در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

شالوده

آخرش، اینطور تموم کرده که "من عشقم را در سال بد یافتم که می گفت مایوس نباش." و من تمام تنم سرشار از وجد روزهاست.

...



رشد

یک جایی هم نگاه می کنی و میبینی که دوام آوردن هات، ثمره ی کلفت شدن پوستت نیست یا کرگدن شدن. به سادگی بزرگ شده ای. می بینی آن دخترک بی قرار زیر پوستت که هر بار به ستوه می آمد، می رفت لب یک کوه و با تمام توان داد می کشید تا به گریه می افتاد و توانش می رفت و باید دائم تکرار می کردی که نفس بکش تا بلکه بتواند برگردد به زندگی، یک جایی هست هنوز اما قبل از او زن بالغ کشاورزی نشسته که لبخند می زند و این وقت ها کیسه ی ضمادهاش را در می آورد که بیا و زخمت را ببینم. شاید آن قدر مهم هم نبود. یک پیرزنی هم آن طرف ترش نشسته و صدای آرامی دارد و گاهی می گوید که آرام. می گذرد. مهم نیست.

گاهی دل به پیرزن می دهی. گاهی تن به دستان صبور زن می سپاری و دخترک هر روز کمتر جیغ های دل خراش می کشد. می بینی دوام آوردن هات حاصل معجزه ی باور به چرخه ها شده. حاصل رقص هماهنگ این سه زن.

پوستت شفاف مانده هنوز.

...



Voyager

توی تاریکی و سردی هوا - و لعنتی چقدر سرد شده این فروردین - دراز کشیدم و سعی کردم فراموشش کنم و چند ساعتی گذشته و هنوز نشده. تصاویر کمرنگ تر شده اند اما همه چیز هست هنوز. جزئیات. دانه های برنج روی فرش. ساختار آشپزخانه. من. مهمانی شام. رفیق که باید سریع می رفت و برادرش کارش داشت و خیلی چیزهای دیگر. مثل آن ماهیتابه ی روی گاز که داشت توش میرزاقاسمی عمل می آمد.

کلمه اش هم مسخره است. میرزا قاسمی. برای اینکه یک چیزی باشد که توی خواب هات دائم تکرار می شود. بخواهی برای کسی تعریفش کنی، آنقدر هر بار تلفظش کردن خنده دار است که می شود تمام اهمیت خواب با انفجارهای خنده ی ریز ریزکی قطع شود و حالا از بار اول که خوابش را دیده ام - خواب میرزا قاسمی را!- یک سال و نیم می گذرد و هنوز دایناسور سبز وحشتناک و خفاش های گوشتخوار و سرگردانی خودم برای اینکه کسی باشد کسی باشد که بتواند این غذا را درست کند یادم هست. ساختمان خواب دوم هم. عروسی در آن سرزمین نیمه مخوف و تغار پر از میرزا قاسمی خوش رنگ که نگهش داشته بودند برای من و آخر ازش نچشیدم و تمام شد. من جای اشتباه بودم آن شب. هیچ چیز به من نرسید.

یک سال و نیم گذشته؟ چشم هام را که باز کردم سرد بود. مثل خاطره ام از یک زمستان لعنتی که این چند وقت دائم بهش فکر می کنم. و مرطوب هم بود. اولین برف سال بارید و من بیدار شدم و غریبه بودم زیر آن سقف و حساب کردم که او الان در حال چه کاری است. اندوه پر کرده بودتم، شبیه تاریکی که یواش بخزد از زیر ناخن هات توی تنت و سنگینت کند و لای تلفظ کلمه های کشدارت، خودش را بنشاند. عمر اندوه ملایم ِ عجیب ِ ته نشین شده از آن شب لعنتی نه یک سال که دقیقا یک سال و نیم شد. بعدش سرگردانی دوباره. 

