در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

مرا تو بی سببی نیستی

پشت خشم شدیدم احساس بی کفایتی بود. پشت احساس بی کفایتی، ناتوانی عظیم. همه اش پیچیده در حال آشفته ی این چند روزه. با غصه ی اینکه به زبانی که راضی باشم، بلد نیستم براش زمزمه کنم که دوستت دارم.

دست هاش معجزه کرد باز.

...



مامان

قطره های باران خودشان را می کوباندند به شیشه. داشتیم با وحشت به نفس نکشیدنش نگاه می کردیم. به دستمال سفید توی دستش که سرفه می کرد. سرفه می کرد و خون می پاشید روی سفیدی. دستمال بعدی. سرفه. سرفه. خون. تلاش برای نفس کشیدن. دستمال بعدی. سرفه. سرفه. خون.

رعد و برق زده بود. بلند. من خندیده بودم که چه با نمک. ترسیده بود از صدا؟ گفت که نه. علتش چیز دیگری است. چند روزی بود گلو درد داشتم. مهم نبود اصلا. چه صدای رعد بود و چه ناپرهیزی غذایی و چه هر چیز دیگری. دستمال ها قرمز شده بودند. از خون.

پرسید می آیی خانه ی ما؟ همیشه می پرسد. همیشه می گویم که نه. گفتم نه. باید برگردم خانه. تمام شور صدام خوابیده بود. تمام شیطنتم دود شده بود. معقول شده بودم باز. ماشین از پارک در آمد. زیر شلاق آب حرکت کرد سمت خانه و قهقهه های دو سه ساعت آخرم همانجا ماند. زیر سایه ی مرگ. زیر لکه ای خون.

...



این ابتدای یک غزل عاشقانه است

پارچ خریدم راستی.

...



این روزها

براش گفتم. گفتم خستگی خودش را بدجور کشیده توی روزهام. اصلا نفسم را گرفته. به چشم خودم در برابر حجم وحشتناک کارها، آنقدر هم کارا نیستم اما وای از این بی نفسی. بعد از برگشتن از خانه ی بابا بود. داشت حرف می زد و من تلخ شدم و تلخ تر شدم و تلخ تر شدم و بعد خسته. مامان یک لیوان نسکافه درست کرد داد دستم که شاید آرام شوم انقدر که حتی توان مخفی کردن احساساتم را هم ندارم. نشد. رساندنم خانه. آن گسی و تلخی ماند تا برسم به امن خوب دستاش وقتی اینطور بی قرارم.

پسرکم رفت. این اواخر کمتر اینجا بود. بودنش اما هنوز بود. در برابر آن همه رفاقتش که هر دو بار ِ اثاث کشی از تمام جهان فقط خودش برام حضور داشت، من فقط یک جمعه ام را تقسیم کردم باهاش. کمی دستمال کشیدم. کمی دیوار سابیدم. کمی خندیدم و خنداندم و بعد، از در آمدم بیرون و سوار بی آر تی شدم و رسالت را رفتم سمت مصلی و رسیدم خانه. با بغض غریب. چهار ایستگاه اتوبوس. چهار ایستگاه مترو. همراه آن حال گند که جوجه پرید. رفت. 

خواب افاقه نمی کند. خستگی از خواب نیست. چیزیست بیشتر. امروز فهمیدم. تن ِ بی قدرتم را رساندم به تخت و دلش خواب می خواست. شروع کردم به خواندن. یک جور ِ حریصانه ای کتاب ها صدام می کنند و من هر بار به دلیلی سر می چرخانم. یکی شان را گرفتم دستم. داستان طور. برخلاف همیشه که یک نفس تا صفحه ی آخر می خواندم و بعد دو روز گیج می زدم، سه چهار روز است که نرم به نرم پیش می رویم با هم. چند بخش به چند بخش. چند صفحه. صفحه هاش که تمام شد دیدم بهترم. شبیه حال ِ بعد از یک نفس ِ عمیق ِ دشت. خواندن. نوشتن. 

