در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

هفت

نامه را دادم دستش. گفتم می شود برسانید بهش؟ کادوی تولدش توی پاکت کنار نامه بود. خجالتی بودم. م.ن، با چتری های کوتاهش پاکت را گرفت. نوشته ی رویش را خواند و گفت چقدر هم دست خطش شبیه است. من ذوق کردم که بله! دست خطش را جلوی رویم گذاشته بودم و از روش آنقدر نوشته بودم تا شکل گرفته بود. چه سالی؟ هشتاد و دو.

خندیده بودم و گفته بود که خنده ات چقدر شبیه فلانی است. من منگ شده بودم که فلانی آدم عزیزم بود و کسی نمی دانست. از تمام وجودش، تمام دست هاش و تمام مهربانیش، همین یک جمله همراهم ماند. خنده هایی که آنقدر بهش فکر کرده بودم تا رنگ آمیزی اش تبدیل شده بود بهش. 

چشم هاش را گرد کرد که تو مگر ادا در نمی آوری؟ الان که این را گفتی، مگر تلاش نکردی که شبیه او بگویی؟ گفتم که نه. حرف زدنم جنسش عوض شده بود و تکانم داد حرفش. نفهمید اما آن روز سکوت شدم.

گذشت تا خط خرچنگ قورباغه خودم را پس بگیرم. خنده های دندانی ام را. کلمه های خودم را.

شبیه من است. از جنس آینه. و این قشنگ است، لطیف است و می ترساند مرا. صدای خودم را شنیدم که این را خطاب به هر دو نفرمان می گفت. صدایش را شنیدم که تایید می کرد. 

...



بافت خستگی

کمی خم شده. دختر شادابی که بیست سال پیش عروسی کرد و حالا عکسش را گذاشته جلوی آینه ی اتاق خوابش، نیست. بدن، از باسن کمی زاویه می گیرد. ابروهای نازک با خرده موهای زیرش، با صورت پهن و بی آرایش و خنده ای که می چسباند روی صورتش که بگوید همه چیز خوب است. دخترهاش، و حسرت پسر داشتن که در سن چهل سالگی هنوز در حال اذیت کردنش است. همسرش، که او را مادر سه فرزند می داند. بیش از هر چیز. و آخ از این حسرت رابطه ی دو نفره. سنگینی حسرتی که خم کرده تنش را. کمی. رو به جلو. از باسن.

دختر بزرگش را به اسم ِ خالی صدا نمی کرد. یک خانم می گذاشت اول اسمش. دخترک کوچک که بود، پرنسس خانه شان بود. با مادری که هنوز سی ساله نشده بود و عشق این را داشت که برای دخترش جوراب شلواری ها و لباس های رنگارنگ بخرد. دخترک که بزرگتر شد و پیچیده در حجاب، دختر بعدی به دنیا آمد. مادر - از قصد یا ندانسته - دختر بزرگ را زشت پوش کرد. کودک تازه اش را هم. بچه ی چهار ساله ای که با هزار چیز سرکوب می شد و همین، تپلی اش کرد و بعد، دختر بعدی. 

دلش پسر می خواهد و هنوز، رضا نیست. گمان می برد چیزی کم است و آن را در حضور پسرکی در خانه اش جست و جو می کند. این را هزار بار می گوید. جلوی روی دخترهاش. وقتی با دوستاش نشسته. وقتی میزبان است. دور همی های خارج از شهر. همه جای زندگیش، این حسرت به وجود پسر بچه ای از آن خود را فریاد می کند. دائم با حسرت اشاره می کند که من که سه دختر دارم. حالا گیریم من سه دختر دارم. گیریم بچه های من همه شان دخترند. با این که ما پسر نداریم و هر چیز دیگری. 

حسرت دیگرش؟ یک شام دو نفره با همسرش. مرد گفته بدون دخترهام جایی نمی رویم و زن، دلش لمس ذره ای از چیزی را می خواهد که در فیلم ها و اطرافش دیده. رابطه ای دو نفره با مردش. حرفی که از جنس روزانه نباشد. از جنس بچه ها نباشد. از جنس حبس شدگی در این زندگی لعنتی نباشد که صبح هاش، چهار صدای مختلف می خوانندش: مامان، مامان، مامان، مهرناز.

در چهل و دو سه سالگی، پیرتر به نظر می آید. بدون سن اما پیرتر....

...



زهره

نشستیم دور حوض / استخر پارک ایرانشهر. روی نیمکت ها نه، لبه ی باغچه. حرف زدیم و بال بال زد. نشست کنارم. بلند شد. قدم زد. نشست لب استخر. پاهاش را جمع کرد توی شکمش. باز کرد. جست زد روی پاهاش. بپر بپر کرد. نشست سمت چپم. بلند شد. سمت راستم. حرف زد. هیجان داشت. برق چشم هاش بیشتر و بیشتر و بیشتر شد. شبیه یک ستاره.

بلند که شدیم، جیغ زد که وای نگاه کن، شکوفه! بالای سرمان، درخت نازکی بود که پر از شکوفه های خوشگل صورتی بود.

...



در ستایش ستودن

اینجا داره می گه:

"بهشت ته یه جاده ای نیست. بهشت خود جاده است که داری تو طی می کنی. و اتفاقا تو داری از بهشتی جدا می شی که ته یه جاده ای بوده. ولی این جاده رو یکی دیگه طی کرده بوده... همینقدر که تو فرایند رو یاد می گیری داره بهشت شکل می گیره. بهشت یک جایی نیست که بگی نقطه، بهشت. این فرایند بهشت سازیه. پس تو یاد می گیری بهشتت رو بسازی نه بهشتت رو پیدا کنی. وقتی دنبال بهشت پیدا کردنی، تاپ ترین نقطه برای کلاه بردارهایی ... بهشت در یک پایان جاده ای که میریم، و بعد بهش می رسیم، نیست. بهشت فرایند زندگی کردنه. یه روز به این نتیجه می رسی که چه جالب. انواع و اقسام اتفاقا می افته ولی تو توی بهشتی. بهشت جای بی اتفاقی نیست. بهشت جاییه که اتفاقاش دلچسبه. نه اینکه اتفاقاش خوبن. از توان تو در تحلیل اون ها بهشت شدن. ثروتمندای بزرگ، اونهایی اند که از رکود پول در میارن. در رونق که همه الکی پول در میارن. پس بهشت جایی نیست. کسی نیست. هدیه ای نیست که بشه به ما داد یا از ما گرفتش. بهشت ساختنیه. وقتی ساختی، هر کاری بکنن نمی تونن ازت بهشت رو بگیرن."