اینبار میان آدم هایی بودم که می شناختمشان. قرار یک وعده ی خانوادگی بود. همه چیز که جمع شد - و من هنوز ولع آن ته دیگ خوشمزه ی زعفرانی را داشتم و گاهکی می رفتم و کمی ناخونک می زدم - دیدم یک غذای دیگر روی گاز است. میرزا قاسمی آهسته برای خودش قل میزد و کسی روش مشتی برنج خشک ریخته بود. انگار این سبک غذا پختن برای کسی باشد. و زن قد کوتاه چاقی که به غذا سر زد و همش زد و حواسش بود تا عمل بیاید.

از تمام ظرف های خانه همین یکی است که خودم خریدمش. به شکرانه ی خانه. اول امسال ِ خانگی. آشپزخانه هم برای خودم بود. کسی بود که غذا می پخت. نزدیک آخر فروردین است و سرما احاطه ام کرده و من بخاری روشن کرده ام و فقط کلمه ها را می نویسم تا ذهنم آرام شود. آرام گیرد.

دارم به کلمه ی قرار داشتن فکر می کنم. قرار زنانه. پذیرش زنانه. به دست آوردنش بیشتر از آنچه فکر می کردم رنج می طلبد. خفاش های گوشتخوار که نه، اما چیزی انگار از درون هست که گاهی می جودت.

...



ننه

مادر جون که فوت کرد، پانزده سالم بود. اول رفتم کلاس زبان و  بعد شوهر خواهری رساندتم به جمع فامیل. توی راهروی خانه مادرش بغلم کرد و من دیگر بچه نبودم. آدم عزیزش بودم که بغلش کرده بود و داشت گریه می‌کرد. از ته دل. بار آخر بود که هق هق کردنش را دیدم. همان روز بهم گفت من و تو یک نقطه‌ی اشتراک داریم. هر دوتایی مادربزرگمان را در پانزده سالگی از دست دادیم.

به مادربزرگش هنوز می‌گوید ننه. کامل‌تر، ننه خدابیامرز صدایش می‌کند. آدم مهمی بوده این مادربزرگ. توی زندگی همه‌شان. خودش و خواهر برادرهاش و فرزندان خاله‌اش. خاله، خواهر بزرگ بوده. یکی از دو دختر. به اجبار مادرش ازدواج می‌کند. گمانم دختر کوچک هم فقط شوهر می‌کند چون خواستگارش سید بوده و آن وقت‌ها انگار چنین لقبی بدجور ارزش داشته و درخور احترام. برای همین از مادربزرگش ته دلم خوشم نیامده هیچ وقت.

از ننه گاهی چیزکی می‌گوید. نوه دلخواهی بوده و زن لوسش می‌کرده. مثلا می‌گفته اگر پولی از جیبتان افتاد، خیرات کنید. بدهید برود. نگهش ندارید. گفته‌هایش را هنوز تک به تک اجرا می‌کند هم. جریان سرقت کیف پولم را که شنید امشب، شوکه شد. تکان خورد. گفتم که سه تا نوجوان بودند چندشش شد. گفت که به قول ننه خدابیامرز تخم‌مرغ دزد،شتر دزد می‌شود و لبخند زدم بهش. قبلا چند سال یکبار بهش اشاره می‌کرد. حالا این فروردین، بار دوم است.

ننه سال پنجاه فوت کرده. دختر کوچکش سال هشتاد و سه. آن سال‌ها تازه بهشت زهرا دو طبقه شده بود. قبر را دوباره کندند و بعدا، گفتند کمی مو و دندان هنوز لای خاک‌ها باقی مانده بود و خواستند کسی نشنود و من شنیدم. مادر جون را دفن کردند و من نبودم و فقط برای چهلم رفتم. عمو وسطی یک سنگ قبر سیاه گرفته بود که نام هردوتاییشان روش حک شده بود.

