در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

بشمار

آگاهی شاید سقف توان رو افزایش بده، اما تاثیری روی کمتر حس کردن درد نداره.

...



الاعمال بالنیات

یه چیزی بگم و برم. ذهنم شلوغه و فکرها رو باید به مقصد برسونم و وقت ندارم این دو سه هفته برای نشخوار کردن فکرها. تحویلشون بگیرین قربون دستتون.

اتفاقا کی می افتن؟ زمان داره؟ بله. اتفاق ها یک سال بعد از نیت کردن می افتن. همه ی اتفاق ها؟ بله! همه شون. شما هر کاری می خوایین بکنین، یک سال بهش زمان بدین و رخ می ده. یعنی از روزی که عطش خواستنش شما رو بگیره تا روزی که رخ بده. از روزی که نیاز به رخ دادنش رو حس کنین تا وقتی اتفاق بیفته. از روزی که دنگ کنه گوشه ی ذهنتون که هوم. فلان چیز. تا وقتی فلان چیز دستتون باشه. به زور نمی شه. به فشار نمیشه. به وقت می شه فقط. به زمان. به اون یکسال جادویی.

حالا یه چیزی بگم که خرد و خرابم ازش. من آدم رخداد در لحظه بودم و این چند سال اخیر تشدید شده همه چیز. یعنی تصور کنین کسی روی صندلی نشسته باشه و حرف بزنه و به چشمم خواستنی بیاد و دست دراز کنم و تصاحبش کنم. گور بابای جهان. این وقت ها جهان هم باهات مهربونه. انگاری که می خوای یه پفک بگیری. یه گردش کوتاه بری. یه فست فود سریع سر بزنی و به زندگیت ادامه بدی. جهان سخت نمیگیره به این جزئیات. خب وقتی جناب یونیورس "مثل ماه می مونه" خرد و خرابی من از کجا می یاد؟ می گم خدمتتون.

از اونجایی می یاد که تو دلت چیزی می خواد. اینبار برات چیز عزیزیه و براش می خوای که جون بدی. براش می خوای وقت بذاری. براش می خوای ارزش قائل شی و می خوای اون بخشی از زندگیت باشه. مثل یک شیوه ی زیستن. مثل یک رشته ی جدید. مثل آموختن یک زبان. مثل یک پارتنر فوق العاده. مثل نبود آدمی در زندگیت. مثل برنامه نویسی به زبان فلان. مثل خیلی چیزهای دیگه. حالا اینبار دیگه قصه یه پفک نیست. یه گردش شوخ طبعانه نیست. قضیه فقط این نیست که دست دراز کنی و ببوسیش و بعدش سه ساعت زمان شنگولانه بگذرونی و تمام. می خوای یک چیز همیشگی باشه. می خوای چیزی به زندگیت اضافه / کم بشه و برای همیشه سبک سابقت عوض شه. توضیحم مشخصه؟

حالا از وقتی که می خوای، تا وقتی رخ می ده یکسال زمان می بره. باشه، بدبینانه اش می شه حداقل یک سال. این زمان رو باید صرف کنی. میان بر نداره. پرش نداره. هر چقدر بگی اجی مجی لاترجی، چیزی رخ نمی ده. از وقتی به اشراق می رسی چقدر می خوای چیزی رو، از وقتی به زبون می یاریش. تا وقتی که توی دستات داری. یک سال تمام. زمان زیادیه. 

زمان زیادیه چون این مدت می تونی به هزار چیز دیگه برسی. مثلا می تونی چندین نفر دیگه رو بشونی رو صندلی و نگاهشون کنی و لبخند بزنی و بچشی اگر خواستی. می تونی چیز دیگه ای یاد بگیری. می تونی روی کار دیگه ای سرمایه گذاری کنی. این عمرته. تنها چیز بی بازگشت. زمان لازمیه چون اگر نگذرونیش، یه روز میبینی آرزوت رو داریش و نمی دونی ارزشش چقدره. نمی فهمی. بعد ممکنه با ارزش ترین چیز جهان رو داشته باشی و بعد، بذاری به سادگی از دستات سر بخوره و بره. از اون بدتر، زمان زیادیه چون عادت داشتی هر چیزی رو بخوای و بنگ! رخ بده. بعله، تو دانسته انتخاب می کنی از جهان احتمالات خارج بشی و بقیه ی حالات رو خارج کنی و به یک حالت / یک آدم / یک شغل / یک شیوه ی زیستن / یک لعنتی! متعهد بمونی. 

کلمه ها به روم می یارن چقدر چیزی که الان دارم رو دلم می خواست که سال پیش داشتم. اینکه چطور بذر چیزی که شش ماه پیش داشتم، یک سال و نیم پیش کاشته شد. کلمه ها نشونم می دن سال پیش همین وقت ها بود که اسمش دوباره لای کلمه هام ظاهر شد و بعد کم کم خودش اومد. کلمه ها نشونم می دن و می گن خب، حالا اگر چیز دیگه ای می خوای، بفرما هزینه هاش رو بده. یکسال وقت داری. یکسال مدام.

مدام. مداوم. تداوم. خب، واقعیت اینه که گریزی نیست.

پی نوشت یک: یکسال تمام شروع کردم به رژیم گرفتن. شل کن سفت کن های متوالی. یکسال بعدش اما وزن کم کردم. انگار ذهنم این مدت رو لازم داشت تا بفهمه خواستن، نیاز به تغییر نوع زندگی داره. این یه مثاله. یه مثال واضح. مثال غیر واضح هم؟ توی همون جریان صندلی و پفک مستتر بود تغییر این یک سال.