پیرایه های اضافی زندگی اذیتم می کنند. کارهای زائد. مشغولیت های بیهوده. وقت های تلف شده. آدم های نامربوط و کارهای بی ربطشان. دلم زخم می خورد این وقت ها. اجبار هم هست این معاشرت ها. کنارش نورهای کوچکی هم می تابد. مثلا فلان استاد که شروع کرده به اسم کوچک صدام کردن و گرمم می کند. فلان گروه که جلسه های لذت بخش دور همی داریم. حال خودم وقت فلان کلاس.

من ِ پایان آبان با من ِ انتهای شهریور خیلی فرق کردیم. انگار آن یکی بود و این یکی دیگر. انگار باز آدم جدیدی در حال سر بر آوردن است و با دلهره، با تشویش. با نگرانی.

نگران. شروع کردم برای همین کلمه. نگریستن. با امید و لذت رشد و بالیدن چیزی را دنبال کردن. انگار چند سال گذشته باشد تا همه چیز را یکسره ویران کرده باشم، انگار یک سال زمان برده باشد تا نقشه ترسیم کنم که خب حالا چه می خواهم و انگار حالا، زمان ساختن باشد. چرخش بعدی. از میان خرابه ها کم به کم در حال سر بر آوردنم. با یک جور شوق. با یک جور شور. نوشتنی نیست. این مرزهای جدید، این اتفاقات، این جور ِ جدید ِ بودن. همه چیز همان «جمال» و «جلال» ابدیست. 

نمی شود نوشت. نمی توانم. بیش از توان ِ کلمه هام خرسندی هست اما متعلق به جهانی دیگر. انگار نوشتن از کلمه های محرمیت، برای اینجا نیست. همانطور که نون می گفت، برای نوشتن کلمه ها را هزار جور می پیچانم که اتفاق پشت چندین چیز پنهان شود و شاید که دیده نشود و دستمالی نشود و اما به کلمه بیاید.

آخر نشد بنویسم. حالم خوب است اما دورم. دوریم. شبیه یک اتفاق ناگریز، جهانمان از همه جدا شده و در میان ِ جهان ِ روزانه ی آدم ها، غریبگی می کنم.

...



دروازه

گیجم هنوز. جهانم گیج است. کلمه ها همانند. چیزی اما عوض شده. منگی تمام وجودم را پر کرده.

خودش است: خانه. خانه تغییر کرده. همان نیست که قبلا بود. 

...



ظرایف

اوج خواسته ام از زندگی - همین الان - اینه که به پوست دستام کرم بزنم.

به همین خستگی. به همین خوابالودگی.

...



شبت بخیر

از همه‌ی شلوغیا و درگیری‌های روز، می‌گذریم. شب می‌رسه کم به کم. سرد و جون‌دار‌. دغدغه‌ها کنار میرن و تو میمونی. مهربون. صمیمی. واقعی و به طرز غریبی، رویایی.
حسودی می‌کنم. به من. به این خود ِ با تو. تک به تک روزهای قبل از تو به این ما حسودی می‌کنه.
انقدر که ماهی‌.

...



 

شست جان درد می کند. سین همیشه به تایپ کردن ده انگشتی من می خندد و حالا این متن را باید نه انگشتی بنویسم. شست جان ِ دست چپ به شدت درد می کند. 

