در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

خودنگاری 002

یه اتاق خونه رو کافه کردن. یکی از خونه های یکی از کوچه های میرداماد. پشت آرین. چای رو مرد هندی گذاشت جلومون. من سردم بود. اون کلاه سرش گذاشته بود وقتی وارد شد و کلاهش رو در آورده بود گذاشته بود روی میز و داشت سر جاش تاب تاب می خورد. من انگشت های یخ زده ام رو - چقدر این زمستون سرده - حلقه کرده بودم دور لیوان چای.

از آدم های قدیم شروع کردیم که هر کس کجاست.  بعضی هامون خیلی با استعداد بودن. بعضی خیلی خلاق بودن. بعضی خیلی جسور بودن. حالا اما کسی جای خاصی نبود. اکثر بچه ها عکاس شدن. سه چهارتایی تسهیلگر شدن. یکی منم و دوتا آمریکا رفتن که یکی باسنش رو می کنه رو به دوربین و عکس میگیره و یکی لبخندهای پهن می زنه و نگاهش پخته شده. عکاس ها یا توی تیم دولت رفتن یا تیم شهرداری. همه، باطل یعنی.

بعد رسیدیم به حال و آینده. گفت می خوام فیوچریست شم. می دونم از هر ده نفرمون هنوز آرزوی هشت تامون همینه. چند نفر داریم توی راهش میریم؟ شاید هیچ کس. دیگه سی و دو سالگی خیلی دیره برای اینکه هنوز آرزوهات فقط آرزو باشن. باید یه کاری کرده باشی. باید قبای چیزی رو کم کم پوشیده باشی یا باید قبول کنی نتونستی و میدون رو واگذار کنی. آرزوهاش و خواسته هاش اما، همون چیزهای همه مون بود. همون رشته. همون سبک زندگی. همون دل خوشی ها. چیزهایی که فکر میکنم دیگه کافی نیستن.

جالبه برام. بچه هایی بودیم که حوالی پانزده سالگی هر کدوم کسی بودیم. چیزی برای گفتن ساختیم و داشتیم. با ارگان های بزرگ و اساسی کار کردیم. بچه هایی بودیم که جامعه روی ما سرمایه گذاری بهتری کرد. از پدر مادر و مدرسه ی خوب که بگذریم، همه دوره های آموزشی توانمندسازی خاص گذروندیم. چه زیر نظر سازمان هایی مثل یونیسف چه ارگان های مخصوص پرورش استعداد بچه ها در آموزش پرورش. حالا نگاه می کنم که به کجا رسیدیم ما.

شاید - شاید هم نه - بزرگترین ایراد ما این شد که فکر کردیم جهان دستمونه. بچه که بودیم هر چیزی خواستیم بهش رسیدیم. فکر کردیم همیشه همینه که می پریم و بهش میرسیم. مسیر قشنگ بود و هست هنوز هم اما شیوه ی بالا رفتن، پریدن نبود. مداومت بود. این رو یادمون ندادن. این رو یادمون رفت. حیف شدیم هم. 

توی همون سال ها، جمع زیادی از بچه ها بعدها دچار اعتیاد شدن. این رو نگفت و نگفتم. جفتمون می دونستیم. تقریبا همه ترک کردن و یکی دو نفر اما از دست رفتن. یکیشون با استعدادترین و خوش ذوق و طبع ترین پسری بود که می شناختم و می شناسم. فرفرو. عزیز. خوش قریحه. از خانواده ی عالی. گاهی هنوز نمایشگاه های برادرش و کارهای خواهرش شهر رو پر می کنه اما خودش، تمام. نابود. حیف.

...



یین و یانگ

توی دل زن، همیشه انگار یک قطره انتظار هست. توی دل انتظار، قطره ای زن بودن.

تنیده در هم. انگار که دو بطن ِ دل.

...



از ترس ها و آدم ها

این هم نوعی از غربته. نه؟ توی خاک شهر خودت، از کل خانواده فقط خودت باشی. اون هم حالا که می بینم چطور پیر شدن بزرگترها واقعیه. چند روزیه عمو بزرگه بیمارستان بستری شده. نه برادر بزرگش ایرانه و نه برادر کوچیکش و نه پسرش و بله، در زمستان نود و پنج، جغرافیا یک نفرین واقعیه.

...



