در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

سوگوارم و فکر می کنم نوشتن اینکه سوگوارم، توهین است. فریب است. بازی است. آدم می خندد به چشم من. بقیه اش را نگه می دارد برای خودش. برای خلوتش. 

...



 

منطق سرده. صداقت، غمگین.

...



تو

؟ . ،

...



فرودگاه

در رو که بست، نگاهم نکرد. این رو چطور می تونم توضیحش بدم؟ همین که چمدونش رو برداشت، از در رفت بیرون، دست راستش رو گذاشت روی دستگیره و با دست چپ، از خط درگاهی رد کرد چمدون رو. کفش هاش رو پاش کرده بود یا هنوز نه، اون موقع؟ یادم نیست. همین که سرش رو انداخته بود پایین و داشت به چمدون نگاه می کرد رو چطور توضیح بدم؟ انگار مهم ترین وظیفه اش خارج کردن اون چمدون از خونه بود. چطور بگم یادم نیست که گفتم خداحافظ و گفت یا نه؟ که در رو بست. که چراغ راهرو هنوز روشن بود. که برگشتم به اتاقم.

بعضی تصاویر، استخوان می شوند و لای زخم می روند. زخم که بود، استخوان ریزه هم پخش شد. بدجور.

...



سرزمین

جهان خواب ها، یک سرزمین ناشناس نیست دیگر. آدم هاش و خیابان هاش و ساختمان هاش را بعضی وقت ها بار چندم است که می بینم. شبیه یک سرزمین وسط سیاهی که هر بار بخشی اش را کشف می کنم و جغرافیاش گسترده می شود و من، یاد می گیرمش. گاهی که دنبال یک آدرس می گردم، می دانم آن طرف دیوار چیست و یا فلان جا خانه ی کیست یا انتظارم چه باید باشد. سر سبد اتفاق ها؟ همان ساختمانی که داشتند می ساختندش و چند شب بعد داشتیم می رفتیم برای ساکن شدن توش و حالا، دور و برش هم ساخته شده. یک جور مجتمع طور انگار.

خواب دیدم. داشتم می گشتم و می چرخیدم و باز، خوابم پر از آدم بود و بی اندازه معاشرت می کردم و اتفاقات جاری بودند و من، میانشان. داشتیم حرف می زدیم و صحبتمان مهم بود. یک لحظه یادم افتاد که منتظر خبری. که قراری داری در صبح. که بخشی از کارهای خانه را نگه داشتی برای همین صبح معهود. سراسیمه شدم. رها کردم. بدون هیچ حرفی، دویدم. دویدم. دویدم به سمت بیداری. دویدم و با نفس نفس زدن بیدار شدم. دقیقا هم سر ساعت رسیده بودم.

تصویرش؟ تصویرش شبیه ماتریکس. قسمت یکم. آن وقت که می دوند تا به تلفن برسند. تلفن زنگ می زند و زنگ می زند و زنگ می زند و می دانی همین، خط اتصال ات است به بیداری.

...



ایام

هر بیست و چندروزه که می گذرد، پیشکشی های ماه را جمع می کنم و می برم خدمت زن کهن درونم و نگاهی می اندازد و کمی جا به جایشان می کند و می گوید که هوم. یک جور که فعلا راضی است. می دانم منتظر است تا راضی تر شود. جایزه ام؟ درد فراموشش شده که سراغم بیاید. این، ماه سوم بود. 

روزهای خون است. ماگ ماهی دارم را پر کرده ام از چای دم کشیده با دارچین. با هل. که طعمش داده ام با نبات. نشسته ام به تغذیه ی تن با به. با انار. و چای می نوشم. به ظرافت بوسیدن لب هایی که روی تمام لبه های لیوان خانه ردشان باقی مانده.

...



گشودگی

عطری که می زد، پولو بلک بلک بود. آن عکس اول دوتایی مان که شیراز بود و باغ بودیم و رو به دوربین ایستادیم و دستش را حلقه کرد دور شانه ام و صورتم چسبید به کاپشن سبزش، شاید اولین باری بود که بوش را متوجه شدم. شاید هم یک وقت دیگر بود. عطرش را تا به آخر عوض نکرد. من تا به آخر مفتون همان بویی ماندم که می داد.

من، نوآ می زدم آن وقت ها. دلم می خواست یک بوی ثابت بدهم. با یک بوی همیشگی خودم را در اذهان ثبت کنم و قرعه به نام نوآ افتاده بود. می دانست هم. شیشه ی عطر من گرد بود و توش یک مروارید غلطان داشت. شیشه ی عطر او دودی بود و مستطیل شکل. نشان دهنده ی چیزی که تلاش می کردیم باشیم. یک زن و یک مرد.

چند ماه بعد از تمام شدن، یکبار که نزدیکش بودم بو کشید و پرسید که نوآ زدی؟ آن وقتی بود که عوض کرده بودم عطرم را و گفتم که نه. گفت که هوم. به گمانم بوی مخصوص تنم بود که اشتباه گرفته بودش. من تا سال ها بعدش هم، از کنارم که عبور می کرد با تمام دلم بو می کشیدم و هووووم. بعد رد می شدیم. یا می شد در حال راه رفتن باشم و یک لحظه عبور یک مرد بایستاندم. که همین بوی آشنای صمیمی  را می داد. 