زنگ زد که چطوری. گفتم براش کلافه و خشمگین و خودم تعجب کردم از این عصبانی بودن کش دار این چند روز. حق داشتم اما. همه ی کارهای شنبه و یکشنبه کشیده بود به امروز. بدون دلیل. به مرد گفتم موکت های کف باید بچسبند سر جایشان و گفت نچسبید. گفتم بچسبان. گفت نچسبید. سه چهار باری این مکالمه تکرار شد. آخر هم همکار جان؟! اومد که وای، چقدر همه چیز بد چسبیده. تلفن رو قطع کردم. رفتم دیدم موکت ها رو هوان. خشم خالص. نشستیم چسبوندن موکت ها. به هر طریقی که بود. با دست. روی زانو. ترکیب چسب و پوست دست و تینر هم الان سر درد ایجاد کرده و هم معلوم شد گوشه ی شست جان زخم بوده و آخ که بد جور می سوزد.

وقتی که هست آرومم. بقیه ی لحظه ها فقط منتظر یه کبریتم. عصبانی. شاکی. منتظر اشتعال. پاییز عجیبیه.

...



نام من سرخ

خشمگینم. شبیه ضربه ی ناشی از کوبش سنگ هم نه حتی. تندتر. تیزتر. شبیه نیاز شکافتن پوست با نوک سر نیزه. خشم پرم کرده و رد پاش همه جا کشیده شده. خودم هم نابینام در برابرش. خشم هست اما من دنبال کارهای هر روزه ام. بعد میبینم چطور دلم می خواهد کسی را خفه کنم. کسی را پاک کنم. کسی را نبینم دیگر. خشم. هینطور سه حرفی.

گفتگوهای کاری به هرز می رود و من نمی شود دوام بیاورم. هیچ وقت صبور این چیزها نبودم و بدتر شدم حالا. داغ می شوم. از وسط دلم چیزی می جوشد و سرم دوران پیدا می کند کمی و دست هام قبل از بدتر شدن هر چیز، کیف قاپ می زند که دیگر جای ماندن نیست و پای گریزم تیز می شود که برویم. گروه های مجازی مزخرف می بافند و شروع می کنم صحبت کردن و بعد کسی باید خاموشم کند. بدتر از همه چیز، دیروز بود که برای یک مشتری داشتم اس ام اسی توضیح می دادم قیمت ها چرا اینطور است و تنها کافه ای است که با رضایت در دو سال اخیر رفته ام و هنوز می روم و برام نوشت باشد، قبول است. چرا انقدر عصبانی؟ و تازه فکر کرده بودم با لحن شوخ نوشته ام.

افتادم به جان خانه طبعا. مبل ها و میزشان را جمع کردم که پرت کنم بیرون. نمیشود. بس است. انگار همه ی مشکل سر همین چهارتا تیر و تخته است که خانه جمع شده. گلدان ها را کشیدم آوردم کنار بخاری که یخ نکنند تمام زمستان و بقیه ی چیزها قرار بود بروند زباله دانی. دیدم نمی شود. خانه فقط خانه ی من نیست. کنارش آدم هایی که می آیند برای گپ و کلاس هم هستند. نمی شود به آسانی همه چیز را بیرون بریزی. از خشمم نشانه ی این مانده که همان طور به هم ریخته هر چیزی جایی است به جز جای خودش. 

نفرین دیگری هم هست؟ بله! کلمه ها نفرینم کرده اند. کتاب های تولدم هنوز همانطور نخوانده مانده اند. یک کتاب توی کیفم است که می برم و می آورم و پنج روز و هفتاد صفحه خواندم هنوز فقط. کلمه ها حالا از من می گریزند. احساس می کنم دایره ی لغتم خیس خورده. کم شده. میبینم حرف زدن برام مشکل شده. حتی کلمه های نوشتنم هم به گستردگی سابق نیست و نشانه اش همین کلمه ی "گستردگی" که چند لحظه فکر کردم برای معادل بهتر فارسی که شبیه یک سرزمین باشد با پستی و بلندی و نه یکدستی و نشد و به همین (که یک دشت صاف است برام، یکدست و بدون هیچ چیز دیگر) بسنده کردم.

