حال صحبت کردن از یک اصل ثابت است و فقط لحن و جمله هاست که فرق دارد.

از بین جمله ها اما اینبار چیزی کوبیده شد تو صورتم. یک تعبیری که شبیه یک اسلیمی کوچک در زمینه ی روشن فرش بود. بعد گیج زدم تا شب. در فرق بین زن بودن و دختر بودن. در تفاوت بین اعتماد و درک و هیچ وقت اینقدر نفهمیده بودم این دو کلمه با هم متفاوتند.

یک دنیا فاصله باید باشد بین هم گامی با کسی از سر اعتماد و هم گامی با کسی از در درک. در حال اول، تو می دانی که مسیر را بلد است. دلت گرم بودنش است و دستت را می دهی بهش و راه می روی. چشم هات را گاهی می بندی و می گذاری راهت ببرد. دلت می لرزد وقت نبودنش و می دانی، عجیب می دانی مسیری بلد است که تو نابلد راهی در آن. حال دوم اما، باید این باشد که می دانی راه را شاید نداند. دستش را گرفته ای و چشم هات باز باز است و قدم بر می داری و قدم بر می دارد و سعی می کنید همراه شوید و بمانید. اولی می داند هستی. می داند ثابتی. دومی می داند هیچ اصلی وجود ندارد که همیشگی باشد. تنها اصل همیشگی تغییر پذیر بودن و ساختی بودن است.

کلمه ها توی سرم ریسه شده اند. راه می روند. جلا می خورند. دلم سکوت می خواهد و خواب آرام. از همان ها که می دانی هست و می سپاری خودت را به گرماش و یله می دهی و می خوابی. نصیبم اما یک جور خواب دیگر شده. یک هوشیاری ممتد که گاهی تکیه به کوه می کنم و می خوابم و همان خواب هم، کیفیتی عجیب از بیداری بهش سنجاق شده.

تمام نشده هنوز کتاب. سال پانزده دقیقه ی دیگر به پایان می رسد. دو هزار و پانزده و من چه همیشه خوشبینم به زمان در پیش.

...



برای نوازش

یاد گرفته ام یک دست بیشتر موهایم را بشورم. خیش تر بپیچمش لای حوله. بیشتر باهاش غلت بزنم توی تخت. مجعد تر و بافته تر در هم در آینه نگاهش کنم. 

مو شبیه یک داستان بلند است برای تعریف کردن. پیچ که می خورد. بلند باشد یا کوتاه.

...



پراکنده گویی یک ذهن شاد

صبح مرخصی گرفتم. مرخصی یعنی ایمیل زدم که امروز یک ساعت و نیم دیر می رسم. هنوز خانه ام و لحظه های آخر است و کم کم باید حرکت کنم و دلم خواست از خانه چیزکی بنویسم و بعد بروم.

شلوارکش مانده کنار تخت. صبح دیدمش و خنده ام گرفت. آن شب که ازش خواستم  / بهش پیشنهاد دادم چطور است یک دست لباس اینجا داشته باشد هم همین طور در دلم خندیده بودم. لباس ها در خانه برای نپوشیدن اند. هر دویمان می دانستیم این از دلخوشی های کوچکی است که حالت نمادین دارد بیشتر تا جنبه ی کاربردی. صبح که از خانه بیرون زد، شلوارکش را دیدم که کنار تخت جا مانده. از یک شب نپوشیده شدن. قشنگ حالم را عوض کرد.

از دلخوشی های کوچک و لطیف دیگر این روزها؟ دلیل خانه ماندنم. ماندم که کمی صبح خانه را ببینم و کمی حال خانه را حس کنم و البته ظرف ها را بشورم و مرتبش کنم. دلم برای این وقت های سر صبحی خانه تنگ شده. سه هفته ی بی استراحتم تقریبا رو به پایان است و شاگردجان دیروز زنگ زد می شود این هفته هم کلاس داشته باشیم و تقریبا منفجرم کرد که اینطوری، یک آخر هفته ی دیگر هم از بین می رود. صبح بیدار شدم و دیدم چه دلم برای دقایق قشنگی که رفته سر کار و من خانه ام و در حال رسیدگی و چرخیدن در چهارچوب امنش، تنگ شده. نشستم به ظرف شستن. به قهوه درست کردن. از کلوچه های خوشمزه هم هنوز مانده بود. صبح نرمی شد.

دیگر چه؟ امروز هشتم است و دیروز هفتم بود و دائم یادم بود که شد سه ماه. هی دیروز یادم بود که بنویسم این لذت رسیدن هفتم را و آخر نشد. هفتم سه ماه پیش، در شب نشینی تولدم، آخرین پک سیگار را زدم و تمام. اینبار چند باری هم دانسته با خودم مبارزه کردم. مثلا آن روز که باران نم نمک می زد و واو رانندگی کرد و بابا را اکباتان پیاده کردیم و افتادیم توی حکیم و ترافیک بود و حال خوشی داشت جهان و واو برای خودش پرحرفی می کرد و از اکباتان تا من پیاده شوم، سه تا سیگار کشید و من بوی اسه و طعم اسه و همه چیز اسه را دوست دارم و داشتم و برای خودم تکرار کردم که نه. حالش، به چشم های خوشگلش بود که هر بار می شنید کمتر کشیده ام و یا نرفته ام سراغش، لبخند می شد. 

