در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

میقات

آخرش، داشتم فکر می کردم که حیف. اگر یه کم بیشتر می خوندم و این ترم رو بهتر می گذروندم، اگر می شد و یکبار اون معدل جادویی الف رو میگرفتم، چقدر زندگیم رو می تونستم تغییر بدم. مثلا میشد از فلان قانون طلایی دانشگاه استفاده کنم و یا از فلان بند عجیب غریب که بار قبلی، فقط از دور نگاهش کرده بودم.

می دونی، حسرت ها دو دسته اند. حسرت های از جنس غروب ِ قبل از امتحان که فکر می کنی آخ اگر یک روز بیشتر وقت داشتم و حسرت از جنس فردای اعلام نتیجه. وقتی فکر می کردی آخ اگر فلان کار رو کرده بودم. حسرت اولی ترغیبت می کنه که بهتر پیش بری. البته که اگر عادتت نشه. اگر هر غروب ِ قبل از امتحان همین کاسه رو به دستت نگیری. دومی اما، حسرت کسیه که از زندگی عقبه. همیشه چشم به پست سر داره. سخت ترین جنس حسرت همینه. که نه وقت داری و نه چیزی. که هر قدمی که برمیداری یک نگاهت به گذشته است. که فکر می کنی میشد چیز بهتری بشه. که آخ از این چیز کم که دستمه.

جنس حسرت این روزهام؟ نه راستش. هیچ کدوم. نه یک و نه دو. اصلا حسرتی نمونده. یک برق طلایی کشیده شده توی روزهام. می دونم تلاشم کافی نبود برای اون همه فکر و ایده و آینده ی طلایی که می طلبم. اما نتیجه شگفت زده ام کرده. اکسترا می گفت به خاطر عملکرد عالی در طول ترمته. اما می دونم اونقدر که از خودم توقع داشتم که تلاش نکردم.

کدوم کتاب بود؟ فکر کنم نظریه ی انتخاب گلاسر این مفهوم رو توضیح می داد. همین که از شاگرد اول یک سری مدرسه پرسیده بود شما از چقدر توانتون استفاده می کنین؟ همه گفته بودن درصدی. بخشی. درسته که با همون عملکرد نیمه، بهترین آدم دور و برشون بودن اما آدم گاهی با خودش مقایسه می کنه و میبینه می شد بهتر عمل کنه. اینطوری بهتر ریشه می زنه. ریشه زدن، اون بخش رضایت درونی خود آدمه از جایی که هست. وگرنه که بله، در شاخ و برگ و عملکرد ده سال آینده دو گروه یکسانند. اون کسی که از جون مایه می ذاره اما، بعد از ده پونزده ساله که متمایز می شه. عالی میشه.

خب، نتایج اومد و این شد اولین معدل الف دانشگاهم. در کمال ناباوری. قشنگی مسیر دل به همینه. نه؟ چه خوشحالم انقدر سرتقم که دوباره شروع کردم.

...



ستاره

از همه چیز، فقط اشک ریختنمان به هم رفته. هر سه زن. تمام بی رحمی ژن ها یک طرف، این طریقه ی سر خماندن و پاک کردن چشم ها یک طرف. همین یک حرکتمان شبیه همیم.

لب ها جمع می شود اول. می لرزند بعد. چشم ها سرخ می شوند. اشک شره می کند. یواش انگشت میرود سمت صورت. انگار اشک ممنوعه باشد. نباید بریزد. چانه می لرزد هم. 

تصویر خواهری از خاطره هام کشیده شده بیرون و واضح می بینمش. اشک میریزد. یواش. شبیه چیزی کودک تر از یک زن. همانقدر بی پناه. فکر می کنم از چه آنقدر اندوهگین بود؟

اندوه زیاد است که اینطور می گریاند فقط.

...



سیمانی

داشتیم می رفتیم سمت فرودگاه. می راند توی جاده و سر صبح بود و بیدار و سرحال بودیم. گفت راستی می خواهم براش فلان کار را کنم. نظرم را گفتم و رانندگی کرد و روز را تا انتها رفتیم.

