در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

آخرین سحر

بعد از سال‌ها، زمان برام یه نفرین نیست پسر. یه موهبت قدرتمنده. صدای جارو میاد و یاد خوشی تابستون می‌افتم و‌ از هیجان تکرار، یه جا تو دلم‌تکون می‌خوره.

...



جهان خلاصه ای از لبخند توست

دیگر نمی شود که بنویسمش. کلمه ها اعلام خودمختاری کرده اند. رسیده ام به جایی که دوست داشتنش یک گره ی سنگین می شود وسط سینه. می کوبد. آخ می کوبد. من مجبورم کمتر دوستش داشته باشم تا له نشوم. حواسم را پرت کنم که توانم را نگیرد. که از من چیزی به جز دوست داشتنش باقی بماند. تلاش می کنم هر روز یک سنگریزه ی کوچک از گره وسط دلم کنده کنم که جای نفسم باز شود و بیشتر آماس می کند تا شب. احساسات را ولش کنم و سد نسازم، غرقم می کند. زورم نمی رسد بهش. توانم کفاف نمی دهد. حتی گاهی نمی شود که نگاهش کنم. صورتش که نزدیک ام است، گاهی چشم هام را می بندم که برق چشم هاش خاکسترم نکند و لعنتی عجیب چشم های نافذی دارد.

ماه یک دوره ی دیگر هم سپری کرد. زمان کمی بیشتر گذشت. شبیه همان نخستین شبی شده ام که شوق، تا به صبح بیدار نگهم داشت و هزار ترفند هم هیچ جواب نداد برام که بخوابم. تفاوتش؟ آن زمان فقط یک مساحت از جانم که دست هیچ کس بهش نرسیده بود را لمس کرده بود و گرمم شده بود حسابی. ولی حالا، تماما میان آتشم.

حروف عاجز شده اند از دستمان. نه من می دانم چقدر واقعا براش مهمم و نه او جایگاهش را می داند. خیلی وقت ها توضیح دادنی هم نیست. مجبوریم فقط به همین نشانه ها که به بیرون می رسد، قناعت کنیم. کورمال کورمال. انگار چشم دیگری برای دیدن نیاز باشد. 

پناهش، آغوشم است. پناهم، میان دست هایش.

...



خشت به خشت

خیلی وقت ها فراموشش می کنم. به تمام. حتی یادم نمی آید چنین آدمی هم در زندگی من بود. با صورت مثلثی شکلش. با خنده های عجیبش و با رانندگی کردنش که دوست داشت سریع براند تا از دست اندازها پرواز کند. با موهای بلندش که یک روز از ته ماشین کرد. با کارهای شدیدش. فراموشش می کنم. تمام آن لحظه های عجیب و ترس و دلهره را که با هم گذراندیم. همه ی آن خنده ها و شوخی ها و دردها و غم ها و اشک ها و شکستن ها را. آخ.

دست کم تا چهار سال بعد از رفتنش طول کشید. دردش تا به آن وقت ماند. حواسم که جمع می شد می دیدم هنوز یک گوشه ی دلم خون مانده. سعی می کردم که بگریزم و مجالی نبود. آدم اولین های زندگیم بود خب. طول کشید تا اثرش و دردش پاک شود. طول کشید تا هر چیز که می شد، یادش نیفتم و هر درد و حتی هر مستی، زخمی که برایش بود را تازه نکند. و آخ که طول کشید تا از دست کابوس هاش رها شوم.

این روزها مسیر مشابهی طی می کنم. دردی هست که فشارم می دهد و به خوابم می زند و در بیداری تلخم می کند و دردم می آید و راه گریزی ندارم ازش. تکرار می کنم که مهلت کافی اگر بدهم، می شود که بگذرد. این یکی ریشه دار تر بوده. تا به روانم نشان دهم که آدمی که نشانم می دهد دیگر نیست و رفته، زمان طولانی ایی می گذرد. می دانم و سعی می کنم صبوری کنم. سخت است اما این نا امنی خواب و نا امنی بیداری. به تجربه ی این آدم می ارزید این همه؟ بله! می ارزید.

الف، نوشته بود که حاضریم آیا بخشی از گذشته مان را فراموش کنیم که درد را تداعی می کند دائم؟ در کنارش خوشی هایش را هم از دست بدهیم برای همیشه. گفتم که نه. بعد یادم افتاد به پسرک. به عکس برفی مان در پارک پرواز. کاپشن سبز تنش بود و من روسری آبی به سر داشتم و از پشت بغلش کرده بودم. می خندیدم توی عکس. همانی که تا مدت ها بعد از اتمام همه چیز، هنوز بک گراند کامپیوترم بود.