لای کاغذها، به نوشته ها و یادداشت های روزهای اول رسیدم. با یک لبخند خوبی نوشته بود: " ولی در بهشت آب تنی کردن رو نمی فهمن یعنی چی"

...



شوق پنهانی

از مطهری که رد شدیم، نشانش دادم که اینجا همان آموزشگاهی بود که می آمدم برای آواز. براش داستانش را گفتم که تمرین می کردم برای خواندن و قبلش هیچ چیز از موسیقی نمی دانستم حتی الفباش را. همین ها را گفتم و به گمانم در صدام شوق داشتم. گفتم و ساکت شدم. بقیه اش ماند.

براش از آن لحظه ی بی زمانی نگفتم. که چشم هام را می بستم و به موسیقی می سپردم خودم را و زمین گم می شد. از آن یکی دو باری که بعد از باز کردن چشم ها تنم لرزید که یادم رفته بود کجام. نگفتم که کلید پیدا کردم برای خواندن بهتر. همین که کسی باشد که بهش فکر کنی و کلمات را به او نسبت بدهی. پس نگفتم که وقتی چرخت را می چرخانی و آدمش را عوض می کنی، استادت می فهمد که هاه، نوع خواندنت فرق کرد. جنس بهتر / بدتری شد. چرا نگفتم؟ ترسیدم از حجم شوقی که هنوز در آن تجربه برام مانده. از شدت شکستنی که در پایانش بود که بعدش انگار از مجبوبت رنجیده باشی، ادامه اش ندادم. اشتباه بود؟ نمی دانم اما بهترین راهی بود که برای محافظت از خودم می شناختم.

یک آهنگ تکراری امشب رسید دستم. داشت می خواند و چیزی در حنجره ام شروع کرد قلقلک دادن و جوشیدن. بودنش جهانم را پر کرد و کلمه ها روی هم سر خوردند. بی زحمت. به آسانی. با کیفیتی عجیب. دیدم چه جنس معشوق بودنش برای من، روی همین بافت هم اثرش را گذاشته. لبخند شدم.

بنویسم در لیست انجام دادنی ها. کارهای بایدی این روزهام که تمام شد، بعضی ایستگاه ها هستند که زود ترکشان کردم. باید برگردم و کمی مکث کنم و چیز بیشتری به دست بیاورم. این را هم از این روزها دارم: صبور بودن به وقت عاشقی.

جواب می دهد. بدجور.

...



خنکای جمعه

از روی تقویم حساب می کنی که چند روز گذشته؟ می شماری. زیاد شده. هنوز اما ابتدای راهی و جاده طولانی است و تازه یکی دو پیچ گذرانیده اید. روزها را جمع می کنی و به عدد، خیره می شوی و تمنا، زمینت می زند که بطلبی اش و با آن چشم های بدجور عمیق نگاهت کند و تو شعله بگیری.

فاصله تان زیاد است. صداش می زنی. می خندد که نزدیک تر می آیم. چشم. حالا یک جای شهر استارت زده که کیلومتر لعنتی این شهر بزرگ را کم کند. برساند به خیابان. به کوچه. به متر. به پله. به فاصله ی دو دست. به لرزش انگشت ها و گره خوردنشان سوزش تن ها و فاصله؛ تمام.

خانه سرد است. پنجره را باز می کنم که سردتر شود. چند دقیقه به آتش مانده.

...



لی لی

وقت هایی بوده که سید بودن نکته ی خاصی محسوب می شده برای آدم ها. فرق هم داشته که کسی اسمش با سیده بیاید یا با سادات. همین می شود که "احترام" با سادات می آید و به سیده که می رسد، اسمش می شود لام.

در طبقه بندی ها و تقسیم القاب، لام ملکه ی شجره ی خانواده محسوب می شود. لقبی که مدعی بعدیش، برادرزاده ی بزرگش است که یک جور بسیار غریبی، تکرار تصویر لام در آینه است. لام تنها زن خانواده است که همیشه خوش پوش است. شیک است. به نهایت تجملاتی است بدون اینکه ذره ای توی ذوق بزند. هر بار چیزی از خانه را نو می کند که قلمرویش را به رخ بقیه بکشد و البته سلیقه ی به شدت قشنگی دارد. در کنار همه ی اینها، لام حواسش هست دائما دیگران را با کلمه هاش اذیت کند که نکند روزی برسد کسی هوس رقابت به سرش بزند. او همه ی این خصوصیات را سال ها به کمال حفظ کرده. هنوز هم. در سن شصت و چهار پنج سالگی.

از بین خواهرهاش، لام تنها کسی است که وقت ازدواج به نوع و اسم مدرک تحصیلی شوهرش دقت کرده. به نحوه ی آرایش موهاش و کلاس خانوادگی اش هم. همسری که انتخاب کرد، بعد از چهل و چهار سال هنوز زیباترین (و البته خوش پوش ترین) داماد خانواده است. در کنار اینها حواسش بوده که تا حد ممکن با خانواده ی شوهرش عناد داشته باشد و حتی همسر دو اسمی اش را، به بخشی از نامش صدا کند که در خانواده ی خودش مرسوم نیست.

لام در تمام زندگی اش حواسش بوده که طوری بنشیند تا شانه هاش افتاده نشود. رنگی بپوشد تا کشیده تر به نظر بیاید. او اولین کسی بود که اهمیت تناسب اندام برای یک زن را در خانواده کشف کرد. رژیم گرفت و رفتن به سالن بدنسازی را پایه گذاری کرد. او بلند قد ترین زن دوران خودش بوده که هیچ وقت وزنش از شصت کیلو بیشتر نشده. لام سال ها با فاصله ی زیاد از بقیه ی زن های دور و برش، روی تخت پادشاهی اش نشست و توانست هر بار دهن باز می کند، با گنجینه ی بسیار غنی اش از کلمه ها و ضرب المثل ها بقیه را به شگفت زده نماید. او بلد است در درگیری ها، با گفتن تنها چند کلمه روبرویی اش را با فصاحت کلام فلج کند. حافظه ی خوبش، به او این امکان را داده که تمام کلمات و عبارات قصاری که در زندگی اش خوانده و شنیده را حفظ کند و حاضر جوابی اش، به او امکان داده که هر وقت می خواهد از این داشته ها استفاده کند. در کنار همه ی اینها، لام تنها کسی است که می تواند شب های یلدا حافظ به دست بگیرد و زیبا بخواند و البته، به درستی تفسیر کند.

