در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

برای زیستن

باید سعی کنم که با مرگ آشتی کنم. با معنی مقدس پایان.

...



روی خط زیستن

یه زمانی فکر می کردم بیست و هشت سالگی مهم ترین سال جوانی یه آدمه. حالا نزدیکشم. هنوز چند ماه وقت دارم اما که مقدمات این بهترین سال رو بچینم. با ایمان قاطع فقط به یک چیز: جهان اون چیزی رو تحویل من می ده که براش تلاش کرده باشم.

...



طلوع

صبح که بیدار شدم یک چیزی فرق کرده بود. حواسم نبود از غار اومده بودم بیرون. از اواسط عید که چپیدم توی غار تا به الان. حالم بهتره. خلق سبک تری دارم. آینده داشت می ترسوند من رو. حالا بهترم.

یک تو دو لیست بی نهایت سنگین دارم حالا که باید بهش برسم. 

افتادم روی دور پاک کردن. نوشتن و پاک کردن. ببینم از این جون سالم به در می برم یا کلمه هام - حرف هام - اینطور دوشیزه، شهید میشن.

...



نقشین

پرسید خوشحالی داره میاد؟ گفتم نه. گفت ناراحتی؟ نه. هیچ حسی ندارم راستش. یه اتفاق تلخی که گاهی یادمون میره شاید همینه: همیشه جای آدم‌ها خالی نیست. ورق میخورن. هر چقدر عزیز. هر چقدر مهم.

از مترو پیاده شدم و حرکت کردم سمت خونه‌اش. بی‌آر‌تی خنک بود و خلوت و هر چقدر نزدیک‌تر شدیم، دیدم کل وجودم داره از عشق می‌تپه. یه‌جور بی‌شرطی از لذت این که همه‌ی این سال‌ها دوستم بوده و پایه‌ی رفاقت‌هام. کلیدش رو توی مشتم فشار دادم و کیف کردم از حضورش.

شوق یادمه. دوست داشتن یادمه‌. اما حیف. گاهی طناب بین من و آدم‌ها پاره میشه.

...



صدای ندا

محمد معینی رسانه شده که یکی از رازهای همیشه در خفایمان اینبار سر به مهر نماند. اگر فیلتر شکن دارید می توانید رویه ی پرونده ی ندا را در وبلاگش از اینجا  بخوانید. اگر فیلتر شکن ندارید و تلگرام دارید به سادگی به کانال شین بپیوندید. اگر توئیتر دارید هم که میتوانید هشتگ #helpneda را پیگیری کنید. این هم لینکش

در روستای قره محمد شهرستان خدابنده، معلم مدرسه به بچه ها فیلم های مستهجن نشان می دهد و تهدیدشان می کند که سکوت کنند. ندای نه ساله و یک دختر کلاس دوم دبستان مورد آزارهای جنسی معلم واقع می شوند و ندا، مدت ها با کتک راهی مدرسه می شود. تا اینکه خانواده در جریان قرار می گیرند و از معلم شکایت می کنند. معلم به قید وثیقه آزاد می شود. به روستا برمی گردد و خانواده را مورد آزار روانی قرار می دهد از روزنامه ی محلی که خبر را منتشر کرده شکایت می کند. بر ارزشی بودنش تاکید می کند و سعی دارد با تمام قوا از مجازات فرار کند. قاضی پرونده به جای تجاوز، حکم به رابطه ی نامشروع می دهد. با این حکم، نه تنها مجازات معلم به شدت کم می شود که ندا هم شریک جرم است. انگار ندا راضی به برقراری رابطه با معلمش بوده.

ندا. دخترک حال روحی وخیمی دارد. شب ها کابوس می بیند که در حال پرت شدن به یک چاه عمیق است. از نظر جسمی ضعیف شده. از نظر روحی فرو پاشیده. خانواده اش؟ خانواده اش به تمامی پشت دخترشان ایستاده اند. اما قانون انگار خیال حمایت از ندا را ندارد. تکرار می کنم: ندا فقط نه سال دارد.

