در بهشت اکنون!

کفش های بالدار

1 - پنجم دبستان که بودیم، یک برنامه ی گاهی به گاهی مدرسه برایمان داشت که می نشستیم و فیلم می دیدیم. یک روزش، "مری پاپینز" دیدیم. یک زن رقصان و خندان که پرستار دو تا بچه ی کوچک و نه چندان شاد شد. یک جایی، وقت رفتنش، به پدر بچه ها گفت یک قاشق شکر، به همه چیز طعم خوبی می دهد. 

2- دو هفته یکبار، شنبه هاش جمع می شویم و فیلم می بینیم. زمانش از یکسال گذشته. یک جور سنت خوشگل شنبه ها شده. اینبار فیلم نوجوان طور دیدیم. یک عالمه اسطوره بود و یک عالمه اتفاقات سرخوشانه و تو که هر لحظه می دانستی قهرمان فیلمت سکانس بعدی حالش خوب می شود و موفق می گردد. یکی از شخصیت ها، پسر هرمس - خدای یونان - بود. یک کفش های بالدار خوبی داشت. می پوشید. پرواز می کرد. آخ عالی بود. من پایم را دراز کرده بودم روی مبل. پشتی مبل را گذاشته بودم روش. با یک کمپرس یخ روش. داشتم با حسرت نگاه می کردم به بال بال زدن کفش های پسره ی خوشگل.

3- پای چپم را گذاشت توی یک چیز خفن بسته طور. گفت پای راستت را هر جور راحتی بذار. هر وقت رفتی توی دستگاه. توی دستگاه ام آر آی که رفتم پای راستم تکیه داده شد به دیواره اش. دست هام را از روی شکمم برداشتم و گذاشتم کمی بالاتر. پایین قفسه سینه. که تا می شود تکان نخورم. بعد پانزده دقیقه صدای کوبش آمد. یک چیزی چرخید و صدا داد و حس کردم چیزی توی وجودم حرکت می کند. دیدم نفس های عمیقم تند شد و ترسیدم. دیدم خودم را آرام کردم. آخرش، به خانم اوپراتور گفتم آرام بودم؟ گفت حسابی. خندیدم و از تخت آمدم پایین.

4- یک قاشق شکر ریختم توی اتفاق. قبلش، بار اول که به طور جدی با مشکل پام مواجه شدم، ترسیدم به شدت. یاد دختر نوجوان هفده ساله ای افتادم که به نظرش گچ پاش زیادی سنگین بود و نمی توانست حرکت کند باهاش و سخت بود اینطور بودنش. که خودش دو هفته زودتر گچ را باز کرد و نه سال آزگار درگیرم کرد با درد شدید پا.

5- پام را که معاینه کرد دکتر، گفت دردت مزمن شده. دائما هم در معرض ضربه قرار گرفته و هیچ وقت آنطور که باید ترمیم نشده. اگر لازم باشد باید عمل کنی. بعد اخم هاش را کرد توی هم که کفش پاشنه بلند یک چند وقتی نپوش. خندیدم. گفت ورجه وورجه هم نکن. نپر. کوه هم نرو. شکلک درآوردم. دوتایی خندیدیم.

6- قاشق شکر، با خودش خنده آورد. شروع کردم در موردش شوخی کردن. خندیدن. مسخره بازی. کنارش، وقت خواب، درد می آید و می پرسد که خب، چطوری؟ براش می گویم که خوب نیستم. تا صبح می پیچد به تنم. تا صبح دستاویزش می کنم. صبح کمی می خوابم. 

7- دلم کفش بالدار می خواهد. کفش بالدار اگر داشتم، انقدر زمین نمی خوردم قطعا.

   + هاش ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٩
comment نظرات ()

بدن

این علم پزشکی جدا پیچیده است. فرق بین رباط و تاندوم رو نمی فهمم. که چرا یکی اش کشیده می شه و یکی اش پاره. و نمی فهمم چطور هر دو، سرویس می کنن آدم رو از درد.

   + هاش ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٧
comment نظرات ()

پسرک طلایی

مدل خودش دیوانه بود. شاید همین خواستنی اش می کرد. به گمانم خواستنی بیش از جذاب است و خب، خواستنی بود. انگار از همان روز اولی که به هم معرفی شدیم - که فلانی، فلان. فلان، فلانی - یک صدایی توی سرم تیک زد که خب، بشناسش.

توی دیوانگی های مدل خودش، هر جور بود، همان عالی بود. آن وقتی که همه درصدد فیگورهای خوشگل عکاسی بودند، شکلک در میاورد و از قیافه های عجیب استقبال می کرد. یک شب کل کل کردیم و عکس های عجیب انداختیم و گذاشتیم فیس بوکمان و از طرف جهانی ملامت شدیم و خب، چقدر دوتایی خندیدیم به کار خودمان. چقدر به نظر بقیه عجیب بودیم.