لام می داند کدام ویترین برای ظرف های بلورینش قشنگ تر است. کدام پرده برای کنار ویترین مناسب تر است. کدام فرش جلوه ی پرده را بهتر نشان می دهد. کدام میز برای پذیرایی و قرار گرفتن روی فرش زیباست و روی هر میز را با چه ریزه کاری هایی پر کند و در کنار اینها، می داند چطور هر تغییر خیلی کوچکی را به هر کس مهمانش می شود و شاید دقت نکند، گوشزد کند. برای لام، بخش پذیرایی خانه با بخش هال به شدت متفاوت است و مهمان که دارد، مشخص می کند هر کس روی کدام صندلی بنشیند. طبق یک سنت قدیمی، مد همیشه از خانه ی لام شروع می شود. (وگرنه قطعا مد اشتباهی است و او این را به شما ثابت می کند!)

ملکه ای که لام باشد، شاهدختی تربیت کرد که سال ها زیباترین و برازنده ترین دختر خانواده ماند. ملکه ی مادر و دختر زیبا، ترکیبی خوش ساختند و سال ها با تکیه به هم رشد کردند. مادر، همیشه بهترین ها را برای دخترش خواست. بهترین آموزش و وقار و متانت و برخورد سنجیده و داشتن هنر دستی و علم نواختن موسیقی و آداب معاشرت و هر چیز که می شد. زیبارویی دختر و تراشیدگی عجیب اندامش و برق زیبای چشم هاش و هزار حسن از ازل نوشته، به جایی رسید که هر کس چیزی در مقایسه با او کم داشت. در نهایت، ترکیب دست نخورده باقی ماند تا روی عاج گردن دختر کم کم چروک افتاد و مادر از سی سالگی دخترش که گذشت، شروع کرد تکه های جهیزیه ای که طبق رسم و آینده نگری اش، از کودکی براش خریده بود را به عناوین مختلف کادو دادن و دختر کم کم به چهل سالگی رسید و از آن گذشت. با همان نازها و همان ملاحت که کمی غبار زمان رویش افتاده.

 اولین پسرش یک روز رفت مدرسه و برنگشت. در سن هفده سالگی. پسرک در قطعه ای دفن شد که پدر بزرگش هشت سال قبل خوابیده بود. لام ابهتی داشت که می گفت می داند چه کند و کسی نمی توانست بهش بگوید خانه ات را عوض کن. آنقدر ماند که یک روز گفت سردرد هم که می گیرد، روح پسرش را می بیند که در خانه می چرخد. خانه را فروختند و محله را عوض کردند و سال بعد، دو طبقه پایین ترشان سه زن جوان را به قتل رساندند و روزنامه ها سر و صدا کردند و باز لام یک جای دیگر رفت. پسر کوچکش هم اذیت شد و اذیت کرد. همین تنش ها بود که لام را پیر کرد. آرام تر گرفت. افتاده تر شد. زبانش هم تیزتر شد البته. آنقدر که گاهی تنها ماند اما کوتاه نیامد. 

لام کسی را دوست داشت؟ از زن های خانواده نه. از مردهای خانواده هم نه. از بچه ها هم نه. آخرین باری که لام را دیدم یک سال و نیم پیش بود. اتفاقی. بی حوصله تر از این بود که به گمانم بخواهد چیزی بگوید یا کلامی ببافد برای ایراد گیری. 

شش سال پیش آخرین باری بود که خانه ی لام رفتم و با اینحال، بیش از هر کس دیگری در یکسال اخیر خوابش را دیده ام. خودش را، دخترش را و گاهی پسرش. آدم ها در خوابم کارهای مختلف می کنند و من ساختمانی می بینم که می دانم اینجا خانه ی لام است و یا با دخترش می نشینیم قهوه ای می نوشیم و گپ می زنیم. کاری که هیچ وقت زندگیمان انجام نداده ایم. بعد بیدار می شوم و در تاریکی دراز می کشم و به او فکر می کنم و می دانم یک جای این شهر لام زندگی می کند. دلم برایش تنگ می شود چند روز. به شدت. هر بار که از سر کوچه اش رد می شوم هم همینطور.

توضیح نوشت: می خواهید لام را تصور کنید؟ به جز برادرزاده ی جوانش، شبیه ترین شخص در برخورد و حالات و چهره ی اکنونش به لام، مرحوم جمیله ی شیخی است.

...



کتابی

من هیچ وقت ف را ندیدم. حتی نمی دانستم چنین کسی هم وجود دارد در فامیل.

آقا و خانوم ک را چند باری دیده بودم. توی مهمانی ها. گاهی خانه مان و گاهی عید دیدنی ها. زوج خنده رویی بودند. من نمی دانستم - و نمی دانم هنوز هم! - چند سالشان است و چند بچه دارند. فقط حوالی شهسوار، یک جاده هست که می پیچی و نرسیده به دوهزار - سه هزار، یک پیچ دیگر می خوری و بعد یک در هست که پشتش یک باغ کوچک دارد و یک خانه دلباز و یک خانوم و آقای ک. (جا دارد اشاره کنم در واقع این پرتقال شمال نیست که معروف است. پرتقال شهسوار است. اشاره ریزتر هم بکنم که پرتقال شهسوار هم نیست. پرتقال همین روستای کوچک بسیار خوش آب و هواست که طعم شیرین فوق العاده ای دارد.)

ف، یک شب از مهمانی بر می گشته. اتوبان نیایش. دو سال و نیم پیش. بیست و هفت ساله. چهار صبح. ماشین می رود زیر کامیون. سرش، قطع می شود.

