در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

سالِ ِ رفاقت

توی این ده سال اخیر پله به پله تنها خو تر شدم. خیلی دلم می خواست عیدهای اخیر رو خونه ی خودم بمونم و از زیر مسافرت و خانواده قسر در برم. رفتم. امسال بین دلخوشی های کوچیکم بودم که سال تحویل شد. همونطور که می خواستم. کمی سکوت. کمی تنهایی ادامه دار. لیوان قهوه ام. خوشکارها که تازه سرخ شده بودن. می خواستم لحظه ی تحویل سال در حال نوشتن وبلاگ باشم. نشد. تا دو سه ساعت بعد هم نشد. با بچه ها شروع کردیم به خندیدن و گفتن و همینطور زمان گذشت.

دقیقا موقع سال تحویل، دم پنجره بودم. منتظر. دست دراز کردم و یکی از برگ های نورس درخت قشنگم رو گرفتم و آروم نوازش کردم و صدای توپ اومد. لبخند زدم. بوسیدمش. سال مبارک شد. من به امیدواری زنده ام و امیدوارم امسال صبورتر و مداوم تر باشم.

سخت ِ زندگی، گذشته. ایام مبارک.

...



 

اینجا نوشته:

دختر. نوع معلولیت: جسمی ذهنی شدید فلج مغزی. علت: ضربه به مادر در هنگام بارداری.

طوفان میگیره میون دلم.

...



خود خود من!

آدم ِ خر ِ امیدوار به کسی میگن که اگر موضوعی برای شوق نداشته باشه، به اشتیاق لیوان قهوه ی صبحش بخوابه.

...



جاده

صحنه ای از خرمگس هست که ریتا با موهای بلند مشکی و اندام وحشی کولی اش و عشق داغش به مرد، روبروش نشسته و با گیتارش براش بالاد مجار می نوازه و آفتاب در حال غروبه و بعد، برای کامل کردن لحظه، به مرد بسته ای بادام سوخته میده. مرد سرمست خوشیه. ریتایی زیر پوستم دارم. آرتوری هم همون نزدیکی هست که پوستش حداقل یکبار به تمامی دریده شده. مردی که بدتر از من - هزار بار بدتر از من - از خواب و غروب و آفتاب و بیماری و توامان این سه، بیزاره. با دختری که پاش به باده. 

دیر فهمیدم که باید نوشیدن رو ترک کنم. مستی حالا مستقل از الکل سر می رسه. قبلا از در نوشیدن وارد میشد. بعد از نوشتن. دیدن. خوندن. حتی وقت هایی مثل امشب از آب نوشی. زیاده ی هر چیز مستم می کنه. و من آدم افراطم.

دختر کولی زیر پوستم امشب ساز می زنه. مجمع آدم های درون تنم امشب مستند و پایکوبی می کنند.

آنقدر دیوانه که بدون سر، بدون ته و بدون هیچ شاکله ای و فقط برای نوشتن، بنویسم.

...



 

به دختر، بعد از اینکه اندازه هام رو گرفت و چشم هاش گرد شد از تعجب که چه جالب، تو واقعا چهارشونه ای! اندازه ها رو ببین! لبخند زدم و گفتم که بله می دونم و از بین تیکه ها و متلکه های توی خیابون همیشه در مورد شونه ها و استیل راه رفتنم زیاد شنیدم.

باید اما چشم هام رو یه لحظه هم می ذاشتم. از بی رمقی. بعد نگاهش می کردم و می گفتم که ببین دختر، من فقط خسته ام. و دارم سعی می کنم این خستگی رو با قامت افراشته تحمل کنم. حالا شاید بشه صداش کرد چهارشونگی.

...



 

خیلی چیزها شکست امسال. بزرگ شدن؟ پیر شدن؟ چیزی همین حوالی.

...



در چنگال گرگ

براش می‌نویسم و بهش این امکان رو میدم که توی تنفر از من، با من شریک باشه.

