در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

خونه رو‌ عوض میکنم. نیاز دارم عوضش کنم. باید عوضش کنم.
دلم برای برگ‌های انجیر تنگ میشه.

...



 

مرداد بلاخره تموم شد. نه؟

...



هنوز ایستاده زیر باران

از وقتی نوشت که رفتند، بغض کردم. بیشتر که نوشت بی‌تابی زد به گلوم و بی‌چاره‌ام کرد. شب حالا از نیمه پاره شده و باز میشود گریه کنم. چندبار خواندمش و خواستم هم‌خوان کنم و نشد.
مادر مزخرفی میشوم. از آنها که بچه‌هایش را می‌گذارد کنار قلبش. می‌تپد با نفس کشیدنشان. با در آغوششان فشردن.
امروز فهمیدم.

...



در دلم صد ماهی قرمز از شوق شنا می کنند

آزرم ِ شمال از شمال غربی، از پیش از غروب نوشته و از آن لحظه ی پایانی که موسیقی می خواند: «به موقع پیدایم کردی به موقع، زمان چه آهسته می گذشت برایم پیش از آنکه بیایی.» و من غرق می شوم در این جمعه بعد از ظهر ِ دلخواه.

بلوغ خوبی می خواهد رابطه. همان که یاد بگیری کی نگه داری و کی رها کنی و کی ساده بگیری و کی سخت گیری کنی. می شد که آسان بود. ول کرد و سپرد که خب رابطه خودش پیش میرود. خودخواهی های من به جاش. خواسته هام. پافشاری هام. یک جور ادامه ی همان رابطه ی طلایی ِ با والدین که هر چه ناز کردیم، خریدند. ساده خوب است اما کارا نیست. برای تقسیم شدن، برای جان به کسی آغشته کردن، هوشیاری عجیبی لازم است. آگاه بودن به او و به رابطه و بیشتر از همه چیز به خود. استادجان می گفت ما با چیزی ازدواج می کنیم که بیشترین وقت و پولمان را صرفش می کنیم و من خوش دارم اضافه کنم این فرایند کامل نمی شود تا وقتی نوای زیستن دو نفر هماهنگ کوک شود. نه به اجبار. به دلبخواه. به آهستگی.

مهم ترین چیزی که آموخته ام، این است که چه بسیار چیز مانده که بیاموزم و چه شوق آمیز است برام کشف و حضور در دنیاش. انگار سفر طولانی ایی باشد و همسفر دلخواهی داشته باشم و آرام آرام در حال کشف جاده باشیم و در حال کشف هم.

تابستان است هنوز. گرما می شود که کلافه کند و به ایام به کام نباشد و زمان کج خلقی کند. به جاش اما، اولین جمعه ی بعد از پایان سیزدهمین ماه به تاریخ ما رو به پایان است و لازم دارم که بگویم براش چه خوشم دوباره هم را دیدیم. همین قدر درست. همین قدر به موقع.

...



من، به امید نیاز دارم

خب، اشتباهم این بود که یک جا از متوسط نبودن ترسیدم. از خوب بودن. از متمایز بودن. از آن مسئولیت و تنهایی عجیبی که بالاتر از خط میانگین قرار گرفتن به تو هدیه می کند و در کنارش بدجور بی تاب همانم. 

و آخ که چه خوب از این خوش بینی همیشگی من!

...



هی که

معادلات همیشه خروجی های مشخص می دن. چیزی که زندگی رو سخت می کنه، اینه که برای حل هر معادله زمان لازمه.

...



خواب ما را با خود خواهد برد

سر کلاس بودم. اولین کلاس درس. استاد از در اومد تو و من سر بلند کردم و نگاهش کردم و مثلا ساکت نشستم تا حرف بزنه و درس بده. شروع که کرد به حرف زدن، موج موج موج اومد که هی. این همون چیزیه که این همه سال منتظرش بودی. این، اولین کلاس درسته در مسیری که می خواستی. شوق اومد و تمام تنم پر از آسودگی شد. کلاس اول تموم شد و بعد کلاس ریاضی داشتیم و من که لبخند بودم. شوق بودم.

چند سکانس / دقیقه / مرحله بعدتر، داشتیم با اکسترا شب های با هم بودنمون رو برنامه ریزی می کردیم. من داشتم حساب می کردم اینطوری رفتن از خونه اش - نارمک - تا کلاس ساعت هفت و نیم - کرج - سخت می شه. یه چلنج درونی داشتم در مورد اینکه دیدن هامون رو باید یعنی کم کنم پس و به درس برسم؟ کلاس رو که نمی شه بیخیال شد. چطوری شش صبح بیدار شم و بیرون بزنم که برسم به همه چیز؟

خواب هام؟ این ماه های اخیر همینن. منتظر. منتظر. منتظر. هفته ای پنج شب سر کلاسم یا چیزی مرتبط با درس و دانشگاه. به گمونم یکی از منتظرترین آدم های جهان باشم برای اول مهر امسال.