پی نوشت مهم تر یا پی نوشت دو: به نوشته هاتون دقت کنین. به نوت های خصوصی تون. به گفتگوهای صادقانه تون. به اینکه از چی بیشتر از همه چیز صحبت می کنین؟ همون داره کم کم رخ می ده اگر حواستون باشه. نگاه نکنین به سبک زندگی الانتون. اون که تا چند ثانیه ی دیگه می شه گذشته و خب رویای دیروزتون بوده. آینده، اونیه که دارین صداش می کنین. ببینین وقتی با آدم مورد اعتمادتون هستین چی بهش می گین. وقتی کلمه هاتون خالصه. ببینین وقتی خیالبافی می کنین به چی فکر می کنین؟ همون. همون داره کم کم رخ می ده. همین فرمون رو ادامه بدین و یکسال بعد، تو دستاتونه. هرچند شاید شما هیچ بنگی نشنوید. 

رخدادهای ماندنی آروم رخ می دن. طوفان اگر باشه، می یاد و میره و می گذره و تمام.

...



 

لباس‌ها دوباره شروع کرده لق زدن توی تنم. صبح ترازو هم تائید کرد. خب، این ماه دو کیلو کمتر از ماه پیش از من در جهان هست.

...



کلمه بافی

یکی از پنج استاد عزیز زندگیم توی توئیتره. کلا چهارده نفر رو داره و یکی شون منم و تقریبا با دقت می خونه من رو. نمی تونم از یه حدی بیشتر فحش بنویسم یا حرف بد بزنم یا از مرزهای ادب تخطی کنم. 

...



روبرو آماده باش

موهام بلند شده. شبیه همیشه ی این وقت ها که تازه بسته می شود، همه چیز چهره ام جدید است. حالت چشم ها از همه بیشتر. حالا که موها از رویشان کنار رفته اند. 

یک مبارز از پشت چشم ها نگاهم می کند. مستقیم. 

...



ماه کامل می‌شود

«خواب رو تاروندی لعنتی... »

...



بارانک

نمیگفت خداحافظ. بلد نبود خدا چیه. به جاش میگفت زود بیا. زیر پنج سال که بود.

...



ویرایش

از خواب هام بگویم؟ واقعا؟

یک زنی توی خوابم بود که داشت برام توضیح می داد فلان کلمه ای که آخرش گی دارد، (چیزی مثل زندگی، خستگی یا چیزهایی از این دست) آن ه آخرش نوشته می شود و استثنای این مبحث زبان فارسی است. و نمی دانستی و فلان جا اشتباه نوشتی. 

همین قدر خانوم معلم طور.

...



بارانک

ع، به خواهرش می گفت نونو. مخفف نوشین. همین اسم روی دختر ماند و فامیل که شدیم، هنوز زیاد پیش می آمد کسی نونو صدایش کند. دخترک ما که به دنیا آمد، تصمیم گرفت اسم من را هم عوض کند. به جز پنج باری که خاله صدایم کرد (داشت از اتاق می آمد بیرون و سرش گرم دکمه هاش بود و معلوم بود کلافه شده و دلش کمک می خواست و با نهایت خواستنش، صدا کرد خاله. بقیه اش به زور مادرش بود) از وقتی شروع کرد کلمه ها را نجویده تلفظ کردن، من شدم نونو. بعدا گاهی خاله نونو، گاهی نونو هدیه یا هر چیزی اما این نونو، تا وقتی از ایران رفتند با من ماند. 

به مامان می گوید مامانا. چرا؟ دلش می خواهد. به بابا می گوید بابا سیبیل و این یکی مشخص است دلیلش. ما سه تا اسم اختصاصی داشتیم. کلا به گمانم بچه های بزرگ خانواده مهم ترند. اسم ها و کلمه هایی که به کار می برند تا سال ها ماندگار می شود. دخترک هم کلمه های عجیب خودش را داشت. بعضی را غلط تلفظ می کرد مثل تخم مرغ. بعضی را از خودش می ساخت مثل پا خر پف (یعنی بگذار روی پاهات بخوابم و تکانم بده تا خوابم ببرد) بعضی را اشتباه به کار می برد (دو تا! دو تا! یعنی یه بار دیگه یه بار دیگه!) و بعضی دیگر را هر چیز دلش می خواست می گفت. مثلا به چی پف شکلاتی، می گفت پفک شیر. کلمه های خودش را تا روز آخر به کار برد. بقیه را یاد گرفت و لهجه ی کودکانه اش از بین رفت.

خواهری برام نوشته مرسی! بسته ات رسید! بابت کتاب ها و وسایل و همه چیز متشکرم. بابت پفک شیر ها هم. می خندم. یکبار گفته بود بریم ایران و برویم از حامی (فروشگاه حامی!) پفک شیر بخریم. حالا تصورم تن کوچک قهوه ای کشیده و لاغرش است که یک بسته خوراکی دلخواه دارد.

کاش روی بسته ها می نوشتم از طرف نونو هدیه. یا روی کارت پستال ها. کم سلیقه گی کردم.

...



این روزها

بهار مشکلی است و به گمانم پر کارترین بهار زندگی ام. جانم یک جوری فشرده است که انگار می دانم از این به بعد، زندگی کمی از تعطیلات طولانی ایی که بود، فاصله می گیرد. کار دارم، هدف دارم، شلوغم و زندگی اینبار از وسط جانم می گذرد.

...