تلخی هایی هست که له ام می کند. بعضی هایشان را هنوز حتی نمی توانم به زبان بیاورم. حتی حالا که هفت هشت سال فاصله گرفته ام و آن دختر هجده ساله ی گاها به شدت ترسیده نیستم. آنقدر بعضی هایشان عمق دارند که به شادی های آن دوره نمی ارزند. همان اندوه اما، همان درد، همان شدت تلخی را که زندگی کردم و سقوط کردم و بلاخره یک جوری دوام آوردم، پله پله مسیری شدند به امروز. حاضرم آن تلخی ها را نکشم که مسیر امروز را نداشته باشم؟ حاضر نیستم. گذشته است که من ِ امروز را ساخته.

نوشته بودم قبلا. یکبار با پسرک آن سال ها، حرف زدم. دو سال پیش. گفت دردم آمده. گفتم چقدر؟ گفت خودت یادت هست بعد از رفتن ِ من؟ همانقدر. 

...



لبخند

پادشاه جزئیات است. ریزه کاری ها. براش رنگ ها معنی دارند. مکان ها هم. ریزه کاری طعم غذا را می فهمد. به بخش های کوچک زندگی هم حساس است. می دانست هر چیز فسقلی دیوار یا کتابخانه ام را. پنج ماه پیش حتی.

دلم گرم است این وقت ها بهش. که نسپرده وجودش را به گذران روزها. خودش هنوز استوار و پا بر جا، هست و به جهانش نظاره می کند.

...



خواب ها

حالا که روز تمام شد و گذشت، بنویسم.

شب خوبی نبود دیشب. تا صبح درگیر بودم. با دو گروه. یکی که دو سال پیش یک دعوای خیلی بد داشتیم و بعد به صلح رسیدیم. حالا نمی دانم خوابش را دیده ام و امروز انقدر فکرم را پر کرده و یا فکرش آمده بوده و سبب شده که خوابش را ببینم. این تازه بخش خوب خواب بود.

درگیری دوم نفسم را گرفته. حتی یادم نیست توی خواب مشغول دعوا بودیم یا مشغول چه. خوش نبود اما. آدمش به ضرورت رفته شده و گاهی هنوز فکر می کنم باید شمشیر دست بگیرم تا از مرزهام حفاظت کنم. امن نیستم هنوز. اصلا امن نیستم.

زورم نمی رسد انگار پاک کن دستم بگیرم و کسی را حذف کنم دیگر. تنها چیزی که در گذشته از امروز بهتر بود، همین توان حذف بود. بدون قرینه ی معنوی.

روز سختی بود.

...



شیشه

شده ام ظرف نازک. این کلیپ های وایبری و تلویزیونی و یوتیوبی که از مهربانی با همدیگر می گوید، به گریه ام می اندازد از شدت احساس. شبیه وقتی یک دوستت دارم عمیق می گویم. 

نشتی کرده ام شاید. 

...



به باد

کلاسمان خیابان نادری بود. عید هشتاد و چهار. کلاس که تمام می شد با بهار می رفتیم سر فلسطین یا میدان ولیعصر. سوار اتوبوس های صادقیه شویم. گاهی اتوبوس های آزادی زودتر می رسید و می پریدیم بالا. اتوبوس هایی که از هفت تیر می آمد، به خسرو که می رسید می پیچید سمت پایین. از دم مدرسه رد می شد. آزادی ها از زیر پل ستارخان می پیچیدند و آنهایی که مبداشان از ولیعصر بود، می پیچید برود سمت خسروی شمالی و تره بار آنجا. اتوبوس ها بلیطی بودند.

دوتایی با لباس مدرسه از این اتوبوس می پریدیم سوار آن یکی می شدیم. خنده رو. مدرسه اولین اردوی پیش دانشگاهی اش را گذاشته بود و ما بهش ملحق می شدیم. از بچه های آن سال بیشتر درس می خواندیم. خسته که می شدیم، یک ورق می گذاشتیم جلویمان و جدول تناوبی می کشیدیم و یکی یکی عنصرها را می نوشتیم توش.

آفتاب می تابید. سر پاتریس لومومبا بودیم. می خواستیم حرف بزنیم و کلمه پیدا نمی کردیم. فارسی یادمان رفته بود. بهار با دستش نشان داد چیزی که می خواست بگوید را. من فهمیدم. جفتی خندیدیم که زبان فارسی و کلمه هاش یادمان رفته. یادمان رفته بود هم. خوش بودیم از بودمان.

