در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

موها

فر خورده. رها. لعنتی.

...



پله

خنکی هوا دیوونه کننده است. روشنی زود هنگام روز هم. بهار یار به دلی شده. به موقع اومده. خوش طور خودش رو کشیده روی شهر و روی درخت انجیر پای پنجره. لباس شده به تن اون یکی درخت که اسمش رو نمی دونم اما اگر من اسمی می خواستم بذارم، زبان گنجشک صداش می کردم.

خونه روشن شده. از دست پرده های باسمه ای من کاری بر نمیاد در برابر زلال نور. منم و خونه و سکوت و کمی خنکی و یک دل پر آرزو و امید برای سال جدید.

سختی گذشته دیگه. از حالا صورت جهان به سمت نوره. 

...



انشعاب

اصرار داره همه ی مراسم رو برم. همه ی مراسم خانوادگی رو. عزا و عروسی. هر بار هم برام میشینه و با لذت میگه کسی که صاحب مراسمه چه نسبتی با ما داره و لایه ی زیریش، تاکید بر اینه که دلت میاد نیایی؟ (دلت میاد نیایی؟ عروسی پسر ِ پسر دائی مادربزرگته). معمولا باهاش میرم. 

ما از رودخونه ی خانواده جدا شدیم. کار اصلی رو پدر به عهده داشت برای این جدایی و قدم های بعدی رو هم خودمون برداشتیم. من و برادری کمتر در ارتباطیم با درخت فامیل و خواهری اما، از همون فاصله ی دور حواسش بیشتر از ما جمع خانواده است و مناسبت هاش. گاهی خبر میده امروز سالگرد فلان چیز بود و زنگ زدم فلان کس و من غش می کنم از خنده از دستش. بودن من فقط به مراسم های حضوریه. اون هم معمولا به تاکید پدر. همین گاهی دیدار تازه کردن ها باطری هام رو کامل شارژ می کنه. حس خوب دیدار با آدم های به شدت مهربون قدیمی.

یه چیزی هست که توی این مراسم جدیدا داره اذیتم می کنه. چیزی که گریزی ازش نیست. بزرگ شدن آدم هایی که وقتی کودک بودیم، ستون های زندگیمون بودند و خیلی استوار و محکم بالای سرمون وایستاده بودن تا کوچک ترین مسئله ای برامون رخ نده یا کمترین بلایی سرمون نیاد. دیدن پیر شدنشون. دیدن چروک خوردنشون. گروه آدم های همسن من توی ده سال اخیر دچار تغییرات بزرگ شدند اما بزرگترها، به سادگی همونجایی که وایستاده بودند ذره ذره چروک خوردن و آب رفتن و پیر شدن. دیدن این صحنه ها خیلی برام سنگینه.

عید دیدنی پر شوقه. من همیشه آماده و گوش به زنگم که کی سوار ماشین میشیم و میریم در خونه ی یه فامیل / آشنای قدیمی و دیدار تازه می کنیم. عاشق این آجیل خوردن و احوال پرسی و بگو چه می کنی و هرچیزی در چه حاله. اما این بخش ناگزیرش له می کنه من رو. الان چند سالی هست که یه سری خونه ها رو با ترس سر می زنم. با ترس اینکه سال آخری باشه که اون آدم رو میبینم. 

دوسال پیش برادری اومد ایران. بعد از نزدیک یازده سال یک سری آدم ها رو دوباره دید. مثلا عمه بزرگه (گرد و نمکین و بامزه) که تازه یه دسته مژه هاش سفید شده بود. اون موقع بود که قول داد سال بعد دوباره میام (و البته نیومد) و شوهر عمه بزرگه بهش گفت شاید سال دیگه که بیایی من دیگه زنده نباشم.

هنوز زنده است. هشتاد و یک سالش شد. ولی جهان به زودی از همه ی این بزرگترهای نازنینم خالی میشه.

...



تمام زمستان مرا گرم کن

برای چهارشنبه سوری شمع دارم برای روشن کردن. یک لیوان برای نوشیدن و یک پشت بام برای نفس کشیدن و یک شهر برای نگاه کردن و انتظار برای آینده، از برای گرم ماندن.

...



مخلوق

هر چیزی توی فکرم بود - بیزینس پلن بهش می شه گفت؟ - خالی کردم از سرم و ریختم روی کاغذ و با کمک اکسل دوست داشتنی سین، فرموله کردمش. از حجم اعداد به وحشت افتادم. 

