در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

عدم قطعیت

علیرضا رو فرستادیم بره سفارش غذا بده. رفته بودیم فست فود مخصوص خودمون که توی یکی از پس کوچه های نزدیک دانشگاه پیداش کرده بودیم و فقط چند ماه اول از کل دانشکده ما بلدش بودیم. علیرضا رفت که سفارش بده و بعد چرخید سمت راستش که دستاش رو بشوره. ما سریع کیک تولدش رو گذاشتیم روی میز. شمع ها رو گذاشتیم. روشن کردیم. چرخید سمت ما یه لحظه. باورش نشد. روش رو سریع دوباره چرخوند سمت دستشویی. دوباره چرخید سمت ما. پلک زد. ما سه تا سر جامون بودیم. در حال خندیدن. تولدش برامون مبارک بود.

توی عکس هایی که بعد از نهار گرفتیم شفق موبایل دستشه. داره با تلفن سعی می کنه تماس بگیره. اون وقتی بود که قبولی محمد مشخص شده بود و قبولی شفق هنوز به قطعیت کامل نرسیده بود و داشت سعی می کرد زنگ بزنه سوئد و تایید نهایی حضور اسمش رو توی لیست قبولی ها بگیره. آخر هم گرفت. 

اون روزهای آخر یادم نیست به بچه ها می گفتیم یا نه. من و علیرضا روزها رو میشمردیم. روزهای اندوه. یه پیغام بود که یکی برای اون یکی زده بود که رسیدیم به هفته ی آخر و اون یکی با اندوه جواب داده بود که رسیدیم به هفته ی آخر. هفته ی آخر شد روز آخر. شد فرودگاه. شد ساعت آخر. شد اون عکس لعنتی که من انقدر گریه کردم که دماغم دو برابر حالت عادی شده و باد کرده و قرمز شده و باز دارم سعی می کنم بخندم. 

توی مطب منتظر بودم و رفیق زیر دست مادر علیرضا بود و حرف هم زده بودند از در و دیوار. ازش پرسیده بود توی اون کادویی که بهش داده بودین، توی اون عکسی که گرفته بودین و پازل کرده بودین، چهار نفرید. یک دختر هم هست. اون کیه؟ گفته بود فلانی. همین الان هم سالن انتظار نشسته. منتظر. مادرش اومد و خیلی دوستانه و عزیز و مهربون بود و دست داد و صحبت کرد و از دو تا برادر دو قلو گفت که یکیش رفیق ما بود اون وقت ها و رفت هلند و الان رسیده به یو سی ال ای و اون یکی دانشگاه تهران می خوند و الان کلگری کاناداست. 

یه اندوه، یه اندوه بزرگ، شبیه یک سنگ عظیم، افتاده روی دلم. انگار سیزیف شدم باز و دارم هر باره و هزار باره سرنوشت محتومم رو تکرار می کنم. بی امیدی به نجات. بی امیدی به تغییر. بی امیدی به فردا. حقیقت داره که بزرگ شدیم. حقیقت داره که دیگه اون بچه های سرخوش بیست و دو ساله نیستیم که اون سال بمب افتاد بینشون. حقیقت داره که دختری هم مثل من کمی چروک خورده کنار چشمش. حقیقت داره که گاهی حس می کنم سر جام موندم و دارم می گندم. حقیقت داره که گاهی میبینم که چطور سر جام موندم و دارم می گندم. 

حتی اون صدای لعنتی که آروم و به نجوا در گوشم زمزمه می کنه هم حقیقت داره. همون که می گه بهم تو پیش نرفتی، تو فرو رفتی.

...



قبله

قبل از اومدنش من به آدم ها بارها گفته بودم دوستت دارم. دوستشون هم داشتم. گفته بودم که عاشقتم. عاشق هم شده بودم. قربون صدقه ی حضور آدم ها و دست و گوش و چشم و نگاه آدم ها رفته بودم. در هر حدی و هر مرتبه ای. اما بعد از اولین تجربه های مشترکمون، اینبار کسی شده بود که به زندگیم نور آورد. همینه که بهش همیشه میگم خورشید. بهش میگم نور. گاهی در جوابم میگه که تو نوری اما می دونیم هر دو، اونی که خورشید رابطه است اونه. گرما از اونه. محبت حتی و حضور حتی، بیش از من از اونه.