گاهی مچ من را میگیرم که نشسته ام کنار خودم. خودم رانندگی می کند به سمت مقصد. برام می گوید که می خواهد چه کند براش. میبینم خودم را که چطور دست و پا می زند بهتر باشد. بیشتر باشد. چطور سعی می کند نقش بزرگتری بر عهده بگیرد. که بیشتر از یک زن، خودش را فرو کند در قالب ابر زن و میبینم که چطور نقشه میچیند که چه کند. من را میبینم که به خودم نگاه می کند. پوزخند می زند گاهی. نصیحت می کند گاهی. براش می گوید که لازم نیست این کار. که بودنش، دلیلش این نیست.

خودم اما باور نمی کند. زیاد پیش می آید بیدار بماند شب ها. دراز بکشد و بشمارد که قرارش با خودش می خواهد چه باشد. من این وقت ها دم گوشم زمزمه می کند خب دخترک نمی توانی. دستت نمی رسد. ببین، نمی شود. خودم درد می کشد. خودم زیاد درد می کشد. درد بیهودگی.

میبینم چه سعی می کنیم بتوانیم همه کار بکنیم برای آدممان. می بینم دستمان نمی رسد. میبینم تقلا می کنیم. حریف خودم نمی شوم اما. دلش بیشتر می خواهد. بیشتر از خودش. که کاش دستاش بلند تر بود. پر قدرت تر. پر توان تر. 

بیشتر.

...



تسکین

جلوی ردیف لاک ها می ایستم و فکر می کنم خب کدامشان؟ آخر دو رنگ بر می دارم. حالا باید فکر کنم به چه ترتیبی. ناخن ها همه یک رنگ نمی شوند. این یک قانون نانوشته است. یک رنگ شدنشان شگون ندارد. چه اتفاقی می افتد؟ هیچی. من از سبک شخصی ام کوتاه می آیم. سبک شخصی ام چیست؟ همین که ناخن ها همه نباید یک رنگ باشند. لوپ به همین مسخرگی ادامه دارد.

آدم ها را قضاوت می کنم. شاید بیان نکنم اما قضاوت می کنم. زن هایی که به جای سس ماست درست کردن، سس ماست آماده می خرند. زن هایی که وقت آشپزی ندارند و وقت مهمانی غذا از بیرون می گیرند بله بله من حداقل تجربه ای که از این چند سال زندگی تکی اندوخته ام، همین است که زن بودن و انجام کارهای خانه و انجام کارهای بیرون و رابطه و بچه و خانواده در کنار هم، نیاز به یک ابر قهرمان دارد. از آدم های عادی صحبت نمی کنم من هم. از آنهایی حرف می زنم که غذای بیرون را جای غذای خانه قالب می زنند و از طریقه ی پختش می گویند. که سس را نه با بسته بندی زشت کارخانه، که در ظروف شیشه ای میریزند که بگویند خودمان درست کردیم. مرضم چیست؟ گیرم کجاست با اینها؟ نمی دانم. دوست دارم اما هر چیز همانطور که هست باشد. این ابراز ابر انسان بودن، خسته ام کرده.

دختری روی ناخن هاش شکل می کشد. خیلی وقت ها لاک خالی نمی زند. می نشیند و طرح می کشد روی ناخن هاش. دختری و این کارهاش را دوست دارم. اما در عوض، اینهایی که می روند آرایشگاه برای کاشتن ناخن و رنگ کردن و طرح کشیدن را درک نمی کنم. چرا؟ فکر می کنم هر کس باید خودش بعضی کارهاش را بکند. نه که آرایشگاه رفتن ِ گاه به گاه قشنگ نباشد، اما دائمی انجام دادن این کارها، آدم را پشت یک نقاب انگار پنهان می کند. شبیه تتو کردن خط چشم. که اجازه ی اینکه گاهی خط چشم نداشته باشی را از تو میگیرد. شبیه براشینگ کردن روزانه. شبیه هر چیزی که طبیعی ِ آن شخص نیست و برای جلب نظر دیگران انجام می شود.