فصل کوچ درناها

کلاس های یکشنبه داره تموم میشه. این رو حالا که بچه هام رفتن بیشتر احساس می کنم. باید همین روزها به آخر میرسید اما دارم می کشونمش تا بهمن. الان آمادگی تموم شدنش رو ندارم. شبیه یه جور اعتیاد. یه جور دست آویز. یه جور تکیه گاه. به حضور کلاس ها عادت کردم. به صحبت کردن و شنیدن از مطالبش. 

شمردم که سال هفتمم. به یکی از دخترام گفتم امروز. که این ترم رو تموم کنیم یه مقدار فاصله میگیرم. که می خوام وقت بذارم و به صورت جدی تر روی رشته ی تخصصی ام کار کنم. بعد همونجا دلم تنگ شد. دلتنگی اش هنوز هم هست.

یکشنبه ها برام رحم امنی بود که ازش صحبت می کردم. معشوق جان رو میگم. تنها جایی که هنوز میشد گاهی توی مثال هام بهش برسم و گاهی ازش بگم و گاهی ازش بشنون. توی زندگی روزانه ام ازش فاصله گرفتم. اونقدر زیاد که نمی دونم هیچ وقت دیگه مسیرمون به هم می خوره یا نه. فکر می کنم فاصله گرفتیم. اون یک سمت جهان در حال پیش رفتنه و من یک سمت دیگه و واقعا گاهی دلم براش به شدت تنگ میشه. یکشنبه ها اما، یه جعبه ی کوچولوی امن بود که میشد ازش صحبت کنم. به همین نام. به نام معشوق جان. حالا این دوره داره تموم میشه. این آیین یکنواخت و تکراری و دلبخواه. دارم از دستش می دم این یکشنبه ها رو.

چند وقت پیش داشتم می اومدم سمت خونه و طبق معمول توی ذهنم داشتم می نوشتم. یه متن نوشتم و توش اشاره کردم به معشوق جان سابق. وسط خیابون بغض کردم یکبار دیگه از همین کلمه ی سابق. همیشه توی اشاراتم بهش، اسمش معشوق جان بود. معشوق جان ِ خالی. حالا داشت یه پسوند میگرفت. یه پسوند اضافی. یه پسوند سنگین. یه پسوند رو به گذشته. معشوق جان با نبودنش هنوز معشوق جان بودنش رو حفظ کرده بود. هر چند توی زمان، منجمد شده. اما با کلمه ی سابق، این قالب یخ به گذشته سر می خورد. بغضم ادامه پیدا کرد. متن رو قورت دادم.

بچه هام معشوق جان رو میشناسن. از دریچه ی چشم های من. می دونم که بسیار به دور از واقعیتش. حالا یکشنبه ها داره تموم میشه. دو سال ِ مداوم. و این همه تعریف، این همه جزئیات که من به لب ها و دندان ها و آن رسته ها بر جان فکر کردم و مثال زدم، به حالت دست، به حالت حرف زدن، به خنده ها و شوخی ها و همه چیز، اون حالت شوق از دیدنش، شوق ابدی، شوق شدید، شوق دائمی اون همه سال، باز یک درجه عقب زده میشه. انگار چرخ زمان یک دور دیگه بچرخه. یک درجه گذشته تر میشه که خب همین حالا هم گذشته است. چه تلخ. 

 توی ذهنم دارم با سالار حرف می زنم. مثل همیشه ی زندگیم که هر اتفاقی افتاده باهاش صحبت کردم. آدمیه که همه ی روابط من رو میدونه. هر کسی که باهاش بودم. هر کسی که برام جدی شده. گاهی می خنده که اسم ها همه یادم نیست. اون سال بهش زنگ زدم و خودش رو بهم رسوند و تب دار، خیلی تب دار براش تعریف کردم و خیلی قاطع گفت دهن جفتتون سرویسه. هیچ کدومتون اهل بازی دادن هم نیستین و جفتتون میدونین همه چیز در نهایت یک بازی خواهد موند. نکن دختر که البته که گوش نمیدی. گوش ندادم. حالا اما توی ذهنم دارم باهاش حرف می زنم و فکر می کنم به سالار دارم میگم یکشنبه ها داره تموم میشه. یک قدم دورتر. حالا مطمئن نیستم حتی سالار هم بفهمه چه حس غریبیه این تموم شدن یکشنبه ها.

یکشنبه ها تموم میشه و شاید دیگه هیچ وقت فرصت این قدر صحبت کردن ازش دست نده. ازش خیلی وقته ننوشتم. نه اینور نه اونور. خیلی وقته به جز یکشنبه ها ازش هیچ چیزی نگفتم. خیلی وقته اسم خودش رو جلوی کسی به زبون نیاوردم. همه جا به لقبش صداش کردم. معشوق جان. تلخ تر اگه بناممش، میشه معشوق جان سابق. گذشته شدن زمانی که می دونم گذشته است اما به زبون آوردنشه که انگار بهش رسمیت میده. قدیم به همین میگن مگه نه؟ یکشنبه ها داره تموم میشه و توی دلم خورشید این همه یکشنبه با هم، یکجا داره غروب می کنه.

