در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

و حالا، زمستان

دلم قرار گرفته و جهانی شاهد است شوریده سرترین ِ جهان بودم و رامم کردی. فکر نمی‌کردم یک فصل ِ مدام بشود عاشقی کرد. پای گریز من و راه فرار تو آنقدر گشوده بود که اعتباری حتی به فرداش نباشد. شد اما. پا فشردم. راه دادی.

دوامش بیش. دوامت بیش.

...



جهان و مدار و قرار

در لهجه ها و گویش های مختلف فارسی می شود سیاحت کرد. می شود مهمانی گرفت. می شود به نیایش نشست. می شود کمی از تهران فاصله گرفت. از مرز فراتر رفت. شیرجه زد وسط فارسی حرف زدن دیگرانی که حرف زدنشان جدا شیرین است. مثلا برسی به کلمه بافتن تاجیکی. جمله ساختن افغانی. عاشقانه گفتن هندی. 

لنگر بیندازی که تاجیک ها به هواخواه، می گویند مخلص. زمزمه کنی که من زیاد مخلص تو هستم. قلاب بیندازی که افغان ها، تعریف می کنند که چه خوب صورتی و همان طور ظریف، دست بکشی روی صورتش. صید کنی که در هندوستان، عاشقانه که زمزمه می کنند، می گویند که جان من. براش بنویسی که جان من. پنج حرف. دو کلمه. خوشمزه. قند مکرر.

جان من، کسی باید باشد برای عاشقانه نوشتن. برای لذت بافتن. برای شوق داشتن. برای اینکه با وسواس، پشت هر کلامی که بهش می رسد یک من بچسبانی به نیت داشتن. یک ضمیر مالکیت اضافه کنی. یک کلمه ی همراهی. 

دست دراز کنی توی تاریکی. برسی به گرماش و امنیتش. باز کند دستاش را و بخزی به امن ترین ساحل جهان. ببندد دست هاش را و محصورت کند. چشم هات را ببندی و کلمه بماند که زمزمه کنی. لعل افغان داشته باشی. زمرد تاجیک. عقیق هند.

همراهش حس کنی که چه ثروتمندی.

...



گزارش 1

همکار جان، روز اولی که دیدمش - البته آخر ساعت کاری، چون صبح سه ساعت دیر رسید - برام گفت که از سرویس بهداشتی طبقه اول استفاده می کند که فرنگی است. براش ممکن نیست مثل بقیه برود طبقه ی سوم. بله یک سرویس هم آنجا هست اما خب به خاطر نداشتن سرویس ایرانی در خانه شان، همیشه این مشکل را دارد و داشته. طبقه اول. سرویس فرنگی. تکرار هم کرد که مطمئن شوم متوجه شده ام.

از آن روز و بعد از این مکالمه ی عمیق، همکار جان می آید می نشیند روی صندلی خودش و کله اش را فرو می کند درون لپ تاپش و لام تا کام حرف نمی زند. اخم هم می کند گاهی. لام تا کام هم حرف نمی زند احتمالا نگران است اطلاعات زیادی بروز دهد.

من دارم فکر می کنم حتما تمام اطلاعاتی که لازم است را در همان مکالمه ی کوتاهمان بهم داده و حواسم نیست.

...



پوئراترنوس مثلا شاغل می شود!

جای میزم عوض شد. از گوشه ی دنج طبقه ی سه، کنار پسرک بانمک تپل که قرار است آخر ماه برود و دو سه تا صندلی دیگر و گاهی چند نفری، آمده ام وسط شلوغی. دو قدم آن طرف تر از در تحریریه.

از غار خلوتم خارج شده ام. وسط روزم. وسط آدم ها. دلم برای این دو سه سالی که گذشت و در سکوت گذشت، تنگ خواهد شد اما وقتش بود. وقت خروج از پیله ی تنهایی دلپذیرم.