تست، آخر صفحه ی سمت راستی کتاب بود. گزینه ی دومش، دی دو او بود و بهار نمی دانست چیست. حواسش به آب سنگین نبود. به دوتریوم. حل کردمش و بهار تکان خورد که چطور حواست بود و چطور حواسم نبود. سرمان به زندگی خودمان بود. به درس خواندنمان. 

بهار زنگ زد که ازم خداحافظی کند و داشت که می رفت، خوابیده بودیم ما. خداحافظی کردیم و از هولناکی این میزان غریبگی که بیمان افتاده بود به هراس افتادم. فکر کردم آخر هم رفت و چیزی که بینمان اردیبهشت آن سال شکسته بود، درست نشد. هیچ وقت درست نشد. این یکی خاطره برای تابستان نود و یک است.

...



خانه نگاری

چتر شکسته را دو سال نگه داشتم. چرا؟ انقدر به قول بابا طول می کشد تا خودم را از شر دور ریختنی ها خلاص کنم. پارچه اش را از شاخه ی فلزی جدا کردم آخر. انداختمش روی میز گرده. شبیه یک رومیزی دلخواه. پاییز خالص. 

در ابتدای بهار.

...



خانه نگاری

پرسیدم خانه بغلی را می شناسید؟ می خواهم چند شاخه ای از این گیاهش (اسمش را نمی دانم) بکنم و بکارم. گفت مهم نیست. برو بکن برای خودت. بعد چشم هاش را گرد کرد که می خواهی بکاری؟ اینها کاشته نمی شوند.

برگ هایش چرخیده سمت آفتاب. خوشرنگ تر از چهارشنبه شده و سرحال تر. گیاه باهوشی است. 

...



خانه نگاری

پرسیدم که آقا اسفناج دارید؟

اسفناج ها خاک زیاد داشتند. پاک نشده و گل گیری نشده. پاکشان کردم. حسرت خوردم به این همه خاک و سبزی که حرام می شد. که چه خوراک خوبی می شود برای باغچه. که اگر باغچه ی خانه برای من بود، چالشان می کردم. حیف بود دور بریزمشان.

مانده شان، برگشت توی کیسه آویزان شد پشت پنجره. خشک شود. کود شود شاید. آن ور عید بریزم توی گلدان ها.

...



از درون سرم

قبض برق این ماه شده هزار و هشتصد تومان. حداقلی یعنی. خیلی حداقلی. عددش به دلم نشسته. زندگی که بریز و بپاش الکی نداشته باشد را دوست دارم. همین جمع و جور زیستن را. همین شلوغ نکردن الکی دور و بر خودم را.

سه شنبه ی سنگینی بود. سه نوع مختلف تدریس داشتم که یکی شان معلم خوش اخلاق و یکی شان سخت گیر و جدی و در آخری شیطان و بازیگوش بودم. برف خوبی هم زد. یک ساعت و نیمی برای خودم در کوچه ها پلکیدم و برف خورد به صورتم و خوش گذشت. سنگینم اما.

ده روز مانده به ابتدای سال. ده روز که حتما سریع خواهد گذشت. خیلی وقت بوده که زمان می گذشته و دست هام به اندازه ی این روزهام، پر نبوده. حال خوشم هم غنیمت دیگری است. کنارش، یک رضایت از زیسته هام دارم و یک حسرت عمیق و شوق بسیار برای نزیسته هام. دلم می خواهد زندگی کنم. بیشتر زندگی کنم. راستش، در جایی از زندگی ام قرار دارم که می دانم موقعیت ِ به این ایده آلی را یافتن و ساختن، کار هر روزه ای نیست. که باید قدرش را بدانم تا بیشتر اوج بگیرد و وگرنه، هر چیزی بدون مراقبت از دست می رود.

فکر می کنم به ساختن آنچه باید. پر از کلمه ام. تا ساختارشان دهم.

سال نوی میلادی، ازش خواستم که بیا و ببوسمت. که اگر قرار است بگوییم که سال جدید مبارک، به رسم خودشان هم عمل کنیم. حال خوشی داشت آن شب. حالا سال جدید شمسی در راه است. من مدتی است یک گوشه ی دلم خورشید طلوع کرده. 

...



تقسیم وظایف 2

من وراج رابطه ام. او لبخندهای قشنگ می زند.

...



هشت سالگیش

بدجنس خانوم، اول گفتگویمان برام گفت که دارد آماده می شود برای تولد گرفتن برای دخترکمان. میز را توضیح داد و غذا را و لباس را و همه چیز را. بعد هم گفت باید بودی و کمکم می کردی. نیستی که. جایت خالی است. بودی و کمکم می کردی. 

