در بهشت اکنون!

ماهی کوچک

حتی با معیارهای خودم اسمش می شود از پا افتادگی. دکتر که اعلام کرد که هوم و فشارت روی شش است، یک جور مهر تایید بود برام. 

حالا همه چیز یک جور شوخی شده. همین سرفه های بی وقفه. همین بی حالی ِ تن. همین صدایی که شبیه یک جور خس خس عجیب شده و تفریحم شده تلفظ جمله های مختلف و سنجیدن ظرفیت فعلی صدا. همین بی حالی مفرط و حتی سیاهی رفتن چشم ها. حالا که پشتم به قرص ها گرم است و می دانم امشب آسوده تر خواهم خوابید، وقت دارم به همه چیز بخندم.

دنیا پشت در است. منتظرم. یک لیست بلند کارها دارم که باید انجام شود و می دانم که نمی شود تنبلی کرد. جسم اما، سرزمین سرتق ِ خودمختار من است و می خواهد این بهار را به میل خودش تمام کند.

آهسته درها را می بندم. چراغ ها را خاموش می کنم. لبخند می زنم و جمع می شوم زیر پتو. جهان ِ این روزها مهربان است. منتظرم می ماند و می فهمد که باز می گردم. با انرژی بیشتر. در اولین فرصت.

دل اگر گرم باشد، می شود به راه افتاد. گرم است. امن. می توانم.

   + هاش ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۳۱
comment نظرات ()

 

تولد بیست و یک سالگیم بود که الف برام لباس قرمز را خرید. نپوشیدمش هیچ وقت. هیچ جا. دارم فکر می کنم شاید لباس ها از قدری که بیشتر بمانند، خاصیتشان را از دست می دهند. 

شروع کنم به دور ریختن. از لباس ها شروع کنم. نمی شود همه چیز را همیشه با خودت حمل کنی. نمی شود.

   + هاش ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٩
comment نظرات ()

 

اینجا بلیط هواپیما می فروشد. من رفتن می خواهم و خب، تا وقتی سفر برام یک جور فرار باشد، جایی نخواهم رفت.

   + هاش ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٩
comment نظرات ()

 

سلام می کند. هر چند روز یکبار. احوال می پرسد. تا اینجا خوب است. بعد اما، یک کلام هم حرف مشترک نداریم. خب سلام برسان. خب خوب باش. خب سر بزن به ما. باشد باشد حتما. باز چند روز ِ بعد سلام. احوال می پرسد.

شبکه های اجتماعی و این اپلیکیشن های ارتباطی کم کم به تهوع می اندازندم.

   + هاش ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٩
comment نظرات ()

 

وقت هایی که تیتر نمی زنم یعنی چیزی هست که سر جایش نیست.

   + هاش ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٩
comment نظرات ()

 

فقط خانه عوض کردن نیست. تیرماه وقت دوباره چیدن همه چیز است. وقت دوباره تعریف کردن کاربری ها. وقت اینکه خب، امسال اولویت با چیست؟

   + هاش ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٩
comment نظرات ()

 

جعبه ها. دوباره.

   + هاش ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٩
comment نظرات ()

امید، بذر هویت ماست.

نشسته بودیم طبقه نهم یکی از این ادارات دولتی. سعی کرده بودم شبیه آنها لباس بپوشم و اداری باشم و شیطنت کرده بودم در لاک دست ها. هر دست به رنگی. مرد داشت با چشم های متعجبش نگاهم می کرد و من داشتم براش از گودر می گفتم. از جماعتی که بودیم. از رفاقت های بادوامی که شکل گرفت. از کارهای خوبی که هنوز از مانده های آن دوران است و در حال انجام است. از جمعی که حالا تشکیل داده ایم و حاصل همان اجتماع رویایی است.

حرف هام که تمام شد و سوال هاش را که پرسید، سر تکان داد که هی. ما کجاییم و در چه حال و شما کجایید. لبخند شیطنت آمیز زدم و نگفتم براش که خب، شش سال گذشته. ما این روزها کم کم در حال پس گرفتنیم. گفته بودیم که آنچه برای ماست و یک شبه غارت شد را پس می گیریم. ندادند. صبر کردیم. کمی نفس گرفتیم و حالا در حال انجامیم. به جای این حرف ها خداحافظی کردم و زدم بیرون.

شهر گرم است. تفدیده. پر خاطره. تب دار. شش سال زمان می خواستیم که سکوت ِ توی گلویمان بپزد. برسد. آماده شود. حالا وقت بودن است. یکبار دیگر.

