در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

ارزشمندی

مسیر چطور دوست داشتنم را بلدم: از شیفتگی ابتدایی که می گذرم، وقت شور عشق است. شعف عشق که می خوابد، مهر سرشارم می کند. جانم که با مهر آماس کرد به قدر کافی، احترام است که قامتم را پر می کند. احترام. طوری که نمی شود وقت احوال پرسی بپرسی که هی، با توام. چطوری؟ به جاش صدا ملایم می شود و اوجش می شکند و خطابش می کنی که «شما خوبی؟ مرتبی؟» همین شما که جای تو را میگیرد، همین که از نظر جهانی شاید غریبگی باشد و فاصله افتادن، برای من گام آخر بوده تا به حال. قدم آخری که جرئت کرده ام و برداشته ام تا به امروز.

تازه رسیده ایم اینجا. یک جور مسافر وار گرد و خاکی که وقت نشده حتی چمدان باز کنیم. کفش در بیاوریم. دست و صورت بشوریم و نفس تازه کنیم. هنوز، هر بار نفسم میگیرد وقتی ناخودآگاه شما خطابش می کنم و هر بار این حجم خواستن و مهر و احترام در هم جمع می شوند و تنیده می شوند و بنگ، برخورد می کنند به من و به سرگیجه می افتم و باز بار بعدی. انگار خیلی وقت است موج اتفاقات مستقل از ترس ها و پا پس کشیدن ها و دل دل ها و نتوانستن های من پیش می رود. پر قدرت. با شتاب. شورانگیز. من سر سپرده پیش می روم. یا نه، سر سپرده به جلو رانده می شوم.

کلمه هاش سهمگین شده. من دفن می شوم زیر آوارشان. چند بار. چندین بار. نفسم صبح می گیرد. ظهر می گیرد. عصر می گیرد ازش. بعضی وقت ها دوام نمی آورم. تمام می شوم. از تکرار معصومانه کلمه های مهربان و ساده اش. از مداوم، جان گفتن ِ همیشگی اش. میبینم بی هوا صورتم خیس شده. رقیق می شوم. قطره قطره خارج از اراده ام می چکم و دیوارهای درونیم، پیشش ذوب می شوند. می چکند از چشم ها. می چکند.

از اینجا به بعد؟ پیش خودمان بماند. تا به اینجای داستان را بلد بودم. نقشه داشتم. می دانستم چه می شود و می دانستم کدام سمت می رویم و چه خواهد شد. از این به بعد اما، سرزمین جانم به تمامی بکر است. سرزمین کلمه هایم هم. سرزمین تجربه ها حتی. چقدر طول می کشد از این مرحله گذر کنیم؟ نمی دانم. مرحله ی دیگری هم هست اصلا؟ نمی دانم. بعد از این چه خواهد شد؟ نمی دانم. از همه چیز غریب تر، من ِ بعد از این را نمی شناسم. ندیده امش تا به حال. آشنا نبودیم با هم هیچ وقت. ترسناک نیست؟ هست.

به ماه میلادی حساب کنی، یک ماه دیگر هم گذشت امروز. من هیچ شباهتی به دخترک بی قراری که بودم ندارم این روزها. هیچ شبیه به زنی که به وقت عاشقی هام می شدم هم نیستم. حتی آدم سرگشته و بی قراری که بودم هم پیداش نیست. یک من ِ جدید کم کم سر برآورده از من. مرزها گسترش پیدا کرده. نفهمیده ام. فقط پوستم کشیده شده. فقط بزرگ شده ام. 

به آهستگی.

به سادگی.

...



میانه

ای گرمی ِ جان، هر جا که بودی، بی «ما» نبودی

هر جا که رفتی، من با تو بودم

تنها نبودی

...



شیطان در جزئیات است

ترافیک گیر افتاده‌ام. انتهای نیایش. خواستم از سه ساعت زمان اضافه‌ام، یک ساعت برگردم خانه و یک ساعت برگردم سر کار و به جاش یک ساعت چشم‌هام را ببندم و خب، انگار قرار است یک ساعت ترافیک بکشم.

خسته‌ام. یک جور کشداری که دو روز استراحت لازم است که به سامان شوم و فردا برنامه فشرده خرید لوازم التحریر هست صبح. از بازار. بعد کار و بعد درهای پلاستیکی که بلاخره می‌روند فروخته شوند. جمعه سه جا صدا شدم و بعد هم شنبه. دوباره.