آن سال عید، نمی خواستم برویم آنجا. فکر می کردم چطور خواهد بود دیدن آن زوج. یک جور سیاهپوشی بود قطعا. رفتیم با پدر که مثل همیشه من یک جمله اش را به خنده ادامه بدهم و او چیزی که می گویم را به شوخی تبدیل کند. من دلم می خواست از در نروم تو. از شیب حیاط بالا نروم. میله های سبز را نگیرم و از پله های خانه قدم بالا نگذارم. آقای ک آمد استقبالمان. بعد از در پشتی خانه رفت بالا که فقط چهار پله داشت و برای زانوهای پیرش آمدن از ردیف پله های جلویی خانه ممکن نبود. زودتر رسیدم بالا. در نرده ای را براش باز نگه داشتم و گرم ترین لبخندش را زد و گفت ممنونم دخترم. من لرزیدم. بعد وارد خانه ماتم زده شدیم.

از در که بیرون آمدیم، خانم ک گریه هایش را کرده بود. آقای ک هم چند باری اشک از گوشه ی چشمش پاک کرده بود و هر دو تا، بعضی وقت هاش به قهقهه خندیده بودند. حال خانه کمی بهتر بود انگار. وقت خداحافظی خانم ک محکم بغلم کرد و یکی از آن بوس های نمناک شمالی روی صورتم نشاند.

...



منصوری

آقای میم می دانست من به اسمم حساسم که به کسره گفته شود یا به فتحه. از کی می دانست؟ نمی دانم. بعد شروع کرده بود توی کتاب ها گشتن دنبال اسم من. با زیر نویسش. تمام دایره المعارف ها. تمام فرهنگ لغت ها. پا نویس کتاب های شعر قدیمی. هر جا که می شد، اسم من را پیدا می کرد و حتی گاهی از عروض استفاده می کرد تا ببیند با کسره باید صدایم کند یا فتحه. آخرین بار که دیدمش هم همینکار را کرد. 

نوه بزرگ آقای میم فقط دو سال از من بزرگتر است. دو سال فقط قبل از به دنیا آمدن من، پدربزرگم فوت می کند و حقیقتا آقای میم، هیچ شباهتی به پدر بزرگهای داستان ها برای من ندارد. بیشتر شبیه یک مرد پیر دل خجسته است که دلش خوش است با فتحه و کسره صدایت کند و ده سال تمام زندگی اش را صرف این کند که تلفظ اسم تو را تغییر دهد. نه که براش مهم باشد تو چطور صدا می شوی. این کار برایش شبیه یک مهمانی پر تفریح است.

آقای میم و دوستش یک روز با هم تصمیم می گیرند ازدواج کنند. دو تا دخترخاله انتخاب می کنند و هر کدام با یکی شان ازدواج می کنند. مردها هر دو تا معلم بودند. یکی ریاضی و یکی فیزیک. بیشتر از چهل سال می گذرد تا همسر دوست آقای میم، چند سال پیش سکته می کند و بعد می میرد. دوست آقای میم تبدیل به یک پیرمرد بسیار سالم و بسیار حراف و بسیار ایرادگیر می شود. در برابر خود آقای میم شوخ طبعی و نکته سنجی اش را کمی بیشتر حفظ می کند. سالم می ماند و با شادی غریبی روزهای پیر شدنش را سپری می کند.

بار آخری که آقای میم را دیدم، نوه بزرگش ازدواج کرده بود. بچه هاش سامان گرفته بودند به تمامی. برای خودش باغی ساخته بود و خوش بود. بعد خبر رسیده بود که دختر بزرگش سرطان گرفته. آقای میم یک جور شدیدی ضربه خورده بود که مدتی از شدت آشفتگی مشاعرش مختل شده بود. (معنی دقیق این جمله را نمی دانم که در مورد آقای میم چطور صدق می کند. دقیقا این همان چیزی بود که در موردش شنیده بودم.) بعد یک روز زنگ زده بود که بلند شوید بیایید اینجا. «من» دلم برایتان تنگ شده و «من» می گویم. رسیدیم، خانه تنها بود. یکی مان رفت ماهی سرخ کرد و یکی مان رفت تخته را آورد که باهاش بازی کند و چند ساعتی کل کل کنند و خودش، رفت با ذوق هر چه تمام تر، یک کتاب سنگین آورد که ببین، اینجا اسمت را با فتحه نوشته. تلفظ درست اسم تو با فتحه است. دلم می خواست سفت بغلش کنم پیرمرد را. بار آخری بود که دیدمش.

میم که پارسال عید آمد اینجا و آقای میم را دید، من همراهش نرفتم. به آقای میم گفته بود سال دیگر می آید دوباره ایران. آقای میم گفته بود پسرم، شاید سال دیگر که بیایی، من دیگر زنده نباشم. این احتمالا بار آخر است که همدیگر را می بینیم.

آقای میم هنوز زنده است و میم قرار نیست امسال عید با ما باشد.

...



سودابه

آقای نون، جوان که بود ویلن می زد. الان خیلی سال است که آقای نون فوت کرده و پسر بزرگ دختر کوچکش، الان یک دختر دو ساله دارد. آقای نون احتمالا در زمان خودش متجدد محسوب می شده. برای تربیت بچه هاش وقت زیادی صرف کرده بوده و برایشان آرزوهای زیادی داشته. سین، دختر کوچک آقای نون بود.

سین، روزی که پدرش خانه ی ته کوچه ی بزرگ نیا را خرید یادش هست هنوز. یکبار تعریف کرد که اولین روزی که وارد خانه شده، در نیم طبقه ی اول، قابلمه های بزرگی روی سکوهای بزرگ قرار داشته. یک تصویر شبیه آن چیزی که از مطبخ های قدیمی تعریف می کنند. راست می گفت؟ آن وقت ها سین پنج ساله بوده با اندازه گیری های غیرواقعی بچه در آن سن. دختر ته تغاری، ازدواج که کرد با همسرش برگشت خانه ی پدری. در واقع هر خانه ای که مادرش زندگی کرد، سین هم همانجا بود. پسر کوچکش هم همانجا به دنیا آمد. پسر بزرگش هم همانجا عروسی گرفت. بعد، بلاخره از آن خانه رفتند. خانه را کسی خرید. خرابش کرد.