   + هاش ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٥
comment نظرات ()

گاو گم

اینجاست که گیر تکرار می افتم. خستگی. کلافگی. بی خوابی. کمی کابوس. تب. بعد کم کم برخواستن.

بدنم به جیغ کشیدن افتاده. تب. چشم انتظار طلوعم.

   + هاش ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٤
comment نظرات ()

 

یک چیزی کشف کردم این روزها به اسم لذت معمولی بودن. 

   + هاش ; ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٤
comment نظرات ()

 

به بابا گفتم میری بهشت زهرا؟ خاکستری شد. گفت نه. اعتقاد ندارم به این چیزها و مراسم و سالگردها. می دونی که. مکث کرد و پرسید از کجا می دونی؟ کی بهت گفت مراسمه امروز؟ خندیدم یادم نمیره که. براش چند تا تاریخ گفتم و مناسبت های خانوادگی و خاطره ها و آدم ها رو بافتم به هم و غش کرد از خنده. روشن شد باز.

یازده ساله که یه سنگ سیاه توی قطعه ی سوم بهشت زهرا قرار گرفته. زیر اون کاج بلند و صدای کلاغ ها. به جای صاحب اون خونه ی ساده و روشن ِ کوچه فیروزی. به جای اون صورت خندون و موهای کوتاه و یک دست سفید که همیشه لباس های روشن صورتی و آبی کمرنگ و پر از گل ریز می پوشید.

خب، یازده سال و دو روز پیش دقیقا. نشست روی صندلی. به عنوان پسر بزرگ. رو کرد به بقیه ی خواهر برادر ها و عروس و داماد ها و نوه ها و گفت دیگه یتیم شدیم و صداش بغض داشت و من پخ زدم زیر خنده. خنده نداشت. بزرگترها خوب چراغ خانواده ان. یازده سال و یک روز بعدش یه عصر خردادی بود و فرصت پیدا کردم بهش بگم چقدر بابت تمام این سال ها ازش ممنونم. 

   + هاش ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٤
comment نظرات ()

 

تیرماه هوا بوی اسباب کشی می دهد.

   + هاش ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٤
comment نظرات ()

حریم

دلم کمی خلوت تر می خواهد. کمی شبکه های اجتماعی ِ خصوصی. کمی معاشرت تنگ تر. کمی نوشتن برای خویشتن. کمی گشوده نبودن. کی شد که همه جا شدم یک آدم عمومی؟ چه شد که همگانی بودن شد نقابم؟ به خیال اینکه وقتی چندین نفر می خوانندت، خاص نیستی. خاص نمی شوی. برای هیچ کس. یک سری کلمه ای و می گذرند از تو.

مرداد نود و دو. آخرین کلمه هایی که روی کاغذ به مقصد خودم نوشتم بر می گردد به آن سال و آن طوفان. بعد از چندین ماه مجبور شدم به کاغذ پناه ببرم و آنقدر سنگین بود که نشد هیچ وقت تمامش را بنویسم. گذاشتم تجربه را زیر آفتاب روزها. که تبخیر شود. که عطرش بپرد. اثرش کم شود. بعد کاغذ کنار رفت تا مدت ها.

مدتی هست می نویسم. کاغذی. براش. نامه دوست دارد و یک جا هست که هیچ چیز به جز نوشتن جواب نمی دهد. می نویسم. پناه می برم به کاغذ. چند وقت پیش یک سری نوشته ی همین مضمونی پیدا کردم که یک جای گوشی قایم شده بود برای خودش. مترو بودم و دلم حرف زدن می خواسته و نوشته بودم و نگه داشته بودم. عمومی نوشتن، یعنی همیشه مخاطب را تصور کنی. هر چقدر هم برای کسی ننویسی و لاف بزنی دلیل نوشتم خودم هستم، اما مثلا وقت کلمات عمومی - هر چقدر هم دلت خوش باشد به خلوت بودن خانه ات - رنگ کلمه هات فرق می کند. طریقه ی نوشتنت. کی می فهمی؟ تو و کاغذ که تنها می مانید.

یک پله گذشت. این فصل بدجور سنگین بود. بیشتر از همه ی عمرم کار کردم و مفیدتر بودم. باید چندتایی قدم مهم بر می داشتیم که نتیجه اش خوب بود. یک امتحان سخت باید از خودم می گرفتم و گذراندمش. حالا کلمه هام قاطی شده. انگار لیل و نهارت. خنده و غمت. انگار واحد های اندازه گیری زندگیت. دلم می خواهد وقت بگذارم و بروم خلوت و صبر کنم تا مرتب شوم. خودم شوم. دلم عمومی بودن نمی خواهد. نوشتن در جامعه های مجازی. عشق بازی ِ در ملاء عام.

