در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

سابش

از خانه کار می کنم. برای من که خانه جان است و سکوت است و خلوت، این کار کردن ِ از خانه بیشتر سکوتم می کند. هیاهو بیشتر هیولا می شود. بیشتر می گریزم ازش. زنده باد نوشتن.

کمی کوچ کردم توئیتر. هیچ نشده دلم را زد. من ِ پر حرف ِ زیاده نویس را زندانی ِ صد و چهل کاراکتر کردن یعنی چیزی شبیه مرگ. پلاس مزه ی خمیر ِ خام می دهد این روزها. چیزی می جورم که بهم نمی دهد. یک جور صرف عادت سر می زنم و چرخ می زنم و هم خوان می کنم و کم می نویسم. کم کامنت می گذارم. آن دکمه ی بعلاوه یکش را می زنم و تمام. دلم نمی رود به نوشتن. باید برای کار جدید برگردم پینترست. عمومی اش کنم باز. فعالش کنم. شلوغش کنم و از الان غمگینم. جزیره ی کوچک خوبی بود. بی سر و صدا می گشتم و حالا باید تبدیل به بازار مکاره شود و خوشم نیست. اینستاگرام شده جایی که دائم برای همه دو تا ضربه بزنم که لایک شود و فیس بوک، آخ که دستم اصلا به این یکی لعنتی نمی رود. ادامه ی کار گره خورده به شلوغی ِ این شبکه ها. دلم اخم کرده و خوش ندارد معاشر اجباری را.

الف حذفم کرده. از شبکه ی اجتماعی اصلی ام. برام عجیب بود و همین. یک لایه ی سرما آمد و خواستم بخزیم در دل سکوت اصلا. بیشتر از حسرت اینکه نشد بزنم به جاده. مسافر جانم تنها رفت. امروز برام نوشت که رسیدم. هفته ی دیگر جاگیر می شوم و خبر می دهم کجام. به همین سادگی. حالا یک قاره ی دیگر است و واقعگرا باشم، شاید هیچ وقت دوباره هم را نبینیم.

...



گندمک زار

نیاز به معجزه ی تولد داشت دیوانه ام می کرد. گندم کاشتم.

...



پادشاه

با خنده براش تعریف کردم که بیمه تکمیلی اتفاق معجزه آسایی بود. که فقط پنج هزار و دویست تومان پرداخت کردم و هزینه ی آزمایش صد و هفتاد و کمی شد. می خندد و تائید می کند و می گوید بیشتر هم می شد، رسیدش را به بیمه می دادی بهت پولش را می داد. زمان می برد کمی. آزمایش آخرم را مثلا بیمه قبول نکرد و یک و خورده ای پرداخت کردم و بعد رسید گرفتم. می پرسم یک میلیون و خورده ای؟ مکث میکند که بله. می پرسم چی بود؟ صدایش را محو می کند که نفهمم و حروف را در هم می پیچاند که پاتوبیولوژی و حالا مهم نیست و جمله ی بعدی، موضوع سریع عوض شده و غش می کنم از خنده. 

نگران سرطان است. فکر میکند نمی دانم. دکتر چند وقت ِ پیش ترسانده اتش و قرار شده بوده تکمیلی تر تست دهد. آدم ِ گریزان از پزشکی که همیشه بود، این چند وقت یواشکی و دور از چشم من دکتر رفته و آزمایش داده و هر کدام را لازم بوده تکرار کرده. جور عجیبی خیالم جمع است که سالم است. که سالم می ماند. قرار بینمان اما، همان جریان همیشگی است. اینکه مریضی هایمان را برای خودمان نگه داریم و خوشی هایمان را تقسیم کنیم. جان دلم است که.

میم امروز کشف کرد. وقتی که به پهنای صورت می خندم، زیر چشم هام کمی پف می خورد و چروک می افتد. صد خط ریز ِ خوشگل. رو به آینه ام. به برق چشم هایش توی صورتم زل زده ام و یک جور خوبی می دانم که هیچ خطری نیست.