دیوانگی هاش منحصر به خودش بود. توی دیوانگی های من شرکت نمی کرد. می شد وقتی من بالای درختم، تا نوک دماغش را فرو کند در آتش. در برابرمی شد کاری بکند که من از صد متری اش هم عبور نمی کردم. می شد همه ی دوستاش را ترغیب کنم که یک کار مشترک کنیم و با پوزخند نگاهمان کند. نصفه شب می توانست داوطلب شود و در خنکی پارک قدم بزنیم، اما نوازش کردن گوزن گنده ی پشت فنس از دستش ساخته نبود. زمین بازی خودش را داشت. دیوانگی های خودش را.

یک تیک خیلی ملایمی بینمان جریان داشت که شاید در آن فضا که بودیم مفهوم سیگنال فرستادن و گرفتن به خود می گرفت. مثلا اینکه توی عکس دستش را حلقه کند دور شانه ات - وقتی بقیه دو متر آنطرف تر می ایستادند - یا مثلا خیلی گرم، نزدیکت بنشیند - خیلی نزدیک - و شروع کند راجع به موضوعی بحث کردن که هر دو بدانید آخرین چیزی که مهم می تواند باشد، موضوع صحبت کردن هاست. بعد همین طور دوتایی جمله ی بی معنی ردیف می کردیم و به فرکانس صدای آن یکی گوش می کردیم و داغ می شدیم.

یک جا، یک شب، چند ساعت خیلی کوتاه رها کرد. می دانستم پشیمان می شود و با موجش رفتم. داشتم نگاهش می کردم که نفس هاش آرام گرفت و تن اش بی تنش شد و بعد، انگار یک چیز توی مغزش گفت کلیک! چشم هاش را باز کرد و خندیدم. گفتم شروع شد؟ ترسیده بود جدا. که نکند از زندگیش عقب بیفتد. نکند به مقصدش نرسد. نکند و نکند و نکند. بغض هم کرد. اشک هم ریخت. ترسید هم. تمام شد اما.

یک ماه بعدش، زنگ زد که میدان فردوسی ام. در مسیر فرودگاه. خداحافظ و پرید. ماه بعدش دوستانه زنگ زد و تولدم را تبریک گفت. ماه بعدش یک ایمیل خطاب به من نوشت و برای همه گروه فرستاد. بعد، قطع شد. گم شد. خبر دارم که زندگیش همان است که باید. تا امروز که براش نوشتم که دلم یهو تنگ شد برات. سلام. خوبی؟ مرتبی؟ 

تنها خاطره ای است که وقت ِ رفتن از این خانه دلم براش تنگ می شود.

   + هاش ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٥
comment نظرات ()

یا بمان، یا بمیر

1- به شفق می گفتم، هفته ی پیش، در جاده ی کاشان، که چقدر هنوز عصبانی ام. تعجب کرد که تمام شده که دختر. عصبانیت ندارد. گفتم شیوه ی پایان یافتنش خشمگینم می کند. بدجور. 

2- آدمی که من باشد، همیشه انبانی از دوستان داشته. این روش معاشرتش است و فکر نمی کند که تفوق ویژه ای به بقیه ی شیوه ها داشته باشد. دوست دارد دهنده باشد، تا به وقتش از گیرنده بودن لذت ببرد. خوش دارد از بین معاشرت هاش، کم کم آنهایی که قرار است عمیق شود را انتخاب کند. وقت پایشان بگذارد. ازشان لذت ببرد. به وقتش بهشان تکیه کند. همین می شود که چهارصد نفر آشنا را می چکاند و مثلا یکی اش می شود دختری، که در جاده ی کاشان براش حرف بزنم و گوش کند.

3- رابطه مان قطع شده. تعهد نداده بودند همیشگی باشند اما دلیل نبودنشان، "به دلبخواه نبودن معاشرتمان از دید پارتنرهای فعلی شان" است. مستقیم هم به خودم نگفتند. از یک رفیق مشترک شنیدم و می خواستم جیغ بزنم از درد. مردی که - زنی که - برای معاشرت هاش خودش تصمیم نگیرد، که رفت و آمدش به دلبخواه آدم زندگیش باشد، یک علامت گنده ی سوال در برابر من روی رابطه اش و خودش می گذارد. آدمی که از ترس فروپاشی رابطه یا خش افتادن روی خیال پارتنرش، یکی از رفقاش - یا کلا نیمی از مردمان جهان را - از دایره ی معاشرتش حذف کند، به گمانم روی یخ راه می رود. و بله، به گمانم افتادنی است.