بی حوصله، خشمگین، مستقیم، دلم یک جور طنازی نمی خواهد و دورم پر از طنازی خام است. پر از آدم های لوس. متخصصین پر حرفی به جای اجرا. دلم جدیت می طلبد حالا که جهان اینطور جدی است و نمی شود. دلم؟ دلم همان بستن در را می طلبد و از جهان جدا ماندن. من و کتاب ها. نمی شود، یک جور نفرین شده ای نمی شود.

خشمگینم. شبیه جنگجوی جسوری که مشت می کوبد به در بسته ی سیاهچال. در هیبت خرس. نه صداش شبیه بقیه است که بفهمندش و نه قامت حیوانی اش توان کافی برای شکستن اوضاع دارد.

همین. همه اش همین یک جمله: توی دلم یک خرس قهوه ای خشمگین ِ پا به زنجیر، تنهاست.

...



 

هلال ماه نصفه شب رو شاهد گرفتم و هنوز وجودم بی تابه. انقدر ماه بی قرارم می کنه. سرما بی قرارم می کنه. حلقه ی دستاش بی قرارم می کنه. 

...



فضت - دوات

از صبح نشسته‌ام به زندگی کردن. حالا لباس‌ها شسته و مرتب هستند. آلبالوپلو دارد سعی میکند آرام آرام دم بکشد. خاک گلدان‌ها را عوض کرده‌ام. برای بنیامین زیبایم آواز خوانده‌ام که حالش خوب باشد. باغچه را آب داده‌ام. از تو که غرق نواختن بوده‌ای و حواست هیچ به اطراف نبوده عکس حیرت‌انگیزی گرفته‌ام. با الف چت کرده‌ام. برای گنجشک‌ها دانه پاشیده‌ام. و عطر پای سیب خانه را دل‌انگیزتر کرده. نسیم خنکی می‌وزد و دارم به زیبایی‌ها فکر می‌کنم. دستاورد همه این‌ها یعنی که حال دلم خوب است و با خودم به صلح هستم. یعنی اهمیت نداده‌ام آدم‌ها چطور به خودشان اجازه می‌دهند وارد حریم شخصی‌ طرف مقابلشان بشوند وقتی هیچ حقی ندارند بدانند اما باز هم می‌پرسند و من درونم مدام تکرار می‌کند "به تو چه" و من مهارش می‌کنم که بلند نگوید! اهمیت ندارد ریجکت شده‌ام. حتی اهمیت ندارد که خانم استاد گفته است فاند ندارد. الان حال دلم خوب است. حالا که صدای ساز تو می‌آید. پرنده‌ای که هیچ به من نگاه نمی‌کند روی شاخه نارنج نشسته است و احتمالا خبر ندارد بودنش تا چه اندازه این لحظات را آرم‌تر و زیباتر کرده است.

 

از اینجا

...



شراب قرمز، پنج نوع پنیر و چیپس و فلفل سیاه

حالا کلمه ها خسیسیشون گرفته. دیر شده. وقتش گذشته که بنویسیم و بدونیم. هر برگشتی مبارک نیست برای همه. بعضی وقت ها برای برگشتن حداقل یک سال و نیم دیر شده و سه تا بلیطی که می شد یه روز روشون قشنگ ترین کلمه های دنیا چاپ شده باشه، فقط سه تا بلیط ساده اند.

سوار زمان که بشی بهت چیزهای غریبی نشون میده. مثلا همین که بعضی وقت ها، برای رخ دادن اتفاقای خوب باید جون بذاری. زمان بذاری. آدم هایی که زود بیخیال میشن و میرن راه بعدی، هیچ وقت از سرگشتگی شون نجات پیدا نمی کنن انگار.

...



پناه می برم به کلمات

هیچ اهمیتی نداره که از دیدارتون چند روز می گذره یا همین نیم ساعت پیش خداحافظی کردین. دلتنگی بی رحمه. بی هوا از راه می رسه و هوار می شه سرت و خونه تبدیل میشه به خالی ترین چهار دیواری دنیا و هوا بهت رکب می زنه و زمستون می رسه و یخ می کنی.