...



 

زیر آوار رفتم و دوباره شب، مغاک ترسناک تاریکیه و صبح، خستگی بعد از کابوس.

بین خوابیدن‌ها و بیدار شدن‌ها و بی‌تابی، رو به شهر چرخیدم و دیدم چطور طوفان نزدیکش شد و بلعیدتش و ابر و خاک آوار شد روی شهر. شبیه موج کف کرده‌ی دریا. داد زدم که از پنجره‌ها و شیشه‌ها فاصله بگیرید و حالا به یاد می‌آورم که تهران، خود من بودم.

مدفون. زیر باد و خاک.

...



اسب ها

قرار این شد که جای الکل از این به بعد، سیاه مشق بنویسم. پیرانه سر طور. تاخت بزنم نوشیدن را با کلمه و در تاب الف سر بخورم جای اینکه گرما از گلوم سر بخورد پایین. چهار صفحه ی کامل نوشتم که الف. انگار چهار پیک عرق ناب نوشیده باشم. باز به جهنمی رسیدم که افسار غم از من رها شده.

هزار مادیان وحشی کنار چشمه ای دورند و هزاران نریان وحشی از روی خاک تنم به قصد چشمه می تازند و تن، هزاران هزار پاره.

...



در چنگال گرگ

گفت تو حرف بزن. چه بلایی داری سر خودت میاری؟ چرا انقدر درد توی چشمات رفته؟ خندیدم. مثل همیشه که آدم های قدیمم رو میبینم و نگاهشون می کنم و همین رو میگن و می خندم. همینه که کم میبینمشون و کم نگاه می کنم و زیاد می خندم. به هر بهانه. گفتم بهش رفیق، ناگزیر ِ بودنم همین درده. راه دنیا از درد می گذره. راه فهم از درد می گذره. راه زیستن از درد می گذره که همین زندگی کردن، آهسته مردنه. ذره به ذره درد کشیدن. مگه نه؟

یادم نیست. گفت چرند نگو یا تائید کرد. هر دو گذشتیم از موضوع. پاره. تکه. 

...



حرمت

برگشته ام از مستی و گذشته از من و خشم اما، هنوز اینجاست. معطوف به تمام جهان. ستیزه جویانه. سهمگین. کالی، زیر پوستم رفته و با یک دست سر میبرد و با یک دست پاره می کند و با یک دست پوست می درد و من؟ من، تسلیم گرگ درونم اینبار. تمام تن. زوزه می کشم و به ستیزه جویی و مبارزه طلبی و طلب نبرد، رو به جهان فریاد می زنم.

برگشته تن از مستی. خشم از من برنگشته. خشم من از من برنگشته. خشم از من برنگشته. انگار که مانده چیزی هنوز، میان آتش. دیوانه وار. مبارزه طلب. عاصی. فریاد زن. جهات کلوسئوم شده. آنجا قرارم داده اند انگار و قرارم اما به تمامی بریده شده.

لبخند میزنم و اما تمام تنم پر از گدازه میشود.

...



 

چطور انقدر میتونم عصبانی باشم و راهی برای بیانش، برای نشان دادنش، چیزی برای شکستن نیابم؟ کاش وقت مشت زدن، جوری بزنم که از بازموندن درد تا ساعت ها توی انگشت ها، یاد دست هام بمونه که خالی شدم.

خشم. سلام بر گین.

...



 

میگم خونه رو دارم می تکونم برای عید و میگه قبلا اما از این کارها نمی کردی تو. لبخندش از پشت تلفن پیداست.

...



 

شفق می گفت زندگیت رو وقتی باید توی یه چمدون بیست و سه کیلویی جا بدی میبینی خیلی چیزها اضافه است. میشمرم امسال و سال بعد خونه تکونی دارم و عید بعد، وعده ی بستن یک چمدان. باید توی دور ریختن دست و دلباز تر باشم.