...



پریدن

سخت ترین لحظه اش، وقتی نیست که میبینی چه هیولای مخربی هستی. برای زندگی خودت. برای زندگی بقیه. سخت ترین لحظه اش وقتیه که نمی تونی این درد رو، این فشار رو، با کلمه ها تقلیل بدی. وقتی می بینی ما در برابر بقیه مسئولیم. حالا که زخمشون زدیم، حق نداریم برای خنک کردن ِ جان ِ آتش گرفته مون، برای آروم کردن وجدان دردناکمون، فشار رو بیرون بریزیم. برگردونیم روی همون آدم ها.

وقتیه که میبینی «لایق» اینکه پوزش بطلبی نیستی. انقدر که پشتش خودخواهی نهفته است و این مفهوم که: من این کلمه رو می گم که تو من رو رها کنی و بعد تنها بذارمت و باز برگردم به زندگیم.

اسکارلت بود؟ وقتی ملانی آخر کتاب به شدت مریض بود و می خواست بره باهاش صحبت کنه و رت نذاشت؟ که گردنت رو می شکونم اگر برای سبک کردن خودت الان بخوای بهش چیزی بگی؟ همون. رت شلاق دستش گرفته و وایستاده بالای سر اسکارلت مغرور و خودستا و گردن کش من. که جرئت داری خارج از چهارچوبی که الان باید، نفس بکش.

...



انتهای خط زرد مترو

هیچ کاری برای انجام نداشته باشی به جز بودن. یکی باشد که حواسش دائم به تو باشد. یخچال پر از غذا و آسودگی ِ پخش شده در هوا. 

دلم هوس خانه ی پدری کرده.

...



قلم زنی

پشت صحنه ی هر رابطه ای، یه تصویر پلشت تر خوابیده. می دونی؟ رابطه فقط اون لحظه های خوش و اشتیاق نیست. اون لحظه که زنگ می زنه و تو در چهارچوب در براش منتظر می مونی و بعد هشت تا پله و بعد دستاش و بعد بوی تنش و بعد لب هاش و دنیات که پر میشه. یا اون لحظه که به قهقهه می خندونیش و تو دلت پر می کشه از شادی. رابطه فقط اون آخر هفته های خوب و عصرهای لذت بخش نیست. اون تابلوی پر از رنگ و خنده که کلمه ها مهربونی می کنن و اجازه می دن که وصف کنیم. چیزی نیست که بشه با دوربین به بقیه نشونش داشت و یا ذخیره اش کرد برای لحظه های تاریک.

رابطه اصلا به گمونم این نیست. اینجا باید فرق باشه بین دوستی و رفاقت و همراهی و رابطه. بیشتر همه چیز بر می گرده به لحظه های سختی. وقتی خسته است و تو داری جون میدی براش بتونی کاری کنی. وقتی خشمگینه و تو ماده گرگ می شی برای جهان. وقتی ناراحته و تو آغوشی. رابطه این لحظه هاست که اجازه پیدا می کنی همراهش باشی. که مکملش باشی. اینجاست که به گمونم مشخص می شه هر کس با خودش و آدمش کجاست. لحظه های خوشی مهمن. اما فقط برای اینکه آماده شیم برای لحظه های سخت. اینکه ببینیم ظرفیتمون چقدره. می تونیم بودن دیگری رو به رسمیت بشناسیم یا همون آدم کوچولوی هجده ساله ی متوقعیم که پا به زمین می کوبه که من. من. من.

راستش از خودم بگم. شنیده بودم که رابطه سختی داره. که ظرف کثیف و تن بو گرفته و بیماری و خستگی داره اما همه اش رو در حوزه ی جسم شنیده بودم. اشتباه، اشتباه واقعی در آموزش هام، این بود که کسی هیچ وقت بهم نگفته بود آدم ها می تونن روحی خسته شن و روحی بی تاب شن و روحی برنجن. در واقع اینکه آدم ها می تونن در سطحی بالاتر در ارتباط باشن. اشتباه خانواده و الگوهای دیگه بود این؟ به گمونم اشتباهشون نبود. ناکارآمدیشون بود اما. اینجاست که به نظرم همون آیین های جادویی که باید، جاشون گم شده. اینکه یاد بگیریم با دیگری چطور پیوند بخوریم. سطحی بالاتر از دو تن. سخته. به شدت سخته. مخصوصا برای من ِ عجول که قدم بعدی رو نمی شناسم و دارم سعی می کنم کورمال کورمال پیش برم و مسیر درست رو پیدا کنم.