...



قابله

دلم؟

قمری‌بی‌قرار امروز. شاید که پر بگیرد. شاید که بمیرد.

...



نقطه

دوست ندارم اتفاقات تموم شن. چیزها تموم شن. از خط محوی که ازشون می‌مونه لذت می‌برم. چکش برداشتم چگو افتادم به جون این خصلتم. یک جور جدی طور.

...



همزمانی

اینجا نوشته:

زندگی سفر بی نظیری است و تنها شما مسئول کیفیت آن هستید. این روزی است که زندگی شما حقیقتا آغاز می شود.

کفشی که برای شما مناسب است، می تواند پای دیگری را آزار دهد. هیچ شیوه ی یکسانی برای زیستن وجود ندارد که برای همه مناسب باشد.

یه ورق تنها بود. قاطی بقیه ی کاغذها. داشتم کتابخونه رو مرتب می کردم که دیدمش.

...



مثلا قبول کنی که بعضی رفاقت ها تاریخشان تمام شده

متن را نباید انگولک کرد. مربا را هم. باید مواد اولیه را بریزی و بگذاری برای خودش بپزد و همین. آب اضافه نکنی. زیاد هم نزنی. زیاد سر نزنی. و وقت بدهی جا بیفتد. به زمان ِ خودش.

آلوها رفتند توی آب. عرق بیدمشک ریختم و شکر پاشیدم و هل و دارچین زدم. آب که شروع کرد داغ شدن، پوستشان یکی یکی ترکید. اندوه لعنتی هم بالا آمد و با آب حباب زد. شبیه یک خشم سرکوب شده از رفقایی که یک سال تمام است غایب شده اند. به بهانه هایی که برای من خراشنده است و برای خودشان منطقی.

یکی شان دیشب سلام کرد. یک جور که انگار قانون نانوشته ی بینشان را شکسته باشد. چندبار گفت مزاحم که نیستم؟ رساند که از سیر ِ زندگی راضی نیست و فقط سوار ِ موج است. احوال بقیه را برام تعریف کرد و یک جور گرم هم خداحافظی کرد و رفت. باید براش می گفتم چقدر خشمگینم هنوز؟ که چه دلم نمی رود عکس هایی که ازشان می بینم را لایک بزنم و یک جور به رسم ِ ادب این کار را می کنم؟ آنقدر که برخوردهای جمعشان به قصد رضایت بقیه است و برخوردهای خودشان، دور و غریب. 

چند هفته بود که می خواستم گریز بزنم بهشان. از تولد آن یکی که براش تبریک فرستادم و کوتاه جواب داد و به رسم ادب که ممنونم. از دور همی هایی که پایم نمی کشد بروم که به دروغ بخندند که سلام و از دیدنت خوشحالم و می دانم که نیستند. از رفقایی که بدجور پشتت را خالی می کنند. وقتی که باید باشند. وقتی لازمشان داری. نه یکبار. آنقدر که دیگر دستت نرود گذری که در خیابان میبینیشان، دست دراز کنی و احوال پرسی کنی. عبور کنی فقط. از این گذشتن ِ لعنتی. خراش دارد.

...



معجزه ای برای سبز شدن

رسما هفت ساعته یک سره نشستم پای کار (نه ساعته اما دو ساعت رو پای کار نبودم) و درصدی در نظر بگیری، هنوز هیچ بخشی از کار انجام نشده و در مراحل اولیه ام و به اندازه ی تا صبح بیداری و یا شاید بیشتر، کار مونده و در حال ریسه رفتنم از خنده.