آدم ها به کلمه است که زنده اند. به بیان احساسشون. نمیشه به هر کسی گفت دوستت دارم و نخ نماش کرد. نمیشه که دل، برای همه تنگ شه. نمیشه میم مالکیت رو بعد از عزیز گفتن به همه ی آدم ها آورد. از اون طرف هم کلمه باید خیلی ابتر باشه، انسان باید خیلی الکن باشه که بعد از آشنایی و اومدنش و یار شدنش، تنها بتونی بهش بگی که دوستت دارم. که همین تنها چیزی باشه که در خورجینت داری.

بهش میگم من که تو نوری و فکر می کنم تکراری نمیشه همین نور بودن؟ هنوز نشده. هنوز شب ها قبل از خواب - که چه دور باشیم و چه نزدیک شب بخیر میگیم به هم - گاهی بغض می کنم. بغض می کنم از ابهت این اتفاق که کسی هست که اینطور به جانم بافته شده. بغض می کنم از فرصتی که از دست دادم: یک روز دیگه گذشت از داشتنش. از این فرصتی که به دست آوردم هم بغض می کنم: یک روز دیگه حضور گرمش رو داشتم. بعد، براش میگم یا می نویسم - تقریبا همیشه - که ممنونم هستی. و اینجاست که میبینم دارم اشک میریزم. هر بار می نویسم که ممنونم هستی و هر بار اشک میریزم. هر بار می نویسم ممنونم هستی و هر بار باز اشک میریزم. انگار یک دریچه درون وجودم هست که کنار میره. انگار یک چرخه ی جادویی باشه که از مهر تا طلب میگرده که نمی فهمم چرا رخ میده. من فقط می دونم که هست. وجودی که عزیزه، وجودی که اینطور عزیزه و من هنوز و هر روز این فرصت رو پیدا کردم که تجربه اش کنم.

کسی که اندوهش، تاریکی مطلقه. که غمگین که هست انگار نور جهان سو سو می زنه. شبیه شهری که روی خودش برگشته و گره خورده از بغض. کسی که لبخندش، درخشش آفتابه. روی برف گردنه. توی جاده. ابتدای ظهر. همونقدر درخشان.

...



در بهشت ِ تو

کاکوباند داره می خونه و موسیقی ضربی اش جوریه که انگار وسط کویرم و صدا می زنه و من دست هام بالای سرمه و موهام مثل همیشه رهاست و پا می کوبم. بدون ترتیب. 

...



سفیدی

تریپ ادوایزر رو زیر و رو کردم. گشتم برای گرون ترین سوئیت ها. بهترین لوکیشن ها. قشنگ ترین منظره ها. هر چقدر هم که بهم پیغام داد که بیا یه چیز خوش قیمت و ارزون بهت نشون بدم گفتم که نه. الان نمی خوام رزرو کنم. الان می خوام ببینم و رویا پردازی کنم. ممکنه؟

سفرهای بیشتری در پیش داریم.

...



قرار

امانم،

بهت گفتم خواب خونه دیدم و گفتی خب، برات تعریف کردم که خونه دو خوابه بود و توی کوچه ی پشتی دانشگاه بود که من عاشقشم و پر خونه های قشنگه. نگفتم خونه هاش بزرگن، قدیمی، پر از آفتاب و با حیاط های دلپذیر. گفتم بهت از آقای بنگاهی خونه قبلی داشتم در مورد خونه می پرسیدم. که هر چیزی که توی خواب بود، که هر نشونی که توی خواب بود انقدر ایده آل و خوب و به دل بود که وسطش شک کردم و فهمیدم خواب میبینم. که بیدار شدم.

توی خواب داشتم دنبال خونه می گشتم. با تو. توی خواب با تو داشتم دنبال خونه می گشتم. 

...



خشکسالی

دختری داره تو خونه سر و صدا می کنه و من نمیرسم برم باهاش بازی کنم. چهار انگشتی و دو دستی توی کیبوردم که صدای شوت زدنش میاد. صداش می کنم باران، باران. بعد می فهمم این باران نیست که. باران دیگه چهار ساله نیست که اینطور سر و صدا کنه. باران سال هاست توی این خاک هم نیست. دخترکم الان خانومی شده. دو ماه کمتر از ده ساله.