طرح سنگ یک جای ذهنم مانده. وقتی دلم سوگواری می‌خواهد برای هر چیزی، در اوج دردم، به قطعه سه بهشت زهرا فکر می‌کنم. به درختان کاج بلندش. به قار قار مداوم کلاغ‌هاش و به تکه سنگ سیاه. هیچ وقت بعد از چهلم سر مزار نرفتم. بهمان یاد داده مرگ عزاداری زیاد و تعقیب کردن ندارد. خودش هم نمی‌رود سر خاک مادرش. فقط هر چقدر می‌گذرد بیشتر ازشان صحبت می‌کند.

عید امسال ازش پرسیدم کسی هست بین شماها که شبیه مادربزرگت باشد؟ خندید که فلانی و فلانی. پرسیدم شبیه مادرجون چطور؟ زل زد توی چشمام که هست. تو.

...



در بهشت اکنون

اون «یه روز خوبی میاد» بود که می‌نوشتیم؟ هوا انقدر خوبه که به حق می‌تونه منظورمون همین امروز باشه.
پاشم. پاشم هر چیزی که باید رو شروع کنم.

...



 

فرانسوی غمگین ترین زبان دنیاست.

...



گیلاس

پانزده ساعت یک‌سره حرف زده‌ام. ته گلوم خش افتاده و می‌سوزد. ف می‌خندد - کمی سرزنش آمیز هم - که در این خنکی با پنجره باز خوابیدی خب.

بهار خودش را کشیده روی درخت‌ها. فروردین ارومیه سفید است آنقدر شکوفه‌ی سفید بی‌قرار دارد. هوا سردی خوب بی‌قراری دارد و اولین کارگاه‌ام به گمان خودم خوب برگزار شد.

...



شرق

تولد امسالم را با میم رفتیم جمشیدیه. کادوی اختصاصی ام، گذراندن یک روز کاملا خاص با هم بود. از پارک زدیم بیرون. رسیدیم به کوه. همان اول از رودخانه اش گذشتیم و از شیب بالا رفتیم و بیتوته کردیم. آفتاب داغ بود و حالمان خوش بود و موهایمان رها. من دائم عکس گرفتم. دوتا عکس پشت هم هست که دستم رو به آسمان است. پوست سفید، درخشش آفتاب، یک دست قرمز و یکی آبی سیر. خیلی سیر.

امروز حال خوشی دارد. روزهای آفتابی، روشنم می کند و حتما این از چیزهایی است که هزارتا فکت داروینی پشت سر دارد. کنارش بگذار روزهایی که کسی هست که خورشیدم بشود. روزهای اشتیاق. روزهای خیال انگیز. پا به سفر دارم و این، خوشم می کند. کسی ام که مدت ها سفر نرفته و آزاد نبوده. حالا جاده صدایم می کند. با تمام خوشگلی هاش. هیجان هاش. من شعف زیر پوست تنم دارم.

دیشب سرک کشیدم به یکی از کتاب ها. به خودم گفتم نکن و بار قبل که این کتاب را باز کردی، بیست و چهار ساعت بیداری کشیدی تا تمام شد. بازش کردم و حوالی سحر شد که بخوابم. تاکید خوبی داشت بر روی شخص. بر روی گم نکردن ِ خود در قاطعیت جمع و در زیبایی ِ خود داشتن. در اینکه هر چیزی زمان خودش را دارد. وقت می خواهد تا برسد. روز اول فروردین اگر میوه ها رسیده بود، لذت دیدن شکوفه ها و سبزی سیب را از دست می دادیم. قطعا آن وقت جهان چیزی عظیم کم داشت. چیزی از جنس حوصله.

سفر کمکم می کند ازش فاصله بگیرم. دوست دارم این را. بعد مکان که بینمان می افتد، وقت دارم یکبار دیگر نگاهش کنم. یک بار دیگر در خورشید بگیرمش. نقطه های جانش را یکبار دیگر تحسین کنم. عجیب است برام که هر بار کمی فاصله می گیریم، ریزه کاری های بیشتری نشانم می دهد که تحسینش کنم. خودش را بیشتر می بینم. خارج از آنچه با من و با جهان دارد. خود شخصی اش را.