خوابگرد دعوت کرده به بازی وبلاگی. دو سه ساعت است که می چرخم تا یک متن بنویسم و نمی شود. الان حواسم آمده که یک بغض لعنتی ته چشم هام گیر کرده. بطری شیر روی میز مانده و حتی نمی شود بگذارمش در یخچال. عکس دخترک روی در یخچال لبخند می زند چون.

روزهای قشنگ با دلتنگی به روزهای غمین تندیل می شوند. سنگ می آید روی قفسه سینه ات. حالا نفس بکش!

...



ما را به غرغر کردن خود این گمان نبود

این متن را تقسیم کنم به دو دسته. چطور است؟

دسته ی اول بنویسم که خاک بر سرم اصلا. انقدر می زنم و خودم را خسته می کنم که الان که آخر وقت کاری (مدل مثلنی!) هفته ام است، ته دلم یکی نشسته و دارد زار می زند. اصلا کلا همین. یک حدی دارم برای خودم. این هفته ها در حال مبارزه با افزایشش هستم. این از مرز رد شدن، به جایی می رساندم که آنقدر خسته می شوم که دلم می خواهد فقط گریه کنم. از خستگی گریه کرده اید؟ کار مزخرفی است. بشینی و شبیه یک بچه ی کوچک گریه کنی که خسته ام. می شود هم که تنها یک قدم خودت را پیش ببری و یک جور گرفتگی خوبی بیاید وسط شانه هات یا می شود انقدر خسته شوی که شبیه کودک سه چهار ساله دلت گریه کردن بخواهد. یک بچه ی بی غرور. که خسته است فقط. بدترینش اینکه دو روز بعدی هم کار دارم و تعطیلی ایی در کار نیست.

دست راستم امانم را بریده. ادامه ی همین خستگی است. یک جور مزخرفی درد گرفته بود که چهار روز نمی شد کامل تکانش بدهم. آن روز صبح که بیدار شدیم و دیدم از فرط درد نمی توانم نوازشش کنم، بغضم گرفت. دو ساعت طول کشید تا بیدار شود و من کل این دو ساعت با درد و حال گند ِ گرفته سر و کله زدم که آخ. یک کمی تکان دادن های یواشی، نرم ترش کرد تا بلاخره دست آدمیزاد شد. درد یک جا قطع شد و دوباره این هفته برگشت. یک سر زدن دو سه ساعته. باز دوباره می خواستم حلقه کنم دورش و اذیتش کنم و قلقلکش دهم و دستم حتی کامل بلند نشد از جاش. ولش کردم. بیخیالش شدم. دست چپ کمک احوالم شد. نیم ساعت بعد طبیعی شده بود اوضاع.

غرهای دسته ی دوم چه؟ این شلوغی بیش از حد فکر. فکرم شلوغ شده و امانم را بریده رسما. نه که در بیداری باشد. شلوغی به خواب هم کشیده و در خواب هم راه حل پیدا می شود برام. صبح که چشم هام را باز می کنم یک چیزی در حال جرقه زدن قرار می گیرد و این حالم را خوش نمی کند اصلا. این جوشش دائم مسائل. 

یک جور به سرم زده زندگی را ول کنم و بروم. این نخ های متصل را یکی یکی پاره کنم و بشوم همان بچه ی بی مسئولیت. خوبی این دانش لعنتی روانشناسی این است که می دانی نام این حالت چیست و می دانی تاریکی ایی است که نباید تسلیمش بشوی و می دانی حال گذرا دارد. از وابستگی به زمان احوالش بگذریم، چند وقتی است که به فکر کوچ وبلاگی افتاده ام. که کرکره ی اینجا را بکشم پایین. در خانه ی خودم غریبه شده ام.

به تقویم نگاه می کنم و دلم می خواهد اینها برای حال گند پی ام اس باشد و آخ حیف که نیست. می دانم مرضم چیست. جرئت بلند گفتنش را شاید هنوز ندارم.

...



تهران

در حال پس گرفتن شهرم مرتضی و هنوز بخش هاییش هست که نمی شود قدم بگذارم. آزار، تیغ می شود و پاره ام می کند. در حال جنگیم. در حال نبرد. من یک خیابان در قدرتم نیست. یک پلاک پس می گیرم. یک کوچه. خیابان ها کم کم آزاد می شوند. می شود دوباره در پیاده رو ها شلنگ تخته بیندازم و نفسم نگیرد. خیلی مانده هنوز مرتضی. خیلی مانده.