و چه خوب که وبلاگ خانه ام است. خصوصی و یواش و در کنار. 

   + هاش ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٢
comment نظرات ()

زیستن

وقتی کسی بهتون می گه حرفا پیش خودمون می مونه، جوابش این نیست که خب من به کی برم بگم!؟؟! این یعنی می خوام اما نمی تونم. 

جوابش اینه که می مونه. قول. البت اگر از پسش بر میایید.

   + هاش ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٢
comment نظرات ()

از این بهار

از جلسه زدم بیرون. با شوق. مقیاس نقشه گولم زد و پیاده راه افتادم سمت مترو. کارها داشت پیش می رفت و من داشتم به آن حس خوب و لعنتی ِ کارا بودن بر می گشتم. بعد از مدت ها که انگار فراموشم می خواست بشود و مبارزه می کردم برای حفظ خاطره هاش.

قرار نیست از این زندگی بگریزم. قرار نیست مرخصی بگیرم. قرار نیست چشم هام را ببندم و حتی وقتی آرزو می کنم زودتر بگذرد، هیچ کدام نشانه ی این نیست. اما آخ که خیلی وقت ها بدجور سنگلاخ است. یک جور ناگزیر.

فقط یادم بماند آسان نبود. هر چند دلخواه خودم بود تمامش.

   + هاش ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩
comment نظرات ()

از این بهار

گفت دلم پیش ات. من که جز تو کسی را ندارم در آن کشور.

نگفتم وقت های گریه، در آن حرکت دست که بالا می آید تا چشم ها را پاک کند، در آن طریقه ی لرزیدن آرام چانه، در آن نوع نگاه و آن حرکت سر که یواش می رود سمت راست، چقدر هر بار می بینمش. هر بار یادش می کنم و چقدر خودش هستم. نگفتم آخ ژن های لعنتی. نگفتم این روزها چقدر زیاد می بینمش.

چقدر زیاد.

   + هاش ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩
comment نظرات ()

از این بهار

گفت دخترک تمام شوقش به این است که بهش بگوید یک داستان بنویس. یک مداد و کاغذ برمی دارد و تند تند می نویسد تا تمام کند و تحویل دهد. گفت دخترک سرما خورده. بدجور. بهش گفته مدرسه نرو و در جواب گفته اگر نروم اسکول، چیز جدید لِرن نمی کنم فردا. باید بروم.

تعجب کرده بود. خندیدم از شباهتمان.

   + هاش ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩
comment نظرات ()

از این بهار

عید امسال بیشتر از هر کس دلم برای میم تنگ شد. نشد ببینمش. نبود. رفته بود پسرهاش را ببیند و هنوز برنگشته انگار. ما به لذت چشم های پر اشتیاقی که نگاهمان می کنند روزهای سخت را می گذرانیم. من به شوق دیدن چشم های میم و لبخندش وقتی از من صحبت می کند.

می ترسم بر نگردد. می ترسم قبل از رسیدن به مرحله ای از موفقیتم که بهش وعده دادم، بمیرد. میم از آدم هاییست که خون مشترک ندارند با تو و یکی از خانواده ات هستند. از خانواده واقعی ات.

   + هاش ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩
comment نظرات ()

از این بهار

این هفته دارد تمام می شود. همین نفسهاش مانده. لباس ها که شسته شدند، پهنشان کردم و حالا بوی تمیزی خانه را برداشته. عصر اتو کنمشان و بعد دیگر کاملا آماده ام برای بدرقه اش. 

شنبه زندگی نو می شود. انگار وارد مرحله ی تازه ای از نبرد شده باشم.

   + هاش ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩
comment نظرات ()

از این بهار

رشته خوشکارها را نخوردم هنوز. گفت بخورشان و چیزی سر هم کردم برای غذا و بهشان دست نزدم. گذاشتم برای وقتی نیاز به نیرو داشتم. نیاز به حمایت. نیاز به رفاقت و آن وقت، سرخشان کنم.

بیشتر از الان. غیر مجازی. قابل لمس.

   + هاش ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩
comment نظرات ()

از این بهار

باید آرد رو بر می داشتم برای خاگینه ی صبحانه. در کابینت رو باز کردم و دیدمش و یادم افتاد یه قاشق مونده فقط و من دو قاشق و نیم می خواستم. آرد نخودچی ریختم نصف دیگه رو. دیرپز. طعم ناآشنا. 

شکر هم یادم رفت حتی.