در حالت عادی، همیشه کسی هست که این وقت ها کارها رو انجام بده و دستش درد نکنه. رفاقت یعنی همین! مثلا همین که باید یه چیزی رو ترجمه کنی و ازت بگیرن و ترجمه شده تحویلت بدن. مثلا همین که یه چیزی باید تایپ بشه و شش ساعت مونده باشه به وقت تحویل و یک نصفه شبه و یکی پاشه آژانس بگیره خودش رو بهت برسونه که کارات رو بکنه (و تو بری بخوابی). مثلا باید بری خرید و یکی بیاد دنبالت و بعد برسونتت در خونه. مثلا بی حوصله ای و یکی همراهت بیاد و حرفای شیرین بزنه. مثلا دلت می خواد دل یه رفیقت رو شاد کنی و یکی لبیک بگه به تو و ببره دوستت رو بچرخونه و همه چیز رو هم به خاطر دل ِ تو مهمونش کنه. یکی با هاردش بیاد و باهات فیلم ببینه. یا از همه مهم تر، یکی باشه که وقتی توی خونه سوسک میبینی، راهش رو طولانی کنه و بیاد بکشتش یا جسدش رو جمع کنه.

یادتون میاد؟ روزهایی بود که همه چیز به طرز گیج کننده ای ساده تر بود. کارها رو می شد بدون عذاب وجدان محول کرد به بقیه و در برابر لبخند زد و شیطنت کرد. بی مسئولیت. با سرخوشی. حالا نمی شه. دارم یاد می گیرم بار خودم رو واقعا خودم حمل کنم. یا اگر از کسی کمک می گیرم مثل آدمیزاد کارش رو جبران کنم. سیصد و شصت و چند روز گذشته و حالا دارم از خنده غش می کنم که چقدر انجام کارها می تونه خستگی آور باشه و من نمی دونستم. یاد گرفتن ِ ماهیگیری برای آدمی که زیر پوستی همیشه وقتی گرسنه بوده براش یه پرس ماهی آماده کردن و جلوش گذاشتن، تجربه ی به شدت جدیدیه. 

حالا ترجمه ها پای خودمه. نوشتن متن ها پای خودم. راه اومدن سوسک ها رو بستم کامل. خرید رو از سوپری سر کوچه می کنم اکثرا یا از فروشگاه یاس هفت تیر. یاد گرفتم چطور از تورنت فیلم دانلود کنم و امروز هم مجبور شدم بلاخره مثل آدمیزاد کار کردن با فوتوشاپ در حدی که لازممه رو تمرین کنم و یاد بگیرم.

برام می نویسه که عوف. چقدر زیاد. فکر نمی کردم هیچ وقت ببینمت که توی رابطه باشی. انقدر هم طولانی. انقدر هم زیاد. من به این همه روز فکر می کنم و لبخند می شم. به همه ی این تغییرات که بدجور خوشه. برگردم. برگردم سر کارهام. با حس عمیق ِ رضایت که از تکثر به فرد رسیدن، می ارزید. بدجور می ارزید.

 

...



 

یک جای امسال، تصمیم گرفتند با هم زندگی کنند. هر کدام یک اتاق برداشتند و زندگی ِ خانوادگی شان را تبدیل کردند به زندگی دوستانه. دو تا زوج اند که هر کدام سه تا بچه دارند و بچه ها تقریبا هم سن هستند و همه خانه را ترک کرده اند. عمر رفاقتشان هم بیشتر از بیست و پنج سال است. خانه ی مشترک، ماشین مشترک، تفریح مشترک، معاشرت مشترک. یک اتاق هم ماند برای بچه ها و یا مهمان های احتمالی. از صبح که بیدار می شوند، با هم هستند: صبحانه آماده کردن، دنبال ریزه کاری های خانه رفتن، نهار، پیاده روی ِ عصر، گشت غروب، مهمانی ِ شب. برگشتن و خوابیدن.