دیباجی را پس گرفتم. کوچه های شهرک را. نوفل لوشاتو را هم. طالقانی را وجب به وجب فتحش می کنم. مانده هنوز. و قلب شهر مانده. بدجور مانده.

...



موازی

فیزیک تا حوالی سی سال پیش را خیلی بهتر می فهمم. هر چقدر به این اواخر نزدیک تر می شویم، حجم هوم گفتن هام و بستن کتاب و دور زدن و بعد برگشتن هام بیشتر می شود. باید زمان بیشتری بدهم تا چیزی که خوانده ام، توی مغزم جا بیفتد. گاهی حتی مغز تعطیل باش اعلام می کند تا آن دو لحظه ی جادویی قبل از خواب و بعد از بیداری کمکم کند. قیافه ام جدی می شود کمی. تصویری از چیزی که هنوز نمی توانم بیانش کنم مغزم را پر می کند و این بی سوادی ریاضیات پیشرفته، اخمم می کند.

دلم می خواست زنگ بزنم بهت و اینها را بگویم. گمان کردم حالش منتقل نشود. می دانم با کلمه ی نوشته شده، بهتری.

...



نسیم

قانون خانواده بر اصل سه سال استوار است: بین هر دو نفر حداکثر سه سال اختلاف سنی وجود دارد. یعنی بعد از تولد اولین فرزند پدربزرگ، با کمتر از فاصله ی سه سال همیشه کسی متولد شده. این قانون از دختر اول تا نوه ی اول همان دختر بدون تغییر باقی مانده. بعد هشت سال فاصله افتاده و دوباره قانون سه سال ادامه پیدا کرده.

در بین افراد خانواده، نون از همه موقعیت سخت تری داشت: دختر بزرگ مادرش بود و مادرش، دختر بزرگ مادرش بود و مادرش، دختر بزرگ مادرش بود. بین ازدواج مادربزرگش تا خواهر بعدیش، چهارده سال اختلاف بود. بین ازدواج مادر نون و خواهرش بعدیش هم تقریبا همینقدر زمان. نون که به دنیا آمد، از دختر قبلی فامیل (عشیره!) یک سال و نیم کوچک تر بود. با این تفاوت که مادرش نوه ی بزرگ محسوب می شد و مادر ِ دختر قبل از خودش، خاله ی مادرش. حداقل معنی این جمله این بود که در تمام دعواهای کودکی ما، اگر پدر یا مادری به طرفداری از فرزندش بر می خواست، مادر نون به احترام، کنار می کشید و نون تقریبا همیشه دعوا می شد.

ما، نون را زلزله صدا می کردیم. گاهی هم طوفان. هر دویشان هم بود. تا شب قبل از تولدش دکتر با اطمینان گفته بود که فرزند، پسر است و بعد دختر به دنیا آمده بود. به شدت شیطان. از دیوار راست بالا می رفت. وقت دعوا، کله اش را جلوتر از تن می گرفت و می رفت توی شکم نفر روبروییش و به شدت تخس بود. یک دائی داشت که به حکم تک پسر بودن، از خود راضی بود گاهی و به شدت بداخلاق و ترسناک. پنج سالش که بود یکبار دائی اش را مجبور کرده بود بهش سلام کند و بعد با تفخر گفته بود چه عجب سلام کردی.

در بازی های دخترانه مان - چهار دختر تقریبا هم سن فامیل - معمولا شریک بازی من نون می شد. این وقت ها لجم می گرفت. بازی قطع می شد و یا هر کس می رفت پی کار خودش یا دوباره تیم می چیدیم یا یک جوری راضی می کردیم همدیگر را. وقتی نا آرام می شد، هیچ چیزی جلودارش نبود و بازی از دو نفر که بیشتر می شد، اخلاقش به تند ترین حالتش می رسید. خواهر کوچکش عروسکی بود که تقریبا ده سال از نون کوچک تر بود.. یازده سالگی نون، از استخر ِ پر از ماهی قرمز ما یکی گرفت که ببرد و نشان دخترک بدهد. من مقاومت کردم و ماهی را برگرداندم به آب. دعوایمان شد. حمله کرد. دو تا نقطه ی سفید روی بازی راستم از آن روز هنوز مانده. نون دندان های خیلی تیزی داشت.