دارم سعی می کنم! از حق گاهی نامرتب بودن صحبت کنم. از حق گاهی به سبک خود مرتب بودن. و البته مرحله ی بعدش همین مرتب شدن با کیفیت آرایشگاهی است. ورژن غذایی اش می شود گاهی نان و پنیر خوردن. گاهی غذای با کیفیت درست کردن و کنارش گاهی بیرون از خانه غذا خوردن و یا گاهی یک روز تمام در آشپزخانه گذراندن و هنر خلق کردن. ورژن پوشاکش می شود همین که گاهی اتو نکشیده بیرون بروی. اوقات دیگر لباس های راحتت را بپوشی و راحت حرکت کنی و معدودی مواقع ست بپوشی و یا مجلسی تن کنی و پاشنه ی فلان قدر بپوشی (با فرض عادت به اینکار نداشتن) و از طریقه ی جدیدت لذت ببری. دارم سعی می کنم از مرتب بودن به هر قیمتی انتقاد کنم. واقعا لازم است به هر قیمتی مرتب باشیم؟ به هر قیمتی کامل باشیم؟ لازم است به هر قیمتی همه چیز درست باشد؟ (یا بهتر بگویم درست نما؟)

مخاطب این متن، آن بخش از خودم است که باید یاد بگیرد رویه های مثبت و منفی خودش را یکسان بپذیرد و پاس بدارد و ارج بگذارد. یک بخش های درونم هستند که انگار مجبورم همیشه آلاگارسون شده نشان جهان بدهم. بعد یادم می رود من در واقعیت آن دختر ِ همیشه جین پوش ِ نیمرو خور هستم که موهاش وز می خورد و ابروهاش پر می شود و بله! کفش هاش دو ماهی هست کثیف شده و هر کاری می کند تمیز نمیشوند و خیالش هم نیست.

بعد از چند ماه لاک زدم. با ناخن های خیلی کوتاه. تازه از ته گرفته شده. بعد از چند ماه خودم را بی قضاوت نگاه کردم و دیدم ایده آل نیستم. بد نیستم اما. دارم چای می نوشم. تی بگ. نه چای دم کشیده ی لاهیجان و هل و دارچین. از یک قعر در حال در آمدنم. قعری که حتی نمی دانم چه بود.

...



جام

نپرسید حالت خوب است یا بد. اشاره نکرد به اینکه قبل تر ها - جوان تر که بودم - وقت دیدارهایمان همیشه از در خانه اش به استقبال می رفتم تا محل قرار. تا در خانه مشایعتش می کردم به بهانه ی چند دقیقه بیشتر. به جاش گفت حتی من که دوستت هستم و می شناسمت و می خوانمت و همه جوره دنبالت می کنم، نمی شد حدس بزنم سبک زندگیت از نزدیک اینطور شده. بعد سر چرخاند به اطراف که میبینیمش اینبار؟

یک جور خزیده ام توی غار. احوال جهان خوب است اما دلم هر روز کمتر و کمتر می خواهد با بقیه تقسیمش کنم. انگار هر چه که باشد، این انتقال دادن به هرز بدهدش. مثل شبکه ی آبرسانی که یک لوله ی شکسته دارد و آب بی وقفه هدر می رود. بدون نظارت.

دلم به بستن گوگل پلاس نمی رود. وگرنه بی رحم از آنم که خاطره نگهم دارد. فایده ای هم ندارد. جمع خوبی جمع کردیم و در دو سال اخیر، زیاد شده چند ماه به چند ماه غیب شوم. به جای بستن، در یکی از غیبت هام فرو رفته ام. توئیتر را محدود کردم اما. آدم ها را کم کردم. شد یک جمع محدود که هر روز یکی دو نفر دیگر را حذف می کنم و محدودتر می شود. خواندنشان خوب است. نمی خواهم اما بخوانندم. می خواهم زندگیم برای خودم باشد تا به این مختصات جدیدش عادت کنم. هنوز شکل نگرفته. هنوز نیاز به مراقبت دارد. هنوز طفل است.

ازم پرسید میبینیمش؟ به خنده. گفتم نه. هنوز زود است. شاید سال بعد. خندید. به جاش زل زد به خانه که اگر نشانه شناسی بلد بود، می شد چهره اش را ببیند در همه ی اجزا.