...



سوگند

بیست و هشت هفته. این بیست و هشتمین شنبه است. معکوس بشمر.

...



 

اینجا یکی داد زد نفتی. زمستان نود و پنج. شهر تهران. کسی در یکی از کوچه های شهر نفت می فروخت.

...



 

توی عکسی که برام فرستاده، کشیده افتادم. با قامت مستقیم و سری که گرفتم بالا. خیلی لجوجانه و محکم.

اونور لنز اون. تو تصویر پس زمینه، من.

...



 

پیچیده در حال آروم شب، ماه هم طلوع کرد. ترکیب به جادویی ترین حالش رسید: اتوبان خلوت و قرمزی قرص ماه و حضور رفیق.

...



خودنگاری 001

یه چیزی توی درس خوندن و دانشگاه هست که داره اذیتم می کنه. گاهی واقعا دلم می خواد زانو بزنم به زمین و از ته دل ناله کنم. اینکه چقدر اتفاق ها راحت رخ می دن. بدون هیچ آزاری. بدون هیچ تلاشی. یواش و ملایم از کنارم می گذرن و من با کمترین سعی دارم نتیجه میگیرم. به سال های رشته ی قبل فکر می کنم که چطور فارغ از اینکه چقدر زحمت می کشم جواب نمی گرفتم. این اتفاق اذیتم می کنه. این روان بودن همه چیز، وقتی توی غالب مقایسه میرم. من اون موقع باور داشتم جام اشتباهه. الان از هر لحظه اش برام اشتیاق چکه می کنه. اونقدر که گاهی باور اینکه جایی که وایستادم واقعیه، برام سخته.

بهم ثابت شده بارها و بارها که لازم نیست برای نگه داشتن چیزی با چنگ و دندون تلاش کنم. وقتی قرار بر رخ دادن اتفاق باشه، طوری روان و راحت رخ میده که باور نکردنی به نظر میاد. و بهم ثابت شده مهم نیست یه چیزی رو چقدر بخوام، جهان به وقتش اون رو بهم تقدیم می کنه. شاید اما از راه خودش. شاید از مسیری که من می گم نه. شاید با آدمی که من میگم نه. شاید در زمانی که من میگم نه.

دارم سعی می کنم روی مفاهیم بیشتر تکیه کنم تا عوامل. دیگه باید قبول کنم عوامل از دست میرن. مفاهیم رو زندگی کردن اما، چیزیه که بهم از ته دل آرامش میده.

...



اوروبوروس

از استعداد بی نظیرم در دشمن تراشی که بگذریم، نمی دونم چطور تونستم و می تونم این همه آدم بی همتا پیدا کنم. یکی از یکی منحصر به فردتر. عزیزتر. دوست داشتی تر. جایی وایستادم که هر روز زندگیم به رفاقت هام افتخار می کنم. به حضورشون. به گرماشون. زندگیم کاملا روی دوش دوستی هامه. همه ی زندگیم.

...



کوه آرارات

وسط یک گوی شیشه ای. مانده ام. زلزله و طوفان و جهان که ویران می شود و من ترسیده نگاه می کنم که چطور علی رغم همه چیز، تو هستی و حمایتم می کنی.

حسی عجیب. عجیب. عجیب. عجیب.

...



 

... «لازم دارم مثل حمید هامون برم لب دریا. کیفم رو همونطور بندازم. مدارکم رو بندازم. هویتم رو رها کنم. همونطور فریاد بکشم و بزنم به امواج. همونطور نعره کشان. ناامید از معجزه. با همون حجم عظیم استیصال از دنیا و خب، با علم به اینکه علی عابدینی هم ندارم که بیاد و از دل آب برم گردونه. پس همینطور پاکشان و دنباله دار به ملغمه ی عشق و ایمان فکر می کنم. خواب ها رو یادداشت می کنم و زندگی رو پیش می برم. ...»

نمیشه برای این بازی کل توپ ها رو توی هوا نگه داشت. بعضی چیزها رو قراره زمین بذارم. در برابر درس، سبکسری ام کاسته شده. موازنه به هم خورده انگار. اون سرخوشی. اون سبک زندگی. می ارزه البت. بار کشتی رو باید سبک کرد. یه چیزهایی رو باید به اعماق آب سپرد.