هنوز فکر می کنم این بدترین نفرینیه که می تونه یه نفر بهش مبتلا شه. اینکه به جای انتخاب بین معمولی ها و دودلی دائم بین بد و معمولی یا بد و بدتر، دست به کارهایی بزنه که پر از شوق و لدتش می کنه. دائم. انتخاب بین خوب ها همیشه سخت تره به گمونم.

بلاخره ذهنم خالی شد. بعد از یه سردرد کشدار. فقط لعنتی به من بگو این همه امید رو کجای دلم قایم کردی تو؟

...



چهارچوب

از همه مهم تر در زمینه ی کار. یهو دیدم وسط روزهامم مثل سابق و دست به کارهای سابق می زنم اما پول قهر کرده باهام. درکش سخته برای آدم. انگار بهت ماشین زده باشه و تو هنوز وسط زمین باشی و تنت گرم باشه و نفهمی دستت چطور ناکار شده یا پات چطور از دست رفته. چند ماه طول می کشه تا کم کم بفهمی بله، تو دیگه نمی تونی از راه های سابق پول در بیاری. چطور می خوای درکش کنی؟ آخ لعنتی چرا تغییر رو پذیرفتن همیشه انقدر سخته؟ 

میبینی دیگه نمی تونی پول در بیاری مثل قبل. می دونی وقتی کاری می کنی که دوست نداری این اتفاق می افته و نمی فهمی چرا درهای قبلی به روت بسته است. سخت ترش اینه که برای من هیچ وقت کار، به معنای الزام نبوده. در چهارچوب لعنتی زمان گنجیدن نبوده. یه تفریح لذت بخش بوده و کنارش، سرریز برکت. حالا زمان می بره. طول می کشه. تا یه جا به تغییر تسلیم می شی. به جای موندن در شرایط بد، سعی میکنی راه های جدید خلق کنی و سال نو بستر امتحان پس دادنه انگار.

این مهم ترین نکته ی سال بود برام. این رابطه ی من و کار که دختر، در شرایط بد نمون. به شرایط بد، تن نسپر. بپذیر که تو هیچ وقت لازم نیست یه کارمند لعنتی شی.

و از این لذت ببر.

...



جوری این روزها نسبت به حیاتم آگاهم که انگار تازه بیدار شدم

اون قبلترها، عمر وبلاگ جان که هنوز به نصف حالا نرسیده بود، زیاد پیش می اومد اسم وبلاگ رو عوض کنم. قبل از اینکه اسمش بشه در بهشت اکنون، یه مدتی - در حد شش پست - اسمش بود رستاخیز کبود. برای یکی از بدترین روزهای بدترین سال های عمرم. همه چیز در برزخ بود. همه چیز نامطمئن بود و همه چیز به طرز نوچ و ناپسندی، تیره.

نمی دونم چی بگم. نوشتنم به طرز عجیبی به بن بست خورده. ساده ترین کار جهان که می شد باز کردن صفحه ی وبلاگ و انگشت گذاشتن روی کیبورد و بعد نوشتن و نوشتن و نوشتن، سخت شده. شاید روزی دوبار میام که بنویسم و بعد نمیشه. کم نوشته ترین ماه چند سال اخیرم رو گذروندم به چشم های خودم. در کنارش کلمه ها حتی برای اومدن روی کاغذ هم ناز می کنن. بیش از ده ساعت خودکار دستم گرفتم و نشستم که بنویس و حتی نشده یه خط بکشم یا کلمه بنویسم.

سال عجیبی بود. از اون سال ها که جانم رو گرفت تا تموم شد. تک تک ماه هاش بحران خودش رو داشت و اوج و فرودهای خودش رو. نه شد که ساده تر بشه نه شد که بتونم مثل همیشه گریز داشته باشم و یا امداد غیبی برسه. تمام مدت درگیر بودم و فکر می کنم به نسبت خودم خوب از پسش براومدم. ناله ها، غرها و گله ها رو الزاما ننوشتم. با اینکه بودند و حضور پررنگی هم داشتند. اما چیز مهم تری بود این وسط. چیزی که براش می ارزید همه ی این چیزا. این ساختن ِ از اول خودم.

یه اتفاق عظیم درونی افتاده. من ِ امروز اصلا شبیه خود قدیمم نیستم. یه اتفاق بزرگ افتاده که سعی کردم جهان بیرون خیلی تکون نخوره ازش اما من به تمامی شخم خوردم. یه چیزی که قابل بحث نیست. قابل گفتن نیست. چه تلاش خوشبینانه ای کردم الان برای نوشتنش. کلمه ها ریسه نمیشن اما. 

