در بهشت اکنون!

طبقه ی چهارم

یک زمانی هم قد بودیم. بعد من بلندتر شدم. حالا بغلش که می کنم، می تواند سرش را بچرخاند و لای دست هام جا بگیرد و من کمی خم شوم و صورتم را فشار بدهم به موهاش و او، آخ، گریه کند.

این یکسال و بیشتری که عروس شده، ندیده بودمش. من آدم فرار از دیدارم و او سرش گرم زندگیش بود به گمانم. دائم پیغام فیس بوک می داد و من به بهانه ای گریز می زدم. آنقدر به نظرم مهم نبود و جفتمان همان بودیم که بار آخر دیده بودیم هم را. فکر می کردم شاید کمی دیرتر همدیگر را ببینیم و تازه تر باشیم برای هم. زنگ که زد، به گمانم آمد یک جای زندگی شبیه سابقش نیست. شور توی صداش نبود. از نقشه و هدفی برای زندگیش حرف نمی زد و سردرگم بود. بی شوق هم.

اول که گفت همسرش فلان ساعت خانه است و ترجیح می دهد خانه باشد، فکر کردم رمانتیک بازی اول زندگیست. بعد که پیشنهاد دادم برویم بیرون و گفت باید اجازه بگیرم، تعجب کردم. یک ساعت بعد بغلش کرده بودم و داشت گریه می کرد. قضیه ریشه دار تر بود: خشونت خانگی، در همه ی ابعادش. پسرک، به خودش حق داده بود همسرش را به تمام شیوه های ممکن تحقیر کند و مورد فشار قرار دهد: دخترک ِ شاد ِ تمام زندگیم، برای بار اول خرد شده بود. بدجور هم.

از زندگی بعد از جدا شدنش می ترسد. می گوید می دانستم مشکل پیدا می کنیم و به نظرم آمد یک زن مطلقه از یک دختر که جسمش را بی پروا با دیگری کشف کرده، پذیرفته تر است. پس ادامه دادم. یک سال و بیشتر گذشته و اعتماد به نفسش را از دست داده. فکر می کند شاید درست شد. شاید زندگی از این خط سیر وحشتناک برگشت و بله، هیچ وقت آنی نمی شود که آرزو داشتم، اما. این "اما" یک لعنت شده روی زندگیش. که شاید باید بیشتر تلاش کنم. بیشتر بمانم. شاید دلم براش تنگ شد. هنوز یک بخش هست که دوستش دارم. هر لحظه که می گذرد بیشتر فرو می رود و کمتر می خندد و بی فروغ تر می شود و حواسش نیست.

بیست و هفت ساله و بیست و شش ساله. هر دو فوق لیسانس. از خانواده های خوب و تمول معمول. هر دو تحت درمانند و قرص مصرف می کنند. یکی برای افسردگیش و یکی برای جلوگیری از انفجارهای وحشتناک خشمش که صحبت کردن باهاش را غیر ممکن می ساخته. که حتی حریم تن همسرش را به رسمیت نمی شناخته. کل داستان دیوانه کننده است.

و بله، اینجا تهران است، هزار و سیصد و نود و سه.

   + هاش ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳٠
comment نظرات ()

خانه ی بهار

زنگ زده ام صاحب خانه جان که تمدید قراردادمان قرار بوده تا سی و یک خرداد باشد، دو روز اضافه اش کنیم. گوش داده، تایید کرده، و تشکر که در جریانش گذاشتم. بعد اضافه کرده که متشکرم دخترم و خوب باشی و خداحافظی کردیم.

در لیست موفقیت های امسالم - یکبار اگر نوشتمشان - به عنوان سرتیتر ذکر می کنم رابطه ی خوب با خانوم صاحب خانه. یک فلش هم می زنم که به خاطر پرداخت به موقع (تقریبا به موقع!) اجاره بها. 

جلوش هم یک دو نقطه می گذارم و یک پرانتز باز می کنم که یعنی خیلی لبخندم.

   + هاش ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳٠
comment نظرات ()

رویا

داد می زد که امنیت ندارم من برای اینکار. امنیت ندارم که مرزهای خانه ام به پاست و قدرت مالی دارم. امنیت ندارم که بچه هام را کسی برام حتی چند ساعتی مطابق خواسته ی من نگه می دارد تا بتوانم و ریسک کنم. امنیت ندارم و داد می زد و جسمش می لرزید. فشار خونش روی هفت، یخ زده، لرزان، عصبی.

چهل و پنج ساله، زن، همیشه مغرور به وسواس در منزل و چسبندگی به بچه هاش و همسر فداکار بودنش. 