...



 

چندتایی از دونه های کدو حلوایی جوانه زده بودند. کاشتمشون توی گلدون. صدای درون سرم خندید که تو مادر میشی یه روز. خندیدم بهش که آره. چند سال بعد از این. روزی که پام بیشتر از این روی زمین باشه. 

روزی که بلاخره پام روی زمین باشه.

...



 

مست.‌خانه‌ی طرشت. به تاریخ امشب. با هزار لعنت به هزار لای زمان.

با قهقهه درون سر. درون زمان. درون لاینتهی جهان

...



تنوره

قابلیت جدید تلگرام رو دوست ندارم. دوست ندارم که حالا میشه براش نوشت دوستت دارم و بی‌هوا پاکش کرد. دوست ندارم میشه نوشت که پاکت عیدی دو سال پیشم رو چسبوندم به آینه. روش دست تو اسم من رو نوشته. دوست ندارم میشه نوشت سارا شکلات خریده بود چند روز پیش. یادمون رفت بخوریم. روی میزه هنوز. چای دم کنم، میایی بخوریمش؟

...



 

چند سال بود خواب نهنگ ندیده بودم؟ زیاد. از تابستان نود و یک. شهریور. این، نهنگ خاکستری بود. با اعداد دو. شش. و‌ بیدار که شدم، گفتم که هجده. کشتی رو خورد. نابود کرد. تمام شد.

دنیای ناخودآگاه طوفانیه. جهان، پر از نوید آرامش ِِ بعد از این.

...



رفیق

که منادی شوقی...

...



احیا

دیرم شده. نشستم روی مبل و لیوان قهوه ام دستمه و دارم از دیدن خونه در نور روز لذت می برم. خونه جان منه. جهان منه و اینطور دیدنش حالم رو بهتر می کنه. دیرم شده و می خوام بنویسم قبل از رفتن.

چند روز پیش باغ های کندلوس رو دیدم. گمونم توی اکیپ آنلاین زمان پیش دانشگاهی مون اسمش مطرح شده بود. برای اون وقت ها که معین هنوز نویسنده نبود و یه پسرک دبیرستانی بود. همه درس می خوندیم و معلوم نبود سال های بعد انقدر نزدیک میشیم ولی به شدت دور میشیم. سمیرا هنوز سر از تلویزیون در نیاورده بود. الناز هنوز زمستان شصت و شش رو می نوشت. همون موقع که الان شبیه یه زندگی دیگه است و اون موقع شبیه یه تصویر از بی نهایت بود. 

باغ های کندلوس رو دیدم. وقتی سرطان آبان پیشرفته شده و کاوه مرده و هیچ امیدی در جهان نیست و آبان از ته دل صدا می زنه برای یک معجزه. بد جایی گیر کردم. همه چیز خوبه اما پله ای بودن زندگی برای من ِ همیشه جوششی نفس گیر شده. دلم یک معجزه می خواست. یک پله ی بلند. یک صدای عظیم رخ دادن. دلم یک اتفاق خاص می خواست که فقط برای من بیفته و هیچ چیزی نباشه به جز معجزه. من تلاشی نکنم. من بهره مند شم. شبیه یک کودک تخس و خندان. تو فقط باور کنی و رخ بده. همونطور که زندگی معمولا عمل نمی کنه. همونطور که زندگی همیشه عمل می کرد.

حالم بهتره. جهان ِ غریب ِ من بدجور به ساز من می رقصه. حالم بهتره. دیگه مطمئنم به تمامی از تاریکی این چند سال بیرون اومدم. دیگه تموم شد. از این به بعد هر چقدر توی یک یا چند جبهه ی زندگی شکست بخورم، می دونم جنبه های دیگه اش کمکم می کنه که سر پا بمونم. سقوط های طوفانی تموم شد. زیر بال های مومی ایکاروس حالا یه ساختار نازک چوبی یا فلزی هست

بلاخره بالا اومدم.

...



جهان

زبان خاورمیانه رو بلد نیستم. زبان فلات ایران رو. زبان آسیای میانه رو. فقط این چند سال توی زبان های اروپای غربی گشتم و این بی سوادی از جهان، از خودم ناامیدم می کنه.

...