از جسارت بابا و مامان خوشم می آید. از این علاقه ای که به انعطاف در برابر تغییر دارند. از این که می فهمند عمر چیزی به سر رسیده و حالا وقت عوض شدن است. از همه مهم تر، از اینکه هیچ وقت حسرت ِ آن چیزی که گذشته آنقدر نگهشان نمی دارد که به آینده نرسند. کار کدامشان است؟ دوتایی مخلوط خوبی ساخته اند و نمی شود دقیق مشخص کرد که کدام سهیم تر است. یکی ایده های نو دارد و یکی نرمش بیشتر و پذیرش بهتر. یکی بیشتر خطر می کند و یکی ترمز دیگری نمی شود. آخ که چه خوب است اینطور بودنشان.

این دو سه ماهی که در سال زندگی شان چهار نفره می شود، رفتن ِ به خانه شان بیشتر جنبه ی تفریح دارد تا هر چیز دیگری. انگار رسما دو تا مادر داری و دو تا پدر. همینطوریش هم، من گریزانم که بیش از حدی لوس نشوم و سعی می کنم جلوی سرویس دادن های زیادشان را بگیرم. این سه ماه بدتر می شود اما. مادر ِ جدید دائم می پرسد که چیزی می خورم و چک می کند از همه چیز چشیده باشم. پدر ِ جدید دائم ازم سوال می کند که ایده هات در مورد هر کدام از این چیزها چیست و هر چهار نفر مواظبند خوب باشم. سالم باشم. خوش باشم.

مخلوط خوشمزه ای هستند. آدم های بشاش و سر زنده و کنجکاو. دوامشان بیش.

...



یازده سالگیش

تی شرت کادوی تولدم بود از طرف ش و م. یکی از کادوهای تولدم. من چقدر ذوق کرده بودم و چقدر دوستش داشتم و اولین بار پوشیده بودمش و رفته بودم خانه ی میم بزرگ. آن روز همسرش از همیشه با من مهربان تر شده بود. در ِ اتاق کارش را باز کرد و دعوتم کرد به دیدن اتاق و عکس های روی دیوار. مرد ِ حدودا هفتاد ساله ی روبروم، در عکس سیاه و سفید پنج ساله بود. من ایستاده بودم وسط اتاق ِ به شدت خوش چینشش و گیلاس ِ شراب ِ خانگی ام دستم بود و به حرف هاش گوش می دادم و چند قطره چکیده شد روی لباس و آخ که لک شد. لک ماند. همان روز اول تی شرت از دست رفت و چقدر غم بود این اتفاق.

توی همه ی این سال ها بارها دستم رفت که بیندازمش دور. نمی شد جایی بپوشیش. لک همان طور باقی مانده بود. انگار قطره ای خون ِ خشک باشد در نزدیکی ِ گلوی لباس. نمی شد هم که چیزی که برات میم و ش خریده اند را دور بیندازی. لباس ماند. جایی نبود بپوشمش به جز خلوت خودم در خانه و یا در زیر مانتو اما باقی ماند. شبیه یک نشان جانانه از صمیمیت.

امروز صبح پوشیدمش. قرار بود روز کاری خلوت تری باشد و وای که چه عجیب شلوغ شد. رفتم جلوی آینه که موهام را ببندم و مانتو بپوشم و بزنم بیرون که دیدم چیزی در تصویر کم است. لک رفته بود. معلوم نبود چه روزی اما باید همین اواخر باشد. لباس نو و تمیز شده بود. خندیدم که خوب است. تولدش مبارک.

وبلاگ نوشتن یک کار هویتی است. وبلاگ قسمتی از جان ِ نگارنده می شود. بخشی از روحش. امروز این خانه ام یازده ساله شد. دو تا یک کنار هم. عدد اول و دو رقمی. صندوقچه ی کلمه های شادی و غمم است و آخ که چه می چسبد این خوشی ها. 

روزهای اول، یک دختر ایده آل گرای خوش بین بودم. حالا یک نیمه زن ِ امیدوار خوش بینم. انگار بدانم که زندگی هست. خوب و سختی هم دارد اما بلد است به وقتش چطور نرم خو باشد. حالا گیریم گاهی دشواری هم داشته باشد. می گذرد اما. نشانه اش؟ یازده سال ِ مکتوب شده.

