در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

بی پایان

بوی سفر از تابستون میاد.

...



آسمان

رفتیم لب دریا. سه تایی. پاچه ها بالا زده. چهره ها بی خیال. جوان، در حد حسادت. شلپ شلپ کردیم و حرف زدیم و خوش خندیدیم و عکس گرفتیم و کلمه ها، رسید به لام. من بیخیال گذشتم. تاکید نکردم. تعجب کردم فقط. شب گذشت. عکس پاهایمان ماند در آب سرد شده ی شب پاییزی و ماه که توی آب تلو می زد برای خودش. 

رفتیم لب دریا. سه تایی. توی ساحل. انگار بترسیم آب خیسمان کند. چهره ها آرام. سنگین اما. سنگین و کمی در خود فرو نشسته. رو کردم به امواج و گفتم آآآ. نشد. صدای جیغ از گلوم کشید خودش را بیرون. دوباره تکرار کردم و باز جیغ شد. بار بعد تکرار کردم و باز همان. آنقدر جیغ کشیدم که صدا بلند تر شد. صدا بی شکل شد. از کل حفره ی دهان بیرون می ریخت اما نه جیغ بود نه داد بود و نه هیچ. بیرون میریخت فقط. من رو به ماه بودم. کل پهنه ی صورتم خیس بود. شب بدجور زیاد بود. گفتم که قرار نبود اینقدر درد داشته باشد. قرار نبود اینطور درد داشته باشد. قرار نبود. شده بود اما. زندگی تیره تر از آنچه همیشه عادت داشت شده بود. تیره اما واقعی.

از سه تایی اول به سه تایی دوم یک دنیا حرف گذشته بود و یک آدم رفته شده بود و دریا، همانطور بی تفاوت زیر تن مهتاب می رقصید برای خودش.

...



اعماق

یکبار اگر با همون حس، با همون شور و بی‌خود شدگی بگه که میشناسمش، یکبار اگر با همون تب حرف بزنه از آشنایی ِ من با روحش، اونوقت معنی می‌گیره همه چیز. نور میگیره. درخشان میشه.

توی کلمه‌های ناخودآگاهش بودن. همون لحظه. همون اشراق.

...



شکرانه 95

عاشق سبک شیرجه زدنم: دست ها رو که تیز می کنی و سر رو که با زاویه میدی میون دست ها و فرم پا و حالا، پرش.

پریدم. سرم زیر آبه و تنم زیر آبه و خودم زیر آبم.

از تمام جامعه ی مجازی یک چیز خوب یاد گرفتم: همیشه میشه برگشت. گاهی اما نیازه برگردی زمین خودت تا ریشه هات قدرت بگیرن.

...



امسال، سال آخره

روزها رو یکی یکی میشمرم. شبیه چشم انتظار معجزه بودن. هیز شدم نسبت به خونه ها. نسبت به شهرها. میبینم در حال هجرتم.

فروردین خیال تموم شدن نداره و من دوباره کلمه هام دارن رنگ می گیرن. 

...



سه صبح

گودریدز رو هم محدود کردم. مرزهای روزانه ی زندگیم رو دارم خلاصه می کنم.

...



چیستن

نمی دونم چند وقته دارم به مرگ فکر می کنم. می دونم فکر غالب این روزهام در مورد مرگه. امیدوارم بتونم هر چیزی توی فکرم هست رو بیرون بریزم. تازه فهمیدم چقدر همه چیز زندگیم تحت تاثیر مرگه. کلمه اش این روزها همینجوری جلوی چشمم می رقصه: «مرگ» بدون هیچ لفافه ای. مرگ ِ عریان.

بابا یه عکس از عمه بزرگه پیدا کرده که شبیه منه. نه. یه عکس از عمه بزرگه پیدا کرده که اصلا خود منه. به چشم خودم که شبیه دخترک کوچولومونه. بزرگترینمون از نسل قبل و کوچکترینمون از نسل ما عینا شبیه هم هستن.  من همیشه شنیده بودم شبیه مادرم هستم و حالا میبینم چطور چهره ام توی صورت یکی دیگه این همه سال مخفی بوده و نفهمیدم. یک بخشیش شکستن اون بخشیه که فکر می کنی منحصر به فردی: نیستی. کسی هست عینا شبیه تو. بخش دیگه اش دیدن تصویر پیر شدن اون آدمه. کسی هست که خیلی شبیه توست. اونقدر که به قول پدرت میشه اشتباهتون گرفت و اون آدم پیر شده. پیر. خیلی پیر. میشه مرگ رو در نزدیکیش دید.