یک ساله که در حال غوطه خوردنم و عجیبترین بخشش، اینه که دارم حس می کنم چطور جهان داره دوباره از نو - بعد از یک رستاخیز دوباره که اینبار چیزی شبیه رنگ سرمه ای آسمون، اول صبح بود - به دنیا میاد.

نمی دونم بتونم بنویسم و یا کی بتونم بنویسم. فقط می دونم هیچ وقت قدر این روزها حریص به بیان نبودم. و اسفند داره تموم میشه.

...



بید مجنون

حالا تقویم هزاری هم بچرخه و تمام سایت های مجازی که عضوی و عضوم، از امروز سن تو رو بیست و هشت سال اعلام کنن، باز من از اول امروز که شروع کنم، همونطور که خوابالود توی تختم و دارم اینستاگرام چک می کنم، به عکس تو که برسم، چند لحظه طول می کشه تا بفهمم چشمهای توی عکس ده سال پیش ثبت شده. شاید سن رو با سرخوشی اندازه بگیرن و اینطوری اگر باشه، تو نوجوان ابدی جهان منی.

دختر متفاوت، اونقدر که تو من رو عوض کردی و نرمم کردی و مهربونم، هیچ اتفاقی در جهان انقدر روی من تاثیر نذاشت. تولدت مبارک ِ من. مبارک ِ من که رفیق نرمخویی مثل تو دارم که نشونم داد در برابر اتفاقا، در برابر مسائل، لازم نیست همیشه قلدرانه سینه سپر کنم. گاهی میشه به سادگی انعطاف نشون داد تا طوفان بگذره.

تویی که من از دل طوفان پیدات کردم. باهات از دل طوفان های آخر سال های نوجوونیم گذشتم و پیش خودمون بمونه. تنها دختری بودی و هستی که به معنای رایج جهان، همپات رفاقت دخترونه و پچ پچه هاش رو تجربه کردم.

خیلی بهت بدهکارم رفیق. خیلی خوشحالم از بودنت محیا. میلادت مبارک.

...



 

حالا همه یک دفعه جواب مثبت دادند. همه ی درها گشوده شده با هم. انقدر سعی کردیم با نظم پیش برویم و نشد. چهارده اسفند. روز نیکوکاری. ماراتن جدید.

...



و زمان، فریبی بیش نیست

لباس خواب جدید خریدم. من ِ عشق ِ کاستوم، یه لباس خواب معقول و منطقی خریدم و حالا از صبح ِ شبی میام که برای اولین بار باهاش خوابیدم و این شیرینم کرده. لباس خواب گلدار. رب دوشامبر بهاره ی جدید. بعد نوبت اون تصویر ایده آل شد که لباس خواب پوشیدی و توی تخت تکیه زدی و در حال مطالعه ی قبل از خوابی. اون تصویر ایده آل تر که صبح بیدار شدی و رفتی یک لیوان شیرقهوه درست کردی و باز برگشتی توی تخت و با لیوانت و کتابت و همینطوری، از دیشب که پوشیدمش تا الان دوتا کتاب تموم کردم. چهارصد و خورده ای صفحه. معجزه ی نو.

به خودم اجازه ی خوش گذرونی می دم و جهان بدجور به کامم راه میاد. همین که اجازه دارم هر روز صبح، فارغ از اینکه در جهان چه اتفاقی جاریه، یک ساعت ِ ابتدایی ِ روزم رو به شیوه ی خودم بگذرونم. حتی شده به قیمت از دست دادن بخشی از کارهای روزم. فارغ از تمام غرها و ناله های اخیرم، این بخش های نور هنوز توی زندگیم موندن. آدم های نورانی هم. امروز آفتاب خونه رو پر کرد. منتظر گرم شدن شیر بودم و با صدای موسیقی ایی که نمیومد، جلوی آینه و زیر نور رقصیدم.

یک صدایی در گوشم گفت تو بیست و شش ساله ای. من غمگین بودم. تمام وجودم درد بود و توی اتوبان بودیم و مست بودم. عمیقا مست. نامجو می خوند به گمونم و وسط اون احوال، برای بار اول صدای واضح بی احساسی شنیدم که سن ام رو زمزمه می کرد و برای اولین بار بعد از چندین ماه از گذشتن از تاریخ تولدم، حس کردم چه جالب بزرگ شدم با ذهنی شفاف، فقط به همین عدد فکر کردم. تمام دلم درد کشید بعد از اون.