بزرگتر که شدیم، نون با هر بهانه ای به من سر می زد. بهانه ی تولدم - که همیشه یادش بود -، بهانه ی دلتنگی، بهانه ی دوستش که فلان جا می رود و من هم باهاشان بروم. دخترک شوق خوبی داشت. مهربانی قشنگی هم. من آدم پس ندادن این بازدیدهای مهربانم متاسفانه. آن مهری که خرج کرد را جواب ندادم. باز تا جایی که توانست، ادامه داد. مادرش خیلی تلاش کرد تا نون دخترانه شود. کلاس های کیک و دسر و کارهای دستی و آموزش مدیریت مالی سخت گیرانه و هزار چیز دیگر. توانست هم.

یک جا، خبر رسید که نون نامزد کرده. من سفر بودم و زنگ زده بود که دعوتم کند برای عروسیش و نبودم. برگشتم، تمام شده بود مراسم. تلفنی که دریافت نکرده بودم و کارتی که دستم نرسیده بود و معاشرت پذیری ناقص خودم، اجازه داد که ازش بی خبر بمانم. در پلکان خانواده نون از من کوچک تر بود و متعلق به نسل بعدی. می توانستم منتظر زنگش بمانم بدون اینکه قانونی را زیر پا گذاشته باشم و بی حرمتی ایی مرتکب شده باشم. از طرفی عروس شده بود و وظیفه من بود باهاش تماس بگیرم. سختم بود و هزار و یک بهانه داشتم همیشه. رابطه بینمان ناپدید شد.

نون را بهمن پارسال دیدم. دخترک تنها آمده بود به جشن عقد یکی دیگر از ما چهارتا. از در که رفته بودم تو، خواهر کوچکش اول من را دیده بود و جیغ کشیده بود وسط مهمانی که وای! فلانی. نون با کت و دامن آمده بود. روسری هم سرش بود که چشم های من را گرد کرد. همسرش نبود چون جنوب کار می کند و وسط مراسم یک اشکی هم از گوشه ی چشمش گرفته بود که دلم تنگ شده برای همسرم. از پسر خوشم نیامد که به دختر بی قید ما چنین قیدی اضافه کرده بود. عید هم که با میم رفتیم خانه ی مادرش و نون با هزار شوق آمده بود ما دو تا را ببیند، باز یک شال انداخته بود روی موهاش. آنقدر شل طور که میم با چشم های گشاد نگاهش کرد. بعد با شوق صدایم کرد و پالتوش را پوشید که ببین و خوشگل است و خودم دوخته ام. یک چیز دیگر هم نشانم داد که این هم کار خودم است. دسر نهار را هم نون درست کرده بود. همسرش باز نبود. وسط روز زنگ زد و نون بیست دقیقه ای غیب شد و آنقدر خنده رو برگشت که من و میم نیم ساعت خندیدیم بهش.

طبق قانون سه سال، یکی از خانواده باید تا کمتر از شش ماه دیگر بچه دار می شد. لجم گرفته بود که این اتفاق نگفته، دارد به پایان می رسد. دیروز پدری به مادر گفت راستی از نون چه خبر؟ به دنیا آمد فرزندش؟ من گیج شدم. معلوم شد قرار بوده هفته ی اول این ماه نون مادر شود. خبر گرفتیم و هنوز به دنیا نیامده پسرک.

نون از همه ی مرزهایی که من در حوالی شان هم نیستم عبور کرده. چه دور.

...



گذران

دو سال شد که خونه‌ام اینجاست. این دیوارها و این ساختمان.

دو سال و با دل خوش...

...



جانی که توئی

لباس ها را ریختم که شسته شوند. بلوز تو را هم. حالا بغلش کرده ام و غصه دار، دائم بو می کشمش و بی نتیجه است. دیگر عطر تنت را گم کرده انگار. بپیچمش لای حوله ات مثلا. شاید تاثیر داشت. یا دماغم را فرو کنم توی زردی خوش حوله و همان طور بمانم. 

این وقت سال، زمان بغل است نه وقت سفر کردنت؛ جان دل.

...



خوش به حال روزگار

دستم را گذاشته ام به چهارگوشه ی خانه به تکاندنش. بار اول و سال اولم است. سال قبل خانه تقسیمی بود با هم خانه جان. سال قبلش هم همینطور اما یک ماه هم کمتر به فروردین مانده بود که تازه از کلبک اثاث کشیدم به خانه ی بهار و چیزی نیاز به تغییر نداشت. حالا شادی اش کل وجودم را گرفته. شبیه کیف اولین عبادت. لذت اولین بوسه. شوق اولین هم آغوشی. کشوها را مرتب می کنم. کمدها را بیرون میریزم. وسیله های بی مصرف سر از سطل آشغال در می آورند و هر بخش خانه که این ماه ها تمیز کردنش به تعویق افتاده بود، با نهایت دقت تمیزش می کنم. داشتن خانه - و این خانه - نعمت غریبی است.