طاقت خواهم آورد؟ قطعا. تا به آن وقت؟ باید ور بازیگوشم را درست و حسابی فعال کنم. فعلا که در یک وضعیت "هیچ چیز را جدی نگیر چون ارزشش را ندارد" قرار دارم. یک جور "از دردسر دیر کردن و بدقولی بگریز و بدان این اصلا همیشگی نیست". و همیشگی نیست هم.

خوبم با کار.

...



نیایش کلمات

جونم با جونمی فرق داره. حال ساده با حال استمراری.

...



متداوم

گمونم دوست داشتن، خطرناک‌ترین کاری بوده که در زندگیم انجام‌ دادم. چشم‌هام رو بستم و دارم پیش می‌رم. دستام رو گرفته و هدایتم می‌کنه و عجیب باور بهش، درونم ریشه زده.

...



می‌لرزد و می‌ریزد

«نا» خودش را گاهی روی آدم عزیزت می‌اندازد. می‌بینی چطور ناکوک‌ است. ناراحت است. ناشکیباست. نا آرام. تو، «بی» می‌افتد روت و می‌شوی بی‌قرار، بی‌تاب.

جهان؟ هزاربار حتی بنویس «غمت در نهان‌خانه‌ی دل، نشیند» جهان راه خودش را می‌رود. گریزی نیست...

...



چهره آبی‌ات پیدا نیست

به خودم اجازه داده‌ام شوق کار جدید داشته باشم. گاهی سخت است، گاهی راحت. سختیش، وقتی است که یک نوشته مزخرف می‌نویسم. یک تیتر زرد هم روش می‌خورد و لبخند میزنند که چه بانمک. این باشد برای کلیک گرفتن. راحتیش؟ وقتی ولم میکنند با موضوع که خودت هر چه میخواهی پیدا کن و ترجمه کن و مرتبش کن و بده بگذاریمش در سایت.

توی گلوم چیزی گیر کرده بود فکر کنم. دیروز از زنان مصری نوشتم که چه تن پاره‌ای از سنت دارند. امروز قلابم گیر کرد به زنان افغان. زن باشی و اهل خاور میانه، قطعا مجموع این دو کلمه دو کلمه، درد می‌شود. دختر دیروزی که خواندمش، مرده بود. زنان امروز، زنده بودند اما. اسامی خوش افغان، یک به یک ازشان نقل قول شده بود. حرف زده بودند. ترور شده بودند. تهدید شده بودند. آزار دیده بودند. مبارز بودند هنوز.

توی‌ گلوم چیزی گیر کرده بود. هی خراشم داد. هی خراشم داد. هی خراشم داد. پیروز شد به من آخر. آخ که جنگجوی نابلدی که منم...

...



خوشه

برگشتن، «تا» شروع کرد وعده دادن و خوبی شمردن. انگار دلش بخواهد همانجا نگهم دارد. یکیش این بود که عوف دختر، ساعت‌های نهار پر از آدم می‌شود اتاق. فلانی و فلانی و فلانی. سه چهار نفر هم کار آموز اضافه کن. بعد چندتا اسم دیگر هم بافت که خب این چند تن هم که اعضای ثابت. بعد، چشم‌هاش برق زد که خیلی خوش می‌گذرد!

داشتم نقشه می‌کشیدم چطور اوقات تنهایی‌ام را بسازم باز. همان میان جمع و تنهایی که همیشه در جمع‌های شلوغ داشته‌ام. همان حیات سلولی که از تمام موجودات دیگر فاصله میگیرم.‌ داشت جمع می‌ساخت و داشتم تنهایی، حصار می‌کردم.

کار ثابت. کار متعهدانه. بلاخره قلابم انگار جایی گیر دارد می‌کند.

...