نفس نمی تونم بکشم.

...



زمزمه

حکایت باران بی‌امان است
اینگونه که
...

...



هستمت

الان نزدیک هفت ماه از شروع کارمون گذشته. یه بخشایی از کار خیلی شیک بوده و هست. همین جواب دادن تلفن ها، همین توضیح دادن به آدم ها و دیدن برق شادی و تحسین توی چشماشون. یه بخشایی غمگین بوده. وقتی پیغامی داشتیم و کسی با تمام امیدش بهمون زنگ زده که من نیازمند کمکم. یا کسی رو می شناسم در شرایط سخت داره یک گوشه از ایران زندگی می کنه و جوونش به همین صندلی چرخدار وصله. کمک می کنین بهشون؟ یا نه، چرا به این کسی که من می شناسم اولویت نمیدین؟ یا کسی هست که باور کنین خیلی وضعش بده. باور کنین. غمگینه توضیح دادن که نمیشه. یه بخش هایی هم هست که متفاوت سخته. برای من سخته. آخ که الان همون بخشم.

اولی که شروع کردیم، درها کم بودن. آدم های کمی میشناختنمون و همون ها هم تا در جمع کنن و به ما برسونن عمری طول می کشید. تا دو ماه اول من و درها زیر یک سقف جا می شدیم. حتی جای زیادی هم نمی گرفتن. بعد منتقل شدن زیر آسمون و هر ماه موج انفجار بیشتر شد و بیشتر شد و کار به جایی رسید که فقط هر بار منتقلشون کردن از دم در، یک ساعت یا بیشتر وقت می گرفت. همین بود که یک عالمه کار فیزیکی برامون تراشید. کار فیزیکی که واقعا آسون نیست برای عضلات کار نکرده ی ما.

بار قبل دو نفر از بچه ها اومدن کمک و هم پا بودن و درها رو گونی کردیم و آماده کردیم که ارسال شن برای فروش. اون موقع هنوز پاییز به غلطت الان نبود. دم صبح فرداش با صدای باد بیدار شدم و تمام وجودم لرزید که وای الان اون همه پلاستیک ول روی پشت بوم هست و باد می بره و خونه ی همسایه ها میشه صحرای سینا. روی لباس خوابم (حالا همون یه شب با لباس خواب خوابیده بودم باید چنین تئاتری پیش بیاد!) یه کاپشن پوشیدم و خواب خواب رفتم توی روشنی حوالی پنج صبح (تاریکی سابق!) پلاستیک ها رو جمع کردن. اون سری هزار و صد و خورده ای کیلو در رفت. جا به جایی سه طبقه چیزی نزدیک به سه ساعت طول کشید و باز سه نفر بودیم. بقیه اش موند. انقدر زیاد بود لعنتی!

حالا امشب اولتیماتوم گرفتم که چهل و هشت ساعت وقت دارم برای پاکسازی پشت بوم. یه چیزی حدود هزار و خورده ای دیگه کیلو در هست و من که فردا عصر کلاس دارم و پس فردا امتحان دارم و سه شنبه یه عالمه مشق برای تحویل. یک مقدارش رو - یک مقدار خیلی کم، در حدی که اصلا به حساب نمی یاد در برابر چیزی که مونده - امشب فرستادیم و رفت محل دپوی بعدی. بقیه اش اما موند و به به سلام عضله ها!

ناخن گیر رو گرفتم دستم و هی به ناخن هام نگاه می کنم که واقعا زیبا بلند میشن. شکل گرفتن و خوش فرم شدن و حالا باید کوتاه شن. میشه با ناخن ِ کمی بلند تایپ کرد. میشه مداد دست گرفت و نوشت. اما اینکه بخوای فرو ببریشون توی دل کیسه های محکم پلاستیکی و گونی و بلندشون کنی، منجر می شه نوک انگشتات به درد بیان. درد شدید. کاری هم نمیشه کرد و آخر این متن به ناخن گیر ختم میشه.