 

«این ناز و اداها رو بذارین کنار، دختر باید بلد باشه گلیم بختش رو خودش ببافه. وگرنه با اولدروم بولدروم، دختر شما زن شاه نمیشه». خانم بزرگ قلیون را نزدیک لب هاش می کرد. پک می زد و روی تخت جا به جا میشد. دودش را حلقه به حلقه فرستاد بیرون. من به چهره ی وحشت زده ی فخری نگاه کردم.

بارفیکس، از چهارچوب بالایی در چهل سانت فاصله داشت. پاهایش را دور بارفیکس پیچانده بود. زانوهاش رو به سقف، پاشنه ی پاهاش را می چسباند به باسنش، مچ پاها قلاب روی هم. خفاش وار آویزان شده بود و شستش را می مکید. از شب اول، مجبور شدم زمین را دو سه باره جارو کنم و تی بکشم. سی سانت موهاش پخش زمین بود. با چشم ...

*

لای کاغذها یک عالمه نوشته ی نصفه هست. این یکی برای پنج سال پیشه. گاهی بهشون می رسم و همیشه همیشه همیشه از خودم تعجب می کنم.

...



مهربانی

زن دید کم آوردم. نپرسید شب خوب خوابیدی یا نه. همیشه همین رو می پرسن. گفت حتما هفته ی بدی داشتی. گفتم هفته ی بدی داشتم. گفت همونه. اثرش میشه همین. برای همه پیش میاد.

بعد بهم لبخند زد.

...



تقید

دسته ی ماگ محبوبم شکسته. هفته ای حداقل یکبار ازش استفاده می کنم که نکنه دلش بشکنه و سری به تاسف برای خودم تکون میدم که هنوز شبیه پنج سالگی ها، برای اجسام جان و حس قائلم. دوتا پرتقال قاچ می زنم. دایره ای. دو قاچ کدو حلوایی برمیدارم. دوتا خرمالو. همه ی بشقاب نارنجی میشه. شیر و قهوه روی گاز دارن عشق بازی می کنن و صدای سوختن یواش گاز میاد. 

درخت انگور روبروی پنجره ی آشپزخونه برگ های تنکش هنوز موندن. پاپیتال روی دیوار هم. هر دو زرد مونده شدن. به رد یواش نور نگاه می کنم که کم کم سر و کله اش پیدا میشه. هوا سرده. کف آشپزخونه سرده و پا برهنه هستم و سرما می چسبه به کف پام و خوبم میشه. مثل همیشه ی بعد از سخت گیری با خودم، نفس عمیق می کشم و فقط صبر می کنم تا از اتفاق لحظه لذت ببرم. شنبه شروع میشه و شهر بیدار میشه و من میشمرم. که یک هفته ی دیگه به آغاز نزدیکتر شدیم.

...



من شر لی

اذیتش کردم. وقتی که رفت، خیلی سنگین رفت. ترسیدم حتی تا قبل از اینکه برسه خونه تصادف کنه. که سالم نرسه. که زنده نمونه. واقعا ترسیدم زنده نمونه. خیلی سنگین رفت. انگار دنیا رو انداختم روی شونه هاش. اومده بود سبک بشه. کمی سبک شد. بعد لحظه ی آخر تلافی همه ی این هشتصد و پنجاه و چند روز رو یکجا سرش در آوردم. توی چند جمله ی کوتاه. بعد انقدر سنگین شد که میشد بزنه زیر گریه. میشد همونجا بشکنه. میشد همونجا تموم شه. قبلش گفته بود بهش این دو سال اخیر سخت گذشته. نمی گفت هم میشد دید. بی رحمی کردم.

تلافی همه ی این معاشرت های خراب شده، اون کامنت لعنتی و همه ی چیزهایی که ازش رسیده بود و هیچ جوابی نداده بودم رو یکجا گرفتم. توی سه جمله. کوتاه و به شدت کوبنده. از طرف خودم فقط. پناه آورده بود به اینجا گمونم. حتی شاید فکر کرده بود میاد و باورش می کنم. اول حس امنیتش رو تقویت کردم و بعد بامب. یادم باشه بار بعدی که خواستم از فضیلت های اخلاقیم صحبت کنم یاد این آدم بیفتم.

نوشته چطور حالش خوب نیست. الان خوندم. متن برای اول ماهه. نمی دونم تاثیری داشت روی حالم اگر زودتر می دونستم یا نه. قبول کنم یه سری فضیلت ها رو ندارم. فضیلت گذشت. فضیلت مهربانی. فضیلت نیکی. و اینکه وقت نبرد عقب میکشم، فقط برای اینه که فرصت کنم و زمان بهتری حمله کنم.

از شر خودم به خودم پناه ببرم. از شر خودم، به خودم.

...