چراغ دوباره قرمز شد. راننده دوتا فحش داد و حالا سیگار روشن کرده. من توی اتوبوسم و برسم به حقانی، باید سوار ماشین برگشت شوم و برگردم به کار. این بخش زندگی خوب است. اطمینان از اینکه جهان در دستات هست و می‌رقصد. فقط اگر حواسم به ریزه‌کاری‌ها باشد. اگر از دستم فرار نکنند اتفاقات.

راننده‌ها بوق می‌زنند. بی‌تاب. من انگار تنها راضی ِ این ایستادن ِ اجباری ِ ماشین‌هام.

...



آنچه اصل است

جان می شود داد برای عاشقی کردن ِ با تو.

...



صورتگری

تمام فایل های لپ تاپ جان پرید. یک جور حس به .. مم خاص دارم این وقت ها. برای انتقالشان (نفس کشیدنشان در لحظه ی آخر) دخیل بستم به هارد جان. فایل های سه چهار سال زندگیم داخلش است و یک سالی است که بهش دست نزده بودم. روشن نشد. کار نکرد. گفتم هوم و گفتم خب حداکثر پریده اینها هم. یک سری عکس ها و سی دی های انتهای نوجوانی هم یک بار گم شده بود و الان چقدر آرشیو دیجیتال از زندگیم دارم؟ گمانم کمی بیشتر از یکسال اخیر عکس. حافظه ی فیس بوک و همین.

آلبومم جلد سبز احمقانه دارد. مامان پسندیدش و خریدش و کادوی تولد یک سالیم بهم داد و من فکر کردم چه مزخرف و لبخند زدم و تشکر کردم. کودکی هام چسبیده توش. صفحه ی اول، چاق و عریان و به شدت خندان. هر بار آن تصویر چند ماهگی را میبینم دلم می سوزد برای دخترک توی عکس. زندگی آن وقت ها ساده تر نبود. چیزی نداشتیم که به زندگیمان رنگ بدهد.

عکس ها همین اند: نشانم می دهند که چقدر الان خوشبخت ترم. چقدر زندگی خوش رنگ تر و پر لذت تر است. همین است که درک نمی کنم لذت چریدن بینشان را.

دخترک توی عکس خندیده و دو تا کدو حلوایی خیلی کوچک دستش گرفته. کپشن اینستاگرام می گوید که شب پیش مادربزرگش مانده. مادربزرگ دوربین خوب خریده و با آرزوی عکاس شدن، شروع کرده از در و دیوار عکس گرفتن. از نوه ها عکس گرفتن. عکس ها به چشم من به شدت بی کیفیت اند. همان که ما با موبایل هایمان و بی هوا میگیریم را با دوربین گران قیمتش ثبت می کند. چرا؟ اسمش رویای دروغین آمریکایی است که به شهروندانش یاد می دهد شما می توانید اما در واقع هیچ پخ خاصی نیستند؟ به نظرم تلاش مادربزرگ کار بیهوده ایست و دوبار روی عکس ضربه می زنم و یک قلب شکل میگیرد. قلب متعلق به دخترک است. با آن چهره ی بانمک طلایی اش.

مرضیه می خواند. از بی فایلی بلاخره رفتم سراغ لپ تاپ جان کهنسال و شروع کردم مطالبش را منتقل کردن. یک فولدر کوچک مرضیه داشتم و یادم رفته بود (لپ تاپ کهنسال سال آخر استفاده اش توانایی پخش صدا را از دست داده بود) مرضیه برام یعنی سال های طلایی نوجوانی و کودکی. هر چقدر عکس ها هیچ خاطره ای برام تداعی نمی کنند، مرضیه می شود ما سه تا که پشت ماشین می نشستیم و تمام جاده چالوس با آهنگ های مرضیه شکلک در میاوردیم و ادای نوازنده ها را در می آوردیم و می خندیدیم. 

مریم برام نوشت از تولدت عکس بگیر و برام بفرست. من زل زدم به کلمه های مهربانش و گفتم تلاشت را بکن و آخر هم که مهمان ها رفتند، دیدم یادم رفته جمع شویم جلوی دوربین، ژست بگیریم و مثلا بخندیم. هیچ عکسی نماند. ثبت نشد اصلا. چه ایده آل.