4- آخرهای دانشگاه، دو تا از بچه ها وارد رابطه شدند. سیم ِ رابطشان من بودم. در گیر و دار گرفتن کلبک و مستقل شدن، به دختر گفتم حتما جاگیر که شدم دعوتتان می کنم. پرسید چی می پوشی؟ مثلا هم با خنده پرسید. خشکم زد. مشکل داشت که نکند آستین لباست زیادی کوتاه باشد یا زیادی طناز باشی. من و پسر سال ها دوست بودیم. اگر می خواستم انتخابش کنم، کرده بودم. اگر میل چشیدنش را داشتم، قطعا زمان کافی داشتم برای اینکار. پسر، در برابر پارتنرش با رفقای دخترش دست نمی داد. وقتی اما نبود، وقت خداحافظی بغلشان می کرد. مسخره بود. مسخره اش می کردیم.

5- یک بخش کنترلگر قوی در درونم هست که دلش می خواهد آدم زندگیش را در یک اتاق با دوربین های بی شمار نگه دارد. رصد شبانه روزی کمک می کند بدانی در چه حال است، بله. اما خیالت را راحت نمی کند. یک وقتی هست که می خوابی، که از پشت گیرنده خارج می شوی، آن وقت همیشه یک بخش دلت آویزان است. فکر می کنم در حد توانم یاد گرفته ام این فضا دادن و فضا گرفتن را. بله، با این شیوه، دلم خیلی وقت ها می لرزد اما نفسم نمی گیرد که آخ، چه چسبیده بهم. چه نزدیک است.

6- این دنبال کردن هایشان در جمع های مجازی عصبانی ام می کند. اگر می خواهید بروید، رفته باشید. اگر هستید، واقعا باشید. نزدیک. در دسترس. قابل تکیه. وگرنه اینطور پیگیر احوال شدن ِ مجازی، قطعا بی معنی است. 

   + هاش ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۳
comment نظرات ()

بکنیم بریم دیگه

بذار بگم آخر این قصه چی می شه:

من می رم ارومیه، خونه نگرفته، شب اول خوابم نمی بره، سحرش که می شه، رنگ آسمون رو به روشنی که می ره، قلقلکم می یاد. شب دوم که می شه، تا صبح می چسبم به شیشه، شب سوم که می شه، رفیق و همسرش که خوابن، یواشکی می زنم بیرون. می رم از مرز رد می شم. می رم ترکیه. 

چطوره این برنامه؟

(و صدایی در درون وجودم جیغ زنان می گه عالیه عالیه!)

   + هاش ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٢
comment نظرات ()

 

از آب گذشته یا آب از سر گذشته.

از عبور حرف می زند.

   + هاش ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٢
comment نظرات ()

پله آخر

من اشتباهی بودم اینجا رفیق. این اشتباه هیچ کس که نبود. هر چی پیش اومد هم ناگریز پافشاری بود شاید. تهی و بی معنی. شبیه عادت اصلا.

هیس. حالا آروم. می خوام بی کابوس بخوابم.

   + هاش ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۸
comment نظرات ()

مغالطات

این داستان نوشته شده قبلا. یادم نیست کار من بوده یا دیگری. کلمه ها و حس دختر که وقت برگشتش داشت را هنوز می شود به یاد بیاورم. یا با تمرکز خوانده ام یا نوشته امش. 

آ. می گفت دژاوو، شاید معلول یک فلج لحظه ای است. همین می شود که یک لحظه را دوبار درک می کنی و فکر می کنی قبلا دیده ایش. اینطور نیست اما. تو مکث کرده ای. آگاهی ات تکه شده. سر تکان می دهم که شاید. 

آدم نوشته هاش را زندگی می کند. این یک حقیقت است. انگشتان مسخره ی علم را گذاشته ام روی تو و اجازه می دهم حلاجی ات کند. با کمال بی رحمی.

آخر داستان سخت می شود وگرنه.

   + هاش ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٦
comment نظرات ()

لب ِ لیوان

اخم می کند که ساعت الان این نیست که. چشم هاش کم مانده چپ شود. گوشی را از دستش می گیرم و می خندم. ظهر است. هوا تفتیده. هواشناسی نشان می دهد چه خنک است هوا توی شهری که اینجا نیست. که چه نصفه های شب است وقت ظهر اینجا.

موضوع را عوض می کنم.

   + هاش ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٥
comment نظرات ()

باز؛ تو از کوچه ی ما گذشتی

چرخ دستی اش را هل داد. من این طرف شیشه بودم. جوگندمی تر شده بود. با تی شرت سرمه ای. همانطور که آن وقت ها می گفتم بپوش و عجیب بهت می آید. سرم با حرکتش چرخید. ندیدم چطور از گیت رد شد. تکیه دادم به شیشه. نگاه مستقیمش، همراهش را پیدا کرد. پدرش دستش را گذاشته بود روی شانه اش و با هم از در رفتند بیرون. 