اسلیمی

اول ذکر کنم که من آدم مزخرفی هستم. بله خب واقفم! بعد اضافه کنم که البته منظورم داشتن یک اخلاق خاص که منجر شود دماغم را با ارتفاع بالاتری از سطح سرم نگه دارم - یا حتی تلاشش را هم داشته باشم - نیست. آدم مزخرفی هستم چون چند سال اخیر، هر بار تستی و چیزی - تحت هر عنوانی - زده ام و خودم را سنجیده ام، درجا تق اش درآمده که آی! من یک آدم رابطه محور هستم به نحوی که کل زندگیم تحت تاثیرش قرار می گیرد. بعد خودم اضافه کرده ام که البته رابطه ای که الان ندارم. هار هار. همین شد که این ادعا، مدت ها صرف یک ادعا ماند. نتیجه اش؟ حالا شده یکی یا دو تا در میان متن آرشیو شده ی همین وبلاگ. کلمه هام گیر کرده اند. آن هم برای من که عطسه می کردم و در موردش می توانستم بنویسم. بله! کسی آمده و بودنش هستی را تحت تاثیر قرار داده.

این چند ماه اخیر، یک قدم یک قدم همه چیز پیش رفته. این شیوه ی من نیست. شیوه ی من، هجوم با تمام جان است و خوردن به دیوار با همه ی وجود و بعد، پا پس کشیدن و لنگان لنگان خر خویش به مقصد رساندن. اینبار هر جا خواسته ام چغندر بیشتری به کار برم و چماق را آماده کرده ام که خب، پیچ بعدی فرود بیاورم، آرام دستم را کشیده که بسپاریم دست زمان. عجله نکن. یک قدم یک قدم میوه ها بهتر می رسند. خرک هم برای خودش راهش را می رود خب.

من؟ بچه ی تخس. جانش را سر تک تک این کارها گرفته ام. هر بار گفته اعتماد کن، زبان درازی کرده ام که قطعا حق با من است و تو نمی فهمی اهمیت این اتفاقات را و بعد، شبش به آغوشم کشیده و گریسته ام که، چه این جای باور به زمان درونم خالیست. شنیده. صبر کرده. بسیار تکرار کرده که آرام. حالا؟ تخسم هنوز. اما با دل خوش. با قلب آرام تر.

دوست ندارم باهاش جایی بروم. فکر می کنم با تقسیم کردنش با آدم ها، جادوی الانی که داریم باطل می شود و زود است هنوز. رابطه باید بیشتر ریشه بزند. به جاش؟ همان آدم مزخرفی شده ام که اول گفتم. می روم سر کار رفقا. می نشینم توی ماشینشان. دعوتشان می کنم خانه و برایشان آشپزی می کنم و بعد، تا به لحظه ی خداحافظی یکنفس برایشان ازش حرف می زنم. از ریزه کاری هایی که دارد. از قراری که داده. از بی پیرایه بودن حضورش. حتی از شوق وقتی که چیزکی برام می نویسد و برق آلارم گوشی جان زرد رنگ می شود. از هزار رنگه شدن روزهام. گوش می کنند و لبخند می زنند و خب شاید چاره ای هم ندارند.

راست ترش نه. دوست ندارم باهاش جایی بروم چون دلم نمی خواهد حتی لحظه ای با کسی تقسیمش کنم. دیدن کسی و آشنایی، یعنی همین. که دیگری جلوی چشم من باهاش حرف بزند. به جاش لحظه های قبل از خداحافظی، گاهی می رویم کافه نون و دوتایی زل می زنیم به خیابان و یواش حرف می زنیم. از هر چیز روزمره ای. انگار محیط امن نون، اجازه دهد از آن بهشت دوتایی خارج شویم کم به کم و قاطی مردم شویم. بیشتر از این؟ حقیقتش برای تقسیم کردن بیشتر از اینش با جهان، عجیب خودخواهم. همین که ملک طلق خودم است، کافی است.