جسمش، یک ماه تمام است که خون پس می دهد. بدون مکث و وقفه.

   + هاش ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٩
comment نظرات ()

سرمایه

سالار، یک عادت خوشی دارد برای تکرار. تکرار بودنش. تکرار مهربانی اش. تکرار محبتش.

از بین تمام وسایل خانه، بشقاب های آبی روشن نقاشی شده ی سفالی را دوست دارد. نه که فقط دوست داشته باشد. تکرار هم می کند که دوست دارم. مثلا روی چهارپایه ی آشپزخانه نشسته باشد و من در حال چرخیدن و آماده کردن غذا باشم و بی هوا، بگوید که چقدر این بشقاب هات قشنگ است. بعد برگردیم به بقیه ی حرفمان.

تعریفش، رسوخ می کند. نشت می کند. می ماند. وقت هایی که نیست، وقت ظرف شستن، وقت مرتب کردن، یادم می افتد که هاه، سالار اینها را دوست دارد و لبخند می شوم. انگار این همیشگی بودنش را به رخ می کشد.

پسرک بد جور رفیق خوبی است.

   + هاش ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٩
comment نظرات ()

چه بی رحمانه زیبایی

دو تا شده اند. زن های درون روانم. یکی شان، چهره ی پسندیده ای دارد. موهاش قرمز است، بلند است کمی تا روی گردنش هنوز (شاید هم بلندتر) و توی چشم هاش مهربانی دارد. نرم خو است. مراقب است. آن یکی به جاش بدجور وحشی است. موهای کوتاه سیاه دارد. چشم هاش پر از نگاه مستقیم است. مقصد دارد. در حرکت است و در گذار است. چهره ی اخیر این مدتم، اولی بوده. دومی بوی نا گرفته. بوی سردابه. بوی آن عقب های وجودم.

هر اتفاق نفس گیر در این روزهام، کمی از قدرت زن سرخ مو کم کرده. به جاش زن مو سیاه قوی تر شده. زن مو سرخ دلشکسته شده و مو سیاه، نعره ی قدرت زده. زن مو سیاه اشک ریخته و مو سیاه نیزه اش را تیز کرده. زن مو سرخ، گیسوانش را چیده و مو سیاه، برام نشانه گذاشته که نترس. که زیبایی را شبیه برق زندگی می فرستم برای چشم هات. و فرستاده.

دوتایی، دست های این روزهام را گرفته اند. من میانشانم. سعی دارند که آرامم کنند. با قدرت یکی، با آرامش دیگری. نمی دویم. نمی رویم. نشسته ایم. همین جا که هستیم. قصد دلداری دادن ندارند. فقط، هستند. بدون بیان اینکه همه چیز درست می شود شاید. بدون هیچ دروغی.

   + هاش ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۸
comment نظرات ()

استانبول

اینجا نوشته:

گاه گاه فکر می کنم زندگی آنقدرها هم بد نیست. هر اتفاقی که بیفتد، باز هم می توانم در ساحل بوسفور قدم بزنم.

اورحان پاموک - استانبول - خاطرات و شهر

من نشستم اینجا، توی اتاقم در گرمای مطلوب تهران، و نقشه می ریزم که هر چیز بشه بوسفور هست. اگر تمام مسیرها به بن بست خورد، می رم کنارش. شهر قشنگی که توریستش بودم اما این آرامشی که پخش می کنه رو شدید حس می کنم هنوز.

   + هاش ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٧
comment نظرات ()

دوام آوردن

از تمام سال های دانشجویی، سه تا زن بودند که بهترین تاثیر را - عمیق ترینش را هم - روی من ایجاد کردند. یکی شان، یکبار، در یک تماس تلفنی برام گفت که شما خیلی جوانید. مشکل های زندگی شدید رویتان تاثیر می گذارد. فکر می کنید دیگر نمی شود. دیگر نمی توانید. گفت که زندگی اینطور نیست.

عجیب این چند روز دلتنگشانم.

   + هاش ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٧
comment نظرات ()

نیست. رفته.

هیچ صدایی نبود به جز صدای پس کوچه های شهر. خلوت. شب. زیر یکی از تیر چراغ برق  های رنگ پریده و ماسیده، تکیه کرده بودم و مانده بودم و مقصدی انگار نمانده بود. کلمه ها نفهمیدم از کجا جوشیدند: "اما غمی نیست، باید صبور* بود، و به آنچه برجای باقی مانده است، امید بست." بعد، ورد شدند. تسبیح ماندند. ریسه اش رفت لای انگشت هام و یک ساعت تمام شمردمشان و تکرار شدند. 