عید باشد انگار. لباس نو، لباس تمیز، لباس بی لک پوشیده بودم. شبیه حالم که یک لایه ی خوبش، خوش بود.

...



 

گفتم راستی از دوستت چه خبر؟ همان که صورت گرد داشت و خنده رو بود؟ با پسرک یک بار کوه رفته بودیم و بعدش هر بار من را در دانشگاه دیده بود، نگهم داشته بود به احوالپرسی بس که خوش اخلاق بودند همه شان. مثلا خواسته بودم فضا را عوض کنم. صحبت به ح کشیده بود و پاره شدن ِ رابطه ی بینشان. فکر کرده بودم خب، از کسی حرف بزنم که برای من یک خاطره ی خوش است و برای او یک رفیق صمیمی بوده و حتما هنوز هم هست. توی چشم هام خنده ریختم. روی صورتم لبخند کشیدم و منتظر جوابش شدم و سعی کردم اسم پسرک یادم بیاید. 

پرسیدم چطور است و گفت هوم. برگشت. عضو ارتش شد و بعد کشته شد. چند وقت بعدش. مکث کرد. گفت یک فرشته بود. سوریه شده جایی که فقط فرشته ها کشته می شوند. یک فرشته بود.

فکر کردم چقدر باید خبر مرگ شنیده باشی و رسانده باشی که انقدر کلمه هات کوتاه شده باشد. چقدر ترس باید از بالای سرت گذشته باشد. چقدر استیصال همراهت باشد. چقدر وحشت. از چند نفر باید احوال پرسیده باشد و جواب گرفته باشد که هوم، مرده. دیگر نیست. دلم می خواست زانو می شد بزنم و هر چه توی معده ام بود بالا بیاورم و نمی شد. به جاش دستم را مشت کردم و دو تا ضربه زدم روی شانه اش. همدردی می کردم؟ هاه. دردی که نمی فهمی را دست بهش نزن. ارزشش را نکاه. بگذار جای خودش بماند. نگاهم کرد و پرسید که برگردیم؟ گفتم برگردیم. سکوت کردیم و برگشتیم.

اسمش را نگفت آخر. دیگر نپرسیدم.

...



آتشفشان

از خشم می‌لرزیدم. سراپا. چند لحظه قبلش کوبیده بودم توی صورت / دهان پسرک. چند لحظه قبلش با پرروگی گفته بود نمی‌خواهم. همین است که هست. چند لحظه قبلش داد زده بودم مودب باش و شوکه شده بود. لحظه‌ی قبلش گفته بود نه و نگمه. لحظه‌ی قبلش گفته بودم نه. لحظه‌ی قبلش پرسیده بود میشود براش سه‌بار اضافه کارت بزنم و پولش را بدهد؟

یکی دو ساعت قبلش موج آمده بود که دوسال شد. قبلش چیزی توی دلم خالی شده بود. قبلش زهر مار بیدار شده بودم و قبلش خواب دیده بودم سرگردانم در جاده‌ها و ماشین‌ها. بیهوده.

بعدش دوستاش معذرت خواستند ازم. زورم بهش نمی‌رسید اگر حمله می‌کرد. خودم می‌دانستم و همین ترساندتم. وگرنه محکم‌تر می‌زدم.

...



دل درد

س، خانه ی زشتی دارد. آشپزخانه ای با دسترسی بد، اتاق خواب های زیادی کوچک و پذیرایی بی قواره. وسایل خانه اش را هم زشت خریده. ترکیبی از سبز و طلایی. مبل های استیل بدنشین که معذبت می کند. بوفه ی کریستال که فکر می کردم باید الان بیست سالی باشد که منسوخ شده اما انگار اشتباه می کردم. پشت پنجره ها هم میله های آهنی تاب خورده اند که مثلا شکل دار باشند و خانه شبیه زندان نباشد اما هست. خانه تم غالب ندارد. انگار رویاهای بیست سال گذشته ی صاحبش را زندگی می کند. و آخ که کف خانه اش سنگ است. سفید. سرد.