...



باهار

هر کاری که بابا می کنه، مامان هم بعد از یه مدت انجام می ده. بابا می ره آنژوگرافی. توقع منطقی اینه که اگر اختلاف سن شناسنامه ایشون درسته، مامان نه سال بعدش بره. اگر اختلاف سن سند ازدواجشون، چهار پنج سال بعد کارش به بیمارستان برای آنژو بکشه. (مامان شناسنامه اش رو عوض کرد چند سال پیش و سنش جا به جا شد!) اما خب زندگی به این سادگی نیست دیگه. این اختلاف زمانی در دنیای واقعی دو سال بود قبلا. باز دو سال هم خوب بود. نبود؟

تابستان خبر التهاب پروستات اولی اومد و حالا پستان دومی غده در آورده. اولی انگار با دارو اوضاع تحت کنترل برگشت و دومی فردا میره احتمالا وقت عمل بگیره و بعد بیوپیسی و ادامه ی مراحل.

طاقت بیماری عزیزانم رو، اونها که انقدر در جانم هستند رو ندارم. ضعیف می شم و بی حوصله. نازک و شکننده. 

به تمامی موجود دیگه ای.

...



مهر

البته که حق دارند و دلشون یه کشف می خواد. همینه که می پرسن این حروف لوطی مآبانه مخفف چیه؟ همین ها و سین و ت و میم و دوباره ت.

اول می گفتم یه جمله است که فشرده شده. با تو هستم. برای تو هستم. همراه تو هستم حتی. می پرسیدن یعنی معنای دیگه ای نداره؟ عبارتی نیست که پشت این حروف پنهان کرده باشه خودش رو؟ می گفتم نه و می گفتن هوم. حتما فکر می کردن که چه بی نمک. تا یکبار یکی برام گفت می دونی یک کلمه ی آفریقایی هست به همین معنا. راحتم کرد. حالا هر وقت کسی می پرسه، این رو می گم. که در زبان ما که نه، در زبان یکی از قبایل آفریقا این کلمه هست و برای همدلی استفاده می شه.

داستانش الان یکساله شده اما. برای روزهایی که من خبرگزاری می رفتم. همینطور اول زمستون بود و اون روز از پاسداران تا خونه رو قدم زدیم. هوا سرد بود. کمی ابری و اینطور کثیف هم نبود که زندانی شیم بین دیوارها. صحبت کردیم و مفصل ترین حرف زدنمون بود به گمان من. یک اولین نقطه ی جدید. انتهای گفتگومون، با این کلمه مهر خورد. چی شد گفتمش؟ نمی دونم. من گفتمش و اون شنید و همه چیز با این کلمه استحکام پیدا کرد. انگار دستامون رو کوبونده باشیم به هم. یا نه. کنار هم ایستاده باشیم به تمام. انگار به قدرت آفرینش یک کلمه، پیمان بسته باشیم.

 حالا چند هزار نفر آدم هستند که من رو نمی شناسن. تو رو نمی شناسن. داستان کلمه رو نمی دونن اما بعد از سیصد و شصت و چند روز، هر روز این کلمه رو تکرار می کنن. من خوشحالم از این اتفاق. از اینکه انگار ما پخش میشیم. تکثیر می شیم. گسترش پیدا می کنیم. بزرگ می شیم.

کلمه ای که نشون می ده تو چقدر برای من عزیزی.

...



به خاطر یک مشت دلار

1) یک جا مچ خودم را گرفتم که تمام فکرم شده پول. پاییز لعنتی ایی شد. برای بار اول بعد از مدت های مدید، با مسائل مالی مواجه شدم و دست به یقه شدیم و حتی زمینم زد.