یک آیین باید باشد برای وقت های صبوری. وقت های درد، که واپس می زنیش و فکرش را نمی کنی چون تابش را نداری. یک آیین باید باشد بهتر از کوتاه کردن مو، بهتر از نوشتن خشمگین، بهتر از گریستن. یک آیین سوگواری باید باشد یک جای این شهر، زیر یک چراغی، توی خنکای شبی، پناه شده؛ جایی، کناری.

یک آیین که به کابوس هات اعلام کنی من خواستم که از دستش ندهم، خواستم که سنگینی هراس از دست دادنش تنها در همان جهان خواب ها بماند، اما نشد.

گاهی نمی شود. همین.

پی نوشت: به لطف اینترنت، فهمیدم که کلمه ی درست، قوی بودن است، نه صبور بودن. فهمیدم که دیالوگ، برای صحنه ی پایانی فیلم "شکوه علفزار" است. هنوز اما یادم نیامده فیلم را کجای بچگی ام - در سال های وی اچ اس - دیده ام.

   + هاش ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٢
comment نظرات ()

سپلشک

یک وقتی از فصل گرما هم هست که سوسک ها را از سوراخ هایشان می کشد بیرون. رسیدیم به همان.

   + هاش ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٢
comment نظرات ()

نیست

خداحافظی از درد هم بدتره. هیچ وقت عادت نمی شه.

   + هاش ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۱
comment نظرات ()

به شیوه ی نهنگ ها

منقرض بشیم، به خاطر هاراگیری دسته جمعی ناشی از فشار بی خوابی. وقتی روز می شه و چهار ساعتی هست که بیداریم.

   + هاش ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۱
comment نظرات ()

نه کسی می یاد، نه کسی می ره.

هوا سرده. خنکه. عصره. همه چیز ساکنه. همه چیز همین جوریه. من مرکز جهانی ام که عوض نمی شه. بالا نمی ره. فرود نمی یاد. یک جوره. ساکنه. هستیم. هستیم. زمان داره می گذره و مشخص نیست به چه مقصدی. من یه درختم که سال هاست ریشه کرده و تنه قوی کرده و همین جاست. یه نسیم می یاد و روزها می رن و درخت اینجاست. فرقی نداره. فرقی نمی کنه. دست و پایی نمی زنه. توی یه حال به ابهت بی نهایت شناوره.

امروز فهمیدم بیش از نصف موهام رو از دست دادم. شاید هم بیشتر. لبخند زدم که عه، چه جالب.

   + هاش ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٧
comment نظرات ()

تماما مخصوص

اینجا نوشته:

"قرار نیست همه ی ملت های جهان سختی ها و مصائب آلمانی ها را دوباره تجربه کنند که!  ما هم تجربه های خودمان را داریم. ما همیشه صدای انفجار شنیده ایم، مدام به ما تجاوز شده، ما هم به محبت نیاز داریم. شاید دلیلش این چیزها باشد که ما کلمه ی نه را برای دوست و رفیق هرگز به کار نمی بریم. حتی برای آشنایان هم به کار نمی بریم. به رهگذران هم نمی توانیم به آسانی نه بگوییم. من برای این که گوشه ی خلوت خود را حفظ کنم خیلی زحمت کشیده ام، دکتر! اما نتوانستم به تو جواب رد بدهم."

ادامه اش، دقیقا پاراگراف بعدی، نوشته:

"تنهایی یک اعتیاد است. کسانی که به مواد مخدر معتادند خودشان می دانند اما نمی خواهند که بدانند. کسانی که به تنهایی خو می کنند، واقعا نمی دانند که دارند در اعتیاد تنهایی نابود می شوند. اعتیاد به حشیش و تریاک مهم نیست عباس، اما تو در تنهایی وحشتناکی فرو رفته بودی که به نظر من یک بیماری خطرناک است. ... "

جناب عباس معروفی نوشته اند. و آخ که چقدر دلم نمی خواد از تنهایی شدید این دو سالم خارج شم.

   + هاش ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٧
comment نظرات ()

سرچشمه

یک صدایی، دائم ازم می پرسد: باشد، نرسیدی، نهایت تلاشت اما این بود؟ نهایت تلاشت را کردی؟ می گویم نه. این نبود. نکردم. هنوز این نیست. 

لبخند می زند که خب شروع کن!