دیشب توی خوابم نون هم بود. از تمام اتفاقات و طولانی بودنش، همینش به یادم مانده که نگاهم کرد و اینبار بعد از این همه سال از بودن کنار هم متشنج نبودیم. فقط چشم هاش را گرد کرد که شنیده ام سین را بعد از تمام آن اتفاقات و آن سال ها بخشیده ای؟ درست است؟ توی همان خواب براش گفتم که بله. دیدمش. ازم معذرت خواست و تمام شد. بعدش، فکر هم کردم که چه رها شده ام بعد از این همه سال از سختی آن رابطه ی نخستین.

شیشه ی خالی عطر نوآ مانده بود توی قفسه ام. با چند قطره ی خیلی ناچیز. فکر کردم اگر فردا چمدانت را بستی، می بردی این یکی را با خودت؟ نمی بردمش. پرت شد توی کیسه ی دور ریختنی ها.

...



تو هنوز همراه اسمت پنج تا جان داری

رفیق، بخشی از حالم خوش نیست. کسی که بپرسد چطوری، یاد گرفته ام که بگویم در کلیات خوبم و در جزئیات خوبم. خوبم هم. اما یک جای دیگر هست که از این دو بخش هم جداست و خوب نیست. تا یکشنبه خوب بود و باز آشفته شد. انگار سطح برکه ای شده باشم که عمقش خوب است و سطحش خوب است اما خط ساحلیش، باد که می زند بدجور آشفته می شود.

رفیق، امروز گذرم افتاد به وبلاگت و چه به وقت بود خواندنش. نوشته بودی که رفیقی داری که هر بار شوک وارد می کند به آدم ها و یک جای جدید در جهانشان نشانشان می دهد. نوشته بودی چطور هر بار خودش هم به تلاطم می افتد. آخ که کاش وقت داشتی و برات می گفتم چه سختم است این تاب آوردن لحظات میان دو بودن. وقتی دست کسی را می گیری و باهاش حرکت می کنی و می پری تا وقتی دوباره پاهات روی زمین قرار بگیرد.

یک بخش وجودم باد کرده. من نگرانم. نگران که نه. شک کرده ام به تمام دانسته هام از جهان شبیه کودکی که می فهمد آسمان فقط یک سقف سیاه نیست و زمینش یک توپ خیلی کوچک است و شدید احساس بی پناهی می کند. بخش دیگرم امن است. رسیده. از کیلومترها دورتر و از لایتنهی جهان به کودک ترسیده نگاه می کند و با چشم های پیر خردمندش تغییرات را می بیند و می داند این می گذرد و خوب می گذرد و برام لازم بوده این مرحله هم.

رفیق، هفت تیر بودیم. یادت هست؟ همان وقت شلوغی خیابان ها و زنجیره سبز. رفتیم توی یک آبمیوه فروشی. تو بی تاب بودی و با تمام جانت بی تاب بودی. بی تابیت را بیرون ریختی. من نشسته روی صندلی، ماندم و نگاهت کردم و لبخند زدم شبیه مادربزرگی که می داند این گر گرفتگی به جای خوبی می رسد. به جای خوبی هم رسید. حالا، من شبیه آن روز تو بی تابم. در آستانه ی چیزی بزرگم و شک امانم را بریده که چه کنم. که نکند همینطور نظم جهان خوب باشد. که نکند این به هم ریختن جهان، فقط اضطراب و اضطرار تولید کند. من بی تابم رفیق و نیازم هست کسی روی صندلی بنشیند و فارغ از این همه آشفته حالی لبخند بزند و فکر کنم که چه نامرد است و سال ها بگذرد تا ببینم چه حق داشت و چه همه چیز، برای قرار گرفتن در مدارش باید از همین مسیر بگذرد.

چیدن میز با من. تو فقط زودتر برگرد محمد دیگر. بدجور لازم است صحبت کنیم.

پی نوشت: این شد زندگی؟ که توی تقویم علامت بزنی فلان روز آمدنتان است و هنوز بیش از یک ماه مانده باشد رفیق؟

...



این یک جور آگهی است

جریان کار کردن من از آنجا شروع شد که به آقای پدر گفتم ما بزرگ شده ایم و باید حمایت مالی هر ماهه ات را از ما قطع کنی. من و برادر جان. برای اثباتش شروع کردم کار کردن و فقط یک عهد با خودم بستم: کاری را انجام بدهم که بسیار دوستش داشته باشم.

این شش سال و نیم بعد از پیمان، کار کرده ام اما زیاد کار نکرده ام. در عوض شیوه ی زیستنم را ساده تر کرده ام. وقت می خواستم از نظر خودم که داشته هام و جای پای قدم هام را محکم تر کنم. کمی بخوانم. کمی سفر کنم و کمی تجربه کنم. حالا، فکر می کنم به آنچه می خواسته ام رسیده ام. آرامشی در دنیای درون دارم و خانه ای به سبک خودم که قرارم باشد و همراهی که می شود باهاش جاده ها را با اطمینان طی کرد و دوستانی که شیرینی روزهامند. وقتش است کار کردن را جدی تر دنبال کنم.