مچ خودم رو میگیرم که کارها رو تموم نمی کنم. خیلی وقت ها تمومشون نمی کنم. تصمیمات رو به انجام نمی رسونم. شاید به نظر بقیه کم بیاد اما به چشم خودم خیلیه. قبول نمی کنم انگار چیزی رو «تموم کنم». این پذیرفتن ِ پایان ِ چیزها، پذیرفتن ِ مرگشون، پذیرفتن ِ تموم شدنشون، سخته. فکر می کنم من همیشه لاف زدم که چه برام ساده است پذیرفتن ِ مرگ. پذیرفتن ِ مرگ آدما. بعد میبینم نه. این لایه ی بیرونیه. جرئت که می کنم و نگاه می کنم، نپذیرفتن مرگ خیلی اساسی نقش بسته همه جا. همه جا وقتی پای خودم به میون می رسه:

قبل از گرفتن ِ کلبک، یکی از بچه های پلاس بود که چای دم می کرد و توش گلبرگ گل محمدی میریخت. من شیفته ی این تصویر شدم. اولین خریدم از بازار تجریش همین شد: یک بسته ی بزرگ گل محمدی. گل ها رو ریختم توی شیشه و نگهشون داشتم. هنوز هم همونطوری موندن. بدون تغییر. خیلی کم مصرف شدن. ظاهر ِ گل محمدی پایداری خوبی داره. توی کابینت بالایی همونطور یه بسته ی بزرگ گل مونده. استفاده نشده.

این اتفاق عید امسال خیلی به چشمم اومد. چیزهایی که برای دو، سه یا چهار سال پیش بودن. خریدمشون و نگهشون داشتم و یا خریدم و کم مصرف کردم و بخش عمده شون مونده. حس می کنم یه جور نبرد منه با زمان. من اتفاقات رو نگه می دارم. زمان هر چقدر می خواد پیش بره. شاید همینه هیچ وقت از تمیز کردن خوشم نیومد. این زدودن اطرافم از چیزهایی که زمان بهش اضافه کرده اذیتم می کنه. دلبخواهم نیست.

یه کلیپ بچه ها فرستادن از یافته های باستان شناس ها که قدمت ابوالهول رو از چهارهزار و پانصد سال پیش می بره به هفده هزار الی سی هزار سال پیش. اینکه تمدن می تونه این همه قدیمی باشه ترسناک نیست. ترسش اینه که هر چقدر زمان بودن انسان هوشمند بیشتر شه، مشخص تر میشه ما چقدر همون حباب، همون لحظه، همون جرقه هم نیستیم. یه جور کرختی خاص پرم می کنه این وقت ها. یه سد درونی در برابر اتفاقات. یه جور خلا شاید. دلم می خواست می نوشتم یه جور بی پروایی اما بیشتر از اون یه پوچی عمیق. یه حس گزنده که تو چقدر محوی. شبیه حسی که در برابر بازی دریا داری. تو هیچ چیز نیستی.

داشتیم با مریم جون و بقیه بحث می کردیم. صحبت به جاودانگی روح کشید که من باورش ندارم و مریم جون تکون خورد. یه زن شصت و خورده ای ساله، براش سخت بود حتی شنیدن اینکه تا چند سال دیگه تموم میشه. اون موقع فکر کردم چقدر شجاعم. الان میبینم اینطور نیست. میبینم چه رد پاهای ترسم قوی و واضحه. 

تعویق. تعویق یه جور مبارزه است در برابر زمان. فکر می کنی بینهایت وقت داری. فکر می کنی حالا این پیچ رو بگذرونم. این مسئله حل شه. کوچیک نگاه کردن کمک می کنه به ابتدا و انتها فکر نکنی. اینها رو به وضوح میبینم و وحشت می کنم. ما این سال ها با نبود به عنوان مهاجرت برخورد داشتیم. توی جمع های دوستان بیشتر از اینکه مرگ آدم های آشنای اطرافمون رو ببینیم، مرگ جنین داشتیم. مرگ کودکان و اتفاقات هرگز رخ نداده. صحبت کردیم. زیاد حرف زدیم در برابر همه چیز. حالا باید در باره ی مرگ حرف بزنیم. مرگ که داره رخ می ده.