   + هاش ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٧
comment نظرات ()

روح پراگ

خواب می بینم با تمام المان های واضحش. که با تمام سعی ام برای فراموشی، هنوز نصف بیشترش توی ذهنم مونده. انگار یه دهن کجی گنده باشه که تو می خوای فراموش کنی؟ ما می خواییم به یاد داشته باشی. ملغمه ای از زن در نقش مادر، در نقش عروسک، در نقش دختر فتان، در نقش دختر موفق و بسیاری چیزهای دیگه. با تاکید کاملا واضح روی عدد بیست و چهار و بیست و پنج. حوالی این سن.

بیدار می شم و نفس زنان، صدایی می گه خب حالا بنویسش. می دونم که نمی تونم. چند وقتی هست به جز اونهایی که خیلی ساده ان، بقیه اش رو نمی تونم که بنویسم. صدای دومی می گه که هی، آروم باش. به درک. بذار فراموش شه. در مقیاس تن، انگار نخوابیدم. انگار کل شب رو بیدار بودم. یواش چشم هام رو می بندم که یکی دو ساعتی بخوابم. می خوابم. با اخم. اینبار - اگر خوش شانس باشم - بی رویا.

بیدار می شم. خسته. تن خسته. با تمام تلاشی که کردم، هنوز خیلی از بخش های خواب یادمه. هراس شدید از دست دادنش و مسخرگی این هراس برای کسی که هنوز حتی در آغوشش نکشیدم. بستن چشم ها فایده ای نداره. چشم ها رو باز می کنم. چشم ها رو می بندم. چشم ها رو باز می کنم.

کاری از دستم بر نمی یاد که. تسلیمم. تسلیم تسلیم. خواب ها شدت گرفتن و بیشتر و بیشتر می ترسونن من رو.

   + هاش ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٦
comment نظرات ()

بیا خوشم می دار

یک ورق از وسط دفترم کندم. روش نوشتم که بوس و بغل محکم. باشد طلبت تا وقتی که کلاس تمام شد. تا زدم و دادم دستش. یک جوری توی خودش جمع شده بود. انگار بدجور دردش آمده باشد و آخ که وقتی دخترهای زیبا دردشان می آید و یک قدمی ات هستند چقدر حیف است موقعیت. لبخند زد و لبخندش کمی پهن تر شد. بعد ورق را چهار تا زد. بین انگشت هاش گرفت و تا آخر کلاس همانطور نگه داشت.

کلاس که تمام شد یادم رفت. رفت، بدون اینکه بغلش کنم و ببوسمش و بگویم که نترس.

حیف جدا.

   + هاش ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٤
comment نظرات ()

ولی ندیدن بهتره از نبودنش... سیگار داری؟

عزیزترین چیزی که داشتم را، به پای خشم و استیصال دیوانه وارم قربانی کردم. حالا پذیرفته ام که انجامش داده ام. که تمام شده. که بر نمی گردد. که دیگر دستم کوتاه شده ازش. یا نه، در حال پذیرفتنم. یک وزنه روی سینه ام قرار گرفته به جاش، که وقت نفس کشیدن تکانم می دهد. اینبار، دلم می خواهد برای مبارزه با سنگینیش، چیزی خلق کنم. بیافرینم. اضافه کنم. 

شاید مثلا برگشتم و یک کار نیمه تمامم را به انجام رساندم.

   + هاش ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٤
comment نظرات ()

تاریخ بزنم که دوم ماه پنج

دلم وسط جشنته پسر. کنار شادی فارغ التحصیلی ات.

   + هاش ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٢
comment نظرات ()

پناه

نا امیدی که هجوم می آورد، اوج درد اجداد بدوی ام را حس می کنم. که جهان چطور یک حجم عظیم دردناک بوده و چطور برای فرار از اوج این استیصال و بی پناهی، اسطوره و طلسم و خدا و آیین بافته اند. پسرک، آن چند ماهی که در برزخش مانده بود، یکبار گفت که چقدر حسود است به اینهایی که سجاده می اندازند و از ته دل تضرع می کنند و امید دارند که خواستشان برآورده می شود. که فکر می کنند در برآورده نشدنش هم حکمتی حکما نهفته است. هربار، زمان که می گذرد و ناامیدی که خط می اندازد روی بودنم، فکر می کنم که چه حیف که برای من امروزی این دوا ناکاراست. باور ناپذیر است. ناشدنی است. کاش مثلا می شد به چیزی امید داشت.