از خاله ی عاشق تا اعماق تنهایی و دلتنگی کمتر از سه ثانیه است. سه ثانیه که من سقوط می کنم. از ابر بودنش به کویر واقعیت.

...



سرو

حضور دخترها و پسرهام بهم حس مفید بودن می دهد. هر چقدر روز تلخ باشد و اوضاع گوریده و تلخ. همین که برایشان کاری می کنم که می دانم از دست خودشان بر نمی آید - گاهی از دست هیچ کس به جز من بر نمی آید - بهم حس مفید بودن می دهد و پاهام را می گذارد روی زمین بودنم. 

استوارم می کند.

...



افسون لذت بردن از معما

اینجا نوشته: 

«افلاطون به یک صانع نیک اندیش، دمیورگ، قائل بود که با بهره گیری از اصول ریاضی مبتنی بر صورت های هندسی متقارن، جهان را ساخته است. این قلمرو مجرد صور افلاطونی، به کمک یک گوهر ظریف افلاطونی به نام جان جهان، به دنیای روزمره ی تجربیات حسی پیوند می خورد. فیلسوف والتر مایرشتاین، جان جهان افلاطون را به مفهوم مدرن نظریه ی ریاضی تشبیه می کند که رابطه بین حواس تجربی ما با اصولی است که جهان بر پایه ی آنها ساخته شده است و چیزی برای ما فراهم می آورد که آن را فهم جهان نامیده ایم.»

آخرین متروی شب بود. داشتم کلمه ها رو می خوندم و پیش می رفتم که خشکم زد. این کلمه رو بارها هر دو به کار برده بودیم و می دونستم اشاره به یه مفهوم عمیق و بیان نشدنی داره. یه چیزی که داشتیم سعی می کردیم با کلمه های معمول تقریب بزنیمش. از اون لحظه به بعد وسط متروی خلوت تبدیل به یه لامپ قوی دو هزار واتی شدم که می درخشید. می درخشید از اینکه کسی هست که رابطه ی بین حواس تجربی اش با اصول ساختاری جهانشه. از لذت این ساختمانی که با هم ساختیم و حالا فقط یک پیکره ی فلزی صرف نیست.

ماه ها قبل، توی سخت ترین اتفاقات زندگیم که با جان و چنگ سعی می کردم قوی باشم و به زانو در نیام، خواب یک ساختمون نه طبقه رو دیدم. ساختمونی نیمه کاره نیمه متروکه که یک دیوارش فقط درست ساخته شده بود و باد شلاق می زد. توی خواب دلتنگش بودم و می دونستم دوره از من و کاری ازم برنمیاد تا برگرده. همه ی خواب دوریش رو میدونستم. نیمه کاره بودن اون خونه رو می دونستم و از غصه خم بودم. بیدار شدم و اون اندوه و غم و دلتنگی شدیدتر از خواب هنوز بود و می دونستم اون ساختمون برام نماد رابطه ی بینمونه. هنوز ناکامل. هنوز نیمه کاره. هنوز نه اونقدر محکم که بشه و برم و توش ساکن شم. اون ماه ها قبل، هنوز زمانی بود که دلم می خواست یک بشکن بزنم و چیزها ساخته شن و یک بشکن بزنم و همه چیز تغییر کنه و غمگین بودم از اینکه رابطه بر خلاف میل من خلق الساعه پیش نمیره و برای ساختنش زمان لازمه. خشت به خشت. غم از اینکه اون بهترین رابطه ی جهان به چشم بیداری ِ من، از چشم خوابیده ام حتی هنوز آماده برای ماوا گرفتن نبود. هنوز یه رابطه ی نیمه کاره بود. ساختن سخته. من اصول ساختن رو تا قبل از این هیچ وقت بلد نبودم. هیچ وقت یاد نگرفتم. و خب تصاویر خواب هام از بی رحم ترین آدم های زندگیم بی رحم تر و رک گو تر هستند.