چه کرده ام؟ به طور خلاصه از تایپ و ترجمه ی دانشجویی شروع کرده ام و بعد تدریس دروس دبیرستان شاخه ی ریاضی شروع شده و بعد دوره ی ماساژ گذرانده ام و مشتری های این بخش جدید اضافه شده و در آخر، چند وقتی است که بافتنی و قلاب بافی تدریس می کنم. گاهی هم اگر سفارشی بگیرم چیزکی می بافم برای فروش. جدا از اینها کارگاه و همایش برگزار کردن هم که کار نیست. سرگرمی است بیشتر. چیزی که گاهی ارزش مادی ندارد و شادی و خوشی و خلاصه معنویت دارد برام. از کارهام، همه شان را به شدت دوست دارم و هر کدام به نوعی کار وقت های خوش دلی ام است. 

حالا، اگر شما با کاری آشنا هستید که مرتبط با این شاخه های کاریست، یا اگر علاقه مند با یادگیری چیزی هستید که بشود دوره ی آموزشی اش را با هم بگذرانیم، اگر محصلی در اطرافتان دارید که می خواهید نظارت بیشتری به درسش ورای مدرسه باشد، اگر ماساژ دوست دارید، اگر طرحی دیده اید و می خواهید بافته اش را تحویل بگیرید و اگر نوشته ای برای برگردانده شدن به فارسی دارید، لطفا با من تماس بگیرید. 

درخواست آگهی برای یافتن کار، وقتی گاهی هر شاخه ی علاقه ات در جهتی شاید به ظاهر مخالف دیگری است، در شبکه های اجتماعی کمی عجیب است. همین شد که فکر کردم این بار در وبلاگ بنویسم. بی نهایت ممنونم که وقت گذاشتید و این آگهی را تا بدینجا خواندید.

ایمیل من هم این است: 

hedieh [dot] madani [at] gmail [dot] com

...



 

جهان است دیگر. گاهی تقسیم می شود به روزهای بعد از دیدنش و گسترده ی خوشحال روزهای اکنون و پاییز هزار رنگ و جادویی امسال. بخش دیگرش می شود روزهای قبل از بوسیدنش و دنیایی که یک چیز بزرگ کم داشت. یک چیز خیلی بزرگ. یک حضور ارزشمند که اینطور خوش و امنت کند و اندازه ات باشد. 

و از تمام دنیا، کافی ات باشد.

...



پا در کفش دیگران - یک

توی تره بار که داشتم می چرخیدم - با کیسه های جدا سنگین درون دستم - آقای آن طرف صدا کرد که خانوم، برای ترشی بیا و سبزی هم بخر. گفتم نمی خواهم و فکر کردم چطور فهمید اینها را برای ترشی خریده ام؟ بعد آقای ترازویی، با قیافه ی مهربان همه چیز را حساب کرد. انگار من یک غریبه نباشم. 

کیسه ها شروع کردند به شدت به دستم فشار آوردن. سختم شد راه بروم و فکر کردم که خب، ماشین می گیرم تا خانه. همین چند دقیقه را. نمی شود نیم ساعت با این همه بار راه رفت. به آقای تاکسی گفتم که خانه؟ با این قیمت؟ آقای تاکسی یک عاقله مرد بود. شصت ساله شاید مثلا. گفت بیا بالا. در عقب را باز کردم و تمام صندلی پر کیسه شد و سوار شدم.

بعد آقای راننده ی عاقله، شروع کرد که خانوم شما ایول دارید. حتما این همه خرید می کنید و اینها و برای خانه انقدر تلاش می کنید، شاغل هم هستید؟ فکر کردم که من؟ دیدم که بله! من شاغل ام و امروز مرخصی گرفته ام حکما! همین را براش تکرار کردم که بله. امروز مرخصی داشتم گفتم کمی خرید کنم. آقای راننده پرسید که اوه، همسرتان قدر شما را می داند؟ فکر کردم که همسرم؟ قدر مرا؟ هوم. قطعا من که انقدر خفنم همسرم قدرم را می داند. گفتم که بله! چه جور هم.

آقای راننده، بعدش اضافه کرد که هی خانوم. مرد هم مردهای قدیم. الان اول زندگی مردها می گویند که زنجان. بعد می گویند که فیلان. بعد فیلان و فیلان. همینطور اسم شهرها را گفت و برای هر کدام یک جمله گفت. بعد گفت کاش شوهر شما اینطور نباشد. فکر کردم که هوم. ما دو تا؟ بعد با صدای بلند براش گفتم که نه آقا جان. ما الان فلان قدر سال است مزدوج شدیم. دیگر از مرحله ی ششم شما هم گذشته ایم. هنوز خوبیم با هم. مطمئن باش!

آقای راننده آخرش پرسید بچه چطور؟ بچه دارید؟ دیدم بچه؟ فکر کردم و دیدم من بسیار تپلی ترم و بهم هنوز می خورد مادر یک بچه باشم. تاکید کردم که بله بله. یک پسر سه ساله. آقای راننده کل قیافه اش لبخند شد. 

پیاده که شدم و خواستم کرایه اش را حساب کنم، آقای راننده به زن جوانی نگاه کرد که مادر یک بچه ی سه ساله بود و همسرش دوستش داشت و شاغل بود و داشت می رفت برای زمستانشان ترشی درست کند. لبخند زد و تعارف کرد که دخترم مهمان باش. اسکناس را دادم بهش و وسایل را برداشتم و در را بستم و زن جوان با مشخصاتی که شمردم، عمرش تمام شد.

...