پرسه در حوالی زندگی

1- پرشین بلاگ باز نمی شود. خیلی وقت ها دلم نوشتن می خواهد و توی تولبار خوشگل آن بالا، می نویسم که لطفا پرشین بلاگ دات آی آر و یک لبخند مکش مرگما می زنم که توفیر کند و بعد برام می نویسد که زکی. برو یک وقت دیگر بیا. ته دلم یکی اخم می کند و یکی دیگر هم چشم هاش برق شیطانی می زند که هاه! حالا مهاجرت کن. برو یک سرویس خارجکی و درخواست وبلاگ بده. چرا که نه؟ می دانم چرا نه. می دانم منتظر چه هستم. فعلا زود است. دو یا سه سال دیگر قصد مهاجرت دارم. فعلا همین جا باشد. نه؟

2- چرا شماره زدم؟ دلم نوشتن زیاد می خواهد و لزومی ندارد که نوشته بیش از دو بند شود. شماره زدن یعنی زیاده عرضی هست. عرضی هست اما؟ ببینیم. 

2.5- به گمان من این متن هیچ جوره اسپویلر برای "در دنیای تو ساعت چند است" و "استراحت مطلق" محسوب نمی شود. باز اگر شک دارید و برایتان مهم است، نخوانید. نیست اما. نیست.

3- لیلا و علی. حاتمی و مصفا. درگیر این دوتام. استاد جان یکبار گفت شما عاشق هر کسی در زندگیتان می شود که بشوید به جز مرد یا زن زندگی تان. کسی که چهره ی روزانه اش را دیده اید. با هم درد کشیده اید. تلخی کشیده اید و زیر و زبرش دستتان است. این یک نفر را عاشقش دیگر نخواهید شد. اگر یکبار شده باشید، خوش به حالتان. (این خوش به حالتان را خودم اضافه کردم!) اگر نشده باشید، می شود بینتان مهر شکل بگیرد. عشق اما؟ نه.

4- به گمانم یک تلاشی را شروع کرده اند لیلا و علی که مهرجویی هجده سال پیش جرقه های اولش را زد. عاشق هم شدن. جرقه های این گذشت آن یکبار، حالا بگذار یکبار دیگر تجربه ات کنم. بخواهمت. عاشقیت کنم برات. این فیلم های متوالی که بازی می کنند این دوتا، که یک زن و یک مرد هستند و هر کدام یکجورند و بعد زن و مرد همدیگر را پیدا می کنند و بووووم! چیزی شکل می گیرد. چیزهایی هست که نمی دانی همینش عالی بود. پله ی آخر همین بخش را داشت که لیلا وقت بازی کردن به خنده می افتاد و بهداد به جنون می رسید که مرض ات چیست لعنتی که می خندی؟ حالا هم این بازی آخرشان. 

5- فرهاد توی فیلم اذیتم کرد. دوستش داشتم خیلی و همین. مردی که عاشقی می کند و عاشقیت بلد است. این عاشقیت بلد بودن هم فعل عجیب غریبی است. مرد می فهمد زن کی می رسد. مرد می فهمد زن چه می گوید. مرد می فهمد زن چرا ساعت اتاقش را آنطور تنظیم کرده. مرد زن را می فهمد و منتظر می ماند تا زن بفهمدش. هیچ تلاشی برای جلو رفتن نمی کند. هیچ تلاشی برای حذف رقیب نمی کند. تنها صبر می کند و به سبک خودش عاشقی. من به گمانم همیشه آدم رفتن بودم. همین که بزنی به تن جاده و بروی بیست سال دیگر برگردی و سر خاکی بروی و مویه کنی را بهتر بلدم تا اینکه چیزی بپزم به یاد آدمی و صبورانه شیشه ی پاپریکا را بگیرم دستم. که سال ها به صدایی دل خوش کنم که در نوار جا مانده. ترسناک است برای من. اینکه همیشه آدم رفتن بوده باشی. آدم فرار کردن. حواسم نبوده که چه معصومیت های کوچکی را این سال ها گم کرده ام.

6- به جاش گیله گل؟ آخ که چه فهمیدنی بود. آدم ها بعضی وقت ها دلشان ریشه نداشتن می خواهد. حالا بفهمی این همه سال کنده ای و رفته ای و یکی بهت پیوند خورده بوده و نمی دانستی. دردت می آید. انگار بهت خیانت شده. برای خودت آنتوانی یافتی که رگ و ریشه هایتان فرق کند و تو از پاریس ایران رفته باشی پاریس فرانسه به دل خوشی اینکه دنیای خودت را می سازی و از دنیای قدیم می بری و این همه وقت در جهان قدیمت کسی صدات می کرده. دادهایی که می زد زن را می فهمیدم. به گمانم از حقوق آدم هاست که دلشان بخواهد وقتی از کسی کندند، آن آدم هم بندش را ببرد. خب، به همه ی حقمان که نمی رسیم. این یکی هم روش.

7- یکبار به پسرک گفتم بیا با هم باشیم. تازه رابطه تمام شده بود و من هنوز دردم بود و دنبال یک راه تسکین بودم. فکر کرده بودم که درمان از به هجو کشیدن تمام تجربه هایمان است و پیشنهادم را رد کرد. چندشش شد. گفت هیچ وقت رابطه مان را بدون آن همه احساس تجربه نخواهی کرد و حرفش یادم ماند. سه سال بعدش فهمیدم هنوز درگیر بوده. تا مدت ها. به روی خودش نمی آورده. چرا می نویسمش؟ گاهی خیال می کنم اگر به همان رابطه پایبند بودم هنوز چه می شد؟ اگر آدم سیب - قلبی بودم؟ اگر یک نفر برای تمام زندگی ام کافی و اندازه بود؟ نیستم. جواب این سوال را نشد که بفهمم. حالا خیلی دیر است.

8- بعدش استراحت مطلق را دیدیم و زهر مار شدم کمی. از راه حل کارگردان برای حل کل مجادله ها که بنگ! المانی هست که اگر حذفش کنی، همه چیز حل می شود. همان شیوه ی امروزی مان. حذف. پاک کردن. بلاک کردن. ندیدن. قیچی کردن. لعنت به این سبک آشنا.