اول، ردپای بودنش را توی خانه گذاشت: شالی که بی دقت رهاش کرده بودم، تا شده و روی صندلی بود. لیوانی که چای نوشیده بود و روی میز رها مانده بود. تشنه اش شده بود و دیده بود قالب یخ خالی است و آب کرده بودتش و من فرداش دیده بودم و دلم رفته بود. وسایلی که مرتب کرده و چیزهایی که به هم ریخته بود. بعد توی حال خوشم رخنه کرد. کنارش، شبیخون زد به انگشت هام. پر تمنای نوازش و پر کلمه برای نوشتن شدند و من دائم آرشیوشان می کنم. که جار زدن ندارد. تو هم یکی شبیه این همه آدم دیگر. حالا یک رابطه ای هست دیگر.

«یک رابطه ای» اما نیست. من هم شبیه دیگران نیستم. رابطه، رسما رکن زندگی ام است و حالا، کسی آمده که ستونم و تکیه گاه شود. کنارش؟ اجازه داده ستونش شوم و سرشار از مهر و غرور. من هنوز در راهم که اینطور بودنش را باور داشته باشم و در حال رشدم و در حال پوست ترکاندن. 

وقتی که نیست؟ هری پاتر خوانده اید؟ مرتل گریان. روح سرگردانی که در توالتی دخترانه خودش را محبوس کرده است. همان. یا اصلا نه. جد سیریوس بلک یادتان هست؟ که رئیس سابق هاگوارت بود و وقتی سیریوس کشته شد، چطور سرگردان تابلوهای خانه اجدادی شان شد؟ وقتی که نیست همانم و خانه، جغرافیای آشفته سری ام. نبودنش؟ نبودنش لعنت است. نفرین است. و سعی می کند نگذارد این وضعیت به ساعت برسد هم.

لحظه های اوج؟ نزدیکم است. نگاهم می کند. نگاهش می کنم. سکوت می کنم. سکوت می کند. زل می زنیم به هم فقط. جهان می ایستد. پلک نمی زنیم هم. هزار بار می میرم. هزار بار زاده می شوم. و هر بار وجودم از نو به لرزه می افتد.

و جهانی عجیب دلنشین از حجم عظیم سکوت، جان می گیرد و متولد می شود.

...



کاش کمی باهوش تر بودی

1) بلاخره زنگ زد. دخترک را می گویم.

2) توجیه کردنش می شود اینکه دست خودم نیست. اما غیر ممکن است چیز به این بدیهی دست خود آدم نباشد. دخترک می آید و روی صندلی می نشیند و هر پنج دقیقه یکبار، خرفت بازی در می آورد و من؟ من آتش می گیرم.

3) شاید هم به خاطر چشم های دخترک باشد. از همان بار اول که دیدمش، فاصله ی زیاد بین چشم هاش توی ذوقم زد. انگار نشانم دهد که ببین! ببین! من به باهوشی ایی که می خواهی، نیستم.

4) دخترک می تواند من را به جنون برساند. آن چیزی است که نمی خواهم باشد. نمی خواهم هیچ دختری در جهان باشد. مطیع. ترسیده. بی اعتماد به نفس. بی رویا. از زندگی دلش می خواهد که هیچ نکند. یک، دو، سه. اینجاست که من منفجر می شوم.

5) معلم ها نباید بین شاگردهایشان تفاوت بگذارند. مادرها بین فرزندانشان. من اما نمی توانم. در کلاس دو نفره ی من و دخترک، نمی توانم بین دخترک و شاگرد خیالی شیطان و باهوشم فرق نگذارم. و آخ که چه شماتت می کنم خودم را.

6) درس؟ درس نمی خواند. شاید چهار سالی است که سر کلاس به ناخن های دستش نگاه می کند تا تخته. لال می شود و کر می شود و نه ریاضی می خواند نه علوم یاد می گیرد. به تاریخ ما، سوم راهنمایی است و از جمع و تفریق کردن ساده عاجز است.