خواب ها ادامه دارند و من زیاد خواب می بینم - و چه عجیب خواب میبینم - و حالا هر طرف نگاه می کنم همین مفهوم زاده شده از ما رو میبینم که به جهانم شکل داده. این رخنه کردن دو تن در یک قالب. این شکل دادن به جهان ها. گاهی به سختی. گاهی به خنده. گاهی به زمان. جهان رو دارم از دریچه ی متفاوتی میبینم و حس می کنم از قبل و به گواهی هر کسی به جز خودم هم به شدت تغییر کردم. انگار همین شده. اون روح وحشی و سرکش هنوز در من هست اما اینبار پیوند خورده با دیگری. با کسی. با مفهومی. با مقامی. با چیزی بالاتر.

با چیزی بافته در من. با جان جهان. جان ِ جهان ِ من.

 

پی نوشت: این کتاب: بنیانی علمی برای جهان عقلانی / نشر گمان / جلد چهارم مجموعه تجربه و هنر زندگی

...



 

دختر و پسر پیچیدند توی کوچه. قایم شدند پشت دیوار روبروی من. هجده نوزده ساله احتمالا. دور از چشم همه. در دیدرس مستقیم من. دختر دست هاش را حلقه کرد پشت گردن پسر. بوسیدتش. بوسیده شد. پسر حلقه کرد دست هاش را دور تنش. چند لحظه. بعد رها کردند هم را. خندیدند. محجوب. بوسه ی بعد. پسر اینبار بغلش کرد. کمی از زمین بلندش کرد. دوتایی خندیدند. دست هم را گرفتند بعد. دوباره برگشتند به شهر.

از پشت میز کارم میشد ببینمشان. من دیده نمیشدم اما. تمام روزم و تمام دلم لبخند شد.

...



 

این فرصت بیرون گذاشتن آشغال ها رو دوست دارم. خونه رو خالی می کنم از جا مونده ی لحظه های شادی و غذا و تغذیه و تخت. پوسته و تفاله و دستمال. شبیه دوش گرفتن می مونه. انگار زندگی رو تازه کنی.

...



می نوشم از این جام

اولین بار و اولین خط براش نوشته بودم که خواب رو تاروندی لعنتی. نصفه شب. بین سه تا چهار صبح. بی خواب بی خواب. امشب براش نوشتم باز از تاروندن خستگی و نمی دونم چرا اینطور ذهنم به چرخه افتاده. به چرخه ی کلمات. به چرخه ی اتفاقات. به چرخیدن جهان.

...



و تمام تنش پر از تتوهای مختلفه

خب، بازیگر جدید عزیز مورد علاقه ام سی سالشه. داشتم کم کم ناامید میشدم از تقویم. هنوز امیدی هست!

...



 

این روزها خیلی دارم فکر می کنم مهدی. فکر هم که می کنم حرف زدنم و نوشتنم کج میشه. از همین حرف ها و نوشته ها و مراجعه به متن های وبلاگ میبینم که چطور فعل و فاعل و ساختار جمله جوری به هم ریخته انگار یه متن رو مستقیم از گوگل ترنسلیت کپی کردم. ایمیل هم سعی می کنم کمتر بزنم چون شبیه خل وضع های از همه جا رها می نویسم. دیشب تا دم صبح فیلم دیدم و انقدر اشک ریختم از تک تک صحنه هاش که صبح می ترسیدم توی آینه نگاه کنم و چهره ی ورم کرده ی خمیری ببینم. احساسات من که قاطی بودند البته همیشه، این روزها دارم فکر می کنم و مغزم دائم مشغول تولید محتواست و به صورت چرخه ای افکارم در حال کامل شدن هستن.

ترم چهارم داره شروع میشه. هنوز نفهمیدم چطور زمان انقدر زود گذشت. همینطوری بگذره به خودم بیام کل این دوره دانشگاه تموم شده و می تونم وارد مرحله ی بعد شم. سختیش اینه که نمی فهمم چطور می گذره. نکنه همه ی تجربه های بار دوم همینطوری هستن؟ مثلا نکنه بچه ی دوم رو نفهمی چطور بزرگ میشه؟ مثل دیدن فیلم ها بار دوم که نمی فهمم چرا انقدر کوتاه تر از بار اول شدن.

فکرم مشغوله و واقعا جهان در حال زاده شدنه. هیچ وقت اتفاقات با این شدت رخ نمی دادن.