9- می شود دوبار عاشق یک آدم شد؟ می شود بهش وقت داد که به زمان بندی خودش بیاید؟ می شود باور کرد که من تنها بهترین راه حل زندگی خودم را می دانم و نسخه ام برای دیگری کارا نیست و صلاحش را نمی دانم و صبر کنم برای شیوه های خودش؟ نمی دانم. علی ِ فیلم، داشت پنیر درست می کرد. فرانسه یاد می گرفت. داشت یاد می گرفت که زندگی لیلا از کجا به این پایه رسیده. تمام زندگی اش را صرف این مهم ترین کرده بود. همین رابطه. همین عاشقیت. انگار باور داشته باشد که زن به وقتش می آید. به وقتش می فهمد. به وقتش درک می کند. علی چرخید تا لیلا دیدش. آنطور که می خواست.

10- اصرار هم دارم بیشتر که بگویم علی و لیلا به جای اسم های درون فیلمشان. یک جای فیلم هست که در وصف لیلا آوازی پخش می شود و تو حتی ذره ای شک نمی کنی که لیلا همان گیله گل است. می دانی این همان زن است حالا گیریم اسمش عوض شده باشد. لیلاست. علی فقط یکبار دیگر هوس کرده نشانش بدهد که دوستت دارم. حتی اگر رفته بودی. دوستت دارم. شبیه کسی که می داند بر می گردی. لیلا. لیلا. بر می گردی.

11- سجل عاشقی هام یک گیر اساسی دارد. همیشه می دانستم که رابطه به کجا می رسد. می شود یا نمی شودش و میزانش را می دانستم. هیچ وقت چشم هام بسته نبوده. هیچ وقت در شب تاریک قدم نزده ام و همیشه می دانستم که خب، این رابطه هست. خیلی هم خوشمان است الان اما حدش همین است که با فلان قدر فاصله هر فلان قدر زمان همدیگر را ببینیم. که چیزی نیست برای سال های طولانی. یک اطمینان همیشگی. زمان تمام شدنشان هم حدودی داشته. بعد زمان بهبود یافتن و بعد، رابطه ی بعدی. آسان نبوده. اما دانسته بوده. هیچ ندانستی، هیچ شکی وجود نداشته. به زبان هم اگر نمی آمده، یک گوشه ی ذهنم جرقه اش بوده. 

12- امسال عید فهمیدم دختر عمو جان قبل از اینکه رابطه اش را علنی کند، حداقل شش سال پسر را به عنوان معشوقش داشته. شش سال! فکر می کنم و سرم سوت می کشد که چطور می شود این همه زمان. به گمانم کسی را شش سال دوست داشته باشی تا آخر عمرت دوستش خواهی داشت. بدون گریز.

13- همان ماه اول، یکبار برام نوشت که همیشه فکرش درگیر این بوده که چقدر فاصله داشته باشد از من خوب است که نه رابطه یخ کند و نه دلم را بزند؟ من گذاشتم پای مخ زنی ها و تعارف های اول رابطه. بعدا فهمیدم که اینطور نبوده. که می شود ریشه هایی پیدا کرد که نشان می دهد در حرفش صداقت داشته و بدجور گریستم از ترس. شبیه لیلای در انزلی. باز هم تکانم داد و تکانم می دهد و بهش نمی گویم. آخر سالی که گذشت، شوکه شدم از دستش و ماتم برد. بعد حس کردم چقدر دلم نمی خواهد برای این آدم هیچ جور دیگری باشم به جز معمولی. معمولی معمولی. خودم. با لباس های خانه و موهای ژولیده و خانه به هم ریخته. فکر کردم حالا وقتش است که با چهره ی خودمانی ترم ببیندم. انگار اینطور بودن صمیمی تر است. لعنتی بدجور به جان نزدیک شده.

14- ته دلم ازش می ترسم اما. همانقدر که لیلا از علی می ترسید. ترسناک ترین بخشش این است که تصمیم گرفته ام تغییرش ندهم. از یک جایی، یک جرقه ای درونم زده که تو اگر این آدم را اینطور دوست داریش، خودش خودش را طراحی کرده نه تو. پس دست از تلاش برای تغییرش بردار و اطمینان کن بهش. باز هم دوستش خواهی داشت. قطعا فشارهای زیرکی (و ریزکی!) خودم را گاهی می آورم اما در کل، یک ول کردگی ایی در برابرش دارم که ناشی از اطمینان داشتن است. از اینکه هر کاری بکند دوستش دارم. شاید هم بیشتر از الان. (لیلای درون وجودم یک جیغ بنفش دیگر می کشد!) کنارش پذیرفته ام کنترلی روی این رابطه ندارم. او هم ندارد. رابطه مستقل از ماست.

15- آخر کلیپ جان ِ جوانی ِ ابی، یک بخشی است که زن ازش می پرسد که چیزی می خواهی و می گوید که نه. متشکرم. انگار جهان براش کافی است. هیچ چیز دیگری نمی خواهد چون جای درستی است. همین قرار بوده از اول باشد و حالا شده. آخر شعر نامجو، از تخمه آفتابگردان که می گوید و از خورشید و از هزار چیز دیگر، می گوید که قصد تمام کلمه ها، قصد تمام شعر همین بوده. که همین را بگوید. آخر فیلم، علی خواست که چشم هاش را ببندد و لیلا را دید که نزدیکش است و هیچ چیزی مشخص نبود هنوز اما علی براش کافی بود. بارش را زمین گذاشت. چشم هاش را بست و قبل از خواب، گفت که می ارزید.