   + هاش ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٢
comment نظرات ()

سنگ

آدم است دیگر، باطل یا درست فکر می کند دوام می آورد. دوباره

   + هاش ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۱
comment نظرات ()

The Best

بیدارم کرده بود. با چشم هایی که شبیه هیچ وقتش نبود زل زده بود بهم. خطوط صورتش هم فرق داشت. رنگ پریده تر از همیشه. با چشم های کاملا بیدار. روی خط فک اش دست کشیدم. انگار منتظر بودم محو شود. نشد. مکث کردم و به تفاوتش نگاه کردم. خواستم محو نشود و می دانستم می خوابم و تمام می شود. به چشم هاش نگاه کردم که عجیب نافذ بود و آرزو کردم هر بار در آغوش کسی بیدار می شوم، همین نگاه را ببیند. همین تصویر را. همین ترکیب قاطعیت و معصومیت و زیبایی را.

بعد، خوابم برد.

تا صبح، خواب یک ساختمان عجیب و خوشگل را دیده بودم که پر از کتاب بود و توش مسائل هندسه حل می کردند.

   + هاش ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۱
comment نظرات ()

نابودی

خاموش شد. گوشی جان را می گویم. یادم هست چهار تا پیام ناخوانده داشتم. یادم هست در حال خودم نبودم. یادم هست یک تماس تلفنی را قطع کردم و بعدش هیچ چیز ازش یادم نیست. 

مرگ، وقتی سر نرسیده، غول بزرگی است. این وقت ها که سر می رسد و چیزی را می برد - آدم باشد یا وسیله - یک نقطه ی خوشگل توی دلم می اندازد. که خب، مرد دیگر. همین است که هست. همیشه هم فکر می کنم باید واکنش، از این تند تر باشد. نیست اما. مرگ که می رسد، شبیه یک خط در ادامه ی حیات و زندگی خودش را نشان می دهد. 

در حال ادامه ام. چیزی مرده. چیزی تمام شده. و خب همین است. همین است. ریتم همین است.

   + هاش ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٠
comment نظرات ()

اون لحظه ی آبی

ویرانگر وجودم - با سر تراشیده و دندان های مسواک نزده و شکلاتی و مست، خیلی مست- می خندد. بدجور می خندد.

   + هاش ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٩
comment نظرات ()

در خدمت و خیانت سبزیجات

یه اینفوگراف بود - و غیر ممکنه من مزاحم ارتباط حسنه ی شما و گوگل بشم! بگردین و خودتون پیداش کنین - که توضیح می داد آبجو منجر به ایجاد ایده ی جدید می شه و قهوه، تمرکز رو زیاد می کنه.

وسط روز و گرما و آفتاب، بشینی و همین آزمایش رو با راکی انجام بدی. عرق رازیانه ی ترک. مرغوب و عالی.

   + هاش ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٩
comment نظرات ()

پاور

خودت شروع کردی نوکرتم. وگرنه که هر چی این دختره اصرار و اصرار و اصرار کرد که بیا و سیگار بگیر و دست هم گذاشت که کنت بخر و پاور باشه من گوش نکردم. اینطوری نبود؟ نبود؟ هر چی گفت دلم می خواد من خودداری کردم. خودت نشستی روی صندلی ایی که قرار بود من چند ماه بعد بشینم. حواست هم بود اون وقت به گمونم. وقتی روی صندلی نشسته بودم دیدمت که چند ماه قبلی. همون جایی. حالا گیریم جغرافیت دور شده بود.

آخه لعنتی، این چه کاری بود؟ کنت پاور بخری و ندونی می شه تق اش رو در آورد؟ نمی دونستی. وقتی روی گرمای رفته ی تنت رو صندلی نشسته بودم، میم گفت تق سیگارت رو در بیار. بلدی؟ گفتم بلدم. کیه که بلد نباشه؟ بهتر بود این رو نمی گفتم. می گفتم که چرند نگو. اون فلانی لعنتی من بود که بلد نبود. من که بلدم. نگفتم. به میم چی می گفتم؟ گفتن نداشت.

اومده بود خونه. واو رو می گم. اون زمانی بود که پیش من زندگی می کرد. دوتایی، تپیده توی اون اتاق تنگ. چاره ای نبود. موقت بود. بهش گفته بودم تو خونه سیگار ممنوع. بعد از در اومده بود تو و جا سیگاری رو خالی کرده بود توی کیسه ی آشغال ها و زیر لب غر زده بود که به ما که رسید، آسمون واتپید؟ فقط ممنوعیت برای منه؟ این رو نگفت البته. بلد نبود. اونقدر فارسی بلد نبود. غر رو زد اما. گذاشتم غر بزنه. یکی باید غر می زد.

