در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

در ستایش دختر زیبایی که اینروزها نگاهش می کنم

ب را بعد از این همه سال که از مدرسه گذشته و از همه بی خبر بودم، توی گروه تلگرامی بچه های مدرسه دوباره دیدم. از بیرون که نگاه کنی تبدیل به یک کلمه شده: داف. از نزدیک که نگاهش کنی اما، ملغمه ی غریبی است: ویلن می زند. اینطور که از عکس هاش برمیاید نوازنده ی خوبیست و نه تنها درس می دهد که در ارکسترهای مختلف هم عضو است. یوگا کار می کند. به زبان آلمانی کپشن می زند. مدل لباس عروس می شود. تقریبا در همه ی عکس ها آرایش غلیظ دارد و می خندد. یک چیز عجیبی اما توی عکس هاش و کارهاش وجود دارد انگار.

در مدرسه چطور بود؟ یادم نیست. اما اینطور که پیداست در تمام سال هایی که ما مشغول آشفته سری بودیم و مثلا سعی داشتیم پله ی ترقی طی کنیم، داشته همین کارها را به دقت و تکرار انجام می داده: نوازنده ی ویلن یک شبه متولد نمی شود.  اندام زیبا داشتن نیازمند سال ها ورزش و رسیدگی مداوم است. تسلط به یک زبان جدید حتما درس خواندن می خواهد و خوش پوشی حتما نیازمند مدیریت مالی است. پست های سبکسرانه هم نمی زند. ادعای فهم و درک بیش از اندازه اش هم نمی شود. همان است که هست. و همان را خوب ساخته.

کیف می کنم میبینمش. یک جور قاطعیت خوب دارد که تکانم می دهد.

...



سحرگاه

نور برگشته توی خونه. آدم باید خیلی خوشبخت باشه که بتونه یه بهار دیگه رو ببینه. نه؟

...



وارش

خب، همیشه هم در جهان بر روی یک لنگه نمی‌چرخه. یه وقت‌هایی خستگی هست. خستگی خالص. خستگی بدون تعارف. تیر کشیدن بین دو کتف، کمردرد نشستن. نه نرمش فایده داره و نه به هزار بهانه کار رو معلق کردن. یه وقتایی هست که انقدر فشار دنیا زیاده که شب با تهوع میخوابم. کاری نمیشه کرد جز ادامه دادن. نه؟

یه وقت‌هایی فکر می‌کنم به راه حل‌های موازی. مثلا بزنم زیر همه چیز. نگران کار نباشم. نگران خونه. برگردم پیش خانواده و بار مسئولیت رو بذارم روی دوششون. بعد میبینم همه‌ی زندگیمه که از دست میره. از استقلال تا رابطه. تا حالا وقت ساختن نبود. حالا دارم چیزی میسازم و خب وقتشه پاش وایستم. این وقتا میپرسم میخوای بیخیال شی؟ جوابم یک کلمه است: نه.

وقتهایی هست که به جوون میام. مرزم رو میشناسم. وقتایی هست که رسیدم بهش و خستگی و فشار همه چیز از این خط ندیدنی رد شده. له‌ام. کوفته. کف زمین دراز می‌کشم. توی تاریکی. اشک میریزم. خیلی خالص گریه میکنم. گاهی گریه‌ی درد. گاهی گریه‌ی خستگی. گاهی گریه‌ی استیصال. چند دقیقه بعد اشکام رو پاک میکنم. بلند میشم صورت قرمزم رو میشورم و توانم رو جمع میکنم بشینم سر کار. میشینم سر کار.

آدم جدیدی میبینم. کسی که به گریزپایی معروف بود و سربه‌هوایی، مقید شده و این برام جدیده. بزرگ شدن تعریفش همینه. نه؟ که هر چند وقت یکبار خودت رو سورپرایز کنی. 

منتظر آینده‌ام.

...



در برابر من

بدجور با خودم درگیرم. 