در خدمت و خیانت یادگاری

یک جوش خیلی نافرم زده بود روی کتفش. همانجایی که دستت نمی رسد. براش ترکاندم و بدجور شد. با دستمال کاغذی خون را پاک کردیم. دوباره. دوباره. دوباره. دستمال پر از قطره های کوچک خون شد.

زندگیم پر از همین جزئیات کوچک شده. همین رد عبور آدمهایی که دیگر گذشته اند. اثراتشان را باقی گذاشته ام و شبیه تار و پود عنکبوت، گوشه های زندگیم را پر کرده اند. چرا؟ صرف اینکه یک یادگاری داشته باشم؟ آدمی که رفته را باید به تمامی رفته کرد. به شدت مشغول فکرم که چطور می شود عبور کرده بود و این همه یادگاری ریز و درشت از روزهای قبل به همراه داشت.

دستمال را با یک حرکت سریع پاره کردم. گذر زمان هم به این ترد شدنش کمک کرده بود. بعد رفتم سراغ بقیه ی چیزها. یکی یکی. باید سبک می شدم و این همه سنگینی نفسم را بند می آورد و راهی باید بود برای سبک شدن. مثل همین دور ریختنی ها. انداختمش روی بقیه ی چیزها. توی کیسه ی آبی. تا عصر شود و همه شان را بریزم توی سطل زباله ی کوچه.

خودم اول باید زندگیم را خالی کنم. سبک کنم و قابل نفس کشیدن. هر تغییری باید اول از خود آدم آغاز شود.

...



تقسیم وظایف

زمانش با تو. انتظارش با من.

بقیه‌اش نصف نصف.

...



در ستایش کار بایدی

دو تا اتفاق افتاده کاملا نامربوط به هم، که دلم می خواهد به هم ببافمشان.

اولیش آشنایی با سوناست. خودش، می گوید جای درستی از جهان قرار گرفته. اثرش؟ اینکه صبح که سر کار می رود - رئیسش تهران نیست و دفتر کار دست خودش یک نفر است خیلی از روزها - تا وقتی که بر می گردد، خودش چک می کند چه کاری و چطور انجام شود. زمان سر کار بودن؟ بین هشت تا دوازده ساعت در روز.

سونا، خصوصیات خاصی دارد. یکیش اینکه معتقد است کارش را دوست دارد. دیگری اینکه برای کاری که می کند ارزش قائل است. سومی اینکه فکر می کند اگر هر کدام از ما کار خودمان را درست انجام دهیم چقدر جهان تکان می خورد. و آخریش؟ آخریش اینکه آدم هایی که درست کار می کنند را ستایش می کند. سونا دومین نفری است که با این خصوصیات، تابستان امسال دیدمش. دیدنشان؟ واقعا جهان بینی عوض می کند.

اتفاق دوم، بد قولی میم است. میم، به طرز دیوانه کننده ای به من شبیه است. هر دوتا بلدیم کار بپیچانیم و هر دو تا بلدیم از زیر مسئولیت در برویم و هر دو تا بلدیم به شدت قیافه ی موجه و معقول بگیریم. این بار، مسئولیت چک کردن اوضاع کاری میم با من بود. گزارش اشتباه داد. راهنمایی غلط کرد و آخر، دو ساعت آخر، از زیر کار شانه خالی کرد.

من این دفعه اینور میز بودم. همیشه کسی که تنش متحمل می شد و بارها به من زنگ می زد، یک سمت بود و من سمت دیگر. این دفعه، تصویر واقعی از آن سمت دیگر داشتم. که چه بلایی سرش آمد. که چه سختش شد. که چه ضرر شد براش. که چه این بدقولی، بار سنگین است. شوخی سبکی نیست.

اگر زندگی صحنه ی درس گرفتن باشد، این بار فکر می کنم وقتی است که یاد گرفتم چطور می شود با کیفیت زیست. عاری از فشار. پر از کیفیت و بر مداری که باید بچرخد. وقتش است زمان های اضافی که خرج استرس و رفتارهای مخرب می شود را حذف کنم.

...



سال نو و به به به برف نو حتی

بیا یکبار وقت بگذاریم و در مورد مفهوم تقویم صحبت کنیم. 

مثلا اینکه احتمالا یکی از اجداد ما در حال راه رفتن بوده. برگ ها به هم خورده اند و باد می وزیده - اجداد من احتمالا شبیه خودم عاشق باد بوده اند - و اصلا چه بهتر که پاییز بوده باشد، بعد جد بزرگوار به پایین نگاه کرده و همراهش را که جد بزرگوار تو باشد، دیده که باهاش در حال شکار کردن است - اجداد تو احتمالا هوشیاری عجیبی برای شکار داشته اند - و اینبار که به درخت ها نگاه کرده، همه چیز براش فرق داشته. همین حضور، همین نگاه، جهانش را تغییر داده باشد. بعد برگشته باشد و به نفر کناریش گفته باشد "گوندا گوندا بولونگا" که به زبان امروز ما می شود "راستی امروز چندم است؟" نفر کناری، گفته باشد "بولونگا گولا" یعنی "جان؟!؟". بله این خاطره برای عصر خیلی باستان است.