لطفا از ندا بنویسیم. لطفا از ندا بخوانیم. لطفا در مورد وضعیت ندا صحبت کنیم. یک دختربچه ی کوچک این روزها خیلی زیاد - خیلی خیلی زیاد - نیاز به کمک دارد و خیلی تنهاست.

...



خالی کردن ذهن 3

شالگردن بوی عطر می داد. بوی ملایم عطر. اولین کار مشترکشان شکاندن پایه ی تخت مرد بود و بعد آن برای این شالگردن خریده بود و عطراندود کرده بود که اثرش بماند و این برای آن ساعت فلان برند سفارش داده بود و قبل از اینکه ساعت برسد، همه چیز تمام شده بود.

 در تمام این سال ها - از ابتدای نوجوانیش تا حالا که دو سال هم بیشتر می شود که مهر طلاقش خشک شده - رابطه هاش را نگاه می کنم و فقط یک چیز طلبیده: صمیمیت. از یک چیز هم فقط عاجز بوده. ساختن ِ همین. نه که من بلد باشم. فقط پای من را قبل از صمیمیت هزار چیز دیگر لرزانده تا به حال که او - به شرط سن یا به شرط تجربه - از آنها رهیده.

می ترسم این روزها از هزار چیز. یکیش، همین.

اوایل که شروع شده بودیم و هنوز همه چیز خنده دار بود و یک اتفاق اکسترا در زندگیم بود، یکبار برام گفت فکرش درگیر این است که چقدر نزدیک شود که گریزپایی من ترغیبم نکند فرار کنم و چقدر دور شود که یخ نزند آنچه بینمان هست و خب، رابطه نبود هنوز. آن وقت ها، هزار جاذبه ی جدید برای هم داشتیم که می شد کشف کنیم. کنارش سر به هوایی من که حواسم به این ریزه بینی ها نبود. هر چه می شد خوب بود. نه؟

این ماه های اخیر بیشترین تلاشمان ساختن بوده. اینکه پایه های رابطه را روی صمیمیت استوار کنیم. روی مهربانی دو طرفه. روی درک. روی هزار ارزش پایه ای مشترک اینطوری. من هنوز هر روز فکر می کنم کافی نیست. که چیزی بیشتر باید باشد.

دنبالم آمده بود دانشگاه. رفتیم و چرخ زدیم و بخش های آشنای بچگی رفتیم. نشانم داد که همین محضر ازدواج کردیم و اینجا طلاق گرفتیم و تالار ازدواجمان اینجا بود و نیامدی که تو. بردمش به تلافی و نشانش دادم ببین الان اینجاییم و این اتفاق مفهوم اینچنینی گرفته و این شیوه ی بودن معناش این شده و فلان متن دینی حتی برام ترجمه دار شده و هزار چیز دیگر. جیغ زد از خوشی. که فکر نمی کردم یک روز این تو باشی که اینها را بگویی. چقدر عوض شده جاهایمان.

سر ندارد. ته هم. شالگردن را همان روز از خانه اش برداشتم. انداختم دور گردنم و گفتم برای من. گفتم حالت را بهتر می کند. معطر ماند و زمستان که تمام شد انداختمش توی سبد لباس های کثیف و نشسته ماند تا امروز. بوی عطرش به تمامی رفت. بوی هیچ چیز نمی دهد الان. نگرانیم اما هنوز مانده. همان که نگران قدم هامم. رابطه مثل یک گلدان است. میمیرد اگر آبش ندهی به موقع. اگر به وقتش نگاهش نکنی. به زمانش مواظبش نباشی. می ترسم حواسم پرت شود. هنوز می ترسم کافی نباشم. می ترسم اشتباه کنم.

شب هایی که نیست - و خب شب هایی هست که نیست - نصفه شب ها گاهی می پرم از خواب. آنقدر بیدار می مانم که صدای جارو می آید از کوچه. فکر می کنم به شب هایی که هست. که نصفه شب ها گاهی می پرم از خواب. که آنقدر بیدار می مانم که صدای جارو می آید از کوچه. که یواش صداش می کنم و بیدار می شود و لبخند می زند و توی تاریکی خانه روشن می شود. که اگر بیدار باشیم می بوسد من را همنوا با موسیقی شب. ذخیره اش می کنم انگار.