در سایه ی درخت سیب، متن خوشگلی دارد در مورد فلسفه ی نخ قرمز و گره در فرهنگ ژاپن. حرفمان کشیده بود به همین چیزها. به زبان خودمان. به بیان خودمان. که می شد اینبار هم نخ قرمز را ندید بگیریم و من بروم و او برود تا بار بعد که برسیم به هم و چیزی درونمان تکان بخورد و من به روی خودم نیاورم و او به روی خودش نیاورد. من مثل همیشه شهامت و خواستن و تمام احساساتم گیج خورده بود که وای. بودن و نبودنش به یک گره وصل است. می شود نباشم. می شود نباشد. به همین سادگی که بودنمان هست. بعد یک بار دیگر همراهی اش عزیز شد. همین بافت امن و پر مهری که بودنش دارد، دلم را به قنج انداخت.

جهان می شد یک جور دیگر باشد. مثلا من بر می گشتم به خانه ی پدر و به جای متروی طالقانی، از متروی اکباتان هر روز مسیرم را شروع می کردم و اینطور، خانه ای نبود که غبارش را بگیرم و نگران اجاره اش باشم و گشنگی ها و خستگی هام را بکشانم هر روز درونش. حتی می شد باز، ما از کنار همدیگر عبور می کردیم و زمستان امسال، شبیه سال های اخیر تمام می شد. یک گذر فصل که امضا ندارد. نشد اما. و چه فرخنده.

قلمه های گلدان های بهاری توی آب اند. می بوسمشان و مژده می دهم که بهار نزدیک است و امسال را هزار بار از نو می شود زندگی کرد. همینطور.

...



بیست و سوم فوریه

شست پای چپم درد می کند. «در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح را آهسته می خورد و می تراشد...» و قطعا درد شست پا یکی از این دردها نیست اما آخ که شست پایم درد می کند. 

این همه سال با این بدن در حال زندگی ام و هنوز مرزهایش را نشناخته ام. مثلا اینکه مرز درد و یا مرز قدرتش کجاست. مرز میل به عشق بازیش هنوز کلاف پر گره است که با صدای هوووم، در حال گشوده شدن است. ساده تر از اینها، مرزِ اندازه اش هم حتی برایم مشخص نیست. با دختر جانم شیطنتمان گرفت و شروع کردیم شبیه ده سال پیشمان دویدن و چرخیدن و انگشت شست پای راستم زیر پای چپم رفت. اتفاقی که برای دو یا سه سالگی آدم ها باید باشد به گمانم. حالا درد پای راست آرام گرفته و فکرم به شدت مشغول است که چه بلایی سر پای چپم آورده ام که اینطور از دل و جان درد می کند؟

بعضی صبح ها هست که باید بنویسی. از در. از دیوار. از تلفن راس هشت صبح دوست پدر که اصرار داشت راستش را بگو، بیدارت کردم؟ (خب لعنتی اگر بیدار کردی که قطع کن!) از سردی هوا و از شست پا. 

کلمه ها بشارت آرامشند و من دلتنگ، ترسیده یا شگفت زده که می شوم، بیشتر کلمه به ریسه می کشم

...



فرد گرایی

می رسم که خانه، لباس هام را می کنم و پخش می کنم خودم را روی تخت. بازی همیشه یک جور شروع می شود. به خودم می گویم کاپشن. بعد می بینم چقدر انگشت های پام جیغ می زنند که وای و جوراب. چقدر بلوزم به تنم زیادی است. چقدر مسخره است شلوار پوشیدن و همین طور چقدر چقدر، عریان می خزم به سردی تخت. به نیت پنج دقیقه. توی تاریکی. که همیشه یک ساعت کش می آید تا نفسم خودش شود. پتو را می کشم روم. مدل خودم یا مدل او. بستگی دارد چقدر دلم تنگش باشد.

اتاق بغلی را باید گلخانه کنم. گیاهانش را هم نشان کرده ام و مدل چیدنش را هم مشخص کرده ام و مانده که هوا کمی از سردی بیفتد. حساب می کنم گلخانه هوا را خنک تر می کند. خانه که همینطور از سرما می شود که جان به سرت کند. باید چیزی داشته باشم که تابستان نجاتم شود. 