...



 

امروز عزیزترین نور جهان اینجاست. انوار خورشید تا اینجا هشت دقیقه و بیست ثانیه سپری کردن تا برسن به خونه. برای انسان‌ها اما یک عمر هم نیست. یک آرزوی محاله. میون آرامش جمعه زل زدم به نوری که خودش رو رسونده به من. لای رنگ‌ها. لای سبزها. 

از اینجا به بعد سال رو دوست‌تر دارم برای روشنی موندگارش. از اینجا به یعد عمر رو هم. 

...



از هفت روز هفته

دیگه رفاقت ها به سنی رسیده که ستیزه نمی کنیم. هر کس هر چیزی هست رو میریزه وسط. لبخند میزنیم. چای می نوشیم. حضور داریم و دور که میشیم به سادگی دلتنگی خاک می ندازه روی روزهامون.

راضی ام.

...



چتر

برام نوشت می دونی، نگاه می کنم و میبینم چقدر حرف داریم برای زدن و چقدر عجیبه. از قدیم ها نه. همین منطق حرف زدنمون.

لازم به توضیح بیشتر نبود. می فهمم. بعد از این همه سال که همه سعی کردن برام توضیح بدن که چطور و چقدر اشتباهم، حالا کم کم در حال دیدن فرم بودنم هستند و بد نیست و حتی خوب هم هست. دلپذیر هم هست. شبیه خودمه. با دوستان، اینطور که سال های بودنمون به نصف عمر میرسه بودنم آسوده تر هم میشه.

براش نوشتم رفیق تو آدم اون زندگی نیستی. ازش خارج شو. نوشت فکر می کنی نیستم؟ نوشتم نیستی. 

یا خارج میشه یا پاره میشه یا حسرت دیوانه اش می کنه.

...



یادش نمیاد از کِی

یک من هست که دلش می خواد از خستگی گریه کنه. آخر آخرین شب کاری هفته اش. خودش رو از زمین می کنه و به زور لباس می پوشه و میره فروشگاه و قبل از اینکه خوراکی برداره تا شاد شه، مچ خودش رو میگیره که اول دستکش جدید ظرفشویی و نرم کننده و پودر برداشته.

یک من که جایی در این سال های میانی تغییر کرده.

...



در خدمت و خیانت اعداد

دوماهه که هر کس برام سوغاتی آورده و کادو خریده لباس ورزشی بوده یا بخش اساسی اش لباس ورزش بوده. استرچ های خوب. کفش های خوشگل. نیم تنه های عالی. هی می پوشم و تو خونه می چرخم و به کارهام می رسم و فکر می کنم این یک کار انجام بشه میرم ورزش این یک کار انجام بشه میرم ورزش و حتی یکبار هم نرفتم. مسخره است اما که امروز ترازو سه کیلو کمتر نشونم داد.

آخر نفهمیدم این وزن کم و زیاد کردن هام از چه مکانیسمی تبعیت می کنن. فقط می دونم دو کیلو دیگه تا آخر اسفند کم کنم یکی از اهداف امسالم تیک قبولی می خوره.

...



گنجینه

منتظر پسر بودم که برام چیزی که می خواد رو آماده کنه. چرخیدم سمت پیرمرد. همیشه بی صدا میشینه روی صندلی. با فاصله ی کمی از شیشه ی بزرگ. بین چوب های کار شده ی یک سمت و چوب های تلمبار شده ی سمت دیگه و تابلوهای روی دیوار. با لباس های همیشگیش و کت سبز مغز پسته ای کهنه. نزدیک شیشه نشسته بود و آفتاب سه بعد از ظهر افتاده بود روی تنش. خواب بود. نشسته. در سکوت. درآرامش کامل. سفید مو. سرخ رو. نور بود و پلک های بسته و خودش به تنهایی یک تابلوی بی نظیر تصویر کرده بود.

...



مغز مشغولی

راه های بسیار زیادی هست که منتظر پیموده شدن هستن. وقت برای صبر کردن دیگه نیست. راه های بسیار زیادی هست برای بهتر پیمودن.

دنیای قدیم تموم شده. وقت از نو شروع شدنه.

...