به خودم سخت میگیرم در رابطه. به خودم سخت میگیرم این روزها. آدمی که اتفاقات خوب را از دست داده باشد یا بی حس می شود یا بی پروا. باور ِ به اتفاقات خوب که بر می گردد، فاز بعدی پس گرفتن همین ایمان است. می ترسم اما که زیادی نزدیک شوم و رابطه را بسوزانم. که فاصله بگیرم و یخ بینمان رشد کند. که صمیمیت تبدیل به طناب شود و خفه مان کند. که ببلعمش. آزادیش را. خودش را. بودنش را. انگار ایمان ندارد یک دختر لجوج و سرتق ته دلم که همه ی این اتفاقات می تواند ادامه داشته باشد. سال ها. که حتی با زمان بهتر شود همه چیز.

نوشتم و پاک کردم. بارها نوشتم و پاک کردم. بلاخره جمله ها ردیف شدند. بی ایمان ترین روزهای زندگیم را می گذرانم. بی ایمان به جهان. به بشریت. به خودم. بی ایمان به اینکه عشق، می تواند پاسخ صحیح همه ی سوال ها باشد. پلاسم را جمع کرده ام و گوشه نشین غار شدم و بی ایمانم. بدجور بی ایمانم ته وجودم.

انگار چیزی هنوز کم است.

...



ترس

ژنتیک نفرین پنهان جهان است.

...



شب‌های طلایی

بارون میاد و برگ‌های انجیر سمفونی می‌زنن. مرجان فرساد می‌خونه:

خونه‌ی ما پشت ابراست

اونور دلتنگی ماست

...



معشوق

اجازه‌ام می‌دهد که در تمام فصل‌هاش، در رگ‌و‌پی‌اش بچرخم. خطوط‌ مترو، اتوبان‌ها، کوچه‌ها. بی‌دریغ اینها را می‌بخشد. خوراکی‌های یواشکی توی کوچه‌هاش. خانه‌های اصیلش با پنجره‌هاش. گرماش. آلودگیش. آدم‌های جدیدش و بومی‌ترهای مهربان‌ترش. گشوده است و این گشودگیش خود نعمت است برام.

بچه‌تر که بودم، چتر توت سیاه داشتم. شاخه‌ی کشیده‌ی توت سفید. توت معجزه‌ی هر بهار بود. معجزه‌ی هر بهار شهر که خودش را می‌کشید توی خانه. معنای قشنگ تعلق بود. حس خوب پیوند. این سال‌های بزرگتر شدن اما، خانه خودش را در همه‌ی شهر پخش کرده. با کلید ساده‌ی سه حرفی توت. که هر جا باشد امنیت خوب وصل بودن است.

چشم‌هام چند روز بود دنبالش بود. شبیه عهد تکرار پذیر ِ هر ساله. تکرارش کردیم. لب‌های تهران شیرین است. طعم توت سفید. بوسیدمش.

حالا یکسال دیگر شهر و دیوانگی‌هاش امان من است.

...



اردیبهشت گذرانی

1) چند شب پیش خواب خونه ی بلوار دوستان رو دیدم. طراحی و جغرافیاش عجیب بود. بلوار دوستان اینبار جایی بود انتهای ایران زمین. .توی خواب هم داشتیم دنبال خونه می گشتیم. من خونه رو دیدم و دلم رفت. آجرهای سه سانتی. نمای معرکه. گلدون های عالی.

خواب های من شهر دارند. شهری با خونه های بینهایت زیبا.