سین نقاشی می کشید. رنگ روغن. تابلوهایی به غایت زشت و بد ریخت. این نظر همه مان بود به گمانم. یک سه پایه نقاشی داشت که یک بوم می گذاشت روش و طرح می کشید. شاید در تمام این سال ها کمتر از ده تابلو نقاشی کرد و همان ها را هم زد به دیوارهای خانه اش. بدون قاب. می گفت مینیاتور کار می کند اما هیچ وقت هیچ نشانه ای از کار مینیاتور نشان کسی نداد. بوم نقاشی اش همیشه بود. هنوز هم هست. 

سین یکی از سنتی ترین زن هایی است که می شناسم. به سلسله مراتب به شدت معتقد بود. به سلسله ی احترام خانوادگی. همان چیزی که وقتی دقیق فکر می کنم، عمیقا در من هم ریشه دوانیده. مهم بود چه کسی در طبقه بندی خانوادگی کجاست. مهم بود هر کس چقدر دایره و گستره ی اهمیت و قدرت دارد. هر ماه، تمام زن های دور و برشان از سین، خواهرهاش و مادرش امتیاز می گرفتند. هر کس قبول می شد، دعوتش می کردند به مراسم «سوم ماه» (ما تقریبا همیشه مردود بودیم). دختر سین با هیجان همیشه از این دور همی های زنانه نام می برد. حتی گاهی سعی می کرد هیچ چیز نگوید که فضای آن مراسم، اختصاصی خودش بماند (و بله، من و دختر سین هیچ وقت از هم درست و حسابی خوشمان نیامد و فکر هم نکنم هیچ وقت از هم خوشمان بیاید.) 

مراسم چه داشت؟ یکبار یادم هست فقط که رفته باشم. قطعا باید زن ها دعا خوانده باشند و مهمانی با تم مذهبی برگزار شده باشد. (بلاخره سوم ماه قمری، نشانه از چیزی عجین شده با دین دارد) تصویری که دارم، سفره ی پهن بسیار بزرگی است و غذای مرسومی که یک چیز است: «لوبیا پلو». لوبیا پلوهای آن وقت ها، توی ماهیتابه های بزرگ دم می شد. ته دیگ نان داشت از لواش های ماشینی. ماهیتابه، قرمز و بزرگ بود. خوب دم می کشید و هر کس سهم خوبی از ته دیگ می برد. گوشت های خیلی زیاد به دقت خرد شده داشت. دارچین. با عطر قوی و رنگ زیاد که زن ها طوری درستش می کردند انگار از ازل همینطور خلق شده بوده.

خاطره هام از سین، بیشتر از اینهاست. مثلا سین گره خورده با باغ سیب.

آخر هفته ها، بعضی وقت ها می رفتیم طالقان. باغ پروانه داشت. بزرگ بود و یک خانه قدیمی وسطش قرار گرفته بود. یادگار آقای نون. هر کدام یک شن کش می گرفتیم دستمان. می افتادیم به جان باغ. می کشیدیم و می کشیدیم تا هر چقدر علف خشک می شود، جمع کنیم. شاخه های خشک را می ریختیم دور هم. اسمش می شد خانه. یک فضای شخصی می ساختیم برای خودمان. من دوست داشتم زیر درخت حلقه بسازم. یک بخشش باز باشد برای رفت و آمد. گاهی مربع شکل درست می کردیم خانه مان را. روی زمین. زیر درخت سیب. سین غر می زد سیب نچینید. به درخت ها دست نزنید. ما می چیدیم. بعد آتش درست می کردیم. سیب ها را می زدیم سر چوب. می گرفتیم روی آتش. پوست سیب های کوچک گلاب، می پخت. آماس می کرد. می ترکید. مزه ی سیب پخته اصلا خوب نبود از نظر من. خاطره ام همینجا متوقف می شود. شب های باغ طالقان را هم دوست نداشتم. هیچ تصویری به جز تکرار «دوست ندارم» توی سرم، از آن شب مانی ها یادم نیست.

روی ایوان خانه باغ طالقان، یکبار لواشک درست کردند. نایلون های بزرگ و پهن را کشیدند و آلوهای باغ را پختند و از صافی های بزرگ رد کردند و ریختند روی نایلون ها. پسر کوچک سین آن وقت ها تازه راه رفتن یاد گرفته بود. رفت روی نایلون ها و خورد زمین. گریه کرد. بلند شد و رفت وسط تر و خورد زمین. انقدر تکرار شد این زمین خوردنش تا بزرگتر ها رسیدند که بلندش کنند. پسرک بدجور شیرین و خوردنی بود. با لواشکی که چسبیده بود به تنش، می شد که قورتش دهی.

طالقان یک نانوایی هم داشت. نزدیک پل هم، یک پارک داشت که تاب و چرخ و فلک داشت. دختر سین تاب می خورد و من تاب بغلیش می نشستم و تاب می خوردم و با هم آواز می خواندیم. شعرهایی می خواند که بلد نبودم و از خواندنش یاد می گرفتم. تاب به نظر من حسابی بلند بود. بالای بالا که می رفتی - اگر درست پا می زدی - نوک پاهات می رفت توی آبی آسمان و زمین را نمی دیدی. بعدش می رفتیم زیر پل. آنجا ماهی های قرمز خیلی بزرگی توی آب بودند که اگر بلد بودی، می توانستی بگیریشان. هیچ کدام ما هیچ وقت ماهیگیری بلد نبودیم. آن هم خرس طور. با دست.

سین با فامیل ازدواج کرده بود. خواهرهایش هم. فامیل نزدیک هم نه. پسرهای دختردایی پدرشان یا شاید یک نسبت دورتر. سه تایی عروس دو تا خواهر شده بودند. از خواهر شوهرهاش، سه تایشان از سین بزرگتر بودند و با تفخر نگاهش می کردند. یکی کوچک تر بود و جانش می رفت که برود و با دختر و پسر سین بازی کند. بقیه انگار بدشان نمی آمد گاهی حالش را بگیرند که نشان دهند قدرت دست آنهاست. (سین عروس خوشبخت خانواده بود به گمانم. سعی هر چهار نفرشان در برابر بقیه ی عروس ها همین بود.) از برادر شوهر هاش؟ دوتایشان که سال های زیادی کوچک بودند. آن بزرگتره، یک جا شمشیر کشید روی سین و با هم جنگیدند به شدت. سال ها. خانواده تکه شد یک جورهایی. برادر شوهر بزرگش، نه عروسی پسر سین رفت نه عقد کنان دخترش. دختر بزرگش عروسی را رفته بود و دختر کوچکش، عقد کنان را. عموی بزرگ اما - مرد بزرگ خاندان - اخم کرد و از موضعش کوتاه نیامد. حرمت برای کسی بود که حرمت نگه داشته بود. 