ثبت می شد، باز دوباره باید دنبال یک مسیر پیچیده می گشتم که کل عکس ها را منهدم کنم. تا زمان از اکنون شروع شود و کشیده شود سمت آینده. گذشته آدم را سنگین می کند.

...



 

کارم تازه تموم شده. سه و پنج دقیقه نصفه شب. فردا از یکی از شیوه‌های پول درآوردن استعفا میدم. قرار نبود من برده‌ی کار باشم که.

شدم شبیه شیر آتش‌نشانی. حساسیت لعنتی بی‌دلیل اومده به گمونم. از فردا قرص بخورم و فکر کنم چند روزی ملنگ بزنم در طی روز.

کمکم‌تر مینویسم. حداقل به چشم خودم. و طبق معمول هیچ‌جوره از این تغییر رویه راضی نیستم. روزی که کلمه ننویسی چیزی کم داره.

پائیز یهو سرد شد. کاش بارون بزنه.

...



اینجا

از روی چمن ها که بلند شدیم، بعد از آن دو ساعت وراجی لذت بخش دور همی، شروع کردیم ولیعصر را پایین آمدن. شب. خنکی به اندازه. حال شنگول من. نور پردازی تا پارک وی که درخت ها در حال رنگ عوض کردن بودند. خندیدم که بچه ها حواستان هست چقدر اینطور زیستنمان یونیک و بی رقابت است؟

صداها از بین نمی روند، نه؟ فقط از ما دور می شوند و در جهان با سرعت تمبلانه ی صوت پخش می شوند. خیالم جمع است که آن کلمه ها و آن خنده ها یک جای حافظه ی جهان جا مانده. می شود بهش برگشت. آرامش بخش است. نیست؟

...



گیله دختر

هر روز اگر آهنگی داشته باشه، کاپ رو تقدیم میکنیم به «کلاغ دم سیاه غار غار رو سر کن، مسافرم می‌یاد شهر رو خبر کن».

...



جهان بی توچه بی‌دلدادگی بود

حالم انار پائیز است: پر از خون. پر‌ از رنگ، پر از دلدادگی.

...



آشنایی

دارم می شوم دو تا. زن آرام و رامی که هر روز می زند به شهر، سر کار می رود، کلاس، متر کردن خیابان ها، صحبت با آدم ها. محاسبه و برنامه ریزی و نمودار و نتیجه و نتیجه و نتیجه. زن عاصی و دیوانه ای که خزیده زیر پوست. می شکند. میریزد. خراب می کند. می خندد. می سازد. بدجور رقصیدن بلد است و جهان را در چرخش تنش دوباره خلق می کند. رها. شاد.

هر دو حالشان خوب است از تقویم. یکی به رقص، یکی به ترتیب. که جای خوبی هستم. جای خوبی هستیم. 

...



 

خانه بوی گند سیگار می دهد. بوی گند سیگار مانده. هم خانه جان در بخش قرمز خانه سیگار می کشید. من در بخش آبی. پنجره را باز می کرد و لبخند می زد و گاهی که حال جفتمان خوش بود، می نشستیم روی کابینت ها، موسیقی از اتاق قرمز می آمد و دوتایی دود می کردیم و قهوه ترک مخصوصش را می خوردیم. بعد هم خانه رفت. از فرداش دیگر جان نبود و بعد من نیاز پیدا کردم عمیق تر نفس بکشم و بلاخره همین دلیل ِ این یکسال شد که لب به سیگار نزدم و حالا بوی گند سیگار بدجور دماغم را می خاراند.

دیشب که مهمان ها رفتند، فهمیدم حال یکی به هم خورده. تگری زدن. توی سینک دستشویی. بعد از جمع کردن همه ی خانه فهمیدم. یک لحظه قبل از اینکه بروم و صورتم را بشورم که بخوابم. حالم به هم خورد. عق زدم. عق زدم و سینک شستم. عق زدم و همه چیز را اسکاچ کشیدم و اسکاچ و محتویات سابق معده ی یکی از مهمان ها را راهی کیسه ی زباله کردم و به یاد آوردم چرا دوست ندارم مهمانی بزرگ بگیرم. بزرگتر از آنکه دور هم باشیم و بستنی بخوریم و بیسکوئیت کنارش بگذاریم و بخندیم و چند لقمه شام - نهار - صبحانه بخوریم و همین. 