2) فکرم انقدر شلوغ کار بود که فکر کردم بهتره یه وبلاگ جدید بزنم. توش به زبان انگلیسی بنویسم و سعی کنم از کارم و مسیرش بگم. به زبان جدید نوشتن - استادنا می گفت - کمک می کنه این گره های فکری معمولی باز شه. کمک می کنه سریع تر و بهتر و مقتدرانه تر تصمیم بگیریم. من روی گوشیم شش تا ایمیل فعال دارم. دوتا به اسم خودم، دوتا برای کار و دو تا هم اسامی مستعاری که گاهی باهاشون اینور اونور سرک می کشم. فکر کردم کدومشون؟ یکی رو انتخاب کردم برای نوشتن و بلاگر نصب کردم روی گوشیم. مترو بودم و هر چی سعی کردم وارد شم، نشد.

این وسط شبیه همیشه ذهنم شروع کرد به نوشتن. که از کجا شروع کنم و به کجا متن اول رو ختم کنم و حتما ذکر کنم از خاورمیانه هستم اما کشورش رو نگم. بگم زبانم انگلیسی نیست. بگم فلان. بگم فلان. شب وصل شدم بلاخره و منتظر بودم اطلاعات بخواد برای ساین آپ کردن. نخواست. کلیک کردم و یه متن انگلیسی برام آورد که توش دقیقا همون چیزها رو نوشته بودم. خاورمیانه و زبان دیگر و این چیزا. یکسال پیش تقریبا. گمونم دیگه هیچ ایده ی جدیدی ندارم. فقط بهتره همون قدیمی ها رو به سامون برسونم. انگار دیگه کار جدیدی هم انجام نمی دم. به دنبال کامل کردن این همه پازل نصفه ی زندگیم هستم فقط.

3) صبح زهر ِ مار بیدار شدم. کل شب خواب نسل کشی دیدم و در حال فرار بودم که کشته نشم. تمام مدت استرس و جنگ و تفنگ و خون و کشته شدن آدم ها اطرافم بود. چشمام رو باز کردم و فکر کردم این نسل کشی هائیتی ها بود. طول کشید تا هوشیار شم و بتونم بپرسم مغز لعنتی تو اصلا می دونی هائیتی کجاست؟

ویکیپدیا کمکم کرد. هرچند روزم توی یه لایه ی اخم ملایم گذشت.

...



معشوق جان به بهار آغشته ی منی

محرم شدن - اینطور که جمع بستیمش - عجیب ترین فعل دنیاست.

...



نگرانم شده بود و فقط می خواست مطمئن شود حالم خوب است

برام یه شال خرید. شال آبی فیروزه ای. کمی کمرنگ. شبیه همان آبی که امسال رنگ سال شده. قبل از رسیدنم انتخابش کرده بود و من فقط سرم کردم و پولش را پرداخت کرد و خندیدیم و همانطور روی سرم، آمدیم بیرون و چقدر به دلم نشست. جنس پارچه. طرح شال. کادوی بی وقت.

...



ققنوس و خاکستر

ده سال می گذره. شاید حالا یکی دو سه ماه اینور اونور. از یلدا خواسته بودم بریم قدم بزنیم. فلامک رو رفتیم پایین و براش گفتم چقدر دلم می خواد یکسال مکث کنم همینجا. یکسال بمونم تا ببینم چی می خوام از زندگی. یک سال بگردم چیزی متعلق به خودم پیدا کنم و همون مسیر رو برم. نشد قطعا. کنکور دادم و نتیجه اش عالی بود و برخلاف تصور خود ِ اون سال هام و همه، این برام شروع یک دوره ی ده سال شد تا بگردم دنبال خودم.

مهر همون سال که تازه دانشگاه شروع شده بود و همه چیز نو و جدید بود، نشستم و آرزوهام رو برای ده سال بعد نوشتم. اینکه می خوام بیست و هشت سالگی پام روی چه جور خاکی باشه. یکی از هدف هام یادگیری زبان بود. انگلیسی، آلمانی، روسی، عربی و گمونم فرانسه. حساب کرده بودم حتما هر دو سال یک زبان. گفته بودم وزنم فلان قدر باشه. درآمدم فلان قدر. آخرای دکترا باشم و خیلی مطمئن، خط به خط رو سیاه کرده بودم.