این یه نقطه ی ساده است. نشونی از من که دارم تلو تلو می خورم بین چیزی که هست و چیزی که می خوام بسازم و چیزی که قراره به دست بیارم. این فقط یک نمونه ی کوچیکشه. انتخاب بین انجام کار و زیبایی دست. انتخاب بین رفتن و تلاش کردن یا موندن و لذت بردن. انتخاب بین اینکه چقدر می خوای هزینه بدی برای آینده ای که تصور می کنی. 

کیسه ها و گونی ها رو که جا به جا می کنم، همون طور که یه کم عرق کردم و یه کم هوا سرده و یه کم باد می زنه و یه کم بداخلاقم که خب چه مرگم بود که این کار رو شروع کردیم، سعی می کنم تمرکز کنم به همه ی اون آرمان هایی که به خاطرش شروع کردیم. همون لبخند خانواده ها وقتی دارن این درها رو جدا می کنن برامون. همون فرهنگ تفکیک زباله که شاید نهادینه شه. همون انرژی پایگاه ها وقتی جمعشون می کنن و سوار ماشین می کنن و میارن تا دم در. همون پلاستیکی که در حالت عادی بازیافت نمی شه رو تصور می کنم که الان دیگه وسط طبیعت ول نیست. همون حیوون جنگلی که از خوردن این تیکه پلاستیک ها نجات پیدا می کنه. بعد به خودم می گم چند تا پله مونده. چند تا پله. می تونی.

من ایده آل گرای خری هستم. این حداقل چیزیه که در مورد خودم می دونم. دقیقا اینکه بمیر اما کاری که می خوای رو بکن. تا حالا بارها شده که تسلیم شدم و عمر هدر دادم و بلاخره به این نتیجه رسیدم که باید برگردم به نقطه ی قبل و مسیری که از ابتدا تصویر کرده بودم رو طی کنم. اینبار از دید کل جهان، ناپذیرفتنی اما به همون سمتی که می خوام. حالا همونه. 

تمام جلسه های سه شنبه که می رفتیم و در مورد آینده های احتمالی که علم جلوی پامون می ذاره صحبت می کردیم و می شنیدیم، با یک جمله ی عالی شروع می شد. اینکه بهترین راه برای پیش بینی آینده، ساختنشه. از پسش برمیاییم؟ حتما. فقط بستگی به این داره چقدر کله شق بمونیم و چقدر روی مسیر خودمون پافشاری کنیم. ایده آل گرا بودن برای من یه دستاورد داشته. اینکه می دونم توان حسرت خوردن ندارم. پس بهتره به جاش هزینه بدم و تغییر کنم و تغییر بسازم و از این مسیر لذت ببرم. راه میانبری هست؟ نه.

ذهنم آروم تر شد. دیگه برم سروقت ناخن ها.

...



و آرام

ابتدای غروب باشد و بهار مستیان را بپیچی داخل. به بهار خالص برسی. بوی قهوه، بوی نان، بوی سبزی تازه خرد شده، بوی ماهی حتی. میوه فروشی های رنگ به رنگ. بوی کبابی حتی. چراغ چراغ چراغ. نور زیاد. و آدم ها.

عصرهای پاییزی بهار رسیده. با یک کلمه: خوب.

...



فقط یک صدای درونی دارم که این وقت ها می گوید خب، این پیک آخر است

مقدار الکل بدنم دستم نیست. مقدار الکل بدنم دیگر دستم نیست.

...



حالا خانه پر از موسیقی درخت و آسمان شده.

همین باقیمانده ی فایل ها را میجوریدم برای شنیدن. دیدم برگ های انجیر پشت پنجره شروع کردند خیس شدن. تلاش بی ثمرم را بس کردم.  لپ تاپ بلاخره ساکت شد.