سین خوشبخت بود؟ نمی دانم. به گمانم نون وقتی دخترهاش به دنیا آمده بودند، برایشان یک دنیا آرزو داشت. برای پسرش هم. دخترهاش در نهایت هر کدام زن زندگی ایی شدند که با زندگی های دیگر فرقی نداشت. نه کسی بالاتر بود و نه کسی پایین تر. ازدواج کردند. به شوهرهایشان به شدت وفادار ماندند. با همه چیز ساختند. حتی ظرف های جهازشان را سالم نگه داشتند و با قدم های خیلی ریز پیشرفت کردند. سعی کردند بچه هایشان را سر انجام کنند. پسر بزرگ خواهر بزرگ سین سه سال پیش در تصادف کشته شد. تک دختر خواهر دومیش، یک جورهای غریبی خل وضع بود همیشه. پسر برادرش دیابت شدید گرفت و تا پای مرگ یا قطع عضو رفت و البته سالم برگشت. در مجموعه ی کوچک، سین خوشبخت زندگی کرد. خوشبخت تر از بقیه.

سین به گمانم هیچ وقت من را دوستم نداشت. براش، یک رقیب بودم در برابر دخترش. باید همیشه سعی می کرد نشان دهد دخترش از من مرتب تر است. با ادب تر است. موفق تر است. خواستنی تر است. من یک جورهایی شبیه علف هرز بودم و همه چیز به میل و سلیقه ی خودم بود. موهام هیچ وقت مرتب (طبق استانداردهای بسیار بالای سین و مابقی زن ها) نبود. لباس دخترانه که می پوشیدم تمام فامیل - زن های فامیل - جیغشان در می آمد که چرا هیچ کس به سلیقه ی این بچه نظارت نمی کند و این چه طرحی است؟ درس نمی خواندم و کل سال حواسم به همه چیز بود به جز نوشتن مشق هام و آخ که باز نمره هام بهتر از بچه های سین بود (بدجنسی کنم و بگویم خیلی بهتر. آنقدر که هیچ وقت نمی گفتند در هر درسی چند گرفته اند!) وحشی طور بودم. از نصفه شب نمی ترسیدم. تلاش نمی کردم دخترانه باشم. زبان دراز بودم حتی. با این حال از مرزهای ادب خانواده نمی گذشتم. بدتر از همه، من با دختر سین رقابت نمی کردم. با این حال من و سین هیچ عکس دوتایی ایی نداریم.

یکبار من و سین با هم صحبت کردیم. دو سالی می شد که خانه شان را عوض کرده بودند و من شب اول - و تنها شبی - بود که شب پیششان ماندم. تمام چراغ های خانه خاموش بود به جز چراغ راهرو. نور خیلی ملایمی می زد توی آشپزخانه. سین نشسته بود روی صندلی. روسری سرش بود و مدل همیشه، چانه روسری را سنجاق زده بود (سین هیچ وقت به روسری هاش گره نمی زد) وسط صحبت هایمان دست برد و سنجاق را در آورد و روسری را انداخت روی شانه اش و دستش را برد لای موهاش. سرش پر موهای خاکستری شده بود. چند سالش بود؟ حداکثر پنجاه. لای موهاش یک شانه داشت که همیشه به موهاش همان را می زد. موهاش را مرتب کرد. حرف زد. از نگرانی هاش. از زندگیش. برای بار اول، من براش دشمن نبودم. کسی نبودم که باید دائم دخترش را بهتر از او تربیت می کرد و موفق تر بار می آورد و به او سخت تر می گرفت. و سین نگران بود. عمیق نگران بود. شبیه زنی که از خط وسط زندگیش گذشته باشد و هیچ چیز در دستاش نباشد. انگار نگاه کند و بگوید همین؟ تمام داستان همین بود؟ به همین پوچی؟ چقدر آن شب زود گذشت.

سال بعدش بود سین برای دخترش عقد کنان گرفت. تمام خانواده را دعوت کرد و تدارکی دید که می شد تا سال ها مثال زدنی باشد و با تمام مراسم بعدی مقایسه شود. تمام سعی اش را کرد که سنگ تمام بگذارد و کارش عالی بود. انگار این وظیفه اش باشد که بهترین چهره اش را نشان همه بدهد ولی ایراد مراسم فقط این بود که دخترهای ازدواج نکرده ی فامیل، هیچ کدام دیگر ازدواج نخواهند کرد. سین در واقع یک اختتامیه گرفت برای جشن های عروسی خانواده. فرداش، پای تلفن برای من با غریبه ترین لحنش آرزو کرد یک روز من هم به اندازه ی دخترش مسئولیت پذیر شوم (پوف!). خندیدم و گفتم امیدوارم. 

آدم های خانواده پیر شده اند. سین از میانه سن هاست. این چند روزه افتاده وسط فکرم و بیرون نمی رود. هیچ جوره. دلم گواهی شوم می دهد که بار بعدی که می بینمش، برای مراسم عزاست. تصویرم از سین، موهای سفید دارد و آدم های دیگری هستند که از او، موهایشان یک دست تر سفید شده.

...



در ستایش برنامه ریزی

نسیم گفته بود آنقدر همه چیز بد می شود که یک جا می گویی بس است. کافی است. خاک را کنار می زنی. از سرما می گذری و می جنگی. واقعا می جنگی. رسیدن به این نقطه پریدنی نیست. دور زدنی نیست. به جایی می رسی که سیاهی از طاقتت می گذرد. از فشاری که آن زیر تحمل می کنی به جان می آیی. تکان می خوری و خودت را بالا می کشی. 

بعد از این همه وقت که گذشت، ماه اولی است که نشسته ام و اعداد را جلو و عقب می کنم و روی کاغذ می نویسم تا پس اندازم شوند. دقیقه هایی که باید کار کنم را می شمارم و کمتر و بیشتر می کنم تا به نتیجه ی دلخواهم برسم. کاری که همیشه به نظرم بزرگسالانه بوده، مسئولانه بوده و دور از من. حالا، بخشی از درونم با چشم های درشت و گردالو نگاهم می کند که حساب می کنم: چقدر؟

اینبار به جای «دیگر نمی گذارم آنطور مستاصل که گریستم، بار دیگر گریه کنم» صدایی در گوشم نجوا می کند: «اینبار بهترین تلاشم را می کنم. فرصت یکتاست و نمی شود از دستش داد.»