اینجاست که یکی از این دو تا - که خب بگذار خودپسند باشم و فکر کنم اجداد ما دوتا از آدم های خلاق زمان خودشان بوده اند حتما - یک سنگ برداشته بعد از این و روی یک سنگ بزرگتر، یک خراش انداخته. بعد هم قرار گذاشته باشد هر روز که آفتاب را دید، یک خط جدید بکشد روی سنگ. اجداد ما کلمه کم داشته اند. به همدیگر می گفته اند که گونش. به خورشید هم همین را می گفتند. وگرنه ورق خوردن تقویمشان با دیدن یکدیگر بوده و نه هر روز که خورشید طلوع می کرده. ین باستان شناسان گاهی خنگ می شوند! (و بله، حرف های من موثق است. این اطلاعات در یک سری کتیبه ی سنگی و شفاهی باقی مانده تا به ما رسیده.) در معنی، خورشید و آفتاب، همانی است که باید نزدیک باشد و گرما بدهد. کلمه اش را که ریشه یابی کنیم، منظور ازش آن تن دیگر است.

همین اشتباه ناشی از شباهت باعث شده که مبدا زمان بشود شمارش روز. وگرنه که ماه زیباتر است و شب، پسندیده تر. همین شده که مبدا سال شده گرم شدن هوا. وگرنه که سرما، کیف بیشتری می دهد و نمونه اش همین پاییز خوش امسال. 

همین شده که من نگاهم به پنجره باشد و به درخت ها نگاه کنم و آهنگ پخش شود و نگران باشم ته دلم که چه هیچ آهنگی برام نیست که پخش شود و کلمه هاش را با تو تکرار کنم. ته دلم ببینم هنوز بخش هایی هست که یک نفرم. بعد ابی بخواند و ببینم این همانی است که لازم داشتم. همین که ستاره ای دنباله دار و سهم منی از هزار هزار. دستم را بلغزانم سمتت و گرم باشی و نزدیک باشی و لمست کنم و دوباره بچرخم سمت پنجره که این دفعه درخت ها فرق کرده باشند و آسمان فرق کرده باشد. ساعت یازده باشد و دوباره روز شده باشد.

بعد برگشته باشی و به من گفته باشی "امروز چندم است؟" و تقویم چند وقتی باشد که شروع شده باشد.

...



یا به تو

تعلق داشتن به آدم درستش، وصل بودن به زنجیره‌ی کلمات درست، با تن و فکر درست هم قدم بودن، ثمره‌اش شادیست. برق توی نگاه. رضایت از حال.

گیج بودم که نوشته‌ی قبلی چیزی کم داشت. به این یکی اضافه شد. حالا این نوشته، چیزی اکسترا دارد.

...



در ستایش تعلق داشتن

می گه از بین تمام رابطه هات، تمام کارها، اون یه دونه ای که تابستون پارسال بود رو نفهمیدم. اون بی ربط ترینشون بود. بی درس ترین. نامربوط ترین حتی. گفتم که نه. اینطور هم نبود.

به اسم خوبی فاصله، به اسم راحتی دو تن، به اسم حالا چرا همدیگر را محدود کنیم، به اسم چقدر ما کولیم که نچسبیدیم به هم و با فاصله ایم و باز هم مشغول دیدن همیم، ماه هاش گذشته بود. ماه های همراهی که نه اسم رابطه داشت و نه سر خوشی تکی بودن را. بعدش، حسابی زخمم زد. نه که آدمش بد بود. هر کس هر زمان فکر می کند بهترین انتخاب و کار را انجام می دهد. مسئله این بود که نتیجه اش، شده بود که برای آدمش، کسی که مهم بود خودش بود. کسی که مهم تر بود هم خودش. مهم ترین هم خودش. آن کس که کمترین اهمیت را داشت؟ آن هم خودش بود. بعد فکر می کردیم که به به. چه این جور بودن حکمت خودش را دارد و چه در حال کشف جهانیم. اضطراب خودش را هم داشت و تنش های چسبیده به لذت خودش را. همین که جرئت نکنی حتی به دل خوش بگویی دوستت دارم که نکند فکر کند کمندی ساخته ای که شکارش کنی.

آخرین بار شد که آن همه نابود شدم. درسش؟ که این طور بودن برای من نیست. که من تعهد می خواهم. می خواهم جانم به جانش بسته باشد. می خواهم دست دراز کنیم هم را داشته باشیم. حالا اگر هزار کار حقیقی بود و نشد ببینیم هم را، خیالی نیست. بدانم دلش اینجاست. می خواهم ستون باشد و ستونش باشم. نمی خواهم خفه اش کنم. لازم نیست نفسم را بند بیاورد. اما گرم باشم به بودنش و نسوزم. با فاصله ی مطمئن. می خواهم گاهی بعد از اسمم کسره بیاورد و من بگذارد که یعنی مال منی و دلم قنج برود. که همینطور جوابش را بدهم و بدانم می درخشد.

یحتمل در زندگی، شاگرد خنگی هستم. همین است که یک به یک درس ها را پاس می کنم بدون اینکه بخوانم و اطمینان کنم به بقیه. این هم درسی بود. درسی که سخت گذشت اما یکی از مهم ترین نکات این روزهام را آموزشم داد.

...



برف

بی قرار نوشتنم.

...



بیقراری

وسط خیابان صدام کرد که هی! سلام! ایستادم و سلام و احوالپرسی و چطوری و گفت که خوب است و ایتالیاست و آمده سری بزند و برگردد. خوب نبود اما. مضطرب بود. یک حرف ساده را چند بار تکرار کرد. چشم گرداند دائم و عصبی خندید.