کف خانه ی آ هم همین است. سنگ. با یک رگه ی خیلی کم رنگ صورتی. با مبل های صورتی پررنگ بزرگ نرمالو که می شود لم بدهی رویشان و فرو بروی و تلویزیون ببینی یا کتاب بخوانی یا حرف بزنی. با فرشی با همین رگه ی رنگ. با پنجره هایی رو به کوه که آخ می چسبد بازشان کنی و یخ بزنی از سرما. آشپزخانه ای بزرگ و دلباز و خوش. انگار خانه را ساخته اند تا جایی باشد برای نور. جایی باشد برای زندگی. 

این چند سال که بزرگ شده ایم، خانه های بچگی هایمان یکی یکی تغییر کرده. پدر و مادرهای آن وقت، در خانه های جدیدشان ساکن شده اند و دوباره همه چیز را چیده اند. حالا بعضی هایشان را کیف می کنی مهمانشان شوی و بعضی هایشان هنوز معذب کننده مانده اند. انگار بهت یادآور شوند همین فردا یک امتحان مهم داری و هیچ درس نخوانده ای. 

...



مخلوط

همه ی سختی ها از کجا آمد؟ از آن یک نقطه ای که رویا پرداختن یادم رفت. قبلا خیلی قشنگ بلد بودم تخیل بسازم. بلد بودم زندگی ایی را مجسم کنم که ده سال که گذشت و به امروزم رسیدم، لبخند بزنم که هاه! این همان بود که می خواستم. می ساختم که امروزم را دارم و از نقطه ای که رسیده ام شادم. اما گنج امروز همیشه می شود که نفرین فردا باشد. اگر تغییر نکند. اگر همان بماند.

حالا اما برای ده سال دیگرم نگرانم. آدمی که آنقدر خوش زیسته باشد که بشود الگویش کنی، دیگر نیست. فقط می توانم در زندگی کردن ها ببینم که می خواهم به چه نرسم. کافی است؟ قطعا نه. دستم خالی است و این روزها به جد دنبال چیزی هستم برای رنگ آمیزی آینده. ماده کم دارم. حسابی کم دارم و این خوب نیست.

...



حسرت جاده

یک لایه غم خزیده زیر پوستم. یک جور که انگار دلم خوش نیست. طرح میریزم برای کارها. برنامه برای آینده. اما یک ناخوشی کنارش هست که غمگینم می کند. این خستگی ِ عمیق ِ روز ِ اول ِ خون هم کنارش. 

توی کتاب نوشته ما دائم در حال پاره شدنیم. پاره شدن بین رویاهایمان و کارهایمان. بین دو حالت مختلف شدن و بودن. بین نیاز به ریشه زدن و سفر رفتن. بین آرزوی امپراطوری و میل به کولی زیستن. با خودم فکر می کنم که هوم. طبیعی است. این دردها و دغدغه ها انسانی و مشترک است. بین همه مان و بعد، می شود که آخ. طبیعی بودنش آسان ترش نمی کند. نمی کند.

باید بروم سفر. شهر بدجور تنگم شده. بال هام درد گرفته از این همه بسته بودن.

...



من قلبی سلام ٌ لی بیروت

واو برای ویزای کار باید برود بیروت. دو سه هفته دیگر. گفت و من دلم قنج زد و گفتم که می آیم من هم. خبر قطعی اش را تا ته هفته ی بعد می دهم و گفت باشد.

می دانم وضعیت مالی اجازه ی سفر نمی دهد. باید حساب مالی ام تا هفته ی بعد چهار برابر این هفته باشد که رفتن برام ممکن باشد و احتمالش فقط با وقوع یک معجزه ممکن است اما آخ که بیروت! حالا یک هفته وقت خوشی دارم. وقت تلاش برای رسیدن. وقت شادی برای سفر. وقت قنج زدن برای لباس ها که چه بپوشم و چه ببرم. حتی وقتی مطمئنم به نشدن.