2) من و همخانه جان یک سال و چهار ماه با هم زندگی کردیم. از اسفند ماه تا تیر. دختر خوبی بود در کلیات اما در جزئیات، نفس می گرفتاند. بخش مدیدی از با هم بودنمان مصادف شد با دوران رکود وحشتناک اقتصادی. اوضاع بد می شد. بدتر می شد. همخانه جان کارمند بود. یک کارمند دون پایه به گمان من. از آنها که بر روی مرز تعدیل زندگی می کنند. حقوق نمی گرفت چون اوضاع شرکت نامناسب بود. ساعت کاری مقرر را هم البته پر نمی کرد. به جای تلاش کردن و پیشرفت، سوال می پرسید که من اینجا چه کاره ام؟ به جای اینکه وقت کار به مسائل مربوطش فکر کند و وقت های بعدی را بخواند که پیشرفت کند، وقتش را گذاشت صرف حسرت خوردن. بیشتر از حسرت، صرف ترسیدن از زندگی. این را بگذار کنار بی پولی شدیدی که براش رخ داده بود. روزهای زیادی خانه می ماند. در اتاقش را می بست. روی تخت می خوابید و پتو می کشید روی سرش. مسائل زندگی اما، بی توجه به میل شدیدش به ندیدنشان، آن بیرون برای خودشان جولان می دادند و نفسش را می گیراندند. آخر همین اتفاقات منجر به سقوطش شد.

3) این یک سال و نیمی که رفته، یکی از تلاش هام این بوده که درس هام را ازش یاد بگیرم و آنطور به نظر خودم اشتباه، زندگی نکنم. تلاش کردم از زندگی کردن نگریزم. زندگی موج سینوسی داشت و گاهی قعر داشت و گاهی قله. هیچ وقت اما شبیه این چند ماه اخیر از هر طرف می رفتم به دیوار بلند سیمانی نخورده بودم.

4) به خنده می گویم که تقصیر یار جان است. قابلیت فروشم را از دست داده ام. آدمی که سه سال پیش از هر دو جمعه ای که جمعه بازار سر می زد نزدیک یک میلیون تومان از هیچ در آمد داشت، آدمی که در هر دری که می کوبید باز میشد و معامله ای شکل می گرفت و براش پول جور می شد، یک دفعه تبدیل به پرستوی بال قیچی شده شد. خب، به گمانم تا پیش از این وقت کار که می شد، غمزه ای کرشمه ای چیزی همراهم بوده و حالا، همه ی آنچه از زن بودن بلدم و به یاد دارم، همه اش معطوف به یک نفر شده. نتیجه؟ بعضی از راه های مالی که تا به حال شاهرگ های زندگیم بودند و تغذیه ام می کردند، خشکیده شدند. بدجور.

5) دانشگاه که شروع شد، شروع کرد به بلعیدن وقتم. حواسم نبود. یک جا دیدم به گمان خودم همان قدر ِ همیشه کار می کنم اما درآمدم به شدت سیر نزولی دارد. بعد - به رسم حماقت های همیشه ام وقت های بی نظمی مالی - حسرت خوردم که چه خوشبختند آنها که برای یک شرکتی جایی کار می کنند. وقتشان را در اختیار می گذارند اما آخر ماه خیالشان جمع است از درآمد ماهشان. حسرت خوردم که چه می ارزد تو کاری که باید را با تمام دلت انجام دهی و بعد، پول تلاشت برات واریز شود. بنگ! مثل همیشه چیزی که می خواستم مهیا شد.

6) صد هزار تومان. آخر ماه که شد، صدهزار تومان برام واریز کردند. مبلغ در حدی بود که وقتی اس ام اس را روی صفحه ی گوشی خواندم، اولین احساسی که داشتم حس تحقیر بود. شد تجربه ی ناموفق سومم از کارهای شرکتی با واریز حداکثر یک دهم مبلغی که انتظار داشتم. کاری که انجام داده بودم خیلی بیشتر می ارزید. حساب کرده بودم روی مبلغش. یک دیوار بلند سیمانی دیگر.

7) کنار همه ی خرج کردن ها و اتفاق ها، یک راه دیگر باز شد برای پول. اول حساب کردم خب، باشد برای پس انداز. بعد فکر کردم برای خریدهای لاکچری ام. بعد برای خرج روزانه و در نهایت حساب کردم که خب، آخر ماه این مبلغی که دستم می آید را خرج اجاره ام می کنم. در نهایت بهم گفت روی پول حساب نکنم. برخلاف صحبتمان و قرارمان و همینطور ارقام حساب بانکی ام صفر تر می شد.