   + هاش ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩
comment نظرات ()

از این بهار

در یخچال رو باز کردم کیسه ی گوجه ها رو بذارم تو جا میوه ای. یه کیسه ی نصفه گوجه مونده بود هنوز. 

   + هاش ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩
comment نظرات ()

 

روزهای خون، پرونده ی اعمال ماهیست که گذشت. این لرزه ی ضعف ِ توی زانوها. این چشم ها که از حال می روند انگار. درد ِ توی دل. خستگی ِ جا خوش کرده در جان.

دلداری می دهم به تن که تمام شد. گذشت. این آخرین نفس های این بهار است.

   + هاش ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩
comment نظرات ()

نرمه ی صبح

یک وقت هایی هم هست که به حال خوش خود این روزهام حسودیم می شود.

   + هاش ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٧
comment نظرات ()

برگشته از جاده‌ی بی وقفه‌ی دست‌هاش

حالم؟ حال فردای بعد از بد مستی. ملغمه‌ی لبخند و شرم و شعف. آسودگی وسبکی. همان.

   + هاش ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٧
comment نظرات ()

سنگین

یک جای کتاب نوشته بود در مورد شتر و خیانتش به زبان صحرا. می گفت شتر راه می رود، راه می رود، راه می رود و خستگی نمی فهمد و یک لحظه سر می گذارد زمین و می میرد.

جانوری شده ام شاید کرگدن تر از شتر. ادامه می دهم. خستگی اما آن ته جانم را بدجور می جورد. می جود. به ناله می اندازد. وقت ایستادن ندارم اما.

این بهار اگر بگذرد...

   + هاش ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٦
comment نظرات ()

مرا یونانی بغل کن

که یک مملکت است آن آغوش لعنتی ات.

   + هاش ; ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٤
comment نظرات ()

جویدنی ها

داستان جوجه اردک زشت رو براشون چطور تعریف کنم؟ اینکه هر چقدر هم در چهارچوبی که باشی راحت و آسوده و مرفه باشی، باز حسی از تعلق نداشتن همراهته که همراهش خستگیه. یا براشون چطور تعریف کنم که جهانی هست ایده آل که بهش می گن اتوپیا. که خانواده ای هست که نامش خانواده ی راستین عه. که همراهشون امن و خوب و خودتی. تعریف کردنیه حتی؟ یا فقط آزرده می شن از این چیزها؟

   + هاش ; ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٤
comment نظرات ()

امتداد

ناراحت است از دستم که چرا نمی آیی با ما زندگی کنی. این الان بزرگترین دغدغه اش شده و خب حق دارد. به گمانش - و گمانش طرفداران خودش را هم دارد - آدمی مثل میز و تلویزیون و یخچال که متعلق به جایی است، به خانواده ای تعلق دارد و خب باید این تعلق را نشان داد. باید باهاشان زندگی کرد. از "امکاناتشان" استفاده کرد و من نمی فهمم. براش گفتنی هم نیست انقدر همه چیز ریز است. انقدر جزئیات کوچک است که برای من مهم است. یکبار داشتم برای اکسترا می گفتم. که برای من خانه، یعنی جایی که بتوانم وقت لباس پوشیدن، عریان شوم و اول جوراب بپوشم. بی دغدغه. سر تکان داد که اوهوم. حالا این را چطور توضیح دهی برای خانواده؟ 

حالا جزئیات را بسط بده به صبحانه خوردن. به سکوت یک ساعت ابتدایی بعد از بیداری. به نبود تلویزیون در خانه. به نشنیدن صدای تیک تیک ساعت. به دانستن ساعت عبور و مرور آدم ها به خانه. 

به جانم که گسترده شده در پهنه اش.

   + هاش ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱۱
comment نظرات ()

کوله بار

سقف آرزوهای امشبم - قبل از خواب - فقط اینه که همین دو هفته آینده یه بخش مسئولیت‌هام رو یکی بپذیره. که نگران ظرفا نباشم. نگران غذا و‌ خرید نباشم. حواسم به آشغالا نباشه. به پودر و خمیردندون و دستمال توالت و لباسایی که باید شسته بشن فکر نکنم و همین الان یادم افتاد قدر یک دور شستشو فقط نرم کننده مونده‌. به جارو کردن خونه. به گردگیری. به شستن سرویس‌ها و یک عالمه کار ریز دیگه.

سقف آرزوم اینه که نگران اعداد نباشم فقط دوهفته. نگران تولد پنجاه و نه سالگی هفته‌ی بعد بابا. نگران قبض‌ها و اجاره. نگران خرج‌های زیرپوستی که اصلا کم نیستن. به شماره‌ها فکر نکنم. لازم به معاشرت نباشم. لازم به حرف زدن. من کار کنم اما نگران نرسوندن به ته ماه نباشم. فکرش رو یکی دیگه کنه. من فقط کار کنم.