بیروت. عروس خوشگل خاورمیانه با آپشن دید زدن پسرهای جذاب لبنانی اش. الان زمانش نیست. اما یک جای لیست کارهام بنویسم حواست باشد جهان را ببینی. 

...



زره پوشیده - 1

هنوز برام جالبه که وقتی از پا می افتی، وقتی زندگیت بی رحم می شه و سخت میگیره بهت، وقتی نسبت به همیشه ی خود ِ عادیت از خط تعادلت خارج شدی، چقدر شکننده میشی. چقدر توی یک ساعت می تونی از اوج قدرت روزهات بری کنار و اون تصویر ِ خود ِ ضعیفت دوباره به چشمت بیاد.

زن پرسید اومدی اینجا چرا؟ مکث کردم. نشد بگم شهامتم رو که تازه بعد این همه مدت جمع کردم، اونقدر شده که بیام پیش شما. شبیه یه امید ِ کوچک اما قوی. به جاش دو تا جمله دیگه گفتم و بعد، گریه. از اون طریقه ی اشک ریختن هایی که نمی تونی جلوی سیل اشک رو بگیری. نمی فهمی چراست گریستن. فقط یه صدای ضعیف از اون درون به زاری می شکنه. لعنتی ها. پنج دقیقه بعد آروم تر شده بودم. بعد زدم رو شونه هام که می دونم آسونت نیست. اما می تونی. نه؟

آدم ها باید از خودشون بتونن حفاظت کنن. اشتباه کردم؟ نه به گمونم. با زن که داشتم حرف می زدم فهمیدم. می شد که همه ی اون فشارها من رو دچار گسست روانی کنه. نکرد. نکرده. می شد خیلی بد بشکنم. من از تنها مکانیزمی که می شناختم استفاده کردم. فرار کردن. درست بود؟ الان به نظرم بهترین کار دنیا بود. ما باید بتونیم سالم بمونیم. این خواسته بر هر چیز دیگه ای مقدمه.

حالا چهار زن دیگه هستن که باید ببینمشون. قرار نیست آسون باشه. اما فکر می کنم از پسش بتونم بر بیام. امیدوارم که بتونم. 

...



آراتریکا

 لحظه، معشوق ِ به تمامی است. یکبار که تصاحبش کنی، هزار بار طعمش تکرار می شود. حالا خورشید و زمین هر روز همدیگر را طواف می کنند که ثانیه های جادویی جفت شدن لب ها و تن ها تداعی شود. گاهی به بهانه ای. گاهی به یادی.

انگشت گذاشتم روی لب هاش که هیس. آرام. گوش کن. مرد خوب نصفه های شب در کوچه بود و صدای جاروش و من که بیمار این صدا هستم و یار، بوسیدتم. حالا نبودن و بودنش - یا بودن و اینطور خواب بودنش - هر شب این ثانیه ها به تب می اندازتم. این صدای کشیده شدن علف های خشک جارو روی آُسفالت کوچه می آید و داغی همراهش از کف پا گدازه می زند.

هندی ها کلمه ی خوبی دارند برای تاریکی. کلمه ی بهتری دارند برای حذف آن. بودنش، آسیمه سری آورد و پریشان حالتی و قرارم داد. جمع نقیضین. شبیه این همه تفاوت که داریم. شبیه این همه بیداری ِ وقت خواب.

پاراگراف چهارم. به رسم خودم. می شود هر کدام از بندهای قبل را اول می نوشتم. می شد جایشان را عوض کنم و کلمه ها را جا به جا کنم و هنوز شهدآگین باشد برام. می شد شماره می زدم حتی. می شود به جای همه ی این حرف ها، دست بلرزانم سمت بالش، لای موهاش. نوازش کنم و لبخند شوم و کیف کنم از صدای آرام خوابش. سال قبل به نام ترکی خواندمش. امسال باید جور دیگر صدایش کنم: آراتریکا.