دیروز، تولد شفق بود. یک روزی فکر می کردم بیست و هشت سالگی چقدر جادو داره و چه اتفاقات بسیار خوبی توش رخ می ده. حالا دومین دوستم هم از این خط گذشت. بیست و هشت ساله شد. واکنش جفتشون یکسان بود: من که حس نمی کنم سنی بیشتر از بیست و پنج داشته باشم. درست می گن از نظر ظاهر. واقعیت اما، اینه که مرگ بهمون نزدیک شده. حالا من هم نه پنج سال که فقط پنج ماه فاصله دارم تا عدد بیست و هشت و فکر می کنم سال خوبی در پیش باشه.

سال خوب. توی نوشته های دفترم بیشتر از هرچیز نوشتم که باید خونه رو تمیز کنم. چهار پنج ماه پشت ِ هم. نوشتم باید خونه رو تمیز کنم که اتفاقات رخ بدن. انگار جرئت نکرده باشم، همیشه یه بخش کار ناقص مونده. اینبار یه بخش بزرگ خونه رو کامل تمیز کردم. هم آشپزخانه و هم سمت زندگیم. اتاق کار موند که غول اصلیه. می دونم این تمیز کردن، معنی گشودگی به روی زندگی رو می ده: بیا. من آماده ی اومدنت هستم. بیشتر از آماده ی آینده بودن اما، نشونه ی دست شستن از گذشته است اینبار همه چیز. رها شدن از پیله ای که بهش عادت داری. خروج از خط امن زندگی. مرگ. ندونستن اینکه بعدش چی میشه. شفق امسال وارد دنیای کار می شه. دنیای دانشجوییش تا همیشه به پایان می رسه. 

مرگ. اطرافم مرگ داره پرپر می زنه. دارم قبول می کنم وجودش رو. با تمام ترسی که به همراه داره. دارم می رم که این آدمی که هستم، بمیره و آدم جدید زاده شه. من ترسیده ام. هر چقدر به روی خودم نیارم از این همه تغییر ِ عمیق ترسیده ام. یخ های قطبی درونم دارن آب می شن و سرزمین، دیگه شبیه سابق نیست. چسبیدن به گذشته فایده ای نداره. مرگ رو دارم می پذیرم. حالا حرکت می کنم به سمت جلو.

از درون چیزی داره میمیره. از درون چیزی داره زاده می شه. 

و ما هیچ وقت شبیه سابق نمیشیم.

پ.ن: تیتر غلط املایی ندارد.

...



خانه

برگ‌های انجیر پهنند. قطره‌های باران، مداوم. پنجره باز. تن، خنک.

بهاری شبیه پائیز.

...



خانه

غبار نشسته روی میز. برگ ها تا میز پایین آمده اند. روشنایی خودش را کشیده درون تصویر. زمان انگار متوقف شده. مدت هاست متوقف شده. جهان در چهارچوب ابدیت به خواب رفته انگار.

من چه خوشبختم که در بین این دیوارها زندگی می کنم.

...



روح زندگی

طولانی و کشدار و بی کنترل گریه کردم. از درد بود و بیشتر از آن، از ترس. سر ِ پا که شدم تا سوار تاکسی شوم و برسم خانه هم بدجور لرزیده بودم. رعشه ی دست هام در اختیارم نبود و کنترل اشک هام هم. براش نوشتم زود بیا و رسیدم خانه و نشستم روی صندلی تا رسید. خیلی زود. کمکم کرد لباس های کثیف شده ام را در بیاورم. کمکم کرد دراز بکشم. بغلم کرد تا گریه کنم. ماند. در گوشم زمزمه کرد و آغوشم گرفت و صبر کرد، آنقدر که آرام شوم.

تنگه واشی در جمع دوستان آن زمانم خورده بودم زمین. خیلی شدیدتر از اینبار. در حال شیطنت روی تپه های بین دو تنگه بودیم و عکس گرفتن و مسخره بازی که کنترل قدم هام را از دست دادم و سرعت زیاد کردم و در نهایت پرت شدم درون نهر آب. اولین چیزی که شنیدم صدای مهره های کمرم بود. بدجور ضربه خورند. یکسال طول کشید تا دردشان آرام تر شد و باز چند سال تا شبیه سابق شدند. دوست جان خوش ذوقی کرده بود و از لحظه ی رسیدن بچه ها به من عکس گرفته بود. چشم هام از درد بسته است. دارم می خندم اما. کل مسیر را با کمک دو نفر قدم به قدم درد کشیدم و خندیدم و گاهی از شدت درد مجبور شدم لب هام را گاز بگیرم یا بنشینم روی زمین و همچنان خندیدم. رسیدیم به ماشین و پشت ماشین - از اتوبوس هایی که بخش خواب راننده در انتهای مسیر صندلی ها بود - دراز کشیدم در تنهایی آنجا و آرام و بی صدا اشک ریختم کمی.