سقف آرزوم فقط اینه که دو هفته شبیه نه سال پیش زندگی کنم. هفده ساله باشم و سبکبال. فقط دو هفته. فقط همین دو هفته. و آخ که همین چند روز دیگر این روزها هم خاطره شده.

   + هاش ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۸
comment نظرات ()

رجیم

یک جاست که دلت خلوت نویسی می خواهد. پناه می بری به کاغذ.

   + هاش ; ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۸
comment نظرات ()

در ستایش ذهن روشنش

پرسیدم خب، اشکال بعدی درسیت کجاست؟ گفت بردارها! قیافه اش را کج کرد که از بردارها. بی حوصله شد که از بردارها. گفتم خب، بردارها کاربرد و حضورشون تو زندگی روزانه ی ما کجاست؟ چشماش گشاد شد که کجا؟

براش گفتم بردارها نشانت می دهد که از یک نقطه می خواهی حرکت کنی و به یک نقطه ی دیگر برسی، چقدر باید تلاش کنی. چقدر راه بروی. نشانت می دهد اگر فلان قدر بروی، نقطه ای می رسی که شاید از جایی که می خواهی فاصله داشته باشد. بردار نشانمان می دهد ما یک نقطه ی آغاز داریم اما این که به کجا برسیم، بستگی به طول بردارمان یا میزان تلاشمان دارد و از آن بیشتر، به جهتی که حرکت می کنیم. که بردار همین دو مولفه است. طول و جهت. که آدم های گم گشته جهت ندارند و آدم های خسته، طول بردارشان را طی نمی کنند و وای به حال کسی که نه جهت دارد و نه تلاش کافی.

دختر باهوشی بود. خیلی باهوش. گفت خب! فهمیدم. تا آخر مسئله هایش را حل کرد. بدون هیچ مشکلی.

   + هاش ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٧
comment نظرات ()

اغیار

تنم بوی تنش را می داد هنوز و هوا بی تاب شد. تازه بیرون زده بودم که باد گرفت. پیچید دورم. انگار التماس کند برای چشیدن. برای داشتن. برای خواستن. آنطور که من زندگی اش می کنم. حتی شده به قدر ذره ای.

خواهش کرد. آرام وزید. خسته شد و خواست. تند تر شد. شاخه ها لرزیدند. طلب کرد و خاک بلند شد و من ماندم میان باد. خندان.

سهم خودم بود و تمام تنم بوی تن می داد. 

   + هاش ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٧
comment نظرات ()

مرا فرانسوی ببوس

از فارسی دیگر کاری بر نمی آید. مهجور شده طفلک. باید به یک زبان جدید صدایت کنم.

   + هاش ; ٥:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٦
comment نظرات ()

الاعمال بالتغلیظ

خب بیام یه چیز دیگه بگم. مغز باید خالی شه در هر حال. 

چطور باید زندگی کرد؟ غلیظ! یعنی چی؟ یعنی عمیق، با همه ی وجود. با لمس تمام اتفاق. شما خوشحالید؟ خوشحال باشید! غمگینید؟ سیاه بپوشید. غم را زندگی کنید. اتفاق فرحناکی افتاده؟ خب بخندید! با ناقص زندگی کردن، با کم زندگی کردن، اتفاقی نمی افته. همیشه انگار یه چیزی کمه. انگار زندگی رد می شه و شما از کنارش عبور می کنید. لمس نمی کنیدش.

ماه سختیه؟ بذارید تنتون به جیغ بیفته. صداش رو بشنوید. حال خوشی دارید؟ برقصید. تابستونه و تو خیابونید؟ کمی اون کولر رو خاموش کنین و پنجره رو باز کنید و هوا رو استنشاق کنید. گرمه؟ خب تابستونه! فصل رو دریابید. درد رو بپذیرید. 

هر چیزی که باشه، حتی گندترین اتفاقات هم، با زمان عبور می کنن. اگر اومدنشون رو حس نکنین، رفتنشون رو هم نخواهید فهمید. هر چیزی توی دنیای ما می میره. بهترین رخدادها، بهترین آدم ها. همه چی. اگر بودنشون رو لمس نکنیم، یه روز فقط یه جای خالی میبینیم.

یه جای خالی که حتی یادمون نمی یاد حس کاملش چی بود.

   + هاش ; ٤:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٦
comment نظرات ()

 

مادر بودن دلچسبه.

   + هاش ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
comment نظرات ()