قدم بعدی در رابطه؟ قدم بعدی به گمونم اینه که لایق بدونیش که لحظه های بی تابیت رو بتونه هم پات تاب بیاره. اینکه شریکش کنی. تنها نمونی. تنها نذاری. اینکه باور کنی برای کسی، تو به قدر ِ دنیایی.

پی نوشت: حقیقتش به گمونم خیلی وقتا یار طفلکی دارم گاهی که باید این من ِ در حال ِ یادگیری رو تاب بیاره.

پی نوشت بعدی: رابطه ها همیشه برای من مهم بودن. اما به جرئت می گم هیچ وقت انقدر زیاد تغییر نکرده بودم.

...



مرداد منجمد

توی عکس شفق موبایلش کنار گوششه و منتظره تماس برقرار شه. داره زنگ می زنه سفارت یا دانشگاه. گمونم سفارت. منتظر ویزاشه اون روزا یحتمل. تولد علیرضاست فکر کنم. رفت دستاش رو بشوره و توی همون یک دقیقه کیک رو گذاشتیم رو میز و شمع ها رو روشن کردیم و سرش رو برگردوند نگاهمون کرد و باورش نشد تصویری که میبینه. سرش رو صاف کرد و رفت سمت روشویی. چقدر خندیدیم بهش. اکسین. تابستون آخر می رفتیم اکسین. برادران مظفر.

شال سفید سرشه شفق. گوشیش سونی اریکسونه. روی میز پر از دلستر خالیه. دیوار پر از آینه است و همه چیز مثل همیشه است به جز اینکه دختر توی عکس، منتظر ویزاشه و اون عکس غمگین ترین عکس های قبل از رفتن بچه هاست.

...



 

سرده. زمستونی پوشیدم و جوابگو نیست.

...



مخلوط

چند روزیه فکرم درگیر این نسبت عمر ما به طول روز به نسبت عمر مورچه به طول روزه. برای هر دومون روز یه مقدار خاص داره. اما درکمون از زمان چطور؟ برای ما. برای پرنده ها. برای جانورهایی که فقط چند روز زنده اند؟ 

برام می نویسه که فردا که شروع شده و می خنده. من فکر می کنم به جمله اش و توی همون کلمه ها گیر می کنم. که اون روز جدیدی که منتظرش بودم رسیده. اون فردای معهود. که شبیه رخ دادن یک اتفاق نو، ساعات اولیه تاریک ترین ساعت هان. که بعدش طلوع در پیشه.

یه چند روزه به عمر مورچه ها فکر می کنم. به عمر زنجره ها. به عمر جیرجیرک ها. هنوز توی کلمه هاش ام و فکر می کنم به همین روز جدید. به همین فردای تازه رسیده.

...



آسوده

مثلا خانومه که نزدیک خیابون‌ قزوین با خنده زد رو شونه‌ام که از خیابون رد می‌کنی من رو؟ مثلا آقای جمعه بازار که از وسایلش یه دستبند بهم داد و گفت برای شما. مجانی. لبخندتون قشنگه. مثلا خانومه که کتفش گرفته بود و توی آسانسور وسایلش رو گذاشت زمین و حرکت کششی‌هایی که بهش گفتم رو انجام داد و مجبور شد یه بار دیگه از طبقه یازده بره همکف و برگرده و به جاش خندید که مهم نیست به جاش با تو آشنا شدم. مثلا پسرک تره بار که کارت کشیدم و رو کارتم یه بسته آدامس گذاشت که بیا. برای شما. آدما بداخلاقن اینجا معمولا. شما نبودی. مثلا خانوم پیر کوچه که گذاشت وسایلش رو براش ببرم و برام توضیح داد بچه‌هاش همه‌ی پولاش رو گرفتن و سهم ارثش رو نمیدن و دارن بیرونش میکنن و دلم رو ریش کرد. مثلا پسربچه‌ی پنج ساله‌ی توی مترو که از دندون پزشکی می‌اومد و کل جوونش غرغر بود و با من تا برسیم خندید و بازی کرد. (مامانش پرسید که شما مربی مهد کودکی؟ خندیدم که نه. خاله‌ام) مثلا پسر بچه‌ی دست فروش که بهش لبخند زدم و صدام کرد بیا. بیا. چشمات رو ببند. نگاه نکن. بسته‌ی نیمه پر آدامسش رو گذاشت کف دستم که برای تو. مثلا مادر خسته‌ی روی پله‌های مترو و دخترک یکساله‌اش. که گذاشت ردیف طولانی پله‌ها بغلش کنم. لبخند زد بهم و وقتی پیچیدند سمت متروی کرج، برام دست تکون داد.
مثلا این شهر. مردماش. من که پایان فیلم شب‌های روشنم. آدمی‌ام که در این شهر کسی رو دوست داره و شهر، حرمت معشوقم رو نگه می‌داره و با من مهربونه.