دیگر چه؟ دیگر گیر کرده ام توی داستان ها. به دختر جانم داشتم می گفتم. می گفتم این روزها پر از احساس قشنگم. پر از احساس جدید و می ترسم ازش. می ترسم چون راهی است که هیچ راهنمایی براش ندارم. مسیری است که برای پیمودنش نیاز به صفت هایی بسیار زنانه دارم و نه من ازشان سهمی برده بودم تا به حال و نه زنی در اطرافم هست که آخر این جاده باشد و صدایم کند و راهنمایی ام کند که ببین اینطور باش. همه ی اطرافیانم شبیه خودم در مسیرند هنوز. پیرترها، یا در رابطه بودن و دوتایی بودنشان جوری است که سنت گفته و نمی پسندمش و یا چسب اجبار به با هم بودن انقدر قوی بوده که فقط از همدیگر نارضایتی برایشان مانده. هیچ کس انگار در کنار زندگی کردن به معنایی دست پیدا نکرده. همین است که افتاده ام به جان داستان ها تا چیزی پیدا کنم و نجاتم شود.

و دیگر؟ گیر کرده ام توی مفهوم تنه. اول خواب دیدم توتمی که برای تولدم بهم کادو داده بود، سرش کنده شده. مجسمه ی بی سر را که دیدم با وحشت از خواب پریدم و گشتم توی تاریکی و پیداش کردم و سالم بود و آنقدر ترسیده بودم که چند دقیقه ای طول کشید تا نفس هام آرام بگیرد. بعدترش خواب الف را دیدم. نا آرام و بی قرار بود. توی آشپزخانه. خانه ی من. توی همان جهنمی افتاده بودم که ازش به شدت می گریزم. توی خواب دائم تکرار کردم من الان متعهدم به دیگری. متعهدم به دیگری. آخر قرار شد سرش را روی پایم بگذارد و من بنشینم و کمی نوازشش کنم تا آرام شود. بالاتنه عریان، خوابید کف آشپزخانه و تکیه زدم به دیوار. آدم ها می آمدند و می رفتند و با من حرف می زدند و چشم های الف بسته بود و رویش به سمت دیوار و اصلا انگار نه انگار. من تمام سعی ام را می کردم طبیعی باشم و تمام حواسم به تنه ی الف بود. تنه اش، برای رفیق ِ جان بود و انقدر این موقعیت آشفته ام کرد که پریدم از خواب. 

بعد؟ افتاده ام به خواندن و گوش دادن. دنبال رد پایی برای چگونگی انجام. به جایی رسیده ام که با احتیاط قدم بر می دارم. دیشب در حال خواندن «قدرت اسطوره» بودم که کلمه های کمبل سوراخم کردند. می گفت بعضی وقت ها کسی را می بینی که انگار از آینده هدایت شده ای برای دیدنش. انگار چیزی را به یاد می آوری. بعد چه چیز کمک می کند مسیر را درست طی کنی؟ به یاد داشتن اینکه هر مسیری شخصی است. یکتاست. مدل خودت راهت را بروی. 

کلمه ها و دنیا و همه چیز، دائم در حال تکرار کردن یک کلام هستند: «صبوری». اینکه چیزی هست که جادو می کند و نامش صبوری است و بدستش بیار. طریقه ی بودنی که برای یک لحظه نیست. برای یک عمر است. من تکرار می کنم که صبوری. چیزی که برای داشتنش باید در زندگی غوطه بخورم. از آن خدا - بودگی که برای خودم قائل بودم پایین بیایم و بشر شوم. آسان نیست. اما باید ممکن باشد. (فکر می کنم و نفسم می گیرد!)

پارسال، با یک شوق سرشار کتاب را معرفی کرد که بخوانش. بودنش که کمرنگ می شد، گشتم و یافتمش و دوی نیمه شب شروع به خواندن کردم و یک شب فرداش، تمام شد. نفسم گرفت. از صبوری داستان و از نتیجه ی عجیبی که در انتهای کتاب حاصل شده بود. حالا چرا این متن پر وصله را اینطور تمام می کنم؟ بعد از یکسال، تمام داستان هجوم آورده به مغزم. جمعه نشست روبرویم و صحبت کردیم. من کلمه هام را نشناختم. انگار کس دیگری می گفت. از لبان شخص دیگری خارج می شد. کلمه ها جنس پختگی داشتند به گمانم. جنس سر سپردگی به زمان. آنچه که هیچ وقت نبودم.

در حال کشف خودمی هستم که نمی شناسمش. و گیج شده ام.

...



تو عزیزی مثل اون لحظه که بارون میزنه

چه صبح بی‌نقصی!

...