دوره ی جدید کتاب خوندن شروع کردم. دوره ی جدید فکر کردن. حدود یکسال پیش دوتا از دخترها این افتخار رو بهم دادن که یک سری مفاهیم رو دوباره با هم بخونیم. این بار من مسیر خوندن رو هدایت کردم و نتیجه برای من واقعا عجیب بود. این فرصت رو پیدا کردم که به چیزهایی فکر کنم که توی چهار سالی که داشتم کلاس می رفتم بهشون نرسیده بودم. اتفاق ساده است: تو سر کلاس متریال خام دریافت می کنی. وقتی با صدای بلند تکرارشون می کنی، تازه فرصت حلاجی داری. حالا سنم هم بیشتر شده. تجربه ی زندگیم هم بیشتر شده و گاهی انگار به کشف و شهود میرسم که هر اتفاقی می تونه معنای مستتری داشته باشه. در مورد آدم ها دارم یواش تر برخورد می کنم. کمی آروم تر شدم که شاید همه ی حقیقت رو نشه به این سادگی بهش دست پیدا کرد. شاید باید یه کم وقت بیشتری داد. شاید باید کمی بدون قضاوت تر بود.

الان اواخر خوندن کتاب عقده های هانس دیکمن هستم. خیلی اتفاقی از شهر کتاب پونک خریدمش. حالا که دارم می خونم، میبینم چقدر بخش های گمشده ی خوبی رو پوشش داده. کتاب طبق تمام کتاب های از این دست، از یک جایی به بعد به مشکل ترجمه می خوره. از شصت درصد که رد میشه جمله ها کمی نامفهوم میشن. اما از این مشکل معمول که بگذریم، مثال زده، تحلیل کرده و بدجور مفاهیم رو خوب توضیح داده. مفاهیم غریبی مثل مادر کبیر و پدر کبیر که به ندرت توی کتاب هایی که خوندم جرئت پرداختش بهشون وجود داشته.

از سری خواب های عجیبم، سه بخش هستند که حسابی به یادم موندن. یکی در مورد یک مارمولک بود. توی یه صحنه مثل مصر باستان. یک مارمولک واضح بود و بعد که بیدار شدم و یادمه از خودم پرسیدم مارمولک نماد چیه؟ گفتم موفقیت. اوایل کلاس های یونگ بود. بعد تخت خوابیدم. این صحنه ی دیدن مارمولک اما یادم موند. یک بار دیگه هم مارمولک رو خواب دیدم.  توی یه قلعه ی باستانی بودیم. قلعه پله های زیادی میخورد. زیر زمین بود انگار. نور غریب مشعل ها همه چیز رو روشن کرده بود و مردی با لباس باستانی کشیش ها - چیزی شبیه تصویری که از خرقه ی کاتارها دارم - کتابی دستش داشت که روی جلد کتاب عکس یک مارمولک بود. انگار طرح مارمولک قیچی شده بود و اینطوری کتاب طرح جلد خورده بود. سایه ی مارمولک روی دیوار افتاده بود.

بعدیش کابوس وحشتناکم بود در مورد بره ی پرس شده. برادران حزب الله که با موتور از وسط خیابون رد می شدن و ما که سوار وسیله ی نقلیه ی غریبی بودیم و دایناسوری که دلش میرزاقاسمی می خواست و هراس من برای اینکه کسی رو بیابم که بلد باشه این غذا رو درست کنه. آخر پیداش نکردم و خفاش ها گوشت صورت برادرم رو خوردن و اون مرد. این یکی از بدترین خواب هام بود هرچند خیلی سخته بگم بدترین. انقدر که در دوران سرد و وحشت زا که فرو میرم، کابوس ها بی رحمانه هجوم میارن.