7) دخترک بلاخره زنگ زد. که سلام خاله! می شود کلاس داشته باشیم؟ یک جور از خود متشکری هست که می داند مجبوریم کلاس داشته باشیم وگرنه منفجر می شوم از عذاب وجدان. یک جور بیخیالی هست که تمرین نمی نویسد و فکر می کند نمی فهمم. یک جور، مجبورم باهاش درس بخوانم. مالیات من است به این زندگی.

8) برام می نویسد آرام باش. آرام باش. من زل می زنم به صفحه ی موبایلم و سعی می کنم معلم خونسردی باشم. کاش برای امتحان های این ترمش، بتوانم...

...



بارونی

عکس آخرمان نیست. توی عکس آخر، خوابیده. بغلم. صورتش نصفه افتاده که خواب است و موهای به هم ریخته ی قرمز من نصف روی صورتم افتاده و نگاهم به چهره ی خوابیده اش است. همانطور خواب بود که خواهری از من گرفتش و بغلش کرد و خداحافظی آخر را کردند و رفتند. بعدا شنیدم قطر بیدار شده و گریه کرده. 

فیس بوک، یک نفرین لعنتی دارد. همین که صفحه را باز می کنم و چهره اش را می بینم که در عکسی که عکس آخرمان نیست، چسبیده به من. کمی سرش کج شده. من خندیده ام. وسط یک عالمه کودک با نمک دیگر. خودش اما، طور خوبی یله داده شده توی بغلم.

سخت ترین دلتنگی دنیا، دلتنگی برای کودک هاست. مثلا اینکه یادت بیاید هر روز صبح که می رفتی بیرون، می پرسید که بر می گردی دیگر؟ که نمی گفت خداحافظ. به جاش می گفت که زود بیا. یا خاطره ی آن صبح لعنتی که خواب بودم و آمد و دستش را انداخت گردنم که بخواب و من فقط می خواهم نگاهت کنم.

قرار شده مسیرم از راه دیگری برود. انتخاب دانسته و آگاهانه ام است. خب یک چیز را می خواهی و صد چیز از دست می دهی. همه ی اینها را می دانم. ارزش گذاری خودم بوده. باز از بین همه ی جهان، به همین یک نفر که می رسم اما، اشک ها بدون اجازه می ریزند. دلم براش تنگ شده. برای تن کوچکش. برای کودکی خالصش. برای دخترکی که بیشتر از هر کس دیگری در جهان، توی دست های خودم بزرگ شد.

...



دیگری گری

یک جور خنگ - مشنگ طوری، تاریخ ها را قاطی می کنم اگر به حال خودم باشم. غیر ممکن است بتوانم در لحظه بگویم که دوهزار و چندیم و یا هزار و سیصد و چند. از خواب بیدار می شوم و هزار و سیصد و هشتاد و هفت است. می خوابم و دو هزار و چهارده است (بله بله تقویم اشاره می کند که واقعا دو هزار و چهارده است الان!). تاریخ می زنم که هزار و سیصد و هفتاد و هشت و یخ می زنم که این یکی کجاست؟ میگویم دو هزار و شانزده نیست مگر الان؟ روی رسید بانک می نویسم نود و شش و نگاهش می کنم که چه غلط است این تاریخ و طول می کشد بفهمم کجای کار را اشتباه نوشته ام. وسط بهار، می فهمم تابستان شده. وسط تابستان، حس بهمن دارم. به روزها که می رسم خنده داریش بیشتر می شود. دوشنبه است و تا سفره ی صبحانه بچینم، جمعه رسیده. از صبح تا شب گاهی به دو سال می گذرد. اعداد برای زمان بی مفهوم شده اند و بدجور هم. 

اینجاست که باید نفس بکشم. نفس عمیق تا معقول شوم باز.