16- ماه پیش ازش پرسیدم اگر برگردیم از اول، این خطوط را دوباره می روی؟ جوابش می گفت که بله هرچند کلماتش ظریف تر از این سه حرف بود. این ماه ازش نمی پرسم. سنت می شکنم و دو سه روزی هم زودتر از معجزه ی بودنش می نویسم که یک ماه دیگر هم گذشت. من هنوز در حال پوست ترکاندنم. در حال بیشتر دوست داشتن. در حال شکل گرفتن. هنوز زیاد می شود صبح ها برام که می نویسد صبح بخیر، گریه کنم از شوق که یک روز دیگر و هنوز هستیم. می شود در روز غافلگیرم کند با بودنش یا با دست هاش و با هزار چیز دیگر. هر روز بهانه ی بودن است. شوق ادامه. دائم فکر می کنم لعنتی، چرا حالم بد نمی شود ازش؟ دلم را نمی زند چرا هیچ وقت؟ چرا هیچ چیز مثل تصورم تهوع آور نیست؟ چرا انقدر قشنگ است بودنش؟ یک من جدید متولد می کند و آنکه ققنوس است و تغییر می کند هربار، منم.

17- تنها دوبار زندگی می کنیم و به جای اینکه مثل بار قبل انکار کنم، قبول کرده ام ردپاش همه جای زندگی ام هست و عزیز است و مطمئنم به مسیر.

18- لیلا هنوز زیر پوستم جیغ می زند از ترس و ریشه و به احترام عدد هجده، نقطه ی پایان را همینجا می گذارم.

...



ولوله

داستان، در مورد دو سبک زندگی مختلفه. فارغ از آدم‌ها. انتخاب بر سر همینه.

...



تسلیح

سپرم را در آورده بودم. یک وقفه ی خوب بدون جنگ. یک بیخیالی و خوشی. یک استراحت بین دو طوفان. یک نفس گرفتن جانانه. زندگی کولی وار. با جهان یکی. حالا وقت جنگیدن شده باز. سپر دست گرفتن. زره پوشیدن. 

قرمزشان کردم. پر رنگ تر از همیشه شدند اما قرمزند هنوز. شبیه لباس جنگ رسمی این سه سال اخیرم.

جنگجو فریاد بلندی دارد.

...



بقا

ص باید از اسفندش گذر کند. ل از می ماه. من از اردیبهشت. 

سه زنیم. هر کس به طریقی. 

...



قرمز

یک چیزی تکیده شده توی چشم ها. یک جور خستگی. یک جور گود افتادگی بی رحم هجوم آورده به صورت. از آنها که تسلیمش نباید شد. نمی شود شد. نخواهم شد.

...



لعنت به منطق

موهام را گیس کرده بودم. قرمز. گیس ها را شست و آب شان را گرفت و آن یکی قیچی برداشت و چیدشان. برشان گرداندم خانه. نگهشان داشتم. یادگار درد. یکسال گذشته و دردش تمام شده. به آخر رسیده.

انگار که هیچ وقت وجود نداشته. انگار که واقعی نبوده.

گیس های بریده اینجان. روی میز. زخمی روی دلم نیست و دارم فکر می کنم به تمام روزهایی که بیهوده با غم هدر رفت و بله، لازم بود تا قدر جای امروزم را بدانم و راه امروزم را پیدا کنم.

...



بیا به خاکت نماز بخوانم

چرا نکشتم خودم را؟ چه چیزی نگهم داشت؟ آن وقت که از تاریکی، نفسم گرفته بود؟ خانه. چهار دیوارش. سقفش. آرامشش. تنهایی هاش. سکوتش و موسیقی اش. تاریکی و روشنی اش. شب هاش و آخ از شب هاش. نور که پخش می شود درونش. من که حس تعلق می کنم.

چرا نکشتم خودم را؟ وقتی همه چیز آنقدر سیاه بود؟ چون چیزی بود که نگهم دارد. خانه. خانه نگهم می دارد. خانه. خانه.

معبد من است و من بدجور عبیدش هستم. برای تمام عصرهای تمام ماه های تمام فصل های تمام دو سال اخیر.

...



خون

درخت انجیر پای پنجره دارد دست هاش را می رساند به پنجره ی من. حالا دست که دراز کنم، می شود لمسش کنم. رشد کرده. سبز. با برگ های خوشگل و خشنش. شبیه پوست خشک دست هام.

باد می زند. رنگ به رنگ شال ها تکان می خورند و می رقصند وسط اتاق. 

اردیبهشت در هواست. خنک. پر از بنفشه. سکر آور. خانه توی تاریکی است. پر موسیقی. پر من. 

...



بیدار شب ها

با الف بودیم. یکی مرده بود که اسمش چیزی شبیه بهرنگ بود و اما معنای اسمش نور بود. روشنایی بود. نور مرده بود و جایی ختمش بود و مقصد ما هم همانجا بود. جایی حوالی شمال شرقی شهر. تهران که از یک جا نقشه عوض می کرد. شکلش تغییر می کرد. مدرس بود، صدر بود، بابایی بود، اما خیابان ها از یک جایی تغییر می کردند. اتوبان های در حال ساخت. آگهی های ترحیم. ترحیم نور.

رسیدیم به پله ها. پله برقی هایی که همیشه پایین می رفت. توی خواب هام همیشه مترو هست. تقاطع ها. جا به جایی ها. صندلی هاش. سرعت دیوانه وار. متروی زوریخ. متروی استانبول. متروی جایی ناشناخته. اینبار اما، پله ها از یک جا اوج می گرفتند. می رفتند بالا.

رسیدیم به هواپیما. از خواب پریدم. 

...