...



 

اینوریدر، تلگرام، ساعت، دیالر، توئیتر، زازله، کلندر، انی دو و سه چهارتای دیگر. اپلیکیشن هایشان آبی شده اند. یک جور. کسل کننده. دوست نداشتنی.

...



غم بی تکیه گاهی

اول غذا خوردن را دست کم می گیرم. بعد شروع می کنم پشت گوش انداختن. به صورت مداوم. کم کم میل ترک کردن غذا می آید. همان که به به زندگی فقط نوشیدن آب و چای و کافئین بود. سردی دست و پا. سفیدی بیشتر پوست. لعنتی. نمی خواهم چیزی بخورم.

پای تلفن جیغ می زند که می خواهم بمیرم. تمام تارهای عصبی وجودم کشیده می شود. بی حرکت اینجا می نشینم و آنجا از گریه تنش می لرزد. وجودش به هم میریزد. صدای پس زدن محتویات معده اش می آید. یخ می زنم. جیغ می زند و کلمه هاش غیر قابل تشخیص است برام و میخکوب فقط گوش می کنم. 

سه سال پیش بود. یک ماه بیشتر. زیر پتو مچاله بودم و باران و میل شدید به مردن. به ادامه ندادن. حتی بی امیدی برای گریه. بی امیدی برای بودن کسی که گریه کنی. همان.

آدم ها اطراف زخم هایشان رشد می کنند. اگر دوام بیاورند. اگر بلند شوند.

...



رنگین کمان

تنها نیستم روزها. به گل تاک صفوار فکر می کنم. به نردبانش و به تصویر دخترکانش روی نمد. به سار فکر می کنم که الان آزمایشگاه است و با دوستان هزار رنگش می پلکد. به قلب سارا فکر می کنم که چطور هر روز خانه می ماند تا کانگوروی مادری که هست برگردد عصرها. به دیوانه گری های لوا فکر می کنم. به شیوه ی زبان آموزی سارای کتاب ها. به کارکردن از ته دل محسن آزرم. به صدای باران بر شیروانی خانه های نزدیک اتاق کار فعلی خوابگرد. (حتی گاهی به آن اطاقک کوچک محل کار سابقش فکر می کنم که همیشه پنکه اش روشن بود و یک چراغ زشت با نور زرد بیمار توش روشن بود) به رشد دخترک معینی ِ راز سر به مهر. به خلق ابری ریس. به باد و پرده های شیدای روزگار. به معین ِ پوتشکا حتی. هنوز هر بار به دقت به دهانه ی متروی طالقانی نگاه می کنم انگار که قرار است ببینمش. هفت تیر که می روم - هر روز - به پل عابرش که می رسم به لیمان فکر می کنم. به آن دختر و پسری که آن روز پاییزی شش سال پیش روی پل به هم رسیدند و ترسیمشان کرد. به نیمکت خانه ی کنار کارما که هنوز هست آنطور که نوشته بود؟ به دخترکان کلاس آذین لحظه. به بی قراری مادیان. به خوش دلی جادی. به کلمه بازی پدرام. به رنگین نوشتن امیرحسین. به بی تابی کلمه های هرمس. به جهان خواب های سروش. به غذا پختن ها. به سفر رفتن ها. به نوشتن ها. به همه.

بنویسید. اگر وبلاگی دارید که بیش از بیست روز از نوشته شدنش می گذرد و اگر اینجا را می خوانید، بنویسید. روزها که در شهر راه می روم به همین کلمه های شما زنده ام. بنویسید.

...



دلبر

رفته اما انگار نرفته. همینجاست. رد دستش روی جونم مونده.
دیگه خیلی دیره برای فرار کردن. از اینجا به بعد زمان ریشه زدنه.

...



 

نمی فهمم چطور اما میشه فیک بودن رو تشخیص داد.

...