صدام کرد که می خواهی کمی پیاده شوی؟ پارک کرده بود. گفتم که هوم و خوابالو پیاده شدم و از لانه ی خرگوش سر خوردم پایین و آلیس شدم در سرزمین عجایب. رفتیم به قلب شب. بعد زمان که هیچ، مکان را هم گم کردم. به جاش دستم را گرفت و برای بار اول، خودمان دو نفر ماندیم. بدون هیچ چیز اضافی. نگاهش کردم که نزدیکم بود. که همراهم بود. که چهان شیرینم بود و عجیب، بکر مانده و گشوده برای من.

بعد دستم را رها کرد. دور شد. خواستم صداش کنم که برگرد. که هی. به جاش ساکت ماندم و لب هام دوخته ماند و نگاهش کردم. دیدمش توی گاو گم هوا که قدم می زند توی شیب ملایم. هیچ صدایی نبود. هیچ صدایی به جز قدم هاش که دور می شد و آسمان که می بارید. قامت خاکستری اش، زمان بود. خود زمان که پیش می رفت. چند لحظه قبلش، عجیب کودکانه خندیده بودم. دور که می شد بلوغ می یافتم و پوست ترکاندم و چند دقیقه بعدش، برای بار اول زنی شدم که سر روی شانه ی مرد گذاشت و یک ضمیر مالکیت بهش اضافه کرد و در امنیتش خوابید.

آن وقت ها که غمگین بودم، تاریخ گذشته می زدم و حالا، آینده رسیده. نود و سه تمام شده. گاهی باید تمرکز کنم که نود و چهاریم یا نود و پنج؟ قشنگ اشتیاق دارم برای آینده و فردا و شگفتی هاش. کم خل وضع بودم؟ خل وضع ترم کرده. 

خودش می داند و خودش می بیند و خودش می خندد بهم.

...



 

مجسمه ساز قهاری است. حتی تن آدمی را هم تراش می دهد.

...



پیمانه

 بزرگ و تهاجمی و زرد بود سگ توی خوابم. حرف که می زدم، حمله می کرد. کلمه هام را قورت می دادم. می ترسیدم. با هراس بیدار شدم و خواب بود هنوز. براش گفتم و خندید که چه داستان وار. اخم کردم که لوس. بغلم کرد و یک من، درون دلم رنجیده بود از حرفش. فکر کردم چه هیچ وقت امانم نخواهد شد.

گلدان برگ بیدی، برکت خانه ام است. سمبل دوست داشتن. سمبل زندگی. توی خواب آخر، قلمه زده بودمش و فارغ از داستان، قلمه ها در کل خواب رشد کردند. در حالت عادی. در سرما. در خوشی. در روزمره بودن. وسط خواب، حواسم می رفت به رشد شاخه ها که چه بزرگ می شدند و رشدشان را می دیدم. انگار یک راز پنهان دیده باشم، بیدار شدم و نگاهش کردم که غنوده بود هنوز. بدخوابش کردم و چه خوش اخلاق است این وقت ها. سر صبحی، دو تن خوابالود. 

گاهی وقت ها که خوش شانس باشم، نفس هاش کم به کم آرام می گیرد و جمع می شود درون تنم و می خوابد. تن اش و من، تنها می مانیم و بیدار می مانم و نگاهش می کنم و چه عجیب زیباست. سکوت بینمان این وقت ها مطلق است. انگار مناجاتی باشد که زمزمه کردنش با صدای بلند، گناه آلودش کند. نگاهش می کنم و سگ زرد درون خرناس می کشد و رام، دم تکان می دهد و رشد سریع برگ بیدی ها، درون دلم را قلقلک می دهد. 

...



اتاق بنفش و نارنجی

در کنار همه چیز و همه ی غرغر کردن ها، اسمش بود اتاق شخصی من. یعنی قرار بود تمام جهان هم که منفجر شود، آن چهار دیوار و دو پنجره و یک تخت و کتابخانه و میز تحریر و میز کامپیوتر و کمد، برای شخص خودم باشند. اختیارش دست خودم. دنیای شخصی به جهد من مثلا. یک آینه کم داشت البته. آینه ام روی دیوار اتاق قبلی ام جا مانده بود.