و واقعا نمی شود. نمی شود سر تو قمار کرد.

...



گفته بودم؟ خوشبختم

شب خودش رو کشیده رو اندام خونه. دلبرانه و تن‌طلب. شب جمعه. همون که دلگیر نیست. جور خوبیه بودنش. حس مطبوع. اون بخش آسمون که می‌بینمش، یه ستاره نشونم می‌ده. امنیت اطرافم پر شده. یک جا درون سینه‌ام، چیزی می‌تپه به شوق. به نیاز. به خیال. به قرار.

آرامشم.

...



شکلاتی

خوراکی خریده بودم که با هم بخوریم. ماه آذر. روی جعبه اش تاریخ زده که از بین دوم آذر تا سی ام همان ماه. نگاه نکرده بودم. گذاشته بودمش برای بعد از شام و یادمان رفته بود. قرار بعدی هم. نهار بعدی هم. مانده بود همانجا تا یک روز، روز معهود شود.

زمان می گذرد. بخواهیم یا نخواهیم. ما آدم های دو ماه پیش نیستیم. اشیا هم همان قدیمی ها نیستند. خوراکی ها هم. می شود به روی خودت نیاوری و فکر کنی همان تصویری که از قدیم داشتی باقی مانده. عکس زیبایی شده حتی و دائم همان را قرقره کنی. می شود خوراکی قدیم را هم نگه داری. به این امید که یک روز بازش می کنید و با لبخند و شوخی می خوریدش. همه چیز ایستایی نیست. زمان، این وقت هاست که دشمن است. 

تاریخ ها را باید دائم چک کرد. به گلدان ها باید دائم آب رساند. بدون مراقبت هیچ چیز سالم نمی ماند. بدون نگاه کردن همیشگی هم. آخ اگر حواست نباشد. اصل آنتروپی همین بود، نه؟ اینکه جهان به سمت بی نظمی پیش خواهد رفت. تنها چیزی که با این بی نظمی در نزاع است، بدنی است که به نام موجود زنده می شناسیمش. که از اوجش که بگذرد، وارد چرخه ی تعظیم به این بی نظمی عظیم می شود: تسلیم مرگ.

دسر شکلاتی را که از یخچال در آوردم، نگاهم خورد به تاریخش و یخ کردم کمی. فکر کردم که چه چیزهایی بوده که حواسم نبوده؟ فکر کرده ام چه زیباست فلان چیز اما برای گذشته بوده و این مدت به دنبال خودم کشیده امش؟ بعد یک قاشق گنده ازش خوردم. 

پیش خودمان بماند. طعم ترشی ضعیفی داشت فقط. حالا فردا ببینیم زنده می مانم یا نه. اصلا نکته ی آموزنده ی متن بماند برای فردا.

...



متبرک

اول پاییز، یک بار براش گفتم که مریض نشوی ها. امسال نه. دستم اگر بهت نرسد و خوب نباشی، واویلایی می شود. خندید آن وقت.  دو روز است که روی آتشم حالا. تازه چند دقیقه نفسم بالا آمده.

مریض که هست، آخ. درد که هست، آخ. غم که هست، آخ. خوب که نیست، آخ.

کاش قوی تر باشم.

...



تولدی دیگر

می نویسم و درفت می کنم. می نویسم و پاک می کنم. باردارم. کلمه ها پرم کرده و از پس نوشتن یا هضم کردنشان بر نمی آیم. 

روزگار شیرینی شده. مهر از گوشه و کنار خودش را می رساند بهم و حالم را خوش تر هم می کند. کنارش، امنیتی که سال ها بود نداشتم برگشته. کنارش خانه ای که پناهم است و در کنارش، مردی هست که احساس تعلق دارم بهش و جهانم همراهش عجیب سامان گرفته. یک جور که حس ماندن دارم و هر روز، کمتر می ترسم. لنگر انداخته ام انگار و این، احساس عجیبی است.

کلمه هام این وسط عقیم شده اند. شبیه حال هر چند به یک وقتم که وسط هوا معلق می مانم و نوشتنم جور نمی شود. یک پیچک افتاده پشت نافم و رشد می کند و من می بالم. 

هر روز چند تایی نوشته اینجا دپو می شود. یک چندتایی هم توی ایمیل ها، نفرستاده. یک بخشی هم کلمه های کاغذی می شوند. باز بس نیست. کم است. باردارم. میان این همه کلمه و حرف، ساکتم و نه ماه دیگر قرار است از تمام این طوفان ها، متولد شوم.

یکبار دیگر.

...



جوانه زدن

درک همین که زندگی ِ تا پیش از اینم، به تمامی به اتمام رسیده و حالا دنیای جدیدی آغاز شده است. شگفتی پوست انداختنی که برای این جهان نیست. 

ساکتم. کلمه ندارم. از اوج یک تجربه.

...



در ستایش یک حضور

وقتی آرامشش از جهانی مهم تره.

...



عبور از دروازه

کوالا) یکبار قبلا صحبت کرده بودیم رفیق در مورد لزوم پذیرش مسئولیت زندگی خودت. با سرخوشی و لبخند مخصوصت، گفته بودی که قبول داری اما اینطور زندگی کردن خیلی راحت تر است. قبول داشتم که در لحظه بهتر است اما عواقبی خواهد داشت که سنگین تمام خواهد شد. 

گوزن) زن را قبلا هم دیده بودم. بار قبل شوهرش (و نه همسرش) به تازگی فوت کرده بود. ماساژ گرفتن براش یک عمل تفریحی بود که بهش اجازه می داد از تنش لذت ببرد. اینبار اما یک زن خسته دیدم. سرگیجه داشت. کنترل زندگی سختش بود و دائم با تب و لرز درگیر بود تنش. برام یک خاطره گفت که مریض شده بود و مرد بیماری اش را باور نکرده بود. گفته بود تب دارم و شوهرش گفته بود تمارض می کنی. بیهوش شده بود آخر و  هشت ساعت بعد حالش بهتر شده بود و بلافاصله برگشته بود به خانه. که کودک کوچک داشت. پیام مخفی اش اما برای من این بود که انقدر به حرف مرد باور پیدا کرده بود که خودش هم فکر کرده بود خوب است و چیزیش نیست. در این حد مسئول تنش نبود. الان هم حواسش نیست و تن هر روز بیمارتر می شود.