خواب بعدی کمی بعدتر از این خواب بود. توی یک مراسم عروسی بودیم که زن ها و مردها دوتا ساختمون جدا بودند. من زن ها رو با لباس های مجلسی زنانه ی بلند و براق و زیبا فقط از دور دیدم. یه سایه ی محو. به جاش در بین مردها بودم. کل مراسم رو. با تمام افراد خانواده ی پدری. عروسی پسری بود که همنام برادرمه تقریبا. توی این عروسی یک تغار بزرگ میرزاقاسمی بود که پدر به اصرار برای من نگه داشته بود و تا آخر خواب از مقدارش کم شد چون مهمون ها خوردنش اما یادمه برای من موند در نهایت. با پسرها - دوستان بچگیم که الان شاید دوازده سالیه ندیدمشون تقریبا - از مسیرهایی رد شدیم که عجیب بودند. آخر خواب یادم نیست. مهمترین بخشش همین میرزا قاسمی بود. بخش عجیبش هم این بود که در خواب اول، من تمام سعی ام رو کردم زنی رو پیدا کنم که برام این غذا رو بپزه. در خواب دوم، غذا رو در بخش مردانه ی مهمونی پیدا کردم. با غیبت کامل بخش زنانه. خواب دیگه ای که توش برادرم حضور داشت، اون خوابی بود که ارومیه بودم و با لباس سیاه در تعقیبم بود و تا آخر خواب که رودررو شدیم و از هراس پریدم از خواب، دائم از دستش فرار کردم.

دیکمن توی کتابش یک سری رویا تحلیل کرده که واقعا معرکه اند. وقت خوندنشون، یکباره برام جرقه زد که شاید دایناسور رو بشه به عنوان مارمولک بزرگ شده در نظر گرفت. مارمولکی که انقدر نامتناسب بزرگ شده که دست های کوچیک داره و پاها و هیکل بزرگ و به شکل دایناسور در نظر گرفته شده. این رو می تونم به راحتی به زندگیم تعمیم بدم: آدمی هستم که پدرش رو ستایش می کنه و براش پا، نماد پدره. دست نماد مهر و مادره و دست های دایناسور هنوز کوچیک بودند. این رو می تونم در روابطم با مادرم - شاید حتی خواهرم - ببینم. همین که خیلی وقت ها انگار مامان رو از زاویه ی دید پدر میبینم. زنی که آنیمای شوهرش روش فرافکن شده. میبینم که خیلی وقت ها از دیدن اصل مامان عاجزم. میبینم یه وقت هایی نفسش از دستم میگیره. میبینم اما تا حالا نمی دونستم این اتفاق داره می افته. این خواب رو وقتی دیدم که در تقلا بودم کنترل زندگیم رو در دست بگیرم و انقدر زندگیم نامتوازن بود که نمیشد. موفقیت به دستم نمیومد. یک عنصر غایب بود. هر چند جهان پدرانه به شدت بهم تاکید می کرد پیش برم، اون شعف دنیای زنانه، اون شور و اون توانایی پیش رفتن نبود.

یکبار توی تحلیل هامون سر کلاس، من تصویر مرد پیری رو دیدم که برام از درست کردن قرمه سبزی حرف می زد. که ببین درست کردنش وقت می خواد. صبر می خواد. استاد جانم برام اون هراس و دنبال میرزا قاسمی گشتن رو همین تعبیر کرد: نیاز به قرار زنانه. حالا دو سال می گذره. من قرار بیشتری پیدا کردم و به نظرم میاد بعد از درک این صبوری، این قرار، این آرام گرفتن، باید بیشتر شخم بزنم و پیش برم. باید پایین تر برم. باید درک کنم هر چیزی کجاست. ادامه ی مسیر آشتی کردن با زنانگیه وقتی که من انگار تحت سیطره ی پدر درونم. انگار حتی پسر ِ مادر رو هم دارم از دید پدر میبینم. این تلخه و عجیب. 

افتادم به جون خودم و به شخم زدن اتفاقات که ببینم در نهایت به کجا می رسم. دیکمن در کتابش از جلسات طولانی تراپی گفته و من دارم سعی می کنم بتونم هموطور طولانی خودم رو بررسی کنم. این داره ازم انرژی میگیره. انرژی خیلی زیاد. فکرم عجیب به هم ریخته از درون. هر چند دنیای بیرون مرتب تر از همیشه پیش میره. اما توی زمان های خالیم، افکار موج موج موج میان و من بینشون زمان رو گم می کنم.