...



 

از جوجه های ترسیده ی مغبون بدم میاد. از سقف کوتاه زندگی. از ترسیدن. از ترس. از ترس. از ترس بدم میاد.

این وقت ها ناراحت نمیشم. ناراحتی تبدیل یه اتفاق خوب به یه حس پست تره. خشمگین میشم. سر تا به پا.

...



بردارها

سی و شش ساعته که توی مرز گریه ام. نفس می کشم و گریه می کنم. پیغام میاد و گریه می کنم. رسیدم به نقطه ی نازک شدن و عجیبه. از گشتن به دنبال یه اتاقک سرایداری برای اسکان دخترک، رسیدیم به اینکه شاید یه خونه بگیریم و رهن کنیم و تلفن آخر، آدم اون ور خط گفت اگر بخواییم بخریم چطور میشه.

سی و شش ساعته تو مرز گریه ام. از دل آب ستاره داره می درخشه.

دارم فکر می کنم به تمام فکرها و جرقه هایی که توی سرم این چند ماهه زده و حاصلش اینه و فکر می کنم که اینبار که دیدمش براش بگم رفیق ببین خطوط اتفاق رو.

...



سهم من

تمام یکسال اخیر رو یک قدمی دعوا (دروغ گفتم! یک سانتی متری دعوا) باهم سپری کردیم. چندبار از ته دل سر هم داد زدیم و چندین بار تذکر رفتاری دادیم. کارها همونطور گوریده مونده و هیچ به هیچ. نه چماقم روش تاثیر داشته نه هویج.

دیشب بعد از اینکه تمام راه‌هایی که میتونستم براش پیغام پسغام بفرستم کمکش اینجا لازمه رو طی کردم، آخر مستقیم توی گروه نوشته انجامش میدم و بلاخره صحبت به مکالمه‌ی دوتایی کشیده و قبول کرده همکاری نکرده و شروع کرده کار رو.

استرس دارم که بچه‌هام شروع به دنباله ی کار کردن. جدا شدن رسمی کار از من و مستقل شدنشه. دارم سعی میکنم من فقط نظاره‌گر باشم و بذارم راهشون رو برن.

دیشب به یکی از بچه‌ها گفتم که انگار امسال با یه اشتباه محاسباتی داره تموم میشه‌. من فکر میکردم سال رو روی سی تا ویلچر ببندیم. شاید اما بشه چهل تا.

...



 

دارم حرف هاش رو می خونم. یه جای مخفی می نویسه گاهی که کلیدش دست منه. دارم می خونم و سعی می کنم به جای خشمگین بودن، به جای دیوانه وار به دیوار کوبیدن و به جای استیصال، «فکر» کنم که چه کاری بهتره. از این به بعد ِ زندگی رو می تونم ثابت کنم که درستم؟ که هستم؟

...



 

درگیرم. درگیر کاویدن خودم. درگیر مرگ. درگیر فکر مرگ. درگیر سرک کشیدن به جهان درون. یک اخم ملایم افتاده روی پوست پیشانی. حواسم نیست این روزها و هی ابرو در هم می کشم. چرخیده در خود.

امروز بهش گفتم شاید سال بعد که میایی من نباشم. شاید سال بعد نیایی. همینه هر سال انقدر اصرار دارم به هر ثانیه دیدنتون. شاید بار بعدی در کار نباشه.

خوشمزه نیستم.

...



از بزرگ شدن ها

غمگین‌ترین بخشش اینه که دیگه موقع خداحافظی گریه نمیکنیم. پذیرفتیم نبودن رو. پذیرفتیم جدایی رو. تفرق رو.

...