می شد بزنم به شیشه یا دست تکان دهم. می شد دو قدم بروم جلوتر که از خروجی که می پیچید اول من را ببیند و سلام کنیم. می شد قبل از خروج از در، صداش کنم و برگردد و بگوییم اوه چه تصادفی. می شد داستان هر جاش بپیچد. داستان پیچید. من تکیه دادم به میله ی جلوی شیشه. چرخیدم و به رفتنش نگاه کردم.

ساعت سه و سی و هشت دقیقه ی نصفه شب بود. فرودگاه امام. برخلاف همیشه زود رسیده بودم. مسافرهام سی دقیقه ی بعدش کنار دستم بودند.

   + هاش ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٢
comment نظرات ()

بغلولوژی

خندید که آخ، بغل کردن های تو. یک ماهی بود کسی اینطور نفشرده بودم. خندیدم که سه نوع مختلف دارد: ببین، من دست هام را می اندازم دور شانه ات، تو دور تنه ام حلقه شو. ببین، من دست هام را حلقه می کنم دور تنه ات، تو کمی قد بکش و دور شانه ام حلقه شو. ریسه رفت از خنده. گفتم حالا بیا آخریش، بغل کردن اریب، تو یک دستت را بفرست دور گردنم و یکی را دور تنم. حالا صورتت را قایم کن توی گردنم. من هم همینطور.  یک جور بغل مساوی. آهان. همین. برای اختلاف قد من و تو، بهترینش همین سومی است.

صورتتان را فرو کنید توی گردن آدم ها. چفت شوید به هم. آدم ها جانند.

   + هاش ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۱
comment نظرات ()

جزئیات

مثلا همین خطی که یادت می ماند بین دو نقطه و ستاره بزنی.

   + هاش ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٥
comment نظرات ()

یا فکر کرد

بارون عجیب نصفه شبی عالیه. می شه یخ کرد وسط خرداد.

   + هاش ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٤
comment نظرات ()

مفر

دوری. در اشتیاق تقسیم چیزی باهات می سوزم. در خواب، در یک شرط بندی شرکت می کنم که می دانم از پیش، باخته امش. می بازم. جریمه اش، خریدن شیرینی برای همه ی گروه است و تو یکی از گروهی و من می خواهم برات چیزی بگیرم. چیزی باهات تقسیم کنم. شیرینی ها، مخروط های خوشمزه اند. توی خاطرات من، یک روزی این شیرینی ها برای عزاداری بودند. شیرینی ها را می گیرم. برمی گردم به گروه. هستی. هستی. هستی. از یک جای خواب تمام می شوی. عوض می شوی. تغییر می کنی. 

بیدار می شوم که بنویسمش. خودکارم دور است. کمی دراز می کشم و به خواب فکر می کنم و اشتباهی که نباید را مرتکب می شوم: بین خواب و بیداری آویزان می مانم و تصاویر دیدنت محو می شود. یکی یکی المان هاش را گم می کنم. با اینکه بودنت یادم هست، جزئیات فراموش می شود. گم می شود.

شروع به نوشتن که می کنم، فقط یک جمله می ماند: توی خواب، داشت نگاهم می کرد.

   + هاش ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۳
comment نظرات ()

همچنان

هوا خودش استتوس زده که "من کره خرم! احوالاتتان پای خودتان!"

   + هاش ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢
comment نظرات ()

ال انتظارات

از موضع "نه، متشکرم، چیزی نمی خواهم، همه چیز خوب است" و در کنارش از پله ی "اوه، مشخص است که خودم به تنهایی از پسش بر می آیم! نگران من نباشید! ابدا!" آمده ام پایین. رفته ام روی: فلان چیز را می خواهی؟ بله! چرا که نه؟ برات فلان کار را بکنیم؟ بکنید! بکنید! بارهای اضافه ی تان را خودتان بردارید لطفا. خب، این لطف را می خواهید انجام دهید؟ با کمال میل و خرسندی! من از نتیجه اش لذت می برم! اوه، بله، حق با شماست! من نیاز دارم که فلان وسیله را داشته باشم و فلان کادو را بگیرم. چه از این بهتر؟ بعد تعجب زده جهان را نگاه می کنم که چطور است هنوز احساس آویزان بودنی که توقع داشتم را ندارم. چطور هنوز حس مستقل بودنم خدشه دار نشده. 

آقای یونیورس! می دانم گاهی وبلاگ آدم ها را هم می خوانی. یک بلیط رفت و برگشت می خواهم که مهر ماه به مقصد ایران باشد. برگشتنش، دست خودت.

   + هاش ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱
comment نظرات ()