وقتی برمیگردم به نوشته های اخیرم، به نظرم سطحی شدن. انگار از روی سطح یه اقیانوس عمیق می نویسم. یه بخشش اینه که کلمه های مهرم دارن جایی خرج می شن و خیلی وقت ها نمی نویسمشون. یه بخش دیگه هم اینه که انقدر ذهنم شلوغه که اگر بخوام بنویسم - حتی بدون ویرایش مثل این متن - چیز بی در و پیکر و طولانی ایی میشه. هنوز نوشتن برای من قلابیه که به خودم وصلم می کنه. نمی دونم خوندن چنین چیزهایی می تونه هیچگونه جذابیتی برای کسی داشته باشه؟ می دونم مخاطب اصلی من خود ِ چند سال بعده. همونطور که الان گاهی با کنجکاوی میرم و آرشیو شخم می زنم.

این رو هم بگم و کافیه دیگه. از وقتی شروع به خوندن کردم، دلم برای دوتا کلاس عجیب تنگ شده. کلاس های یونگ و کلاس های نویسندگی. دلم می خواد دوباره هر دوتا رو برم اما الان می ترسم که برام شبیه یک فرار باشن. یک پناهگاه که برای مستقل فکر نکردن برم سراغشون. برای مسئولیت نپذیرفتن. جدال سختیه خودت جلوی خودت وایستی. لازمه اما. از لوپ های زندگی باید در بیام.

چیزی که نوشتم رو ویرایش نکردم اما فکر کنم حداقل هشت تا پاراگراف این متن رو نوشتم و به پایان که رسید، حذف شد. یک طوفان واقعی در سرم به جهان سلام می کنه و جهان، لعنتی وار، جواب متقابل می ده.

...



aging

هر روز با شگفتی روی چروک خوردگی های کنار چشمم دست می کشم. هر بار جلوی آینه می روم. هر بار می خندم و حسشان می کنم روی پوستم. پیر شدن شبیه موهبتی قدیمی در حال سر رسیدن است. من با شگفتی نگاهش می کنم و چقدر این تغییرات عجیب زیباست.

...



زمستون گرمیه

مثل زنی در ابتدای یائسگی پنجره رو باز می‌کنم که گر گرفتگی تنم خاموش شه تا بخوابم.

...



مکیده

به جز یک وقفه ی کوتاه بیداری، کل روز را خوابیدم. خسته. در آن بیداری کوتاه، برای تمام آدم های رفته، برای تمام دوستانی که فاصله کمرنگمان کرده و برای این حجم عظیم تنهایی تلخ شدم. برای درک اینکه آن ابرانسانی که فکر می کردم نیستم. که بدجور محدودیت ها حاضرند و در برم گرفته اند و هر چه می گذرد، بیشتر می پذیرم چه محدودم. که درهایی هست که تا ابد به روی من بسته می مانند. که مسیرهایی در زندگی هستند که من برایشان اندازه نیستم. نخواهم بود. نخواهم شد.

یک کیفیت لعنتی دارم - داشتم - همیشه که کارهای روزانه ام هم برام حالی می آورد که فراانسانی بود. همان رفتن به تره بار، همان خرید نان، همان مترو یا اتوبوس سواری. حالا هر چقدر می گذرد بیشتر از خدابودگی فاصله می گیرم و شبیه انسان می شوم ودردم می آید. خسته تر میشوم. واقعی تر می شوم. درک می کنم همه چیز آن لحظه های طلایی نیست. حضور خاکستر را بین روزهام میبینم و این انگار تعریف اول انسان بودن است. نه؟ همین که از رنج گریزی نیست.

مسیر دلبخواهی دارم. خانه ی آرام. یار به دل. انسانم هنوز اما. هر روز که بیدار می شوم در محدویت کارهای انسانی ام و آخ که دیوارش بدجور بلند است. پروازی در کار نیست. قدم ها برای رسیدن آرامند. گام ها پشت سر هم هستند و خستگی ها و گاهی نشدن ها، به قوت خودشان باقی مانده اند. تکراری مداوم. هنوز به این هر روزه بودن عادتم نشده. هر چند دائم می شنوم که چه آرامتر شدی. چه بهتر. چه صبورتر.

به ساعت شب سیدنی خوابیدم. به ساعت صبح لندن بیدار شدم. در تهران ِ سرما زده. یک قدم انسان تر.

...



IKIA

جاده که همون جاده است. صدای نفس‌های خوابالوده هم همونه. هنوز همونطور لاغر و لندوکه فقط بدن کوچیکش حالا دیگه به انتهای کودکی رسیده. وگرنه که همیشه قصه همونه.