بوسیدتم. یواش از تخت رفت بیرون و گفت آرام بخواب. برعکس همیشه که تا چهارچوب در برای بدرقه می روم، سر جام ماندم و دیدمش که رفت. بعد چشم هام را بستم و به مفاهیم جدیدی که در حال فراگرفتنشانم فکر کردم. اینکه گریه نکردن علامت شجاعت نیست. نشانه ی قدرت نیست. شاید فقط بیانگر این است که آنقدر در زندگی ناامنی و از درون تنها، که می دانی گریستنت فایده ای ندارد. مهم نیست چقدر درد کشیدی، کسی نیست که خودش را در درد تو شریک بداند. گریه نکردن شاید بیشتر نشانه ی یک تنهایی عمیق باشد. علامت یک بخش شکسته ی تکه شده ی درون. اگر جرئت کنی و بایستی و نگاهش کنی.

انگار چسب گرفتیم دستمان و نشستیم سر خرده های شکسته ی من. به بند زدن. به چسباندن. به ترمیم. هر چقدر می گذرد با خودم به صلح بیشتری می رسم و به آرامش بهتری. کاش همین حس، همین امنیت و همین حضور صمیمی را از بودنم احساس کند.

...



معجزه

سلیمان کلمه‌هاست. بانوی نوشته‌هاشم.

...



مند

باز به آخرین متروی شب رسیدم. به «مسافرین محترم آخرین قطار اعزامی به سمت ایستگاه کهریزک می‌باشد.» و خلوتی ِ دلچسب. به سوت و کور بودن طالقانی و وهمناک بودن پیاده‌روها و سایه‌ روشن‌ها. به رقص دایره‌های شناور نور جلوی چشم‌هام و سوختشان حتی وقتی پلک‌هام را می‌بندم. به تهوع ضعیف خستگی.

یک روز دیگر هم گذشت.

...



مملو از بوس و کنار

همین که فهمیدم اهل خونه ی کوچیک و محله ی شلوغ یا بد نیستم. فهمیدم کافه نشینی دوست ندارم و در خوراک، می تونم قناعت کنم. فهمیدم پای خرید برای محبوبم که وسط بیاد، بخش محاسبه گر مغزم تعطیل می شه. فهمیدم مد، لباس پوشیدن ِ به روز و به ماه و هزار رنگ برام مهم نیست و می تونم یک سال همون مانتوی یک جور رو بپوشم یا مثلا پنج سال یک بارونی تنم کنم و هنوز احساس کنم به به چه لباسی. اما کنارش، فهمیدم آدم کم خرجی نیستم. فهمیدم هوای سفر که می زنه به سرم باید بتونم بیخیال ِ مبلغش راهی بشم. با کیفیت هم سفرم رو برم. حالا شاید این کیفیت یک بار معنی هتل فلان قدر ستاره در محله ی خوب شهر مقصد رو بده یک بار بیتوته لب ساحل و توی کیسه خواب خوابیدن. فهمیدم اما اونقدر پول باید توی جیبم باشه که من باشم که تعیین کنم کدومش نه اینکه به جبر اسکناس به یکیش تسلیم بشم. فهمیدم اگر چیزی برام مهم بشه توی اون زمینه اهل بریز و بپاشم. فهمیدم کیفیت برام خیلی مهمه.

فهمیدم توانمندی برام یه شاخصه ی مهمه تو زندگیم. فهمیدم همین که توی خونه ی خودم زندگی می کنم برام معنی نعمته. فهمیدم دلم یه زندگی شاهوار می خواد و برام نهایت تجمل در همین سادگیه.

لاف کمی نیست.

...



وقتی یک تازه می خوابی

بی خواب شدن های شبانه برگشته. همان بیدار شدن نصفه شبی که هم خوابت را به فنا می دهد و هم بیداری فردات را. باید کاری پیدا کنم برای انجام دادن. به ساعت چهار بامداد.