خرس) شاتل یک تبلیغ خوبی دارد. می گوید که همه ما مسئول گل هایمان هستیم. من دوستت دارم و می دانی. اما تو گل من نیستی. پسرک هم گل من نیست. گل هر کس خودش است. ما قبل از هر چیز مسئول خودمانیم. مسئول شادی و غمگین بودنمان. مسئول رسیدن به نقطه ای که می خواهیم. تا همین جاش هم من و تو یک راهی طی کرده ایم و هزینه هاش را داده ایم که بر اساس علاقه مان بوده است. برای رسیدن به جایی که می خواهیم و به نظر بقیه پذیرفتنی نبوده. اما ما در برابر آرزوهایمان هم مسئولیم دختر جان. نیستیم؟

آهو) از وقتی حرف زدیم حال خوبی دارم. قبلا نگرانت بودم که راهی را می روی و حواست نیست چطور آب رودخانه می برتت. حالا فکر می کنم مبارزه ای در پیش داری و من به گمانم قدرت کافی برای طی این راه و ساختن آن چیز که باید، داری. قرار نیست چیزی را خراب کنی. قرار نیست باغی که ساخته ای را از ریشه بخشکانی. فقط از این به بعد قرار است خودت مسئول زندگی خودت باشی. و مطمئن ام از پسش بر می آیی.

راسو) دختری ِ جانم، تا دو سه سال پیش، ما بدجور به هم چسبیده بودیم. یکی مان که می خواست سنت شکنی کند به پشتوانه ی حضور دیگری پیش می رفت. حالا فقط کمی فاصله گرفته ایم. قوی تر هم شده ایم. می توانیم روی پاهای خودمان بمانیم و ته دلمان مطمئن باشیم اگر یک روز زانویمان لرزید و دلمان لرزید، صدا که کند دست کمک دیگری هست. من با تمام دلم همراهت هستم. قوی باش و پیش برو.

طاووس) و خب، تنها کسی که در نهایت زندگی ما را می سازد، خودمانیم. 

...



به گزارش هواشناسی

روزهای سندروم پی‌ام‌اس، جهانم می‌چرخد. همیشه دلم ساختن می‌خواسته؟ پتک می‌آید وسط جانم که ویران کن. کیسه دستم می‌گیرم به دور ریختن وسایل. هر چه که شد. یک ماه ریخته‌ام و پاشیده‌ام؟ دستمال دست می‌گیرم و شوینده و می‌افتم به پاک کردن چهره خانه. گلدان‌هام اخمالو می‌شوند. شب‌ها خواب تارانده می‌شود و صبح، نان سوخته‌ام جای شیرینی هر روز.

اخمم. انگار دریا بدجور طوفانی است.

...



نیمروز

گاهی می نشینیم به سنجش رابطه. دو تایی. از دیدار تب آلود امسال می چینیم که جلو بیاییم. به عصرهای طولانی و شب های داغ و صبح های آغشته به شوق می رسیم. به وقت های کلمه بافی. به لحظه های انتظار و دیدار. بعد یکی مان لبخند می زند که آها. همین مسیر. همین مسیر که اینطور آمده. که چه زیبا چیده شده.

آدم ها مستقلند. تن های جدا. رابطه اما میوه ی مشترک است. پرورده ی دو تن. گاهی چاقو بر میداریم و پوستش را می کنیم و لایه به لایه پیش می رویم به سمت مغزش. که چه شد و چه مسیری آمدیم و اینها. بعد طعم خوشایندش دهانمان را پر می کند. کامش شیرین می شود. لب هاش هم. و بعد، هوم... طعم خوشش سرایت می کند به من.

شرک، رو کرده بود به خره. همان قسمت اول کارتون. گفته بود ببین خره، غول ها شبیه پیازند. لایه به لایه. رابطه هم به گمانم غول خودش را دارد. به جای زمین زدنش، به جای تلاش برای سهم بیشتر بردن و حق کسب کردن و دیگری را زمین زدن، وقتی دل به دلش می دهی و هر بار یک لایه پیش تر می روی و یک لایه اش را در خاطره ات موشکافی می کنی، انگار به کشف رنگین کمان نشسته ای. 

غول رابطه، سهمگین هم هست گاهی. قرار نیست اما زمینم بزند. قرار نیست زمینش بزند. قرار نیست بازی مغلوب و غالب کنیم. کافی است حساب کنم اگر نباشد؟ اگر نباشم؟ آن وقت است که می بینم چقدر این فرصت یکتاست و چقدر حیف است هر ثانیه اش به کشمکش بگذرد.

هر چیز به زمانش، اتفاق می افتد. 

...



فلک الافلاک

لذت حضورش، کش می آید از ابتدای ظهر. گرما می زند و من نقشه می ریسم برای آمدنش. چیزی تمیز کنم. چیزی بپزم. به چیزی نظم بدهم. چیزی بخوانم و فکری مرتب کنم. ساقه ی موهام را شانه کنم و به ریشه ی مژه هام برس بکشم. نامجو بخواند و برای خودم ظرف بشورم و وسایل را جا به جا کنم و بروم جلوی آینه و به خودم لبخند بزنم.

گرمی آمدنش، خودش را پهن می کند توی خانه. خورشید خانه فرق می کند. هوای خانه عوض می شود. گلدان ها حالشان بهتر می شود و خودم، رنگ می گیرم و از خانه جدا می شوم. سلول به سلول تنم انتظار می شود تا وقت رسیدنش. زنگ بزند. در را هنوز نبسته، سرش را بچرخاند بالا و نگاهم کند و بعد، لبخند بماند گوشه ی لبش و بالا بیاید و من در آستانه ی در ایستاده باشم.

خانه، خانه می شود با آمدنش. من، خودم می شوم و زمان، می شکند. به جاش فقط یک حال می ماند. یک حال عمیق و مطبوع و نرم. 

شبیه حس لمس پوست تن.

...