...



محمد

میلاد با سعادتت و شروع بیست و هفت سالگیت، بنگ! خورد به اینکه من بلاخره کاری که پنج شش سال بود باید انجام می دادم رو انجام دادم. کلیک نهایی رو که کردم و تاریخ ثبت شده رو بهم نشون داد، خنده ام گرفت از این تصادف!

ای جان دلم رفیق. تولدت مبارک.

...



تمامش کن

موها جمع شده اند پشت سرم. سفت. یعنی خیلی جدی ام. یک چند تاری شان، تاب خورده اند و یواشکی سر خورده اند گوشه ی صورت. یعنی یک جای دلم پیش معشوقم است و بدجور حالم شیرین است. به زور خودم را نشانده ام برای پر کردن فرم. این یکی یعنی باید باور کنم رویام توی دستم است. حالا که همین یکی مانده برای رسیدن به جایی که این همه آرزویش را داشتم.

آدم ها از موفقیت بیشتر از شکست می ترسند. آنقدر که وقت پیروزی و رسیدن تنهاییم. لبخند می زنم برای خودم که بنویسش. پرش کن. بپر. تمامش کن. 

حالم ملغمه ای از هزار چیز.

...



پدر نویسی

خبر اولین سرطان تکذیب شد. شبیه یک کانتینر آب روی نگرانی های از دورم. دومیش جمعه ی بعدی نتایج آخرینش می رسد. می ترسم به سومی فکر کنم. از سومی بنویسم. از سومی اسم ببرم حتی.

زنگ زدم علی. خندیدم که قرار بود یکشنبه ببینیم هم را. کجایی؟ پاشو بزن بیرون و بیا انقلاب کتاب فروشی گردی کنیم. گفت خانه ام و بابا اتاق عمل است همین الان. عمل قلب باز. آنژوی صبح جواب نداده و منتظر این یکی هستیم. استرس داشت قطعا. خفه شدم در جا. گفتم بعدا صحبت می کنیم رفیق. بهم زنگ بزن. قطع کردیم.

حالا من منتظر خبر سومی ام. منتظر تکذیب خبر سومی. بقیه ی دنیام به طرز بالغانه ی خوبی خوش است. سومی فقط خبر برسد که حداقل چیز مهمی نیست. می شود؟

بدجور سرسختانه امیدوارم. ها ها. کار دیگری هم نمی شود کنم.

...



بمانی

کلمه ها دیوانه ام کرده اند. تمام تنم را پر کرده اند. از عصب های مرتعش پام که مرتعش ِ حرکت است تا سرم که به دروان افتاده از وزن حرف. باید بنویسم. باید بگویم. باید مرتب شوم و همه اش از انبار شدن ِ کلمه هاست. از واگویه شدن ِ دائم ِ آنچه باید خارج شود از سرم.

دفتر خریدم از بازار. برای حرف های این سنخی ام، داشتم دفتر و باز کاغذ وسوسه ام کرد. کلمه ها لگد می زنند. کلمه ها غلت می زنند زیر پوستم و من انگار ویار کرده باشم، بی اشتهای غذام و دلم می خواهد همه شان را یک سره قی کنم. کلمه ها از درون می خندند و می تراشندم.

می نویسم. حرف می زنم. 

...



 

نچ. سر خانوم ِ صبحی، باید بیشتر داد می زدم. این همه فرصت طلبی و این همه لعنتی بودن ِ بعضی از این آدم ها هستند که فرض می کنند بقیه ی آدم ها در خنگی ِ نا مطبوعی زندگی می کنند و آنها فقط هستند تا سرشان را کلاه بگذارند.

باید بیشتر داد می زدم و هنوز مرتعشم از خشم از این همه بی مسئولیتی و تمایل به ارتقا از روی شانه های دیگران. میم که خندید باید اسم سرخپوستی ات را بگذاریم دختر خشن، نیزه ام کند شده بود. و خب آدم هیچ وقت همکارش را نشانه نمی رود.

لعنتی.

...