نه شیرین دیر یارین جانی

کتاب فروشی توس بودیم. به گمانم ع همراهم بود انقدر که این کتابفروشی عجین شده با او. آنطور که با عشق در کتاب فروشی را باز می کند و واردش می شود و صداش را پایین می آورد که احترامش را نشان دهد. انقدر که پوست می اندازد و کس دیگری می شود. (دقیق تر که فکر می کنم با ز و س بودیم. سال های گشت و گذار سه تایی مان بود. اما حالا که نوشتم، اضافه کنم که های! علی! با توام! کجایی پسر؟ اینجا را می خوانی؟ پاشو بیا ببینمت برادر من!)

نرمش موسیقی ترکی در هوا پخش بود. می خواند که "کوچه لره ... " و من خشک شدم همان جا. نشنیده بودمش به گمانم و چقدر آشنا بود صدا. حزن خوبی داشت و از مرد پرسیدم می شود این سی دی را بخرمش؟ یکی داشت و فروخت به من. سال های دسک تاپ بود و دختر نوجوان خانه بودن. اسپیکرها را می گرفتم دستم و صدا را زیاد می کردم و هم نوا با خواننده کلمه ها را تکرار می کردم. بعد همین شد که دلم یک هم دل از زبان دیگر خواست. کسی که با کلمات دیگری بنوازدم. و آخ که چه خوب می شد اگر ترک زبان بود.

دوست دارم که برام موسیقی می فرستد. دوست دارم که کلیک می کنم و صدای دلخواهش پخش می شود. دوست دارم محدود به فارسی نیست. دوست دارم که همه چیز را نمی گوییم. که سکوت می کند یکی و دیگری، می خواند فاصله ی بین کلمه ها را. دوست دارم که خیلی چیزها را نگفته ایم و لزومی به گفتن نیست.

بعد، آهنگ،یک‌بار دیگر، از نو پخش می‌شود.

...



واکاوی

مثلا کشف کنم هنوز بعد از این ماه‌ها و همه‌ی اتفاقات و زندگی، گاهی خطابش می‌کنم «شما»، گاهی خجالت می‌کشم. گاهی شرم‌زده می‌شوم. 

...



غبار بی‌سوار

سیاهی که رفت چشم‌ها، صدای آرام درونم گفت تکیه بده به دیوار. صبر کن. آهان. سعی کن نیفتی. حالا چشم‌هات رو باز کن. ببین درست شد.

نشده بود. انگشت‌هام را گرفتم جلوی صورتم و تکان دادم ندیدمشان تاریکی کشیده بود خودش را روی همه چیز. روی همه چیز.

فقط نگرانم بدن جا بگذاردم.

...



اسب عصاری

سرازیر شدم توی خیابان ها. بی هدف. شبیه هر وقت که باید فکر کنم. از کوچه ها پیچیدم درون هم. محله عوض کردم. شش بار. رسیدم که سیدخندان، هیچ چیز نمانده بود که قدمش نزده باشم.

زندگی، گاهی شوخیش می گیرد. شبیه یک داستان در هم پیچیده ی یک رمان طولانی یا شبیه یک سکانس عجیب از یک فیلم که قرار است بیننده ها را مسحور خودش کند. یا حتی شبیه تخیلات یک مغز پیچیده قبل از خواب. شوخ طبع هم هست. بازیگوش هم هست. لعنتی. فقط چند ساعت گذشت و راه رفتم و آخر، لای کرختی، لای سستی و لای منگی و گردش خون نشستم توی تاکسی. تا رسیدم به طالقانی و پیاده شدم، نفهمیدم که چطور گذشت.

باد می آید. چرخ ها در حال چرخیدن اند و زمستان در راه است. شیرین و مهربان.

...



 

خواب ندیدن شدنی نیست. حالا هر چقدر تاکید کند که خواب نبین و بها نده و مهم نیست. خواب دیدم و توی خواب داشتم براش می نوشتم می دانی که بعد از این من، من سابق نخواهم شد. که این حادثه انقدر عظیم است که حالا که دارد لمسم می کند، به تمامی زیر و زبر می شوم. تغییر می کنم. عوض می شوم. خواب دیدم که اندوه، همراهم است و گریزی نیست و اما منتظرم که بگذرد. که می دانم فصلش رسیده و باید روبرو شوم و امید داشته باشم به زمانش که باید بگذارد. همان "در زیر آسمان برای هر چیز زمانی هست" و سنگین است و هست.

خواب دیدم در طبقه نهم ساختمانیم. از آن ساختمان های نوساز که من متنفرم ازشان بس که نفسم می گیرد از پنجره ها. مورد تعرض قرار گرفته بودم و عصبی بودم و گروهی پلیس آمده بودند که آرامش بگیرم و خواسته بودند ساختمان را نشانشان دهم که آشنا شویم مثلا با هم. خواب دیدم کتاب "کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم" روی میز است و دارم برای یکی از دوستانم توضیح می دهم سین از من دلخور است و کارهام براش مهوع است چون اصل مالی برام وزنه ی سنگین تری دارد و هنوز آن نگاه آن روزش روی دلم سنگین مانده. خواب دیدم نیست. میان همه شلوغی ها و سختی هام نیست و من درون فکرم باهاش حرف می زدم. جاش خالی بود و می دانستم باید این زمان بگذرد. باید بگذرد و هیچ گریزی نیست. هیچ میان بری وجود ندارد. باد می آمد. باد شدید. اتاق خودم بودم و پرده ها چروک و بد ریخت بودند و گرد و خاک خودش را می کوبید به شیشه و می آمد وسط اتاق و من سعی می کردم پنجره ها را ببندم و نمی شد.

خواب دیدم دارم غذا می پزم. سیر غذا را رنده می کردم روش. همان غذای همیشگی خواب ها. در حال جا افتادن بود و احساس سنگینی داشتم. و سکوت. 

...