فرودگاه می‌بلعه. فرودگاه پس میده. و سال‌ها بی‌رحمانه می‌گذره.

...



تابستان کوتاهه که نه، اصلا انگار قرار نیست امسال برسه!

خانواده از انفجار پاریس به اینور در اوقات فراغتشون اشاره می کنن خب کی میری؟ خواهری فردا شب سفر به ایرانش تموم میشه. بابا اینا دو سال و نیم از ویزاشون مونده و من؟ خب منتظر بودم که یک جایی از امنیت این روزهام پرتاب شم بیرون. حالا غش غش خنده ام که آینده چه تردستی جدیدی در آستین داره.

پاسپورتم توقیف شد که به وقتش ارسال شه برای ویزا. اینطور که پیداست امسال دوبار قراره زمستون رو ببینم. 

...



یواشکی

یک وقت هایی هم هست که زندگی بدجور به ستوهم می آورد. (قدر این فعل را بدانیم. هم می شود به صورت ماضی بخوانیمش و هم مضارع) فکر می کردم که آخ اگر برات می نوشتم. فکر می کردم می فهمی. نمی دانم چرا. فکر می کردم درک می کنی. نمی نوشتم اما. دیوانگی بود. ننوشتم هم. ننوشتم آخر.

آدم است دیگر. گاهی وسط دیوانگی هاش است که زندگی می کند.

...



قالب

برای ف نوشتم خوبی؟ جوابم را داد و همینقدر ساده مکالمه مان شروع شد. 

انگار از میان طوفان برگشته ام. انگار این همه وقت وسط زلزله و سیل و آتش بودم و تازه رسیده ام به فضای امن. نمی فهمم چرا عادتم هم نمی شود. هر روز جدید است. هر روز عزیز است. این امنیت زندگی مردم عادی. همین که شب بدانی فردا چه می شود. صبح بدانی برای چه بیدار شده ای. آدم های دنیات اهل سازش باشند. اهل آرامش. نه کسی به دنبال فتح و فتوح عجیبی باشد و نه کسی بخواهد اژدهای بزرگی را بکشد. آدم هایی که زندگی بلدند. آدم های داغ زندگیم در عوض کم شده اند. از عشق های آتشین در اطرافم خبری نیست. هیچ کس گُر گرفته ی ابتدای بودنی نیست و در عوض، هر کس در جایی از صمیمیت ایستاده و پیش میرود. در رابطه اش. در کارش. در زندگی اش.

ف لباس آستین بلند می پوشد در خانه. هوا که سرد میشود. برای ف نصف بیشتر سال هوا سرد است. بخاری روشن می کند. خانه اش نورگیر است. یک عالمه پنجره دارد و یک عالمه آفتاب که از حیاط می آید. از خانه سه چهار پله می خورد به حیاط. از خانه سه چهار پله می خورد به کوچه و بین این دو سه تا سه پله، خانه ی ف قرار دارد. ف وسط خانه می نشیند. روی زمین. یک پا را عمود می کند. زل می زند به صفحه ی لپ تاپ. چندین ساعت مدام کار می کند. دقت که می کند، یک دستش را مشت می کند. چانه اش را می گذارد بین شست و انگشت اشاره اش. انتهای مشتش را می گذارد روی زانوی عمودش. زل می زند به صفحه ی لپ تاپ. رویا می بافد. رویا زندگی می کند. ف می داند چه می خواهد. سال هاست دنبال همان است. فکر می کند دخترک رویابینی است اما یکی از واقع گرا ترین کسانی است که می شناسم.

برای ف نوشتم که چه شده. یک خط نوشت و ادامه نداد. همان یک خط کافی بود. برای من هم بیشتر ادامه نداشت. می فهمد برای اصول باید وقت گذاشت اما چیزی که گذشته، که دیگر تمام شده، آب رفته ایست و حالا باید به بقیه ی مسیر نگاه کرد. مثلا جوی را پهن تر کرد. مثلا درس اتفاق را گرفت. این وقت ها جانم براش می لرزد. برای رفیق عزیزی که هست. برای اینکه می خواهم در دنیایی زندگی کنم که ف اینطور جسورانه و همیشگی در آن زندگی می کند و هست. وجود دارد. و البته که پیش می تازد.