سین هم همین طور غر زد. اون عکسی که من خوابم مثلا رو، دیده بود و فهمیده بود عکاس روی تخت وابستاده. غر زد که فقط ممنوعیت لباس بیرون برای منه؟ من توله سگم این عکاسه تافته ی جدا بافته است؟ خندیده بودم بهش. گفته بودم بهش؟ که ممنوعیت رو هم گاه به گاهی می شه زیر پا گذاشت. که اصن قوانین هستن برای دور زدن. همون وقت که خندیده بودم، وسط خنده ام، یه بار دیگه روز رفت که تموم بشه و اتاق رفت که تاریک بشه و تنت اومد بین دستام. یا من رفتم بین دستات؟ فرق هم می کنه مگه آخه؟

آخرش بود. آخر آخرش. بعد رفتی. ته سیگارهای جفتمون جا موند. منم جا موندم. مثل گرمای تو که روی صندلی خودش رو نگه داشته بود. مثل حس ات که روی پتوی قهوه ای جا مونده. مثل اون تار موی سیاهت که اول جا موند و بعد گم شد. تو هنوز، هر شب که مست می کنم، پیدات می شه. فرصت اگر بدم، پیدات می شه و یادم می ندازی چطور می شه دوستت داشت. ناقص و کوتاه و آخ، عمیق. یادم می ندازی آدم توی بازی باخت باخت هم که وارد می شه، با سر ِ بالا وارد می شه. سپر می ندازه. تسلیم می شه. 

خودت طراحی کردی بازی رو. گفتی بیا بازی کنیم. شبیه بازی یوسف و زلیخا. مرد پارسا و زن فتنه گر. گفتم که چطوری یعنی؟ گفتی خودت باش. کافیه. نگاه کنی و تسلیمم. گفتم زلیخا چرا؟ مریم چرا نه؟ بازی ایی که می دونیم شکست می خوریم رو چرا شروع کنیم؟ گفتی بیا بازی کنیم. بازی کردیم. خوب بازی کردیم هم. خیلی خوب. خیلی خیلی خوب. خوب هم شکست خوردیم. به طعم بادوم. به وقت بیگاه. به تق کنت پاور. به جغرافیای زمین. 

خلاصه که، جناب محترم، نکن این کار رو. تو که هستی. منم که هستم. بیا و دست از سر کچل هم برداریم. بر نداریم. فرقی نداره. اصن این بازی آخر نداره. اگر داشت، سرت رو می شد بالا نگه داری. سپر بندازی و بخندی که ... . 

   + هاش ; ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۸
comment نظرات ()

لذت

مختصات زندگی این روزهام، بدجور همان است که اگر هر روز قبل از الان خیالبافی می کردم، می خواستم. ورودی و خروجی انرژی زندگیم همان است. آدم های زندگیم به قدر و اندازه اند و از همه بیشتر، من و خانه بدجور چفت همیم. 

خیلی زیاد، خیلی بیشتر از آنکه جدا جدا بشمارم، لحظه های زندگیم را نگاه می کنم که چقدر همانند که باید باشند. که تصویر همانی اند که برایشان می شده جان بدهم. تک به تکشان. از نحوه ی اداره ی خانه ام گرفته، تا کتاب ها و وسایلم که هر کدام گنجینه ای اند. حتی شیوه ی غذا خوردن و آشپزی ام. از زیستن ِ در جزئیات گرفته تا شمایل کلی.

وقتش است این زندگی را ترک کنم. این نوع بودن را. می دانم. چند نفس آخر مانده و بعدش، وقت تغییر است. این نعمت سرشار این روزها، آماده است که به نکبت تبدیل شود...

   + هاش ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۸
comment نظرات ()

در بهشت آغوش

توی قصه ها، یک پیرزن قدرتمند هست که مرد خیلی پیر و خیلی خسته ی فانوس بدست را بغل می کند. لحظه ی آخرش. دقیقا همان وقتی که از پا می افتد. تکانش می دهد. تکانش می دهد. تکانش می دهد تا آرام شود. تکانش می دهد تا جوان شود. تکانش می دهد و آرامش نگاه می دارد تا کودک شود. تا طلایی شود. تا بتواند بپرد دوباره.

دلم می خواهد گاهی، بزنم روی شانه هاش حداقل. براش بگویم که آرام باشد. که جهان، در وحشی ترین حالتش یک گهواره ی بزرگ است. که ما از چهره ی واقعیش خارجش کرده ایم. دلم می خواهد گرم بگیرمش و تکانش دهم و براش بگویم که آرام. که چشم هاش را ببندد و دل نگران نباشد. تا از خستگی بگذرد. از درد بگذرد. از جوانی بگذرد. خوش دلی کودکی پیدا کند یکبار دیگر. چشم هاش بخندد دوباره. بی دلیل. 

دستم. دستم. دستم اما نمی رسد که در آغوش...