...



اقتصاد مقاومتی، مقاومت اقتصادی

کامنت مجازه اما قرارم با خودم اینه که تا وقتی این دوتا پروژه رو به انجام نرسوندم، در شبکه های اجتماعیم پست پابلیک نذارم. ببینم می شه زمان پس انداز کنم برای زندگی ِ امسال.

...



یادآر

یادته سوال چی بود؟

ما ماده‌ای هستیم که دارای هوشیاری شده یا هوشیاری هستیم که اندام مادی پیدا کرده؟

...



بی رحمی

درخت، بود. همان که جان می داد نگاهش کنی که نور چطور سرشاخه هاش را طلایی می کند. همان که نوید برگشت آفتاب در انتهای زمستان بود. همان که پر از پرنده های کوچک می شد. همان که صداش می کردم زبان گنجشک. همان که قد بلند داشت و میشد دراز بکشید دوتایی و از پنجره زل بزنید به زیباییش و به برگ هاش که جوانه می زدند و رشد می کردند و سبز پررنگ می شدند و زرد می شدند و میریختند. همان که باران اردیبهشت که بارید، صدای دلنشینی داد. درخت، بود. درخت، نیست. امروز نبود. تمام.

خانه ی بهار بی درخت دیگر بهار ندارد. دیگر جای ماندن نیست. امنیت ندارد. بادها صدام می کنند که وقت رفتن است. وقت نماندن. وقت روزهای آخر ِ در این خانه ماندن. اینبار می دانم گریزی از این تغییر نیست.

...



طولانی. طولانی. طولانی.

مرا در تقاطع های زندگی ببوس.

...



زلال

ها ها ها ها. من دیوانه ترین آدم جهانم برای پیوند بستن. ها ها ها ها. من دیوانه ترین آدم جهانم. ها ها ها ها.

...



نیاز

شر ِ درون، با چشم های پر از برقش نگاهم می کنه و به قهقهه می خنده. با پایی روی پا انداخته. تصویر نیمه عریان. نشونم می ده و میگه یادته؟ یادته؟ تصویر رو نگاه می کنم و خنده از جایی وسط دلم شروع می کنه و بالا می زنه و کل وجودم رو می لرزونه. می خندم به قهقهه. شر ِ درون، با چشم های آرایش شده اش و لب های سرخش نگاهم می کنه و میگه تو هنوز همونی. یادته؟ خلاصه ی داستان اینه که گاهی همین شیطان بودگیه که بزرگترین خیر رو در پی داره.

به شادی می خندم. خاطره گاهی قدرت می ده.

...



تواتر

سرک می کشم به اینستاگرامش. سیصد و خورده ای عکس. ها ها. قهقهه ی بدجنس درونم رو میشنوم و لذت می برم. یادم باشه نه به خاطر تمام چیزهایی که توی زندگیم ساختم و دارم، بلکه برای جسارتم که اونطور از خط روزمره اش خارجش کردم، به خودم افتخار می کنم. خودم رو دوست دارم. می پسندم.

یه شاره ی عظیم انرژی میزنه به وجودم که یادته؟ تو تونستی. تو فرو نرفتی که هیچ، بقا نصیبت شد.

...



نگران با من استاده سحر

«من یه فصل کلا رفتم توی اتاق تا یه نگاهی بندازم به نظام ارزشیم. ببینم چی می خوام باشه، کی می خوام باشه، خودم رئیس زندگیم بشم دوباره.» این رو داشتم توئیتر چرخ می زدم دیدم. کامل نوشته بود. لینک نمی دم چون به گمانم خوشایندش نباشه نویسنده.

تیشه برداشتم حسابی. افتادم به جان ِ من ِ سابق. مشخص نیست چقدر. از جمع سابق کشیدم بیرون به گمانم. مشخص نیست چند روز. مشخص نیست چطور.

امسال خودم رو باید از نو بتراشم. اینبار زندگیم رو می خوام شخصی تر کنم. اصل. اصل زندگی. ساختن خود بر مبنای خویشتن و نه اینطور رو به خارج.

هاه. لعنت.

پ.ن ادامه ی توئیت اینه: «... زندگی روتینی که ایجاد شده بود و دیگه کنترل نداشتم روش. یه جور یلخی بودنی که با خط قرمزام هماهنگی نداشت ولی پیش میومد.»