وقت خداحافظی، از من پرسید که ما دوست بودیم دیگر؟ چند وقتی؟ نبودیم؟ بودیم دیگر. گفتم که بودیم. معلومه. بغلش کردم و بوسیدمش و خداحافظ.

این همه اضطراب و نگرانی را نفهمیدم. یک سری معماها برای حل نشدن اند. یکی اش هم همین. آدم های پخش در جهانی که معلوم نیست بار بعدی را داشته باشید یا نه.

...



اکسترا

اسمت را نگه می دارم برای خودم. شبیه یک راز. یک کلید. کلمه که حرمت دارد. برای اسم اما، می شود جان داد.

می شود هم که اسم را با جان بعدش به کار برد. با جانم بعدش. با جانمی بعدش. 

می شود بین حروف اسم مرد. تمام شد.

تق.

...



آرتمیس رومی

حامله که شد و فهمید کودکش دختر است، تصمیم گرفت اسمش را بگذارد آرتمیس. من متنفرم از این اسامی که مد شده جدیدا روی بچه ها می گذارند. براش گفتم که گذاشتن اسم یکی از خدایان یونان روی کودکت خیلی هم کار جالبی نیست. به سنین مختلفی فکر کن که قرار است به این نام صدا زده شود. جیغ زد خدای یونان؟ کی گفته این اسم یکی از خدایان یونانه؟! این اسم یکی از ملکه های ایران باستان است. نگاه کن. گشت و دفتر تلفنش را آورد که اولش سه چهار صفحه ای نقاشی و نوشته داشت و نیمرخ یک زن کشیده شده بود و زیرش نوشته بودند آرتمیس و توضیح داده بودند که فیلان.

قبول نکرد. اسم نوزاد را گذاشتند آرتمیس. نیمه ی مهر به دنیا آمد. مبارکشان باشد.

خواهرش هم همان زمان باردار شد. پیگیر این یکی اصلا نبودم. خیالم جمع بود خوش سلیقه تر است و از این مد احمقانه پیروی نمی کند. به لطف فیس بوک، الان می دانم سه روز پیش این یکی هم دختر دار شده. اسمش؟ یک ترکیبی از الف و سین و نون و ر! یک چنین آش شله قلمکاری.

سرانه ی مطالعه مان وقتی در حد صفحات اول دفتر تلفن می شود، نتیجه همین است!

پ.ن: تیتر، اسم دخترمان است! وگرنه که بله. آرتمیس برای یونان است.

...



 

موهام وز و شاخ شده بود. وسط زن هایی که آمده بودند آرایشگاه (ح می گفت میزان پیلی و من غش می کردم از خنده) تا بهتر شوند، به جرئت، بدترینشان بودم. زل زده بود به من. چشم های درشت آبی کمرنگ داشت. هفده ماهه. 

وسط شلوغی ابری، وسط زن هایی که رد می شدند، ته چشم هاش دو تا برکه ی کوچک داشت. حواسش که پرت می شد و کسی که تکانش می داد، آب می جوشید و چشم هاش را پر می کرد و بعد، قورت می داد بغضش را. انگشتش را گذاشته بود بین لب هاش و می مکید. مادرش نبود و زن ها گرفته بودند و گذاشته بودند روی صندلی کنارشان و بعد انگار عروسک باشد، یادشان رفته بودش. چهره اش، شبیه یک جوجه کوچک نگران شده بود. 

زن ها با هم حرف می زدند. هر کس حواسش به موضوع خودش بود و داشتند از کودکان خوشگل دور و برشان می گفتند و یکی شان - خوشگل و مظلوم - همانجا بغل دستشان نشسته بود و حتی نگاش نمی کردند. دست یکی شان دورش بود. خودش؟ خودش زل زده بود به من. انگار مهم ترین صحنه ی جهان باشم.

زل زده بودم توی چشم هاش. یواش لبخند می زدم. دلم می خواست بشود و بهش برسانم که دخترک جانم نترس. حواسم بهت هست تا تنهایی. رد نگاهمان سی دقیقه ی تمام ماند و همه فهمیدند و خندیدند بهمان. که هنوز زل زده به شما؟ بله. ای جان و بعد بقیه ی صحبت هایشان.

مادرش آمد. بغلش کرد. نگاه آخر را به من کرد و شیر خورد و خوابید. من هنوز از وزن چشم هاش سنگینم.

...



نور

سلکشن تیلدا همه اش هم آهنگ نیست. بخش هایی اش حرف می زند.

«سلام می رسونن .ما دیگه داشتیم می رفتیم سراغ سفرۀ هفت سین خودمون. هفت سین؟ سحابی ها ... می خوایم به سحابی جبار نگاه کنیم ، می گن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبار نگاه کنی و آرزو کنی ،آرزوت برآورده می شه.البته اینو دخترا می گن. حالا کجاست؟ چی؟ همین سحابی هایی که می گین. آهان ... اگه به سمت غرب نگاه کنین ،سه تا ستارۀ پر نور می بینین که تو یه خطن، اون کمربند جباره اگه بیشتر دقت کنین سه تا ستاره کم نور دیگه هستن که پائین تر از بقیه هستن...اون ستاره وسطیه خود سحابی جباره. پیداش کردین ؟ بله ا...البته این فقط صورت فلکیشونه ها . بیشتر سحابی ها رو فقط با تلسکوپ می شه دید.جبار یه زایشگاهه.ولی سحابی اسکیمو هم خیلی دیدن داره.قشنگ ترین قبرستونیه که توو عمرم دیدم. قبرستون؟ آره ،سحابی هم محل تولد ،هم محل مرگ ستاره هاست.همه شون بر می گردن به همون جایی که ازش متولد شدن. مو نمی دونستُم ستاره ها هم می میرن. همه شون میمیرن.خیلی از ستاره هایی که ما میبینیم شاید میلیون ها سال پیش مردن ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونها رو می بینیم. یعنی اینقدر دورن؟ خیلی دور خیلی نزدیک! وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن اما اگر با کهکشان های دیگه مقایسه کنیم تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم.»