...



 

ریه ها وقت نفس کشیدن صدای عجیبی می دهند. صدایی بین قل قل و خر خر و به دام افتادن هوا.

...



زمان

لیوان دوم چای، مزه ی بهتری دارد. دارچین انگار وقت بیشتری داشته تا طعم دهد. هل اخت تر شده با برگ های سیاه چای. طعم بالغ تری خودش را می کشد توی حفره ی دهان. 

...



آبی گرم ترین رنگ دنیاست

شجاعت به خرج داده بود به گمان آن شبم که جامه ی سردار مغروری را پوشیده بود اینبار و به نبرد آمده بود. بازیکنی که پا به زمین مقابله گذاشته بود. مردی که آمده بود اینبار تا رویارو شود. جادوگر بودم. فتانه ای از دشت های سرزمین خواهش هنوز می شناختش و زیر پوستم زنده بود. زنی بودم که بعد از چندین سال، داشته هاش و ساخته هاش و بافته هاش را گرفته بود توی دست هاش و آمده بود تا به داو بگذارد. خودش را و شهامتش را و صدا زد که برقصیم. دست دراز کرد. مرد برخاست. نزدیک رقصیدند. سنگین. طولانی.

زنی داشت می رقصید که ازش زخم خورده بود. از همان تن. از همان بودن. از همان دوستت دارم ِ بی هنگامه ی آن بهمن لعنتی. تمام جیغ های ناکشیده اش را ریخت در حرکات تن و رقصید. با مردی که هنوز همان الهه ی زیبا و موزون جنگ بود. همان تن. همان بودن. همان لب های بی پروای دوستت دارم آن بهمن لعنتی. با فریادی از هر دو زیر پوست تن. یکی به توضیح. یکی به شکوایه. شنیدند. با گردی از طلب در هوا حتی.

رقصیدیم. چرخ زدیم در واقع. تو بگو جنگ است بیشتر. آن پر آرایی ِ دو جانور که نشان می دهند ببین، من از تو ترسی ندارم. ببین، من برای این بازی توانا هستم و نشانت می دهم و چرخیدیم. دو انسان مدرن. با پوششی از جنس تمدن. در حال رقص با یک آهنگ معمولی. چرخ اما، متعلق به آن قبیله ی سرخ پوست بود که سر تا به پا لباس نبرد می پوشند و جیغ می کشند و دور آتش می چرخند. بینمان آتش بود. چرخیدیم.

تا یک جا سکوت شد. تق. مرد رفته بود به یک سرزمین دیگر. زن مرد را می شناخت و فقط همین. نه خواستن بود و نه نخواستن. هیچ شکلی از طلب. زن رها شده بود. آزاد. و مرد رفته بود. انگار روی یک پرونده ی سخت نیمه تمام، بنویسی که به پایان رسید.

دیدم که چقدر این چند ماه آزادترم. یادم آمد که آه. فلانی. و زندگی ِ بعد از آن شب.

...



سرآغاز

اینکه کسی رو توی زندگیت داشته باشی که وقتی بهش فکر می کنی، تمام وجودت بدرخشه و لبخند صورتت رو پر کنه، یه معجزه است. تعریف مجسم بهشت. از اون بهتر اما، حس خوب اینه که بتونی باهاش صحبت کنی. کلمه هاتون رو به اشتراک بذارین و ازت دور نباشه. جانش نزدیک جانت باشه و این نزدیکی رو حس کنی و بشناسی. لازم نیست هیچ اتفاق دیگه ای بیفته.

گاهی خودم حسودی می کنم به این درخشش توی چشم ها. حس خوب کشیده شده توی لحظه ها. 

به این ماه های خوشی که بود و هست.

...