   + هاش ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٧
comment نظرات ()

مقدمات

رنگ موی بنفش نرسید. به جاش، قرمزها، با یک ماه تاخیر در یک بسته ی بزرگ رسیدند. همین شد که یکی از فلسفی ترین روزهای ممکن شروع شد: اینکه موهام را بشورم و رنگ کنم یا رنگ کنم و بشورم؟ اینکه زیر دوش مسواک بزنم یا دوش که گرفتم مسواک بزنم؟ اینکه قهوه را با شکر مخلوط کنم و آب بریزم و بگذارم آماده شود یا قهوه که آماده شد شیرینش کنم؟

دیروز، جمعه بازار، یکی از رفقا (؟) ی سابق از کنارم رد شد. سلام کردیم و پرسید چطورم و خب، بی نهایت بشاش بودم و گذشت. از دیروز فکری ام. یک بار دیگر دارم راهی که رفته ام را بررسی می کنم و آخ هر جور نگاهش می کنم چقدر از هر لحاظ از چیزی که می توانست باشد بهتر است. می شد هر روز صبح بیدار شوم و  سرکار بروم یا هنوز درگیر تحصیل در راهی باشم که در نهایتش هر روز صبح بیدارم کند و سر کار بفرستتم. می شد در حال دویدن در ماراتن ادامه تحصیل باشم بدون اینکه فکر کنم چرا. می شد داخل یک رابطه ی شیرین دوست داشتنی باشم و هر روز صبح و شب در تماس باشیم و قبل از خواب وراجی لذت بخش کنیم و مهمانی و سفر برویم و خیلی متعهدانه عمل کنیم و در نهایت حتی می شد همین تعهد را رسمی کرده باشم.

داشتیم با سین صحبت می کردیم و داشتم مسخره بازی در می آوردم در مورد خرید گل و ماه گرد و سال گرد و روزهای صدروزگی و دویست روزگی و همین چیزها. یاد آن هفت هشت سال پیشم افتادم که چطور تک تک این مناسک را اجرا می کردم و چطور فراموشی این روزها، شبیه یک جنایت و بی توجهی و اینها بود. دیدم دلم می خواهد باز از این کارها؟ نمی خواست. جدا نمی خواست. خیلی سال باید می گذشت تا بفهمم.

دختر که از کنارم گذشت، شبیه سابقش بود. با همان نگاه بی تغییرش. روی بسته ی رنگ مو نوشته بود نیازی به شستشوی مو، قبل و بعدش نیست و خود رنگ حامل مواد تمیز کننده است. قهوه را با شله زرد خوردم و کلا شیرین کردن نمی خواست. زیر دوش مسواک زدم و می دانم که دختر را قضاوت می کنم و به نظرم زندگیش بی رنگ است هنوز و اجالتا این یک خط، فدای سرم.

   + هاش ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٦
comment نظرات ()

قطر

رفیق، دارم روح پراگ را می خوانم این روزها. از قول پدرش، که خودش را یک تکنولوژیست می داند، نوشته که برای این دسته از آدم ها همه جای جهان سرزمینشان است. 

رفیق، آدمی که من باشم، اسم رفتن و سفر و جا به جایی که می آید، ته دلش غنج می زند. انگار بودنش را صرف می کند تا موقعیت های این چنینی به دست بیاید. شاید کلید این بار هم همین باشد. که یک تغییر بزرگ لازم داشته باشی تا تمام زندگی الانت را بتکانی. که شاید سبک بال تر شوی. که شاید کمی وقت داشته باشی و صرف زندگی تک نفره ات کنی. خارج از کار. 

رفیق، به شعور کیهانی، به ناخودآگاه جهانی و به آفریدگار جهان یا هر چیز دیگری که جهان را هدف دار می کند اگر معتقد باشی، به این فرصت جدید زندگیت دل بده به گمانم. فرصت ها همیشه صبر می کنند و وقتش که شد خودشان را نشان می دهند. وقتی به اندازه ی کافی پخته شدی. یکی بود که می گفت فرصت، یگانه بود و هیچ کم نداشت. چیزی شبیه همان. اگر معتقد نیستی هم، جهان فرصتی برای تجربه است، نیست؟ تجربه کنش پس. حیف زندگی است که در خستگی جایی بگذرانی که کوبانیده می شوی. 

جمله می گفت "الاعمال بالنیات" هر کار را که می کنی، هر سمت که می چرخی، فقط امیدوارم رفیق که با نیت دل شاد انجامش دهی. با نیت خاطر خوش. با نیت آرامش. بقیه اش خودش پیش می آید. قطعا پیش می آید.