... خیلی نزدیک، چشم هات بسته بود. تو خواب بودی. نزدیک جان. من زل زده بودم به تو که از غبار ستاره هایی. تک تک کلمه ها جانم را لرزاند که نکند بیدارت کند. می ترسیدم حتی بلند نفس بکشم یا تکان بخورم و بیدار شوی. گوش دادم. صدای نفس کشیدن هات و موسیقی در هم تنیده و من که برام، زمان ِ سال نو بود و به سحابی جبار زل زده بودم که هر لحظه ستاره ای متولد می شد. جهان پشت در بود. پشت پنجره. ورای ما و تخت و موسیقی. مابقی جهان دور بود. خیلی دور. خیلی خیلی دور.

...



سکوت دنباله دار

افتاده ام به جان خانه. دوباره شروع کرده ام بخشی اش را ساختن و بخشی اش را مرتب کردن و بخشی اش را جا به جا کردن. پاسخم در برابر در اتفاقی در جهان بیرون، تغییری در خانه است. خانه باید شخصی تر شود. شبیه دنیای این روزهام که چنبره زده ام روی تک تک جزئیاتش و نمی خواهم - نه حتی یک ذره - که با دیگرانی شریکش شوم. 

خانه شبیه روانم شده. شبیه جانم. شبیه تمام نقش من در جهان. دوباره می سازمش. انگار این همان باشد که باید همیشه انجام می دادم: ساختن به جای جنگیدن. بودن به جای نبرد بیهوده کردن. پذیرفتن به جای جدال.

...



از لا به لای خوانش سکوت لعنتی

این همه وقت، این همه زمان را صرف کردیم برای خواندن فاصله ی بین کلمات. من سکوت کردم. تو سکوت کردی. حرف زدن هایمان به کنایه شد. به نگفتن گذشت. به حاشیه رفتن. هر کدام همین فاصله ی ناقص و نگفته را خواندیم و همین طور زمان گذشت. همین طور زمان می گذرد. جهان، برای انسان های شجاع ساخته شده. با اینطور بودنی که ماییم، همین می مانیم. پر از خوانش همین سکوت به جا مانده.

و این، سخت ترین کلمه ی "نه" جهان بود که نگفتم و شنیدی.

...



شوربا

خواب مترو می بینم. خواب قطار زیر زمینی. بار اول هم نیست. شاید مثلا دهمین بار باشد. در کنارش، نشانه های شین هست. مثلا بار قبلی زوریخ بودم و زنگ زد فکر کنم و حرف زدیم و اینبار، خودش در خوابم بود. از مسیری رفتیم که تازه ساخته شده بود و هیچ کس هنوز نیامده بود آنجا. دختری شروع کرد از روی پله ها قل خوردن و پایین رفتن. دلش انگار شیطنت بخواهد و دختری همیشه معقول تر از من است. یا آدم هایی که می خواستند از خروجی مترو وارد شوند و گیر کرده بودند و باز تلاش بی فرجام می کردند.

خواب مترو دیدم. خواب دانشگاه. خواب آدم هایی که دو سه سالی است کاری به هم نداشتیم و خواب ابراهیمی. هاه. الان که فکر می کنم خواب ابراهیمی. (بله! این از خوبی های بی ویرایش نوشتن است. یا نوشتن برای خالی شدن فکر یا هر چیزی) 

لحظه ی آخر، قطار زیر زمینی رسید. شبیه واگن بازی بچه ها باشد انگار. ما حرص خوردیم که از جایی که هستیم چطور می شود سوار شویم. بعد من یک مسیر دیدم. دختری داشت می گفت شاید کسی آژانس گرفته باشد برای رسیدن به این مترو. شاید براش مهم باشد. باید نشانی و چیزی بگذارند. راه را پیدا کردم و نشد سوار شویم و راه افتاد.

به همین آشفتگی. به همین درهمی. شب خواب می بینم و انگار نگرانم از قطار، یکبار دیگر جا مانده باشم.

...



شعار ماه

دلم به بودنت خوشه.

...



با صدای بلند فکر کردن

یک طرح جدید داریم. مشترک با رفیق جان در ارومیه. رفیق جان، متخصص برنامه ریزی و قدم به قدم راه رفتن و کارها را اجرایی کردن. من؟ فوق تخصص از زیر کارها در رفتن و ساده کردن کارها و همه چیز را به طریق دیگر و شیوه ی دیگر موکول کردن. رفیق، برنامه ریزی می کند و اجراش با من است.