ما در جزئیات است که متعلق به خودمانیم. مثل نوع صبحانه خوردن. نیمرو درست کردن. لبخند زدن. نگاه کردن. یا همین لاک زدن. حالا دست راست قرمز شده و دست چپ آبی. سیر سیر. خوشحالم که چقدر نسبت به سابق، شبیه خودم ترم.

...



پوست کشیده ی شب

یک مصراع / خط یک شعر فرانسوی بود که می گفت "اما اکنون، پاسدار رویای شب تو هستم".

خوابی و نگاهت می کنم و پاس می کشم. با امید اینکه پاره نشود حریر شبت. و لبخند می شوم.

...



یادداشت‌های کنار بالشت

اینجا نوشته:
تو بهترین مجسمه سازی هستی که در این شهر وجود دارد. من اینطور فکر می‌کنم، زیرا مجسمه‌های تو آن چیزی را نشان می‌دهند که انسان‌ها می‌توانند باشند، که باید باشند، و نه آن چیزی که هستند. زیرا تو از شایدها و اگر ها فراتر می‌روی و ما را مجبور می‌کنی شدنی‌ها را ببینیم. و اینها فقط از طریق تو و بوسیله تو قابل رویت هستند، زیرا تو برای انسان احترام زیاد و توأم با شکوهی قائلی.
...
میبینی؟ نوشته، پر از یک توصیف آشناست. قبیله‌ی تو هم یک عالمه عضو داره رفیق.

...



سختی

متن های وبلاگ را سانسور می کنم. دلم کسانی را نمی خواهد که بخوانندش و هستند اما. تلخم از اینکار. خانه ام بوی همیشگی اش را ندارد. صبر کنم چند ماهی که شاید بگذرد و دوباره این چهارچوب امن، مال من شود. این همه متن آرشیوی، هیچ وقت سابقه نداشته.

یا شاید عادت کنم به این نوشته های بی بو.

...



آشفته حالی

دردت به جانم...

...



در منقبت اعصاب فولادین

اینهایی هستند که کتاب قرض نمی دهند حتی اگر سرشان برود؟ همان ها. دارم درکشان می کنم!

...



باهار

می‌شود یکبار دیگر، موهایم را در نور خشک کنم. معجزه از این بیشتر؟

...



نور

زانو می زنی آهسته یک روز، که توان گذشته را نداری. موج استرس که می گذرد، به جای پرشور تر شدن مجبورت می کند به مکث. صبر می کنی و نفس می کشی و می شماری از فشار سرگیجه. از میان همه شلوغی ها، دل می دهی به صدایی قدیمی که یک روز براش گفته بودی آنقدر امن می شوم که به چهاردیواری خانه قناعت کنم. یک بهاری، سکان را بر می گردانم به تو فقط صبر کن که امنیت برسد و حالا میبینی که بیش از همیشه ی سال های اخیر امنی. همین است که مشت می کوبد و سهم طلب می کند و نفست را می گیراند. به همین سادگی.

بهار لعنتی رسیده. دخترک محجوب خلوت نشین ِ سال های خیلی دور درونم بدجور بیدار شده.

خودم؟ پیر شده ام.

...



تن جاده

لازم نیست به اندازه ی تمام چیزهایی که می نویسی و ارسال نمی کنی روده درازی کنی. فقط یادت باشد که با خودت مهربان تر باش دختر جان. با خودت مهربان تر باش.

سال مهمی روبروست.

...



94

زل زده بودم به صورتش که آفتاب خط کشید روش. راه افتاد و پرتو انداخت توی چشمش. قهوه ای. لال شدم. سال نو شد. یکی بلاخره در گوشم زمزمه کرد: یا مقلب القلوب و الابصار...