این استراحت های کوچک، این لحظه های خوشی کم کمک، این بهانه های لبخند زدن، مناسبت های ریز لذت بخش و هزار چیز ریز دیگر حال این روزهام را پر کرده. هر چند وقت هم جمع می شوند کنار هم و جهان آتشفشان لذت می شود. چند وقت یعنی گاهی چند بار در هفته. دلم برای این وقت زندگی ام، یک آیین سپاسگزاری می خواهد. یک آیین سپاسگزاری برای حضورش. برای همراه بودنش. برای این بودنش که جعبه ی مداد رنگی روزهام شده. مثلا شاید یک زنگ که هر وقت از امنیت و مهر لبریزم، به صدا در بیاورمش و صدای شادش برام معنی این باشد که می دانم چه ارزشمند است.

هوم. همین. یک زنگ. شنبه از پیاده روی برگشتیم. از محل کار من تا خانه. یک ساعت و چهل دقیقه راه رفتن. آخرش باید یک زنگ می نواختم. این روزهام، صدای یک زنگ شاد کم دارد فقط.

...



گزارش 3

مطلب را نوشتم و ارسال کردم. چهارشنبه. از جمعه گیر داده بود که دوباره بنویسش. که منتشرش کرده ام اما خوب نیست. چیزی کم دارد. جمعه نشد. شنبه نشد. صبح هدفن هام را گذاشتم توی گوش هام و نوشتم. بعد همان حس لعنتی آمد. وسطش برای خودم تکرار کردم که نفس بکش. نفس بکش. نفس بکش. نفس بکش. من گریه می کنم وسط بعضی نوشته ها. براش همان گزارش اولم نوشتم که چه درد است این ها. گفت طاقت بیار.

آماده شد. ارسال کردم.

رفتم بالای سرش که گزارشی که گفتی را نوشتم. یک تیتر مخاطب پسند هم زده بودم که به مذاقش همان اول خوش آمد. گفتم بخوانش. خواند. وسط خواندن، ووی کشید و دستش پرید و بازوی آن یکی دستش را گرفت. همان خط را خوانده بود که منقلب شده بودم ازش. زل زدم توی چشم هاش. گفتم این هم متنی که می خواستی.

برگشتم پشت میزم. یک متن دیگر نوشتم که حال ملایمی داشت و می گفت عسل، زخم ها را شفا می دهد.

...



گزارش 2

همکار جان دیگر فکر می کند چیزهایی می گوید که نمی فهمم. از برگزاری کارگاه که می گوید. از کار تسهیل گری که حرف می زند. به گروه های توانمند سازی زنان که اشاره می کند. به تفاوت دیدگاه همکارانمان که به هر شوخی جنسیتی ایی می خندند که با تاسف اشاره می کند. 

در حال پیدا کردن آدم مشترکیم. صبح گفت که می رود. کاش بیشتر بماند. 

...



روایت

غر زدم از فشار کار این روزها. از به هم ریختگی خونه. از سرماش وقتی شب میرسم. آرومم کرده و من رفتم سراغ روز جدید. نبودم و‌ اومده اوضاع رو سامون داده. پنجشنبه عصرش رو اینطوری گذرونده. گرماش رو جا گذاشته. من رسیدم و رفته بوده و حضورش رو یادش رفته با خودش ببره.

پخش شدم وسط خونه. میون حس لذت و شوق. میون این همه نشونه خوشبختی. اشک ریختم بی‌محابا. مرتعش و راضی.

حقیقتش دیگه بلد نیستم کلمه ببافم. حرف ریسه کنم. حتی بلد نیستم با ادبیات خوب بیانش کنم. کم آوردم جلوش. از اینجا به بعد داستان رو بلد نیستم روایت کنم. نقش بزنم. حالا دیگه سپر زمین‌. تن به زمان سپرده. دستم رو گرفته. دستش روگرفتم و یک جور عجیبی مطمئن داریم جلو میریم. اوج میگیریم و همزمان به درون نقب میزنیم. هر چه پیش آید، درسته.

...



تلخ مثل زمان

دوست بابا مرد. از همان دوست هاش که با یکی دوستی و با برادرش هم دوستی و با خواهر و شوهر خواهرش هم دوستی و مادر خیلی پیری دارد و با مادر خیلی پیرش هم دوستی و این مادر خیلی پیر، پرستار دارد و تو حتی با این پرستار هم دوستی. از همان ها. دوستش مرد و تمام سال های بچگی، من کل کل داشتم با زنش که فکر می کرد پسرهاش بهترینان عالمند و یکی شان، دو سال از من بزرگتر بود و یکی چهار سال به گمانم.

بابا می گوید فلانی خیلی پیر بود. خیلی هم مریض بود. بعد برای اثبات حرفش، مثال می زند از همین پنج سال اخیر که سرطان داشت و یک سال آخر که از تخت حتی نمی توانست خارج شود. می گوید تمام شد. راحت شد. من به مرد آرامی فکر می کنم که عادت داشت یک گوشه در سکوت بنشیند و همسرش، همه چیز را مدیریت کند و شیطانی کند و خودش آرام لبخند بزند.

یازده سال پیش شوهر عمه جان فوت کرد. بابا صبح زود آمده بود خانه عمه و من شب مانده بودم. حوالی شش بود. از خواب بیدار شده بودم با آمدنش و از اتاق زده بودم بیرون و از هال رد شده بودم و هنوز وقت نکرده بود کفش هاش را در بیاورد که بغلش بودم. رمانتیک تر بود اگر می نوشتم آن روز نقطه ی عطفی در روابط ما بود. نبود اما. قبلش نازدانه اش بودم و بعدش نازدانه اش ماندم. 

دوست بابا مرد. اولینشان نبود. هر چه بنویسم روده درازی است. دوست بابا مرد و من به موهای بابا نگاه می کنم که چطور رو به سفیدی یک دست می رود.

...