نوزده روزگی

ساعت خوابمان که می شد، روی تخت ها دراز می کشیدیم سه تایی. سرگرمی مشترک پیدا می کردیم. حرف می زدیم. تنها باری بود که هم اتاق بودیم و آن وقت هایی بود که به درز دیوار می خندیدیم. من تخت بالا بودم. میم تخت پایین من. ه تخت روبرویمان. بین تخت ها، پنجره.

یک زمانی بود که همسایه ی روبرویی تازه آمده بود و هنوز پرده های خانه اش را نصب نکرده بود. ما که می رفتیم برای خواب، زمان شامشان بود. ما از روی تخت هایمان نگاهشان می کردیم. به عادت هایشان. به زیستنشان. به معاشرت کردن هایشان. روی زندگی شان داستان می ساختیم. برایشان اتفاق می ساختیم و آنها بازیگران تئاتر هر شب ما بودند. هر کدام هم به زبان ما یک اسم داشتند. مثلا پسربچه ای داشتند که زیاد راه می رفت و تا شام روی میز قرار بگیرد و همه بنشینند، چند دوری می چرخید. صداش می کردیم بین خودمان وجب گیر. آن یکی اسکلت برقی بود. خودمان غش می کردیم از این شبانه ها. با نمک بود از دیدمان.

تخت هایمان حالا در یک خانه که هیچ، در یک شهر که هیچ، در یک کشور که هیچ، حتی در یک قاره هم نیست. حالا وقتی یک نفرمان حرف کم می آورد و می خواهد آن یکی را بخنداند، اشاره می کند به یک شوخی ِ حالا بیست ساله، که یادت هست وجب گیر؟ دیگری می خندد. بعد حلقه ای دیگر از سال های دور هم بودنمان می گوید. باز خنده. باز یک یادآوری ِ دیگر.

شوخی قدیمیش بهتر است حتما. خنده های ما اثباتش. اصلا شوخی مثل شراب است. برای بهتر شدنش باید بهش وقت داد. نه؟ مثل همین شراب های حالا چهار ساله ی من که یک سالی است دست نخورده مانده. حیف نیست؟

شراب را باز کردم. ریختم درون سس پاستا. برای بار اول. طعمش اول گزید اما سریع عادت شد. دلم مستی می خواست. مستی به بهانه ی خوردن غذا. مستی برای هضم اندوه. مستی برای حالا.

کاش بچه ها نزدیک تر بودند. همین این بار. فقط همین این بار. نزدیک تر بودند کاش. بدجور سنگینم از حزن.

...



هستمت رفیق

برام نوشته:

دیدی چه خوبه آدم با افراد خوب آشنا می شه. آدم هایی که هیچ وقت خبر نمی شن (ازشون جایی اسم یا خبری نمی بینی) اما دلیل دنیان.

راست می گه. وقت های تلخی و سختی هنوز تو زندگیم هست. اما این بودن آدم ها بدجور روشن و سر پا نگهم می داره. خیلی زیاد و خوب و شاد.

...



حالم؟ حالی ام نیست.

رفیقش گفت. خودش که مقر نمی آید. که خوش خیم است. بعد همه با هم خندیدیم و بحث عوض شد.

...



به زبان ساده

انگار دغدغه‌های ما فقط دغدغه است. دغدغه‌های بقیه توله سگن.

...



استغنا

زمان شکست به دو. حال، خط ِ تقسیم شد. خط، رفت بین لب هات. گشوده شد به آرامی. از آن دروازه ی زیبای گوشتی، لبخند زاده شد و این یکی، منحصر به فرد بود و من همان فرد بودم و باز، لرزیدم.

از آرامش به کابوس رفتم. از کابوس به لرز. از لرز به سرما. از سرما به دست هات رسیدم. از دستات برگشتم به اعتماد و ویرانی مغلوب شد. دنیا کم به کم ساخته شد و جهان روی دور سرعت چرخید و باز بی خواب شدم. برگ های معطر نعنا خریدم برات و بوی تنت را برام جا گذاشتی و سکرآور بود و بدر ماه کامل نبود و ولی من دیوانه سر شدم.

نمی شد دیگر ترسید. وحشت ِ از قحطی رفته بود. دلشوره پا کشیده بود توی شب و خورشید فراوانی در حال طلوع بود. آفتاب روی بستر تنت به خواب رفته بود و زمان نجابت کرده بود و کندتر می گذشت و تو در میانه ی این ضیافت، زمزمه کردی که یکسال گذشت.

چشم هات، چشمه ی زلال بود. باز پام لغزید برات. نفسم گرفت. غرق شدم همانجا.

مثل همیشه ی این دوران.

...