شاید باید می نوشتم معلوم هست حواست کجاست؟

توی کارهای امروزم - دیشب قبل از خواب - نوشتم که کرم بزن به دست هات.

...



شن های ساحلی

اطوارهای خودم را هم دارم. بازی کردن ها و مسخره بازی های خودم را. وقت گذرانی های به سبک خودم. وقت کشی های به همین سبک هم. آرزوهای هنوز دست نیافتنی ِ خودم را. آدم ها را تحقیر می کنم مدل خودم. جدی شان نمی گیرم. کم می شمارمشان. اگر بخواهم. یک بخش خودخواه و خودپسند و گنده دماغ دارم. دایره ی معاشرتم تنگ است. از هر حربه ای استفاده می کنم که بعضی را دورتر نگه دارم و نگذارم نزدیک شوند. کسی اگر یکبار از چشمم بیفتد، افتاده. یک بار از دایره معاشرت برود عقب، برگشتنش شاید ناممکن شود. آنهایی که هستند اما، روی تخم چشم هامند.

دلم به تنهایی خودم خو کرده. به همین چند آدمی که نزدیک ترند، قرص ام. با این جور کار کردن ِ شلخته امن ترم تا با ساعت زدن و کار اجباری و حقوق دسته بندی شده اش. به زندگی ِ نامعلومم امن ترم تا با امنیت پذیرفته شده ی جامعه.

نشسته ام یک جای زندگیم که می دانم چقدر می توانم غیرقابل تحمل باشم. که اصلا فرشته نیستم خیلی وقت ها و خود خود شیطانم. می دانم اینطور زیستنم چقدر هزینه دارد. برای خودم. برای اطرافم. برای جامعه ام. برای آدم های عزیزم. می دانم هر تصمیمم چقدر گران می شود که تمام شود و از ته دل بهش معتقدم که ادامه اش می دهم. می دانم اینطور دلدادگیم حتی، چه گران است و مردم دیگر که خوشبخت هم هستند، ارزان تر دلبسته بودند.

"می بینم" در حال زیستن چه هستم. هر چند "نمی دانمش" و خب، گاهی درد دارد. گاهی حسرت. گاهی عشق. گاهی غم. گاهی شادی و گاهی حس غریب خوشبختی. غبن ندارد به جاش. حسرت ندارد. بی چارگی ندارد. 

تو بگو قایقرانی وسط طوفان. که عاشق دریاست.

...



رود

شب‌ها که می‌خوابه، شب‌ها که شهر و اطرافم همه خوابن و لازم نیست نگران همه چیز باشم، آروم دراز می‌کشم. مثل الان. توی تاریکی. اجازه می‌دم تمام احساسات روز بالا بیان. پُرم کنن. اونها هم از زیر ناخن پام می‌خزن بالا. سکرآور و مست. بی‌خوابی میاد و کنارش، تشنگی کلمه‌هاش می‌گیرتم. میرم و شروع می‌کنم به‌ نوشیدن.‌ لب‌هات رو فرو ببری توی خنکی شیرین آب و بنوشی‌. بنوشی.

کلمه‌هاش بهشتن. آرامشن. سرزمین منن. تعریف خونه‌ان. یا بگو پناه. تعبیر ایجاز. آروم می‌شم ازشون. لبخند می‌شم. گرم می‌شم و پر از احساس عجیبی که هنوز مزه کردنش لبخندم می‌کنه. به تمامی.

می‌دونه خودش. خوشبختم.

...



آرس

چرا کارهاش اذیتم می کند؟ شاید چون نشان دهنده ی طینت بدش نیست. آموزش ندیده پسرک. به طرز غریبی وحشی رشد کرده و نمی داند باید چطور از خودش و مرزهاش در جهان متمدن دفاع کند. در جهان نیمه وحشی اما، قطعا می تواند برای خودش پادشاهی کند.

دعوای آخرمان هم سر همین شد. غر زد از ماشینی که در کوچه سر و صدا می کند. غر زد و بعد خشمش را اینطور نشان داد که الان باید یک میلگرد بردارم و بروم بزنم ماشینش را نابود کنم. شوخی نمی کند. قبلا هم اینکار را کرده. ظهر در خانه ی خودشان بوده - شهر خودش - و یک دستفروش از خیابان رد شده و به نظرش آمده صدایش برای این وقت روز نابهنجار است و با میلگرد بلندگویش را شکانده و بعد کوبیده روی ماشینش. چند بار. 

از دعواهایش که می گوید هم همینطور. شوخی ندارد. آدمی که طبق نظرش عمل نکند را می نوازد. بدون شوخی. از شکستن دماغ و مسخره کردن شدید آدم ها و تخریب شخصیتشان تا دعوای گروهی و هر چیز دیگر. زیاد تعریف می کند چه کرده و هر چه می گویم نگو. نکن. اینطور نباش. به خرجش نمی رود. فکر می کند با نمک بازی است. تفریحش سگ داشتن است. عاشق سر و کله زدن با آدم هایی است که هیچ زبانی نمی شناسند به جز زبان پول و پرورش سگ. از شکار ابایی ندارد. از زیستن ِ وحشی در طبیعت.

تمام آرزویش این است که تبدیل به پدرش شود. مردی که به چشم پسرکش زیادی بزرگ است. آدمی در شهرستانی کوچک و دور افتاده و به نظرش همین می تواند اوج زندگی باشد. از تکنولوژی که حرف می زنیم، از علم و فراتر از جو که حرف می زنیم، قیافه اش شبیه بچه ای دبستانی می شود. هیچ وقت زندگیش به هیچ چیزی فراتر از زندگی فکر نکرده و این حرف ها انقدر به گوشش عجیب است که نمی تواند تحلیل کند. بخش تحلیل مغزش تعطیل می شود خیلی وقت ها. نمی خواهد زیبایی زندگی را از چیزی فراتر از قلدری و زندگی رام نشده ببیند و اگر بخواهد هم، هیچ کس در اطرافش نیست که راهنمایش باشد.