کنار همه ی اینها، زانو جان از صبح مشغول جولان دادن است. انگار از پشت پوست و کنار عصب و نوارهای ماهیچه در حال سوال پرسیدن باشد که یادت هست من را؟ یک قدم راه برو. بگو آخ. یک قدم دیگر راه برو. بگو آخ. حالا سعی کن خم شوی از زمین چیزی برداری. هاه هاه. درد داشت نه؟ باید از پله ها پایین بروی حالا. نظرت چیست؟ دندان هام را فشار می دهم روی هم. می گویم که از پسش بر میایم. و خب من و بدنم استاد شوخی های بی نمک با همدیگریم.

شراب چهار ساله ی پدر تمام شد به جاش و من چقدر تب دار، دلم تمام کردن چیزها را می خواهد این روزها. از این همه وسیله و امنیت و دیوار و چهارچوب در اطرافم نفسم گرفته و دلم می خواهد بدرم. پاره کنم. دور بریزم. تمام کنم و اطرافم را خالی و خالی تر کنم. یک جور میل افراطی به استقلال، به اینطور وابسته نبودن به همه چیز در دلم دوباره برگشته و می دانم حالا، که اثر فصل مهاجرت پرنده هاست. 

یک لحظه ی جادویی بود جنوب که رفته بودیم. همان که وقتی استانبول بودم، تکرار شد. لذت تماس آب با پوست برهنه. لذت حس اینکه در آب های جهانی. همان جا که نهنگ ها هستند و فوک ها هستند و در نهایت خرس های قطبی شنا می کنند. دلم بی تاب آن لحظه هاست. آن حس ارتباط با تمام هستی و نه اینطور در چهارچوب کمپوتی زندگی ماندن. زندگی طولانی خارج از جاده تنم را سوراخ کرده. دلم سفر می خواهد. جا گذاشتن همه چیز و بی گدار مآبانه به جاده زدن. شبیه همین یکی دو سال پیش و درک اینکه حالا ممکن نیست، برام سخت شده.

فکر سفر کردن نفسم را می گیراند. فکر بر تن جاده قدم زدن. فکر رهایی. ریه هام درد می کند برای هوای تازه و کار دارم و درس دارم و مسئولیت دارم و به جاش مثل فرزندان خوب، مشغول آماده کردن وسایل سفر والدین مکرمه هستم که باز قرار است سه ماهی - هی که - ایران نباشند.

شاید موهایم را سبز کنم. شبیه یک عکس العمل خارجی به این همه میل ِ عقیم به تغییر.

...



به احترام لذت

چای، لیوان می خواهد. نسکافه ماگ می طلبد. تن تو ظرف روز تعطیل است.

...



به قاعده

آدم آرزوهای کوچکم من. حسرت های دم دستی.

مثل یک روز صبح که زود بیدار شوی و چای دم کنی و دوش بگیری و با حوله بروی توی آشپزخانه و یک گلدان ریحان داشته باشی و چند برگ بچینی و گوجه بشوری و تکه کنی و تا چای دم بکشد (چای ایرانی!) بروی لباس بپوشی و از سر کوچه بربری داغ بخری و برگردی و خانه روشن از نور باشد و توی لیوان شیشه ای چای بریزی و یک قاشق و نیم شکر اضافه کنی و خب پنیر کاله هم داشته باشی قبول است و یک ساعت وقت داشته باشی برای این صبحانه.

شورترش کنم؟ گوجه را هم از گلدان خودش بچینم. شورتر؟ خب، افعال بالا جمع باشد. صبحش سر فرصت بیدار شده باشیم و به وعده ی صبح ها عمل کنیم و نسیم بوزد برای تکان خوردن شال های رنگی. 

گوجه ها را کاشتم. ریحان ها را هم. حالا تا به این صبح، زمان می خواهد و مراقبت و آفتاب.

...



نیاز دارم به دیدن رشد

سفره را پهن کنم وسط خانه. گلدان و خاک و قلمه هام که این همه ماه مهجور و در آب ماندند. بکارمشان و خانه را پر از گیاه کنم. 