8) یک سری بروشور و پوستر چاپ کرده بود و زنگ زده بود فقط چاپخانه ارسال می کند و تو تحویل بگیر. با پیک می فرستد. من نفسم گرفت پای تلفن. دو ساعت حساب کرده بودم که لازم است یک بطری جدید شیر بگیرم؟ نان چطور؟ گفتم حتما. فقط یک مشکلی هست و مکث کردم. سریع گفت شماره کارت بفرست. سه برابر پول پیک فرستاد. این یعنی یک بار دیگر نفس های آخر را با وحشت انتظار کشیدم. عددهایی که کم می شدند. شبیه تیک تیک آخر ساعت ِ مرگ.

9) حساب کردم از همه ی کسانی که می شد پول قرض گرفت، گرفته ام. یک صدایی می گفت دختر جان یک مشکل پیدا کردی. فکر کن چرا اینطور شده. هر ژانگولری که می شد در آوردم. مسیرها، فکرها، راه ها، عادات. اتفاقات.

10) ریشه که قطعا ترس بود. یک ترس بزرگ که اجازه نمی داد زندگی به جریان طبیعی اش بگذرد. پی گرفتم و آخر دیدم اوضاع خارجی جهانم خوب شده. همه ی المان ها سر جای خودشان. خانه و امنیتش. خواسته هام از جهان و مسیر یپشرفتم. رابطه با خانواده و داشته های با یارم. همین ترسناک بود. همین بی نهایتی که از آینده ساخته شده بود. مسیری که می شد طی کرد. می شد لذت برد. میشد به آنچه باید رسید و این، همه اش یعنی مسئولیت. مسئولیت زیستن. بیشتر از این، یعنی تنها شدن. مسئولیت ِ خود بودن را پذیرفتن.

11) لای نوشته ها و خط خطی ها، پیدا کردم که نوشته ام در زیستن ِ با عجز، با ناتوانی، با پیاله ی کوچک و با دنائت، هیچ ارزشی نیست. هیچ جوره نمی شود از این مسیر به اغنا رسید. راهی که به شورستان می رود، تو را به حال خوش نمی رساند.

12) گیر کرده بودم در دوگانه ی فقر و ثروت این همه سال. هیچ وقت اینقدر شفاف ندیده بودمش. حالا دیدنش کافی نبود. لازم داشتم پول داشته باشم که بتوانم برگردم به زندگی. از صفر پول در آوردن ناممکن بود. آنقدر بار ناامنی - دوازده هزار تومان باقی مانده - می تواند فلج کننده باشد. زنگ زدم به گزینه ی آخرم. گفتم برام پول بریز لطفا. اینقدر. گفت الو. صدات بد رسید بهم. فلان قدر کارت را راه می اندازد؟ سه برابر مقداری بود که گفته بودم. مکث کردم. گفتم بله. هم مشکلم را حل می کرد و هم قبض ها پرداخت می شدند و هم کمی می ماند برای زندگی روزمره ام. واریز کرد. چند روز بعد احوالم را پرسید که بهتر شدی؟ بهتر شده بودم. راه مسیر باز شده بود.

13) چند روز اخیر انگار مسیر را جارو کشیده اند. راه باز شده و تقریبا سه برابر مقداری که در یک روز عادی ِ خوب درآمد داشتم، هر روز بدست می آورم. ترس مالی رفته. نگرانی پا پس کشیده. ساده ترین قانون همانی است که گاهی فراموشش می کنم. پول باید در جریان باشد که به سمتت جریان پیدا کند. دوباره حالا می شود پول خرج کنم. می شود به دست بیاورم. می شود کمتر نگران باشم و می شود پول هایی که قرض گرفته ام را برگردانم.

14) زندگی کردن شجاعت می طلبد. ترسوها، محکوم به فنا هستند. 

آخ که چقدر امیدوارم این جمله را درک کرده باشم. با تمام وجودم.

...