...



نخیر، کاریش نمی شود کرد

نشسته ام وسط مشت ِ دلتنگی. میان شب دلنشین و ساوند کلاود ِ خوش ِ لعنتی. حال غریبی که زنگ بزنم و بشنومش هم درمانش نیست. بنویسم هم. دلتنگم. از همان دلتنگی ها که نفست را می گیراند و هیچ راهی برای راندنش نیست. 

دلتنگم. بیش از همیشه دلتنگم. همین را تا به صبح ذکر بگویم و اشک بریزم و چای بنوشم. شیرین شده با عسل و با طعم خوش دارچین. بگذارم امشب فرمانروایم همین گرفتگی ِ کبود باشد و تن آماس کرده ی شب. شب. شب لعنتی. برای که زیباست شب؟ 

...



کاریش هم نمی شود کرد

منطقی عمل کردن و احترام به مرزهای آدم ها خر است. مخصوصا وقتی دلت تنگ شده خر تر از خر حتی.

...



کاریش هم نمی شود کرد

یاد تو را دل حزین بافته بر قماش جان، رشته به رشته نخ به نخ تار به تار پو به پو

...



کاریش هم نمی شود کرد

آدم است دیگر...

...



کاریش هم نمی شود کرد

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت، تازه یک مصراع از میانه ی یک غزل است.

...



کاریش هم نمی شود کرد

آدم ها از آنچه در کلام می نویسند، دلتنگ ترند.

...



کاریش هم نمی شود کرد

آدم ها از آنچه فکر می کنند عزیزترند.

...



هدیه بودن

وبلاگ نوشتن. یک ماه شده که خوابگرد دعوت کرد از وبلاگ ها بنویسیم. دو سه تا متن طولانی آرشیو کردم و آخر هم هیچ کدام را تمام نکردم. یک ماه است مغزم گیر کرده روی این عبارت. وبلاگ نوشتن.

روزی که این وبلاگ را باز کردم - تقریبا نزدیک به یازده سال پیش - یک ایده آلیست خر کوچولو بودم. فکر می کردم منم که متوجه ظلم به زنان می شوم. منم که می دانم چطور می شود جهان را درست کرد. آخ که چه بسیار آدم هایی هستند که منتظرند من به واخواهی حقشان بروم. آن وقت ها دائم دفتر چلچراغ بودم و فکر می کردم آدم هایی هستند که آمده اند جهان را عوض کنند و من بهشان بپیوندم تمام است. تلفن را برمی داشتم زنگ می زدم دفتر صدر که سلام من دغدغه ی فعالیت دارم. بیایم و به شما ملحق شوم؟ برنامه ای دارید؟ گیر کرده بودم در مفهوم زن بودن به شیوه ای که جامعه می گوید و فشارم می داد و بله! من قرار بود جهان را عوض کنم. آدرس وبلاگ برای همین شد جنس آخر. 

دیگر چه؟ آن سال ها نمی خندیدم. سال ابتدای ارتودنسی بود و فکر می کردم خندیدن شبیه غول می کند من را. موهایم را هم کوتاه نگه می داشتم و کوتاه تر چون جلوی آینه بودن را بر نمی تابیدم. لباس های برادرک را می پوشیدم که هم به خاطر دلتنگی رفتنش از ایران بود و هم به خاطر پنهان کردن اینکه یک زنم. بعد از مدرسه دنبال کارهای ان جی او و مشارکت و غیره می رفتم و صبح زود بیدار می شدم که یک ساعت اخبار بخوانم و آخ چه نگران همه جهان بودم. جدی بودم هم. 