   + هاش ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٦
comment نظرات ()

روی پنجره هم دست باران مانده

هوای تهران لعنتی شده. هوای خانه هم.

   + هاش ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳
comment نظرات ()

شیرین

انگار به روزهای پایان فروردین، از عید به بعدش، می گویند سیاه بهار. بد می گذرد. به همه بد می گذرد. بعد، وقت قدم گذاشتن به بهشت است. اردی بهشت.

   + هاش ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳
comment نظرات ()

قدرت

زن غمگینی شده ام که دلیل بلند شدن موهاش محو شده. قیچی برداشتم و زدم به موها. از وسطش. تو بگو بی دلیل اصلن.

   + هاش ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢
comment نظرات ()

صدام کرد چطوری ری را

استانبول، تابستان یک سال و نیم پیش، با مامان دعوام شده بود. فرقی نمی کرد که شهر غریبه. زدم به شهر. عصبانی. راه رفتم. راه رفتم. راه رفتم. تند. یک جایی بین آکسارای و فیندک زاده، الینا بود. الینا. بعد از چند سال. هیچ کدام نمی دانستیم یک جای مکانی هستیم. حادثه از این شگفت تر؟!

الینا، آفتاب که زیاد می شه دلم سفر می خواد. گرما که دم می ده، دلم سفر می خواد. باد خنک پاییزی که می وزه دلم سفر می خواد. زمستون که می شه، یخ می زنم تا هوس سفر بعدی. 

دلم می خواد بیام الینا. بیام آنکارا که تویی. پیش هم بشینیم و سکوت کنیم. بشینیم و به شهر زل بزنیم. هوا که بوی بهار می ده بی تاب می شم الینا.

الینا.

   + هاش ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢
comment نظرات ()

از نرفتن ها، نرسیدن ها.

نیمه های شب خوب است. خنکای عجیبی دارد و اجازه می دهد بین سرما و تاریکی، تنت را یک جا نگه داری و زل بزنی به دنباله ی لباس شب. سرما و تاریکی تار بشود و پود بشود و تو را ببافد و کرختی و هوشیاری بیاید. تنت، با نسیم شب شیار بخورد. انگار زمین باشی. انگار سر انگشت باشد. ذهنت بارور شود. بسازد. بزاید. شب، بو ندارد. نور ندارد. اجازه می دهد به تمامی پوست شوی. می سپاری خودت را دست بوی خسیس آب که گاهی هوا می آورد. لعنتی می شود. لعنتی می شود. لعنتی می شود.

صبح، تمام جادوی تاریکی باطل می شود. 

الان، اینجا که شب سیطره دارد، یک خانه ی قدیمی دارم. چند سال است. سحر که می شود جان می دهم. فرار می کنم. قیه می کشم. زمانم، صرف عریانی می شود. صرف ریشه زدن. صرف نفوذ در جهانی که نسل هاست ارزشش را از دست داده. اثیری می شوم با شب و زندگی فقط شب نیست. شب بارور می کند و سحر می زایاند و روز زیست می دهد و غروب می میراند. من سال هاست از این سحر گریزانم. می ترسم. می میرم.

شاید همین باشد که دنیای خواب هام، آجر به آجر غنی تر می شود. این اصالت شب و خواب است انگار. شاید همین باشد که بیدار نمی شوم. بدتر از آن، می ترسم از بیداری.

هیچ وقت. همیشه.

   + هاش ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢
comment نظرات ()

منشا انواع

درد، حالا که چند روز گذشته و کمی عادتم شده، وقتی که می آید نمی ترساندم. نفسم را می گیراند. تکیه می کنم که در آن مغاک سر گیجه آور سقوط نکنم و صبر می کنم. صبر می کنم. صبر می کنم. تا بگذرد. حالا، مطمئن ام عبور می کند. 

درد، یک ذات متولد نشده دارد. شروع کرده اخیرا، به حرکت. انگار کودکی زیر پوستت بجنبد. کودکی که نا خواسته است، اطراف ناف را متورم نمی کند و زیر پستان ها را نشانه رفته. که حرکتش میخکوبت کند. دردناکت کند. بکشاندت. محبوست کند. نشود که بگویی آخ. تا که بگذرد. که بترسی هر بار از ماندنش.

درد، شبیه یک دوربین ثبت شده. می آید و از کل روز، همین بودنش را کلیک می زند و می ماند برام. الان، من و تن شگفت زده به همدیگر زل زده ایم. انگار در یک نبرد نا برابر شرکت کرده باشیم.

   + هاش ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱
comment نظرات ()