من و این اتاق شخصی، بعد از نوزده سالگی مال هم شدیم. کم به کم هم همدیگر را می دیدیم. دو یا سه هفته یکبار به مدت دو روز بهش سر می زدم و گاهی همین هم نمیشد. اما رحم بود برام برای یک جور پناه گرفتن. جایی که می شد درش را ببندی و هیچ کسی را به خلوتت راه ندهی. یک تابستان، جهنم کامل بود که از دو ماهی که گذشت حداقل زمان ممکن را ازش خارج شدم. یک غوطه ی کامل بین کابوس و بیداری. کابوس و خواب. اسمش اتاق شخصی بود. پس حق داشت این صحنه ها را ببیند. این چیزها را بداند.

از خانه ی پدری که رفتم - و خب خوش و آسان نبود رفتنش - میز و تخت از اتاق جان رفت. به تبع، اسم اتاق هنوز اتاق شخصی من ماند اما بی شباهت به آنچه بود. فاصله ی بین سر زدن به خانه ی پدر، کمتر و کمتر شد. دو ماه. سه ماه. شش ماه. در کنارش؟ خب دلخوشی اش ماند که وسایل نوجوانی و خاطرات و همه چیزم هنوز هست. جایی هست و امن است و پابرجا.

اینبار نشستم به سوزاندن وسایل. بغل به بغل کاغذ و کتاب سوزاندم. تک نوشته هایی که نگه داشته بودم. یادگاری ها و شیطنت ها و دست نوشته ها. کتاب های مدرسه. کاغذ کاغذ کاغذ و چه وفور این یک چیز در اتاق شخصی زیاد بود. یک جا، یک بغلش را برداشتم و رفتم سمت شومینه و دست خودم را وسط راه گرفتم و برگرداندم که هی، فکر نمی کنی نبودن اینها خالی ات می کند؟ که بد نیست به سلیقه ی ده سال پیشت احترام بگذاری؟ که گاهی همین چیزهای بی اهمیت هم به زندگیت معنا می دهد؟ چهل سال دیگر؟ صدای دوم گفت لوس نشو. صدای اول برنده می شود. گاهی.

خانه ی بعدی پدر، خانه ی پدری نیست. هزاری هم اصرار کند و سعی کند کلمات را بپیچاند در زرورق زیبایی و برام لقمه بگیرد و بگوید ببین چه خوب است، خانه ی من نیست. همان طور که بار قبل که باد شد و رفت، من شدم بید سرگردان. در اعماق بی پناه شدم و سردم شد و آخ که چه زندگی از همانجا روی ترشش را نشان داد. 

حالا حتی به رسم معهود همیشه هم نمی شود عمل کرد. در خانه ی بعدیش، دیگر هیچ چیز به اسم من نیست. متعلق به من نیست. خودش می گوید که نه و کل آن زندگی و همه چیزش که برای شماست. من؟ توی ذهنم صدای دومی هست که می گوید هاه.

در عوض، گاهی صبح ها که بیدار می شوم، فقط زل می زنم در سکوت به دیوارهای خانه. خانه ی شخصی. آدمی مثل من چه شدید در بند مکان است و عجیب است این برام. همین که خانه ام، معبدم است و آرامش گاهم. همین که آدمی که خیلی عزیز باشد را صداش می کنم که بیاید و در خانه و در قرارم شریک شود و این برام یعنی دوستت دارم. همین که انقدر محتاج ریشه دواندنم.

اما به گمانم یک بخش پوستم نازک شده.

...



مداوم

یک جای زندگیت، به مفهوم مالکیت فکر میکنی‌. بین وسایل کودکی و نوجوانیت می‌نشینی و بی عطوفت، دور می‌ریزیشان. هر چیز که هست. مشت به مشت. فکر میکنی که از آنها جدایی و رها.