خودنگاری 004

اینجا نوشته: 

اولین تفاوت یک الکلی با بقیه این است که فرد معمولی هر گاه بخواهد می تواند نوشیدنی الکلی مصرف کند و هرگاه بخواهد می تواند آنرا کنار بگذارد اما فرد الکلی چنین اختیاری ندارد و با شروع مصرف الکل تا مست شدن ادامه خواهد داد. 

همه ی دلم می خنده که بزرگترین شانسی که من آوردم همین ممنوعیت رسمی فروش الکل در ایران بوده. آدمه دیگه. خوبه خودش رو بشناسه. خوبه بدونه توی کدوم دره ها براش لیزتره.

...



فیبوناچی

زندگی اصول مشخصی داره. میشه از پیگیری اتفاقات امروز فردا رو فهمید. نمیشه سیل رو پیش بینی کرد. نمیشه تصمیمات یک احمق کله هویجی رو دقیقا از سال قبل فهمید. نمیشه سرطان رو زودتر از عکس ها دید و کسی که به این سه شرط باور داره توی زندگیش روندها رو نمیبینه شاید.

حتی سیل رو میشه از رفتار مردم منطقه با محیط زیست و مطالعه ی آب راه ها درک کرد. میشه از افت سلیقه ی مردم و بالا رفتن یک ابله مثل بلا حدید یا یه دلقک مثل کارداشیان فهمید جامعه سمت خوبی نمیره. میشه دید که مردم دارن سمت لشگرهای سحریون و تتلیتیون میرن و حدس زد جلوی روند رو اگر نگیریم سلقی بگیران پلاسکو یکی از زاده های کج این مسیر میشه. میشه از حرص خوردن، هوای آلوده و پارازیت و نفرت و ورزش نکردن سرطان رو شناسایی کرد. 

همه چیز ممکنه. هیچ چیزی زیر آسمان تصادفی نیست. همه چیز با دقت به بالا و پایین رفتن های متوالی قابل پیش بینی کردنه.

همه چیز ممکنه.

...



ثانیه

رفتم فیس بوک و برام توی لیست پیشنهادی چت اسم عزیزی رو آورد که نیست و لعنت بهش. نصفه شب گذشته و وسط خونه با صدای بلند می خونم ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده ی من.

...



 

مهلت تحویل متن ها اگر شانس بیاریم جمعه شبه و اگر بدشانسی، جمعه ظهر. من بعد از آخرین باری که قول دادم دیگه بدقول نخواهم شد - فردا صبح مهلت ارسال از خواب پرسیدم و با حس گند تهوع یادم افتاد متنی که کل هفته روش فکر کرده بودم و آماده بود رو یادم رفته بفرستم به بهانه ی اینکه بذار ویرایشش کنم - حالا سعی دارم مرتب تر باشم.

شنبه ها ایمیل دستمون میرسه که موضوع بعدی چیه. من میگم یکشنبه می نویسم و میفرستم و بعد یکشنبه عصر به زمان من، چهارشنبه ی تقویمه. نمی فهمم هفته چطور می گذره. 

این خوب نیست. این لاجرمه و فردا شنبه ی بیست و ششمه.

...



پشت گرمی

مهم ترین کار امسالم این بود که دوست مشترک پیدا کنیم. چیزی بیشتر از اینکه من دوستش رو ببینم و اون دوستم رو ببینه و از هم خوششون بیاد. دوست مشترک پیدا کنیم. زوج ما و زوج اون ها. برای من یه قدم بزرگ بود که به شدت هم ازش می ترسیدم. حالا سال داره تموم میشه و با بزرگترین گنجی که میشه تصور کرد، دارم از سال خارج میشم.

رفاقت.

...



جانکم جان

گفت تا سه سال پیش دوستی داشته. تا سه سال پیش. گفت دوستش تا سه سال پیش، سه سال بوده که پسری رو دوست داشته. سه سال تا سه سال پیش. گفت با پسر قرار بر ازدواج و عقد می ذارن. سه سال پیش بعد از سه سال دوستی قرار می ذارن عقد کنن با هم. همین سه سال پیش. 

پدر دختر می فهمه که دختر قبل از مراسم پسر رو می شناخته و دوست داشته و عاشق بوده و می کشتش. این پایان زندگی دختر بوده. همین سه سال پیش.