ای جان ِ جان به رقص آ

سردرد شدید از صبح غافلگیرم کرده. بیست و چند دقیقه طول کشید تا فقط بتونم چشم هام رو باز نگه دارم و فشار درد یکی دو ساعت توی تخت بیشتر نگهم داشت. تا کمی تخفیف گرفتم. بلند شدم و شروع کردم به تدارک نهار. من ِ غذا نپز. من ِ نهار نخور. که از این حال گذر کنم و دنباله ی مسیر روز رو بدم. 

رفیق جان کمتر از چهار روز دیگه میره. بچه ها دو هفته ی دیگه میان و چقدر دلم براشون تنگ شده. توی خونه می چرخم و مرتب می کنم و دستمال می کشم و جای بهار و جای رفاقتشون رو آماده می کنم. 

دیشب فقط داشتم به اون روزی فکر می کردم که می دونست حالم خوب نخواهد بود و از فومن خودش رو به من رسوند تا از جهنم عبور کنم و سه چهار روز موند و بعد رفت. هی بهش فکر می کنم و نمی فهمم چطور یک سال دلتنگی ندیدنش رو تاب آوردم.

خونه رو باید خوب غبارروبی کنم.

...



باد و آفتاب

تا مدت ها پروژه ی سمنان رو یه شکست مفتضحانه میدیدم:

دو سال پیش یکی از بچه های پلاس که ایران نیست، پیشنهاد داد برای شروع سال تحصیلی به مقصد مدارس مناطق محروم در حد توانمون لوازم التحریر بخریم و پست کنیم که مدرسه خودش به شاگردی که نیاز داره برسونه. حدود یک هفته بعدش یکی دیگه از بچه ها نوشت که برای شاگردهای مدرسه اش - جایی وسط یه روستا یک ساعت و نیم اونورتر از سمنان - نیاز به لوازم التحریر داره.

دختر اولی که در دسترس نبود. پیشنهادش رو خودمون پی گرفتیم و من درخواست کمک زدم و یکی از بچه ها هم قبول کرد که حسابداری طرح رو بکنه (و چقدر هم حرص خورد) و بعد با پول ها رفتیم بازار و خرید کردیم و براشون فرستادیم. بعدتر - همون روزی که رفته بودم دانشگاه سابق و پای پله های آشنای دانشکده رسیده بودم - زنگ زد بهم که ممنونم و رسید و زیادتر از نیازمون بود. هر چیزی لازم بود برداشتیم و هر چیزی زیاد بود دادیم به دو تا مدرسه ی دیگه. ما در واقع برای یه مدرسه کار کرده بودیم و در نهایت بچه های سه تا مدرسه منتفع شدن. 

چیزی که این خاطره رو توی ذهنم مکدر کرد اما، بخش گزارش دادنش بود. من یه پست زدم و عکس وسایل رو گذاشتم و توضیح دادم که چه کردیم. هم در این طرح و هم طرح بعدی (که با سیستان بود) منجر شد در مجموع سه چهار نفری شکایت کنند که خوب عمل نکردی. که بد گزارش دادی و ما راضی نیستیم. جالبه که توی ذهن من این کلمات خیلی پررنگ تر از شادی اون بچه ها ثبت شده. همین که یک صدای مزاحم درون سرم هست که دائم یادآوری می کنه تو خیلی بهتر می تونستی عمل کنی. نکردی. آدم ها راضی نبودند. اراجیفی از این قبیل.

ابتدای امسال از اون مدرسه و حال بچه هاش پرسیدم و خوش خبر بودن و گفتن بعد از رسیدن این کمک ها، جدی بودن محرومیت منطقه (تا نقطه ی لزوم وابستگی به کمک از بیرون) به چشم بزرگان محل و شهر رسیده و تصمیم گرفتن خودشون مسائل رو حل و فصل کنن و امسال دیگه نیازی به کمک وجود نداشته. 