یک وقت هایی هست که می شود هزار کلمه در هم ببافم. یک وقت هایی هم هزار بار لال می شوم. مثل الان. مثل وقتی قرار است از اهمیت امنیت بودن آدم ها بنویسم. از لذت داشتن دوستانی چند ساله که خوبند. قابل اتکا هستند و در مسیرشان پیش می روند.

آهسته و پیوسته.

...



بتون آرمه

می دونم چقدر گاهی کولی میشم. این ماه اخیر همش یه گوشه ی دلم می لرزید که نکنه مجبور به مهاجرت شم از این خونه. یه سری کد اشتباه یه گوشه ی وبلاگ کپی شده بود و همه ی گندها از اونجا بود. گذشت.

مرسی حمیده جان.

...



پرتقال شیرین

به ساعت حساب کنی، هنوز چند دقیقه ای از صبح باقی مانده. از پنجره ی باز، خنکای باارن پخش شده درون خانه. کار دارم. کار خودم. پشت میزم نشسته ام و از استراحت کوتاهم لذت می برم. خوشحال. بزرگترین خواسته ام همین کار کردن از خانه بوده. یک خروار کار ریخته سرم که نصفش با خودش پول به همراه می آورد و نصفش حس مفید بودن و هر دو، همراهشان حال خوش دارند. صبح ها با سرخوشی بیدار می شوم. با سر خوشی می رقصم. با سرخوشی گام برمیدارم و حالا نه من وام دار زمینم که اجازه می دهد روی تنش راه بروم، نه زمین افاده میخرد از من. به صلح خوبی با جهان رسیده ایم.

صبح تر - وقت رفتن - در چهار چوب در که ایستاده بودم به بدرقه اش، روی پله ها ایستاد. مکث کرد. چرخید سمتم. لبخند زد. چند کلمه به مهر گفت و دوباره رفت. من نگاهش کردم که چطور سایه اش از روی شیشه ی در محو شد. همانجا ماندم و لرزیدم از خوشی. حالا هر دو مساوی تریم در رابطه. من سهم خودم را در جهان دارم. او جنگ خودش را. و آخ از لذت این لحظه های تلاقی مان.

چند دقیقه مانده به دوازده. رسما هنوز صبح است. شروع خوبی است برای روز. شروع خوبی است برای هفته. شروع خوبی است برای بهمن.

...



2600

هولیس، بخشی از کتاب مرداب روحش رو در مورد نیاز به کنترل زندگی توضیح می ده. اینکه خیلی وقت ها ما دلمون می خواد فکر کنیم می تونیم زندگی رو تحت سیطره بگیریم. می تونیم امکانات رو جوری بچینیم که آینده طوری که می خواییم رقم بخوره. که کودکانه فکر می کنیم اگر خوب باشیم، دنیا با ما خوبه. با ما وارد یک معامله میشه و یک بده بستون می کنه: من فلان کار خوب رو می کنم و تو فلان چیز رو از من دریغ نکن. من فلان موقعیت بر خلاف میلم رفتار می کنم و تو فلان بلا رو از من دور نگه دار. (یه مثال دیگه هم داره که من شخصا به شدت تکذیبش می کنم: اینکه گیاهخوارا فکر می کنن اگر گوشت خورن گاوها شاخشون نمی زنن)

جهان داره بهتر میشه. رضایت از زندگی و اتفاقاتی که می افته برام رو به افزایشه. چه اتفاقی افتاده؟ دارم روند رو یاد میگیرم. این درس خیلی سختی بود برام. هنوز هم سخته خیلی وقت ها. آموختن اینکه یک جایی باید ساده بگیرم و یک جایی باید زمان بدم. میتونم به سادگی ناظر زندگی بقیه باشم و پیشرفت و پس رفتشون رو ببینم و حتی گاهی - درست یا اشتباه - مسیرشون رو پیشبینی و حلاجی کنم. اما به خودم که می رسه، هنوز گاهی وحشت زده میشم و می خوام به هر چیزی چنگ بزنم که کنترل زندگیم رو به دست بگیرم. دارم یاد میگیرم اما که این یه توهمه. کنترلی وجود نداره. 