...



اما تو چیز دیگری

آخ اگر بشه اون چیزی که توی ذهنمه رو بنویسم.

نقاب داشتن آدم رو سنگین می کنه. منظورم از نقاب، نقش بازی کردن به معنای خود نبودن نیست. منظورم الزاماتیه که وقتی در قالب یک شخصیت فرو می ری، برات به همراه داره. چیزهایی که الزاما بد نیستن اما وزن دارن.

چند وقت پیش داشتم می سنجیدم اگر در رابطه نبودم چطور بود حال ِ الانم. اگر اتفاقی می افتاد و این امنیتی که به خاطر حضور دیگری ِ اینطور دلبخواه برام پیش اومده بشکنه چه بلایی سرم میاد؟ بعد بخش ترسناک وجودم اومد بالا و به قهقهه خندید که خب اگر نباشه دوباره برمیگردی به جهان امکانات. به وقتی می تونستی دست دراز کنی و آدم ها رو انتخاب کنی و بچشی و درسته که بدی های خودش رو هم داشت، اما دیوانه سری های دلنشین خودش هم بود. مگه نه؟ یه عکس روی دسکتاپ مونده از اون روزها. موی کوتاه کوتاه سرخ. آرایش به حداقل و دو گوشواره در گوش چپ به نشانه ی قدرت. بخش ترسناک نشونم داد و گفت دوباره میشی این. یک آدم متفاوت ولی به وقتش، جسور.

این چند وقت سنگینم. از فشار شخصیت هایی که پیدا کردم سنگینم. میبینم که چطور تصویری که بقیه از من میبینن - فارغ از اینکه چی باشه - خم کرده من رو. جهت داده من رو به سمتی که نمی خوام و دلبخواهم نیست. اگر این فشار نبود، اگر این شخصیت ها نبودن، اون وقت چی؟

فیلم بیست و یک گرم رو دوست دارم برای یک شخصیتش. همون زنی که همه ی خانواده اش رو در تصادف از دست می ده و از یه زن شکل گرفته، تبدیل به زیباترین و وحشی ترین دختری میشه که میشه دید. زنی که به دید من انتظار می رفت توی همون مسیری که هست پیش بره تا پیر شه و بمیره و تموم شه، میشه آدمی که زندگی تازه جلوی پاش قرار گرفته. تازه شروع شده. یک جور جادوی دوباره جوانه زدن و شروع کردن. که تو میبینیش و به نظرت این آدم الانه که زندگی رو ببلعه. اونه که زندگی رو هدایت می کنه. دیگه یکی از اجزای زندگی نیست.

فشار شخصیت ها رو خودم برای خودم پیش آوردم. عادت ِ خوش ِ جست زدن از محیط های آشنا و قطع ارتباط با همه ی اونهایی که میشناسی و یافتن آدم جدید، همیشه بهم این امکان رو داده بود که خودم رو در هزار آینه مختلف ببینم. ریشه زدن هیچ وقت برای من فضیلت نبوده. تعداد آدم هایی که من رو میشناسن برام سرمایه محسوب نمیشده و حالا میبینم لعنتی، چه ریشه زدم. چه معاشرینم همون دنباله ی این سه، چهار، شش سال اخیر شدن. 

 توی کارهای امسالم، مهم ترینش همینه. همین دوری جستن از تمام این محیط ها. چه واقعی و چه مجازی. 

همینه حس افتادن وسط باتلاق رو دارم.

...



شبانه

تو گرگ نیستی.

هر چقدر وقت زخمی و خسته شدن تصورت جمع و حلقه شدن یک تن پشمالو باشد. هر چقدر حس کنی که یک دم پر مو را جمع کردی جلوی صورتت و آرام سر و تنت را پیچاندی در هم. هر چقدر خونی که شوی، خودت را ببینی که رفتی درون غارت و دست ها و پاهای خونیت را لیس می زنی و پوزه ببینی، پنجه ببینی، ابلق بودن ِ تن ببینی. هر چقدر فکر کنی که می شود سرت را ببری سمت ماه. خودت را رها کنی و از ته دل دردت را بریزی درون صدات و صدات شبیه زوزه باشد. همانقدر پر سوز. همانقدر پرنفوذ. به وقت ساحل و ماه و ابر که می شود، می فهمی حنجره ات بسته شده. می فهمی طول می کشد حتی تا جیغ بکشی. تا داد بزنی. نه. تا سعی کنی داد بزنی. تلاش. تلاش. تلاش. برای همان داد زدن ساده. می فهمی شهر نفست را گرفته. می فهمی بخش وحشی وجودت بیشتر از آنچه که فکر می کردی، عصاره اش گرفته شده. اهلی شده. آدم شده.