بعد برمی‌گردی. مرور می‌کنی. باز می‌گردانی. نگاه می‌داری.

بین خاطره بازی و رهایی تاب می‌خوری و تاب می‌زنی‌. مدام.

...



 

میگه آدما می‌شناسن جنس متنی که براشون نوشته شده رو.

یحتمل قلاب داره متن‌ها.

قلاب داره متن‌هات.

...



 

کی تصمیم می گیرد؟ وقتی به نظرش لازم باشد. کی اجرا می کند؟ در اولین فرصت ممکن.

زنگ زده که به فکرت بودم دخترم. خوبی؟ می پرسم که خوبم ممنون. چه خبر؟ می گوید که هیچ. فقط داریم اسباب کشی می کنیم. شهر عوض می کنیم. گفته بودمت که. کی گفته بود؟ چهار روز پیش. کی اسباب ها را جمع می کنند؟ یحتمل فردا. امروز همه کارها تمام است.

عاشق این جور بودنش هستم. بدون دل دل کردن. انجام دادن هر چیز در اولین زمان ممکن. که نکند وامدار زندگی شود.

...



 

برای خودم تکرار می کنم که هیس دختر. لازم نیست حرف بزنی. سکوت کن. وراجی کردن الان لازمت نیست. هیس.

خلاصه برویم توی غار. بیاییم افاضه ای پرت کنیم و برگردیم باز به همانجا. 

...



لوبیا پلو و سکوت

به غذا پختن، به چشم یک آیین که نگاه کنی، می بینی که چه کمک می کند غم را عقب برانی. که بغضت را قورت دهی. نه به زور. پیاز می گریاندت. 

شروع که می کنی پیاز را از جاش برداشتن و سر و تهش را زدن و پوستش را کندن، شروع می کند چشم هات را خیس کردن. می گذاریش روی تخته و چاقو می کشی به گوشت تنش و اشک می ریزی همزمان. اصلا حکم همین که تمام غذاهای طولانی پخت، نیاز به پیاز دارند همین باید باشد. اندوه زیاد شده را باید جوری بیرون ریخت. بی بهانه ی بیش. چاقو را بسرانی روی پیاز و اشک بریزی. از یک جایی هست که اشک ریختن به سوزش پیاز نیست. اشکت مستقل از تو راه می رود. خودش هم به وقتش بند خواهد آمد.

سویای خشک را میریزی توی آب. صبر می کنی خیس بکشد و آبش را دور بریزی و بچلانیش و بریزیش توی روغن. جیزش بلند شود و نگاهش کنی که دوباره خودش را جمع می کند. اینبار کمتر. آب شبیه زندگی باشد برات. که وقتی لمست می کند، هر چقدر هم که حرارت ببینی و بسوزی و دردت بیاید و بخواهی که جمع شوی، باز از ابتدا، باد کرده تری. رشد کرده تر. بزرگ تر. هوم؟

مواد را با هم قاطی می کنم. پیاز و سویا و لوبیا و برنج و روغن و رب. ادویه هم کنارش. هر بخشیش برام قسمتی از یک آیین است. آیین طهارت. غسل می کنم. غسل غذا. به غذا درست کردن که به چشم یک آیین نگاه کنی، میبینی که چطور کمکت می کند اندوه را زندگی کنی. نه به زور. با گریستن به موقع. با زیستن به موقع. با گرما دادن و با سرد کردن به موقع. که غذا همین ها را از سر که می گذراند، روغن می اندازد و جا می افتند. 

بعضی وقت ها باید عقب رفت. بعضی وقت ها باید یک گام به جلو برداشت. بعضی وقت ها باید صبوری کرد. بعضی وقت ها باید چشم به تقویم دوخت و دید که می گذرد. می گذرد. می گذرد. 

از خودم جدا شده ام. از پوستم. خیلی سبک. در حال راه رفتنم. به سوی جلو. 

...