یک اجرا، چند وقت پیش، خیلی مبتدیانه و شلخته طور حتی، بین رفقای استان گیلان برگزار کردم. لطف کردند و وقت گذاشتند و یک روز تمام، از بیدار شدن از خواب تا هشت شب را اختصاص دادند و صحبت کردیم. کار کمی صیقل خورد. نقاط قوت و ضعف مشخص تر شد و فهمیدم چه بخش هایی نیاز به وقت بیشتر و دقت بیشتر دارد. هنوز نیاز به فکر و مرتب تر شدن دارد اما. 

امسال، سال عجیبی شده. زندگی از هر جا که فکر نمی کردم پیچ خورده و به مسیر عجیب و خوبی رفته. فعلا که دل به دلش داده ام. انتهای راه، آنی نیست که فکر می کردم اما، حال خوبی دارد.

...



آهنگین

دختری را خودمان بردیم فرودگاه. آن وقت ها که حرف نمی زد. به قهقهه دائم می خندید و وسط خنده هاش گاهی کلامی می گفت.

کل سعدی را دنبال لباس عروسش گشته بود. خواسته بود که تا می شود از ایران خرید کند. برعکس خواهرهای دیگرش که دوست نداشتند اینجا را، خودش عاشق فرهنگ ایران بود. تنها کسی بینشان بود که اسطوره های ایرانی را می شناخت. تنها کسی که به عشق، هر بار پرواز می کرد سمت ایران. همسرش ایرانی شد. از آنها که کودک بودند و مهاجرت کردند. که هیچ وقت نمی توانند برگردند. به دلایل سیاسی. اجتماعی. اقتصادی. هر چی.

شب قبل از رفتنش، جمع شدیم خانه ی عمه ی کوچکش. ذوق داشت و لباس عروسش را پوشید و در جمع خانواده ی پدریش، شد عروس خوشگل و جوان و شاد و خندید و شیطنت کرد و عکس انداخت. هیچ کدام مراسم عروسیش نبودیم. همان عکس ها شدند یادگاری از مراسمش. بعد، لباسش را جمع کرد. گذاشت توی جعبه ی بزرگ سفیدش. صورت همه را بوسید. سوار ماشین شدیم و رفتیم فرودگاه.

همین شد که تبدیلش کرد به عکس های فیس بوک. دختر خنده رو و همسرش، دختر خنده رو و همسرش و شکم گرد شده اش، دختر خنده رو و همسرش و نوزاد کوچکشان، نوزادشان که بزرگ شد، بزرگ تر شد، شکمش که باز گرد شد، نوزاد بعدی، دخترهاش کنار هم، دخترهاش که بزرگ شدند، بزرگ تر شدند، همسرش و دخترهاش و عکس هایی که لبخند بود و خودش که کم رنگ می شد به چشم من. زندگی گاهی آسان نمی گیرد. چشم هاش - که مثل چشم من عمل کرده بود - یک بار زیر این فشار از دست رفتند و چند روز بعد برگشتند. ما دور بودیم و از ایران می شنیدیم و از دستمان هیچ کاری بر نمی آمد. همدردی از دور؟ مفت نمی ارزد.

دور چشم هاش چروک افتاده. در عکس ها سی ساله است و چروک دارد و من سال هاست ندیده امش. وقتی صحبتش می شود، گاهی حرفی می گویم و کلامی که وضعیتش باید الان اینطور باشد و شاد نباید باشد و از فلان کرده باید رنجیده باشد و اینها. همیشه تایید گرفته ام که بله. حالش به آن قشنگی که شاید، نیست. دختر مستقل و پرشوری که بود، جنگجوی پر توان آن سالها، تبدیل به مادر - همسر شده و گاهی انگار ورای این نقش ها، چیزی ازش نمانده.

دیشب پرواز کرد. بار اولی بود که بعد از هشت سال پاش به ایران می رسید. دیر فهمیدم. شب آخری، پدر گفت بیا و برویم و ببینش و ببریمش فرودگاه. مدل همان بار قبل. من؟ دیدم سختم است تصویر شر و شورش بشکند برام. یک سری اسطوره ها باید همانطور دست نخورده بمانند. برگشتم خانه. رفتند ببینندش و برسانندش فرودگاه. حالا من هنوز همان تصویر قبل را دارم. دخترک شاد و شیطانی که می خندد. عکس ها هر چقدر از چروک و خستگی بگویند، گاهی باید سر خودت را گول بزنی و چشم هات را ببندی.

گاهی حقیقت را کتمان می کنی. مثلا همین که زندگی به شیرینی رویایی که می خواستیم، همیشه نیست.

...



شور

آبان خودش را پهن کرده توی خانه. شبیه یک اتفاق خوش: خوش اخلاق، خوش خنده، خوش رو. نسیم می زند و آفتاب رفته و هوا، پر از شور زندگی است. 

مهر حیف بود که رفت. آبان اما، آمده که جبران کند.

...



مغزاله

داشت بالای سرم می چرخید. با همان صدای ملایم وز وز که بیدارم می کند. نگاهش کردم که از روی رنگی های شال، رفت دورتر و روی شیشه و بلند شد و چرخید و دور شد و باز آمد و یواش، خیلی یواش، انگار که دلداری بخواهد نشست روی شانه ام.

تق. مرد. کشتمش.

پشه بودن چطور است؟ این یکی حداقل نمی توانست دیگر جواب سوالم را بدهد.

...