شب، شده مبدا زمانیم و هر بار سقوط می کنم تا به اون شب پایین میرم. با تمام اتفاقات سیاه ماه های بعدش. می دونم باید بیشتر برقصم. می دونم باید بیشتر نور رو در آغوش بکشم. می دونم باید هم آغوشی های قشنگ تری با زندگی داشته باشم. راه دیگه ای برای غلبه بر شب ندارم. راهش مبارزه نیست چون. راهش از قدرتمند کردن ِ بخش ِ زنده ی وجودم میاد. می دونم هم که همیشه به سادگی این نوشتن نیست. امروز نرمم اما که فهمیدم سیاهی هنوز از کجا بهم حمله می کنه. امیدوارم هنوز که بتونم بهش غلبه کنم. می تونم. صبر می خواد و زمان.

خونه ام. خانواده ام پیشمن. دیگه مستقل شدم و امسال، باید خونه تکونی کنم. یه خونه تکونی واقعی. به شکرانه ی اینکه ساخته ای از خودم دارم و از درک عمق این جریان، مغرورم. مغرور و سربلند.

غرور. این اون چیزیه که در انتهای سال نود و چهار توی کوله بارم می ذارم. 

...



بوی تن وحشی رفتن

روبروم نشست و گفت هرمز که بودم به تو فکر کردم. هرمز قشنگ کمت داشت. جمع کن برو. قبلش یک پاراگراف نوشته بودم در مورد هرمز که چطور در پس ذهنم سرزمین رها کردن است و دیوانه سری. از بعد از بلعیدن امیر و دیگر پس ندادنش. داشت حرف می زد و مرتعش بودم. جاده صدام می کند. زیادی سر جام نشستم.

...



 

شیراز شبیه یک رویاست. شبیه بخشی از بهشت. شبیه رویایی که یک روز اگر محقق شود، ... . آخ اگر محقق شود.

...



شاید در شیراز

شبیه یک رویاست. نه؟ خانه ی بعدی را چنین جایی میگیرم.
پ.ن: فیلتر شکن می خواهد اما می ارزد. 

...



بلبشو

تمام شعورم داره بهم التماس می کنه دست نگه دارم و کتاب ها، کتاب ها، کتاب های باارزش رو نگه دارم. که دو جلد از هر کتاب ضروری تر از یک جلده. که اصلا رابطه یک چیز گند و مزخرف و زودگذره. تنها کتابه که می مونه. خود ِ مخالف ِ شعورم اما یک کارتن برداشته و یک جلد رو آماده ی ارسال کرده برای نذر کتاب شنبه.

...



جنگلی به نام تهران

این چند وقت اخیر دائم غر می زد از جنگل. از بی نظمی جهان. از بی برنامگی مردمان. از دو رویی ها. از همه ی چیزهای بد و خوب اطرافش غر می زد. غر می زد. زبان خاص خودش را دارد پسر. غر میزد که یکی در خیابان اینطور بوده. که یکی اینکار را کرده. اذیت میشد واقعا. پسر ظریفی است تقریبا. یک روز آخر کوله اش را برداشت و یک کیسه خواب اضافی برای دوستش دستش گرفت و یک کتری وصل کرد به کوله و کلید خانه اش را داد دست من و رفت. گفت برای ده روز می روم و رفت. گفت هیچهایک می رود سمت جزایر جنوب. خودش هم نمی دانست کجا می رود. خودش هم نمی دانست چطور می رود. رفتن مهم بود.

بچه گربه ی کوچک سرما زده ای بود وقتی پشت پنجره یافته بودش. کمی که غذا خورد تبدیل به یکی از شیطان ترین بچه گربه هایی شد که هر دو دیدیم. نگهش داشت. شاید به یاد گربه ی سیاهش که سال قبل دمش عفونت کرد و مرد و شاید هم به خاطر این مد احمقانه ای که برای نگه داشتن گربه در خانه راه افتاده و اثرش کمی پز است که آی من گربه دارم و یک موجود طفلکی بدون مراقبت کافی. کلید را داد دست من که مواظبش باش و غذایش با تو. گفت براش غذا هم گذاشتم. من ماندم و طفلک کوچکی که نه من می فهمیدمش و نه نیازهاش را می دانستم.

سفر ده روزه تبدیل شد به یک ماه. یک ماه است بیشتر از دوازده ساعت از خانه دور نشدم و به جاش گربه طفلک روزی دو بار غذا خورد این چند وقت. بعلاوه ی سوسک های کف خانه. تغییراتش کاملا دیدنی است. دیگر وقتی براش غذا میریزم یک نفس تمام ظرف را نمی خورد. کمی با غذا بازی می کند. دیگر ولع ندارد برای غذا. یک جور سیری خوبی توی کارهاش افتاده. به جاش دلش بازی می خواهد. چند دقیقه ای که هر روز پیشش می مانم، با زبان کوچک زبرش تمام دستم را لیس می زند و باهام بازی می کند. 