امشب همون خانم مدیر عزیز بهم زنگ زد. رفته یک مدرسه ی دیگه و اینجا معلم شده. به بچه ها در مورد هستمت گفته و براشون توضیح داده که میشه درها رو جمع کرد و بعد فروخت و ویلچر خرید و در مورد من هم براشون صحبت کرده. بچه ها مشتاق شدن و همه شروع کردن به همکاری و حتی غر زدن که کاش زودتر می گفتی. زنگ زده بود که بگه اگر بشه و براشون عکس بفرستیم از کارهایی که کردیم که چقدر این گزارش ها می تونه بچه ها رو مشتاق تر کنه. برام توضیح داد چطور هر قدم کوچکی از درون این بچه ها رو به شدت دگرگون می کنه. صداش پر عشقی بود که به بچه هاش و کارش داشت و من جانم روشن بود ازش. در نهایت قرارمون این شد که یه فایل صوتی هم برای بچه ها بفرستم.

نصفه شب رسیدم به سینک و فاجعه ای از ظرف های نشسته که نیاز به رسیدگی داشت. شروع کردم به شستن و فکر کردن به اینکه به بچه ها توی یکی دو دقیقه چی بگم. دیدم صدایی توی سرم هست که برام داره می خونه «به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید» که تکرار می کنه «از شعله های امید در سینه های خود محافظت کنید زیرا که امید بذر ماست». دیدم همه ی حرف های درست قبل از من گفته شدن. شاید فقط لازمه براشون نقل قول کنم.

عاشق شدن بهم اجازه داده که زن باشم. که اکنون ِ زندگی رو دریابم. برای آینده اما، برای پیشرفت، همین دوتا عبارت، همین دو خط نوشته بارها قطب نمای من شدن و یا کمک کردن که سر پا بمونم. بلند پروازیه اما شاید که بتونم اینبار نبرد رو به تمامی بجنگم.

...



بوسه

خیلی دیر، یادم می افته که امروز دوشنبه بود. که دلداده های جوان حتما به رسمشان سری به این حوالی زدند و یواشکی و با شوق همدیگه رو چشیدن و رفتن. حتی فکر حضورشون هم خوشحالم می کنه.

...



گرگ

ساعت یک و بیست و هفت دقیقه ی بعد از نیمه شبه و می دونم اشتباه کردم که تا حالا نخوابیدم. بهترین ساعت بیداری برای من تا ده و چهل دقیقه است. بعد بری توی تخت. پتو رو بکشی روی سرت و بخوابی تا پنج و کمی ِ صبح. این تصویر بهشت در ضمیر منه که از نوجوانی هنوز مونده.

هستمت به مشکل خورده. مشکل اینه که باید با بچه ها بشینیم و یک سری حرف های خیلی جدی تر در مورد آینده ی کار بزنیم. همه چیز توی ذهن من هست. کار، آینده اش، ساختارش، چیدمان همه ی مهره ها. همین من رو می ترسونه که اگر یک روز من وقت رد شدن از خیابون تصادف کنم و تموم شم (یا به هر طریق دیگه ای قبل از وصیت کردن و سپردن کارها به یکی دیگه) حضورم برای همیشه به عنوان یک انسان زنده تموم شه، گروه و کار کاملا منهدم میشه. اون هم حالا که بهترین بهره وری ممکن رو به دست آوردیم. بچه ها یکی یکی دارند به صورت رسمی تر بخش هایی از کار رو به عهده میگیرند که یا زمین مونده بود و یا با من بود. 

امشب با یکی از بچه ها نزدیک دو ساعت حرف زدیم. شاکی بود و عصبانی بود و در آستانه ی ترک همه چیز. صحبت هامون رو کردیم و دادهامون رو زدیم و حرف های هم رو سعی کردیم بشنویم (و البته هر دو به اون یکی گفتیم که تو نمیشنوی چی میگم) و بعد چند دقیقه ی آخر، در سکوت نشست تا براش بگم گروه قراره کدوم سمتی بره. انگار داشتم براش از اون رویای نامشروع لعنتی ته روان خواب های هر کس می گفتم انقدر که صدام آروم بود. براش گفتم که الان اینجاییم و پنج سال دیگه این فرق رو می کنیم و دوازده سال بعد هم این. تا قبلش بهم گفته بود که بعد از عید دیگه نیست. این بخش صحبت ها رو اما شنید و بعد با یه احترامی جلسه تموم شد. با یه حال خوب. با یه چهره ی روشن و تعجب زده به احترام اون آینده ای که نیومده. انگار به کسی بشارت بدی مادر مسیح میشه. اگر به قدر کافی صبر کنه.