...



دوشواری؟ دوشواری نداره!

هنوز سخت ترین سوالی که از من پرسیده می شه، همینه که کارت چیه؟

...



هفتم مهرماه

تمام احساسات یکسال گذشته را از نو تجربه کردم. از اشک تا عشق. از لبخند تا دوستی. وقت هم شد ‌و گلدان‌ها از نو تازه شدند و حرف ریشه‌دار زدیم.

بیست و هفت سالگی ملایم خزید روی تقویم. روز خوبی بود. حالا زده‌ام به دل خنکای شب.

زمانه گواهی خوش می‌دهد.

...



نه سال بعد

دوتا از دخترها فعلا دوستم دارند. شاید حتی سه تا. نصفشان با حالتی بین تحسین و تردید نگاهم می کنند و به طرز هولناکی بقیه می بینندم. مثلا برای خودم در حال راه رفتنم و یکی برام دست تکان می دهد با خنده که سلام. من هر بار تکان می خورم که وای. باید بشناسم این آدم را؟ چهره ها حتی برایم آشنا نیست. سلام می کنم و رد می شویم.

آنها به کنار، خودم ترسناک شده ام. آدم ِ خوابیدن ِ تا هشت صبح، بین پنج و شش بیدار می شود و آدم دیر رسیدن به قرارها، هفت بیرون می زند و هشت می نشیند سر کلاس. سه رنگی جزوه می نویسد. داوطلب می شود برای کنفرانس دادن هفته ی بعد. دست بالا می کند و سوال جواب می دهد و استاد یکی از درس ها شماره اش را میگیرد که تو باش ارشد کلاس. چرا؟ انقدر همین جلسات دست بلند کرده و رفته پای تخته سوال حل کرده و قبل از کلاس آمادگی داشته برای درس آن روز. یا آن یکی می شناسدش به اسم. آنقدر چشماش برق می زند این روزها.

...



 

اینجا نوشته: همه چیز دوبار خلق می‌شود.

...



عقلم قبول دارد اما احساسم می گوید که لعنتی این راه عجیب سخت است

یک جایی افتادم وسط شرایط. همین عصبانی ام می کند. به جای کنش گر بودن، تمام سعی ام شد واکنش نشان دادن به هر آنچه رخ می دهد. کمی بدتر از وضعیت دفاعی. همه ی زندگی شد دست و پا زدن میان اتفاقاتی که نمی خواستمشان یا بخشی شان را نمی خواستم. برنامه ها به جای بلند مدت، یک ماهه یا شش ماهه شد. عمر اتفاقات به یک سال رسید به جای بیشتر. همه چیز باید دقیقا جلوی دماغم رخ می داد تا بفهمم و همه چیز شد حالا، شد لحظه. 

دلخورم. بیش از هر چیز از اینکه صبر کردن فراموشم شده. ساختن یادم رفته. بلد نیستم الان چطور آجر به آجر پیش بروم. دارم یاد میگیرم قدم برداشتن را. که پریدن همیشه ممکن نیست. همیشه میانبری نیست که بگذرانی. این وسط اما پوستم در حال کنده شدن است. آسان نیست اصلا. آسانم نیست. 

برگشته ام توی غار. نصفه. خود ِ درونم در غار مانده و خود بیرونم می رود و در شهر می چرخد و کار می کند و معاشرت و هزار چیز دیگر. خود بیرونم به کارهاش می رسد و خود درونم هی نگاه می کند به زخم ها و لخته های خون و سر تکان می دهد که وای. که اگر جای همه ی این کارها یاد می گرفتم زمان چطور کلید حل خیلی از معماهاست، چه آسان تر بود همه چیز. چه کمتر سختم می شد.

اینبار به زمان ایمان دارم. شبیه دوستی که اجازه می دهد برسی. که قرار بگیری. که به وقتش آن چیز که باید، به سامان می رسد. باور دارم و می دانم روزهای زیادی باید بگذرد تا این میوه برسد. سردم می شود از فکرش اما منطق اینبار در حال چربیدن است.

...



جمعه

غم، شبیه موجه. اندوه اما مه. 

...



جمعه

بخونم. بشورم. تمیز کنم. مرتب کنم. بنویسم و دور بریزم.

...