در مورد ادب که صحبت می کنیم، شوکه می شود. براش هیچ وقت چیزی به نام طریقه ی برخورد درست با بزرگتر تعریف نشده. هیچ وقت برای هیچ سلسله مراتب رفتاری ایی آموزش ندیده. ادبش، نزاکتش و همه چیزش شبیه یک پوسته است. با کوچکترین خاری می شود این پوسته را درید و خود ِ خامش را دید و تصویر جالبی هم نیست.

اواسط دی ماه دعوا کرده. صورت طرفش را با خون یکی کرده و بعد چاقو خورده توی دستش. دست راستش نصف استفاده اش را از دست داده. حالا بعد از عمل و فیزیوتراپی و غیره، باز باید یک عمل دیگر داشته باشد تا شاید بشود باز انگشت هاش را تکان دهد. عصب و تاندون و همه چیز پاره شده بوده. کل درس هاش افتاد به کلاس های ما. راه نمی آید. بعد از مشروب خوری های طولانی این مدت - که دائم گفتم نکن و کرد و گاهی یک ماه هر شب به شدت مست کرده - حالا سردرد های زیاد می گیرد. عدم تمرکز زیاد. سیگار کشیدن به شدت. به جای اینکه با تنش بهتر برخورد کند و این اتفاق، ضربه ای باشد برای تغییر رویه اش، رفته و یک شوکر خریده. یک سر شوکر، یک سر باتوم. که اگر کسی نزدیکش شد، بتواند و بزند و بعله. اینبار می شود که فاجعه ای بدتر پدید بیاید. 

من، سر کلاس هام، بیش از هرجای دیگر مقید به نظمم. مقید به ترتیب و دیسیپلین و ادب. آنقدر درگیر شدیم که گفتمش من دیگر نیستم. این کلاس ها و اینطور بودن را نیستم و می دانم این راهش نیست. اینطور بودن راهش نیست و یک گوشه ی ذهنم در این دو روز اخیر دارد چیزی جویده می شود. به شاگردهام یکجور تعهد دارم. بار اول است که نزدیک امتحان های یکی شان است و من بریده ام. 

بریده ام اما از دستش. ادامه دادن درس خواندنمان به یک جور شکنجه برایم تبدیل شده و واقعا از صمیم قلبم دلم می خواهد تمامش کنم. کنارش نمی شود هم. این همه پیش رفته ایم و الان وقت خوبی برای جا زدن نیست. نمی دانم. نمی دانم تصمیم درست چیست.

...



سه چهارم

عید، پیچیده در کتاب گذشت. کلمه ها جادو می کردند و بعد قدم می زدم تا هضمشان کنم. به جای یادداشت برداشتن، صدا ضبط می کردم. نمی رسیدم به نوشتن. در مورد آفرینش زندگی شخصی می خواندم و صدای آن روزم می گوید جوری زندگی کن که نشان دهد آنچه را که می خواهی. که انتخاب کردن فقط یک رای دادن نیست. یک شیوه ی کوتاه نیست. انتخاب یعنی تمام عمرت را جور خاصی بگذرانی. که تمام هستی ات را به شیوه ای زندگی کنی که هر کس از دور هم بتواند تشخیص دهد که این تویی.

برای انسان، ارزش قائل است. یک جوری مرکز جهانش بر پایه ی انسان می گردد که رشک آمیز است. به انسان باور دارد و همیشه راهی بلد است که بهترین های وجودت را برات بیرون بیاورد و بگذارد درون نور و نشانت دهد که ببین. تو چشم هات برق بزند که من اینقدر خوب بودم؟ باورش، آرام و مداوم است. معتقد به حرکات چکشی نیست. معتقد به بریدن ها و دوختن های افراطی. همه ی کارهاش را به نظم انجام می دهد. سرعتش، خواستن هاش و نوع عملکردش شبیه هیچ کس نیست جز خودش. جهانش با مختصات خودش می گردد و با هیچ عینک دیگری نمی شود جهانش را و کارهایش را فهمید. 

رها کرده ام تحلیل کردنش را. به جاش قبول کرده ام که اینطور است و از آن وقت، کم کم رمز کارهاش دارد برام معلوم می شود. می فهمم که فلان کارش برای چه بود و اینطور بودنش برای چه. خودش هم برام توضیح می دهد. می گوید. نمی گذارد کلافه شوم. نمی گذارد حس کنم پشت در مانده ام. تفریح که می کند، هستم. چیزی که می خواند، هستم. سفر که می رود. روزهایی که سر کار است. دغدغه ای که دارد، براش خودی ام آنقدر که بگویدم. من را همان سمتی در جهان می گذارد همیشه که خودش هست.

یادم هست که قرار بود زندگی شبیه یک مسیر باشد که آدم ها همگام قدمش می زنند یا با هم رانندگی اش می کنند یا با هم به بازی می گذرانند یا هر چه. زندگی ِ این چند ماه هیچ کدام نبود. بیشتر شبیه این شد که هر کداممان یک معدنیم و معدن چی هم خودمان. آن دیگری چراغ شد که ببینیم چه چیز آن پایین داریم. الماس بیرون آوردیم. طلا. زبرجد. یاقوت کبود. هر چه می گذرد عزیزتر می شود. هنوز نمی فهمم چطور ممکن است و بودنش، در ِ برکت جهان بوده انگار.

جهانی که روز به روز بیشتر جان می گیرد. بیشتر شوق به تن می کند. خب، با لذت می نویسم که یک ماه دیگر هم گذشت.

...