داشتم به اکسترا می گفتم. که ما هیچ کنترلی روی آینده مون نداریم. اصلا نمی تونیم بدونیم چه اتفاقی می افته و این آینده هر چقدر دورتر می شه، کنترل ما بیشتر به حداقل میل می کنه. از طرفی گذشته به شدت روی حال تاثیر داره. خلق خوب حالا، متاثر از یک مجموعه گذشته ی خوبه. گذشته ی خراب حال رو به سادگی خراب می کنه. آینده؟ واقعا در دست ما نیست.شاید تنها چیزی که بشه کنترلش کرد همین گذشته باشه. همین که حال ما آینده ی دیروزه. این حال رو اگر درست زندگی کنیم، گذشته ی مطمئن تری خواهیم داشت که درسته تضمین نمی کنه آینده به کدوم سو بره، اما کمک می کنه کمی تنش ها کمتر شه. تنش های بخش هایی از زندگی که تحت کنترل ماست. هر چقدر اون بخش ها کم باشند. مجموع این کارها، رضایت درونی رو بالا می بره. اون نور عجیبی که کمک می کنه حال ما خوب باشه. حتی اگر ندونیم چرا انقدر خوبیم. انگار لامپ قورت داده باشیم.

از جان مایه گذاشتن. یکی از سخت ترین درس هایی که یاد گرفتم هم این بوده (نوشته بودم قبلا؟). همین که هر جا - کار، رابطه، موقعیت - با بهترین تلاشم کار کردم از نتیجه بسیار راضی بودم. هر جا که نه، فقط وصله زدم موقعیت رو به هم، خراب کردم. نتونستم. ادامه ندادم. شکست خوردم. مقیاس ورودم به اتفاقات الان رضایت دلمه و تایید مغزم. اما اون چیزی که بقای هر اتفاقی رو برام تضمین می کنه، این حس خوبیه که ببین، کم نذاشتی. همون پشتکار خوب. 

هولیس توی کتابش یه خواب تعریف می کنه که زنی در حال دیدن یه نمایشه که شبیه یک سری اتفاق بی معنی و پراکنده است. در نهایت اما میبینه که نمایش معنی داشته. فقط لازم بوده مسیر اتفاقات رو دنبال کنه و به جای یک بخش کوچک، تصویر بزرگتر رو در نظر بگیره. زن نمایش رو به زندگی تعمیم داده. همین که اتفاقات رو خیلی وقت ها نمی فهمیم اما در زنجیره ی سال ها معنا پیدا می کنند. ترسناکه نه؟ بدون دونستن این اتفاق، هر دوستی، هر رابطه، هر شکست، هر گسست، هر کار، هر ورشکست شدن و هر دوتایی دیگه ای یه اتفاق بی معنیه. با دیدن تصویر کلان، همه چیز عوض می شه اما. اینجاست که افسردگی، ناامیدی و درماندگی که همیشه وجود دارند، همیشه کنارمون هستند، کمی عقب میرن. 

باید کمی بیشتر بنویسم. کمی بیشتر بخونم. کمی کمتر در شبکه های اجتماعی بگردم. گاهی با ضرباهنگ قدم هام کلمه ها رو به هم می بافم و فکر می کنم خب فلان موضوع، انگشتام رو روی کیبورد میبینم که تایپ می کنه و بعد یه متن میمیره جای نوشته شدن. حیفه. دارم برمی گردم بعد از سال ها به زندگی و دریغم می یاد این روزهام رو ننویسم.

پ.ن: وبلاگ ترکیده. نمی دونم مشکلش چیه. فکر کنم فقط از فیدخوان قابل خوندن باشه. چندبار با پرشین بلاگ تماس گرفتم و جواب نداده هنوز. اگر ممکنه ایده ای داشته باشین که چه کنم، اول روی لینک وبلاگ کلیک کنین، بعد مشکل رو می فهمین و باهام بعدش تماس بگیرین. ممکن هست؟ ممنونم.

hedieh.madani@gmail.com هم که منم.

...