امروز بر می گردد خانه و کلید را تحویل می دهم. آشفته ام که باز از این به بعد باز ساعت ها ناله ی گشنگی خواهد کرد و هیچ کس به فریادش نخواهد رسید و دست من هم کوتاه خواهد بود. آشفته ام که نمی شود هم رهایش کرد الان. در شهر خواهد مرد. امروز برمی گردد خانه و آسمان خانه ابریست.

...



خالی کردن ذهن 0002

ماه کامله، نه؟ امشب شب دیوونگیه. از زرتشت تا خونه رو پیاده اومدم و خوش خیالم بود که زمان از ساعت نه گذشته و شب تموم شده. نشده بود. یازده و ربع آخرین تلفن رو قطع کردم و حالا مغزم برای خودش در حال نواختنه.

انگار دیروز شنبه بود. نمی فهمم روزها چطور می گذرن. روز از کارها جلو می زنه و هر شب، قبل خواب باید بپذیرم باشه. این بخش کارها رو نتونستم انجام بدم و احتمالا هیچ وقت انجام نشن.

هر روز آوار خودشه لعنتی. 

...



خالی کردن ذهن 0001

روبروی بابا میشینم و دوتایی شروع می کنیم بحث کردن. من حرف می زنم و جوش میارم و اون میگه ببین، ببین ایراد کارت همینجاست. من ساکت میشینم و گوش می دم و سعی می کنه بهم کمک کنه. اون حرف می زنه و من سعی می کنم مسئله رو بهتر براش بیان کنم. اون حرف می زنه و پیشنهاد می ده و من رد یا تایید می کنم. گاهی هم بدجنس میشه. بدجنس ترین بابای دنیا و بیرحمانه، ازم انتقاد می کنه که ببین، ایراد کارت اینه و به همین واضحی و به همین روشنیه. من جوش میارم و بازی از اول.

اخلاق تندی دارم من. در گذر این روزها داره تندتر میشه. برای رابطه ام نگرانم. نگرانم این فکر شلوغ، رابطه اش رو خراب کنه. اون زن نرمخویی که می تونست یک روز کامل بشینه و نرم به نرم خونه تمیز کنه و تلاش کنه کمی ملاحت داشته باشه، حالا گاهی اوقات پتیاره ایی میشه که دائم مشغول کارهای خودش، کارهای دیگر، کارهای دیگران، درس، خونه و همه چیزه و طبعا سهم رابطه کم می شه. سهم زمانیش مهم نیست. سهم فکریش رو می ترسم که نتونم درست به سامون برسونم. خب، یک راه هم بیشتر ندارم. ظرفم رو بزرگ تر کنم. زندگی از این به بعد هیچ وقت خلوت تر نمیشه.

بابا به تکرار بهم می گه رشد کن بچه. ظرفیتت رو بالا ببر. کمی. این حد خیلی کمه. درست می گه. اولین تصویری که از بابا یادمه - و هنوز به همون چشم نگاهش می کنم - سی و پنج شش سالگیشه که مدیرعامل شرکتش بود. حالا میشینه جلوم و میگه ببین، من بزرگترین اشتباه مدیریتی زندگیم این بود که زود جوش می آوردم. باز خودم رو کنترل می کردم خیلی جاها. تو مشکلت اینه که زود جوش میاری و اصلا خودت رو کنترل نمی کنی. اشتباهه. نکن. ظرفیتت رو افزایش بده. رشد کن. بزرگ شو. صبور شو. خوب گوش کن. 

نوشته هام قبلا مهربون تر بودن. نبودن؟ الان برام بوی فلز می دن. دائم توی ذهنم می چرخه که چطور میشه موقعیت رو کنترل کرد. چطور میشه رشدی که میخوام رو ایجاد کرد بدون اینکه هزینه ی اضافه پرداخت کرد. شاخک هام تیزه برای خوندن و برای سوهان زدن و برای درست کردن شرایط. میشه آیا؟ 

نیاز دارم کمی مدیریت یاد بگیرم. کمی روابط انسانی ِ نرم. کمی برخورد سیستمی. خب، این قدم بعدیه و نمی دونم بعدش به چه شکلی در بیام.

...