بدخلق بود. بعد در جوابم که چطوری، تصمیم گرفت که بگه خوبه اما درد داره. تمام سمت چپ بدنش. که همه ی این مدت درد داره. که فکر کرده بود من در جریانم با مادرش چه صحبتی شده. با مادرش صحبت شده بود. از طرف بچه ها. بهش گفته بودن دخترت کسی رو دوست داره. مادرش در جریان بود و اگر در جریان نبود میشد که یه فاجعه بشه. مثل فاجعه ی دوستش. همین سه سال پیش. این اتفاق یه داستان توی کتاب براش نیست. یه دوست سر همین تجربه به مرگ داده.

ازش عذر خواستم. از صمیم قلب. من رو بخشید. واقعی بخشید. چند دقیقه بعد داشتیم درس می خوندیم و چشم هاش پر از شگفتی و درک بود.

...



 

عکس جدید منتشر کرده و حالا درصد زیادی از عکس های اینستاگرامش رو من گرفتم. لباس ها رو از روی بند امشب جمع کردم و دوتاش مال اون بود. کتاب های کتابخونه. وسایل دکوری روی میز. یادگاری ها و نشونه هایی که با هم جمع کردیم. لای کاغذهای یادداشت ها گاهی چیزی نوشته. جایی قایم کرده انگار. عجیبه که توی چیزهای ریز مشترک شدیم و قاطی شدیم و درگیر شدیم انقدر که گاهی سخته تفکیک کردن یا به یاد آوردن قدیم. دسته بندی لباس های اون. لباس های من. چیزهایی که با هم خریدیم.

اینجاست. حتی شب هایی که دوره هم اینجاست. پر از نور. پر از گرما.

...



 

جادی به سه نفرمون کارت داد و کارت من - شاید چون شکلات ریخته بودم رو لباسم - هزار و سیصد آفرین بود و برای بقیه صد آفرین. امروز دفترچه ام رو داده دستم. برام نوشته و کنارش امضا کرده و یک جمله هم هست که صد آفرین. تمام صورتش خنده بود از شوخی که کرده بود. 

آدم درستی رو انتخاب کردم. منحصر به فرد و عزیز.

...



 

این حجم عزیز بودن دوست هام و رفقام هنوز و گاهی هر روز شگفت زده ام می کنه. آدم های ثابتم. طولانی و عزیز. دیگه وقتی فاصله نتونه به دوستی غلبه کنه، امید میره که زمان هم نتونه از جلا بندازتش.

...



خودنگاری 003

باید چسب زخم بخرم یا یادم بمونه گوشه ی ناخن شستم رو چرب نگه دارم. درد می کنه و کارهام سخت شدن.

...



از دست رفته و به دل آمده

اون سال بابا بیست و هفت اسفند رسید تهران. صد و هشتاد و یک روز کامل ایران نبود. رسیدن خونه و سوار شدیم و رفتیم خونه ی مادرجون که مثل زهر مار بود اون روز. تلخ. بی تاب. تا رسیدیم رفتن دکتر برای نمی دونم چی. به یه بهونه ی واهی. پیرزن بغض داشت و بلد نبود بغضش رو جور دیگه ای نشون بده.

ساعت هفت و بیست و هفت دقیقه ی عصر امروز یادش افتادم. بغض کردم. تلخ شدم. دلم برای همه چیزش تنگ شده. خیلی تنگ شده. مسخره است.

کاش فرصت داشتم ازش خاطره ی شخصی حفظ می کردم. یه چیز دوتایی بین خودمون. شیرین اگر که بود چه بهتر.

...



 

فکر نمی کردم به این زودی ها کار جدیدی رو تجربه کنم. فکر نمی کردم باز از کار کردن با دست ها اونطور مبهوت شم. فکر نمی کردم زخم های روی دستم انقدر طول بکشه تا خوب شن. فکر نمی کردم با سر و صورت خاک اره ای توی شهر راه بیفتم و زمستون رو سرخوش تجربه کنم.

چوب ها در حال خشک شدن هستن و خونه سنگین از بوی جلاست و من برای اولین بار یادم رفته بود که وبلاگ دارم.

...