خب، عوض شدم. عاشق شدم. رابطه تجربه کردم. زمین خوردم. شکستم. ترمیم شدم. خطر کردم به گمانم. شبیه یک بچه ی کوچک، جسور بودم و رفتم که جهان را تجربه کنم و کردم. هر چیزی که دستم رسید و خواستم را لمس کردم و زندگی کردم و جهان وقت هایی بی رحم تر از طاقت من بود و وقت هایی من شجاع تر بودم. از مرزهایی رد شدم که زیاده از حد بی پروایی می طلبید و زیاد هم درد کشیدم. 

همه اش را نوشتم. تک تک لحظات را. بعضی هایش را با کلمه های ساده. بعضی هایش را پیچیدم توی هزار لفاف. وبلاگ نویسی برای من ثبت تک تک لحظه هایی است که تبدیلم کرد به آدمی که الانم. آدم خنده های دندانی. آدم آشتی کرده با تن. آدم زنانگی های منحصر به خودش. من آدم سکوت کردن های طولانی ام. آدم حفظ تنهایی وسط جمع. آدم فرار از گروه ها. آدم غره به فردیت. وبلاگ را برای همین دوست دارم. جایی است که کلمه ها مستقیم از مغزم می آیند. محل نوشته های بدون ویرایش است. توی این سال ها بارها شده که مچ خودم را بگیرم که دردم آمده یا از شادی لبریزم و انگشت هام در تخیل، روی کیبرد است و می نویسم. می نویسم. می نویسم. آن وقت است که آرام می شوم.

آن سال های ابتدایی تر، بخشی در وبلاگ بود به نام کلمه های کلیدی. به لطف پرشین بلاگ، از یک جایی شروع کردم متن ها را مرتب کردن بر اساس آدم ها. هر کس که تاثیر قوی ایی روی من داشت، صاحب یک تگ می شد و متن هایش در دسته بندی و مرتب قرار می گرفت. آدم عزیز وبلاگ نویسی بود که یک جایی وارد زندگیم شد و کوتاه ماند و رفت. همان، در بازه ی کوتاه قرار گذاشتمان کشف کرد که کلمه اش چیست و به رویم آورد. خجالت زده شدم راستش. بخش خوشی بود و از همان وقت، از گوشه ی وبلاگ برداشته شد. کیفش برام همین است که نخ آدم های مهم زندگی ام را می شود که بگیرم و بکشم و ببینم چقدر در سال های بودنشان تکانم داده اند. خوشم می شود با اینکار و یک تفریح اختصاصی ام است.

دیگر چه؟ سال های قبل از گودر، برای خواندن وبلاگ ها دانه به دانه شان را هر روز سر می زدم. همان وقت هایی که با آدم ها به واسطه ی کامنت گذاشتن درون وبلاگ هایشان دوست می شدی و چقدر هم دوست خوب پیدا کردم آن وقت ها. بعد فهمیدم فیدخوان چیست و از لای در، با گودر آشنا شدم و اولین چیزی که شناختم و اثرش عجیب ماند، وبلاگ لیمان بود که یک متن غریبی داشت در ستایش هم آغوشی. دو بدن بودند که در هم پیچیده بودند و لیمان ترسیمشان کرده بود. من نفسم گرفت. تا قبل از آن، تن برای من غریزه ای وحشی بود که سیراب کردنش با خنده و شادی و شور همراه بود. متن اما تن را از نگاه یک زن نشانم داد و چقدر نوشته اش چسبید. گام بعدی در مورد آشپزی بود. همین که وقتی در حال آشپزی هستی - از انتخاب مواد غذایی گرفته تا خرد کردنشان و مخلوط کردنشان و زمان دادن که بپزند - جهان به چشم تو چه تغییری می کند. تیر خلاص این مورد، وبلاگ کنار کارما بود و متن عالی اش در مورد درست کردن خوراک چیلی. این وسط یاد گرفتم رابطه چه مفهوم قشنگ تری از غریزه دارد. که خانه چطور می شود امان آدم شود. وبلاگ خواندن، به من کمک کرد عوض شوم. این از همان راه هایی است که مقصد ندارد و فقط باید یاد بگیری که چه مسیر خوشایند است. راه زن شدن. از همین خواندن هاست که فهمیدم فرق اصالت و تقلید را. تفاوت واقعی بین خشنودی و نارضایتی عمیق را.