آن وقت با درد می فهمی که تو همینی. محدودیت آدمیزاد چنبره می زند و تو بی نفس می شوی.

تو گرگ نیستی.

...



 

چقدر می گذرد؟ چند شب؟ چند ماه؟ چند موج دریا؟

...



سامسون

در آخر ما چنگال‌هامون رو فرو می‌کنیم و تکیه‌گاهمون میشه و بلند میشیم. یا در خاک. یا در موهامون. یا در ترس‌ها. ناتوانی‌ها یا حتی امیدها و تصاویر پراکنده‌ی در خواب‌.

...



تقلیل

مثلا زوزه کشیدن بلد بودم. می رفتم سر کوه. ماه شبیه امشب، کامل. سرم را بلند می کردم و زوزه می کشیدم. زوزه ی واقعی نه از اون آروم و بی صدا یه گوشه نشستن هایی که شب های مهتابی میگیرتم.

توی رزومه ام باید بنویسم یه آدم قدیمی. یا حتی یه آدم کهنه. که جایی جا موندم شبیه چت روم های قدیمی یاهو. با همون اسمایلی هایی که با کیبورد تایپ می کردی. 

...



شقاوت

حالم بهتر بود اگر این حجم پیغام های تبریک نبود. این معاشرت های طولانی آدمیزادی اجباری. توی غار خودم اگر بودم. توی حال خودم. توی خاک خودم. توی گلدان خودم. تغذیه کننده از ریشه های خودم. حالم بهتر بود اگر این آدمی، نبودم. اینطور با حس واخوردگی و خستگی و بی دلیلی لعنتی. همه چیز جهان از نگاه بیرون، به کام. از درون اما پوسیده. واخورده. کرم زده به وقت ناامیدی.

انگار ویرانگر دوباره پیداش شده. با همان داس تیزش و با همان عبای سیاهش و با همان حال خرابی که می آورد. باز شتک زده به روزهام. شبیه مبارزه ای برای زنده بودن که هر بار می بازی. کم می آوری. عقب می کشی. نمی توانی. می شناسم ویرانگریش را و وسط بوها و طعم ها و احساساتی که ناگزیرند، تلو می خورم.

برام نوشته و تند نوشته. براش خواهم نوشت ببخش انقدر مزخرفم. ببخش همینم. بعد تیغ ناگریزی را بکشم روی یک جای دیگر.

...



جازموریان ِ مکنده

بوی عُفن. بوی دو روز مانده ی سیگار ِ خاموش شده در ته آب لیوان. بوی غمگین کاغذ خیس مانده. بوی زهراب معده وقتی بی حال از جات بلند می شوی و تا توی گوش هات خودش را پخش می کند. بوی حشره. بوی تن ِ بیمار ِ چهار روزه. بوی شیر ترشیده ی سرد. بوی پوست خاکستری. 

بوی پخش شده ی ماندگی. بوی باتلاق درماندگی.

...



از هزاران

یکی از اون سوال هایی رو پرسید که بهشون می‌گم سوالای نپرس. که نباید سراغش رفت. زیر و روش کرد. دست به خونش زد. قرمز شد. لزج شد. انقدر که نفس‌گیره.

پرسید چرا انقدر کاهلی در جواب دادن؟ چرا انقدر بی‌جواب می‌مونم؟  براش یه جواب عمومی آوردم. قانع شد. گذشتیم.

نگفتم انقدر که ناامیدم از خبر خوش. از رسیدن. از رخداد. دلم به باز کردن پیام ها نمیره. مگر به زور.

هیچ خبر دیگه‌ای لازمم نیست.

...



آیریلیق

چیزی بالاتر از غم. چیزی ملایم تر از اندوه. چیزی سوزاننده تر از یاس. مهم نیست چطورم. ته نشین که می شوم، مهلت که می دهم، در نهایت همه چیز همین حس منحوس جا خوش کرده. حُزن تنیده با ناامیدی توی دلم لانه کرده و ورای همه ی اتفاقات، با صدای خراشنده اش آواز می خواند.

به زبان دلم. ترکی.

...