 

پی ام اس محدود به چند روز ماه نیست. یه سبک زندگیه.

...



دست کم

توئیتر خوندم چهل و سه نفر رو. بعد رفتیم نهار. سرم توی گوشی بود و داشتیم نهار میخوردیم و گفتم براشون خبر چهل و سه نفر با نام اعلام شده. تک به تک. با نام کاروان. بغض خفه‌ام کرد. خبر رفت از انفجار صنعا گفت و پناهجوی سوری و من یه آدم بی دست و پا هستم در جهان.
درهای پلاستیکی زیاد شدن. قطعا از یک تن بیشتر. زیر آفتاب موندن و هر بارونی که میاد، من پنجره رو باز میکنم و به صدای برخورد قطره ای آب با پلاستیک گوش میدم و غم آوار میشه سرم.
غم و تن و همین.

...



نهایت

یک بار روی پله ها دیدیم هم را. من می رفتم سمت بالا. جهت مخالفم حرکت می کرد. همان وقتی که موهاش بلند بود، کمی کمتر از روی شانه و موهام کوتاه بود، کمی بیشتر از روی گوش هام. دنیای احمقانه شاد و خوش هجده سالگی. سلام کردیم و گذشتیم. اولین برخورد دو نفره مان بود. همان وقت ها که پیرهن مردانه ی صورتی می پوشید. همان وقت ها که مانتوی سیاه می پوشیدم.

آخرین امضا را که گرفتم، آخرین کلیک که انجام شد راه افتادم سمت در ورودی. فکر کردم نه. باید کمی شبیه تر باشد این خروج به یک اتفاق بزرگ. از قیدی آزاد شده بودم و باید نفس خوش تری می کشیدم. چرخیدم سمت دانشکده. گلوم گرفت. پام نرفت جلو. دوباره پیچیدم سمت در ورودی دانشگاه. گفتم خب به نور نگاه کن و به سایه و بپذیر آنقدر که فکر می کنی، هر چیزی که برای تو مهم است در جهان اتفاق بزرگی نیست. سعی کن خوشان خوشان راه بروی لااقل. از پله های سر در جدید رفتم بالا. فکر کردم می شود به نگهبان بگویی خداحافظ. نه؟ بلاخره با یک نفر باید خداحافظی کرد. دیدمش از در آمد تو. همان چند قدم آخری که مانده بود. سلام کردیم و برگشتیم کمی اینطرف تر. نزدیک زمین چمن مصنوعی. به کمی حرف زدن.

خب، بزرگ شده بود. آدم ها بزرگ می شوند. نه؟ بزرگ شده بود. چند قدم داشت تا دفاع و معلوم بود این مقطع دوم تحصیلی هم لمسش نکرده و گذرانده فقط. کمی سنگین شده بود. در رفتار نه. در اندام نه. چیزی ازش عبور کرده بود که به نظرم رفتن دخترک طلایی از زندگیش بود. شبیه یک خط اندوه خیلی سنگین. شاید ته چشم هاش. آن شیطنت و سر زندگی و شادابی از ته چشم هاش رفته بود و چیزی کمی پخته تر جا مانده بود. اما هنوز زندگی می کرد بی هدف. بی اعتنا. بی دلیل.

وحید در حال رانندگی در صدر بود به سمت امام علی که اسمش را برد. گفت فلانی. تو و فلانی. چه رابطه ای هم داشتید. چه عاشقی بودی. من فقط گفتم هوم و گذشتم. حالا یاد یکی از جمله های قدیمم افتادم که همان سال جرئت کردم و گفتم. جای اشتباهی از جهان ایستاده بودم و حس می کردم دائم در حال دست و پا زدنم و همه چیز به مرور بدتر می شد و بهش گفتم دارم فکر می کنم که چرا من اینجام. که من فقط رسیده ام به اینجا، این موقعیت، این مکان، این تجربه، که با تو آشنا شوم. شاید واقعا همین بود. شاید قرار بود فقط پوستم به تمامی کنده شود. نه؟

این چند سال اگر کمتر جهنمی بود نمی شد؟ نمی شد؟ گمانم خیلی وقت ها عصبانی ام هنوز. از این همه تلاطم و از این همه خونی که اگر جرئت کنم و با دقت نگاه کنم هنوز از زخم هام می رود.

...