اینجا وبلاگ اول من نبود. وبلاگ های قبل از این را پاک کردم. وبلاگ هایی که آن سال ها موازی ساختمشان را هم همینطور. فکر می کنم اما هر آدمی نیاز دارد گاهی یک وبلاگ خصوصی داشته باشد. برای شب های مستی. برای شب های درد. برای شب های دلتنگی. من یاد گرفته ام که کلمه هام را چطور بپیچانم که کسی به خیالم نفهمد یا چطور تاریخ ها را جا به جا کنم. اما وبلاگ نویسی یک لحظه ی ترسناک دارد که می فهمی یک کسی هست که می خواندت و از تمام جهان دلت می خواهد خودت را از همان یک نفر پنهان کنی و خب دنیای ما خیلی کوچک شده این روزها. خوبی وبلاگک مخفی برای من در دو سال اخیر همین بوده. کلمه های لخت تر. متن بی پرواتر. وقتی می خواهی چیزی بنویسی و توئیتر جواب نمی دهد مثلا. ترجیحم اما همیشه خانه ی همینجاست. شبیه آدمی که هر جای زمین که باشد، دلش هوای سرزمین خودش را بکند و این یک وجب از پرشین بلاگ، به طرز دوست داشتنی ایی مامن من است.

دیگر؟ به گمانم هنوز هم، دلچسب ترین کار جهان عاشق یک وبلاگ نویس شدن است. اینکه بروی و در آرشیوش غوطه بخوری و ببینی در لحظه های مختلف زندگی اش چطور فکر کرده. چطور عمل کرده. چطور دل باخته. چطور تغییر کرده. انگار آدمی که قبل از تو نوشته، خودش را ثبت کرده که نشانت دهد ببین، من فقط همین یک من نیستم که میبینی. و خب معشوق های چهار سال اخیر زندگی ام، تمامی شان وبلاگ نویس بوده اند. آدم هایی با آرشیو طولانی. که بهم اجازه دادند انگار که به غواصی بروم، کشفشان کنم. دلم هم همیشه می خواست کسی باشد که برام متن عاشقانه بنویسد. آنقدر که فکر می کنم هر چیزی می تواند در جهان دروغ بگوید به جز کلمه ی ثبت شده. هنوز هم هر بار که از من می نویسد - و استاد تر از من است در لفافه نویسی و یا بی پروا نویسی - از خوشی به لرزه می افتم.

این متن چند باری از نو نوشته شد. اینبار هر چه خواستم را بدون ترتیب نوشتم که گیر وسواس نیفتم. هزار و ششصد و کمی بیشتر متن وبلاگ اینجاست که همه شان سنگریزه های زندگی من است. به قول رفیق عزیزی که می گفت اگر کسی روزی هوس کند از تو بنویسد، لازم است فقط برود توی آرشیو. به تمامی هستی. به گمان خودم هم تمام اتفاقات زندگی ام را نوشته ام. با محوریت خودم و کلمه های درون سرم. گاهی حتی منجمد در برابر بیرون. من معتاد کلمه ام و از نسلی که فکر می کند هیچ وقت عکس جای کلمه و شبکه اجتماعی، جای وبلاگ را نخواهد گرفت.

پیش خودمان بماند. عاشقم هم هنوز. اصلا وبلاگ را دوست دارم و بهشتم است چون بیش از هر چیز سجل همین عاشقانه هاست. که حتی سال هشتاد و هشت برایم لحظه های دلهره ی فشردن دکمه ی اف پنج بود که کاش به سلامت برگشته باشد او.

 هنوز لحظه هایی هست که لالم از نوشتنشان و چه حیف که زمان فراموششان می کند.

...