خسته ام. دقیقه ها دارن می چرخن و رد میشن و این مدت شروع کردم بدجور بیشتر از حد توان فیزیکی و فکری ام کار کردن. انگار دارم از درون سعی می کنم بجوشم و رشد کنم. سختیش وقتیه که معمولا ساعت خواب وقتیه که از خستگی به تهوع افتادم. یا از فشار روز به خودم اجازه دادم چند قطره ای اشک بریزم. بعد اشک رو پاک کنم و بچپم زیر پتو. گریه ی اینکه چقدر این روزها سخته. سخت شبیه وزنه زدن. سخت شبیه بار زیاد روی روح و جان و سخت شبیه اینه بدونی داری تلاش می کنی تا به نقطه ای برسی و بگی اشکال نداره این چند قطره اشک هم مثلا به نمادی روشنایی.

جمعه چسبیده بودم چهارچنگولی به دیوار که پرده ها رو باز کنم برای شسته شدن که یهو زیر پام خالی شد. من از ارتفاع وحشت دارم و از زمین خوردن به شدت می ترسم و نردبون بدترین نفرینیه که میشه دچارش بشم. چه برسه روی نردبون باشم و اینطور بی هوا بلغزه و ببینم که چطور زیر پام (بدون هیچ تشبیه و استعاره ای) خالی شده. دستگیره ی پنجره رو گرفتم و چسبیدم به دیوار و از ترس گریه کردم. همونطور شبیه بچه ی لوس و دماغو اشک هام می اومد و می دونستم تا پرده ها کامل پایین نیان قرار نیست برگردم به زمین. آخر رسیدیم به زمین و تا چند دقیقه همونطور ملتهب و مرطوب مونده بودم.

می خواستم همین رو بنویسم قبل خواب. از سری چیزهای بی ویرایش و مست طور که نمی دونم جمله ها چطورن و کلمه ها چطورن و قابل فهم هست اصلا یا نه. همین که یه لحظه هایی توی زندگی هست که از خستگی به گریه می افتم. یه وقت هایی هم هست که زیر پام طوری خالی میشه که از ترس به نزدیکترین میله ی کنار دستم چنگ می زنم. اما یه چیزی هست که عوض شده. اینکه هر چقدر شرایط بد باشه من دارم با همون حال دگرگونم ادامه میدم. به سمت اون یه نقطه که باید برسم. به سمت اون یه نقطه که ایمان دارم برسم. به سمت همون جایی که توی صحبت های امشبمون، فقط بخشیش رو که راجع به هستمت بود رو برای آدم روبروم گفتم و دیدم چطور دگرگون شد. 

ندا چند سال پیش باهام صحبت کرد و بهم گفت من مسلمان بسیار معتقد و بسیار تعصبی زیاد دیدم. تو اما با اینکه باور نداری، اما ایمان زیادی داری. گفت تو مومن ترین انسانی هستی که من توی زندگیم دیدم. هنوز گاهی به صحبتش فکر می کنم. به همین پرنده که توی دلم زندگی می کنه و فارغ از این طوفان عجیبی که زندگیم داره توی دلش می چرخه، برام آواز می خونه که مقصدی هست. مقصدی هست. مامنی هست و من خیلی کودکانه به حرفش باور دارم انگار.

به اینکه هر اتفاقی بیفته،

من

سقوط

نخواهم کرد.

...