از نصفه شب دیشب که گذشت، بابا بلند شد من رو برسونه خونه. دوستش هم باهامون اومد. از همون دوستای خوبش که عمو صداشون می کنم و جهان با بودنشون واقعا جای قشنگ تریه. همت ترافیک بود و مسیر کش اومد. ازم در مورد کارم پرسید. هر کدوم رو اسم برد ترک کرده بودم. لیست کارهای این چند ساله زیاد بودن. اونقدر که منتظر بودم از یه جایی به بعد بگه دخترجون تو هیچ وقت بیشتر از سه ماه سر یه کار موندی؟ اگه می پرسید هم می شد بهش بگم نه. یا با تقریب خوبی نه.

داشتیم با اکسترا حرف میزدیم. گفت نزدیک شش ماهه داری یک سری حرف تکراری می زنی. چیزهایی مثل عمیقا ناامیدم، غمگینم و یا خشمگین. خودم حواسم نبود انقدر طولانی شده اما از یه جایی سایه ی این نفرین ها افتاده روی زندگیم. سال قبل حس گم شدگی داشتم. امسال تونستم تک به تک خواسته هام رو بچینم و یک نقشه ی جدید برای چند سال آینده داشته باشم. از مبارزه ی آخر زندگی قبلیم به سلامت بیرون اومدم اما مجموع اینها به جای اینکه حس خوبی بهم بده، من رو انداخته توی قفس این سه حس. بدون اینکه بفهمم چرا.

ده سال زمان کمی نیست. می تونی هر عادتی رو توی وجودت نهادینه کنی سر صبر. ده سال اخیر تقریبا دائم در حال آزمودن و خطا کردن بودم. یک جا نموندن. تجربه کردن. چشیدن. از کار و درس و پیشه و آدم. حال خوبی داشته برام و همیشه به جای خودش عالی بوده و مزیت ها و هدایای خودش رو داشته. حالا اما نقشه ی ده سال آینده رو جلوی روم می ذارم و می ترسم که با تمام شوقی که بهم می ده، عمیقا بهم نشون می ده من هیچ وقت به این نقطه ها نمی رسم. این میسری که در حال پیمودنش هستم من رو به جای متفاوت می فرسته. انگار یک بخش مغزت برات بگه نمیشه چون تو آدمش ... . خب پذیرفتش سخته.

روشن ترین نقطه های کارنامه ی دوازده سال اخیرم اما، جاهاییه که رد پای رفقام قرار گرفته. هستن. خوب و طولانی و قابل اتکا. شبیه همون تعریف اسطوره ای از خانواده، حضور دارن. حتی اگر یک نفر می خواد به ماه و سال نباشه، روبروییش سعی می کنه درک کنه. ثبات. توی رفاقت هام ثبات حرف اول رو می زنه. چیزی که جاهای دیگه ی زندگیم جاش خالیه. حتی توی عاشقی هام. حواسم پرت میشه از زمستون و پای گریز می گیرم. 

دارم سعی می کنم این اصل رو توی رابطه ام هم رعایت کنم. اولین باره توی زندگیم رابطه ام به اینجا می رسه. اولین باره با یک نفر احساس - و تجربه - ساختن خانواده دارم. دارم یاد میگیرم به تفاوت ها و گردش فصل هاش احترام بذارم. خب، اگر توی زمین بازی پیچیده ی رابطه میشه، پس باید بتونم به بقیه ی زندگیم هم رنگ ثبات بزنم، نه؟

برای اولین بار چشمم ترسیده که نتونم. ممکنه نتونم. مرگ این روزها خیلی نزدیک تر از ده سال پیشه به من. حالا میبینم دیگه مثل سابق وقت آزمون و خطا ندارم. مرگ رو هم در نظر نگیریم، فقط آزمودن دیگه اغنام نمی کنه. توی هدف گذاری هام هم یک عالمه آرزوی ریشه کردن پر شده.

تا حالا هر وقت لازم بوده گریختم. حالا اما وقتشه بمونم و صبر کنم هوا صاف بشه و طوفان ها بگذره. دوتا زندگی مختلفه و دو تا آدم مختلف می خواد. 

باید اسم وبلاگ رو عوض می کردم. می ذاشتم از امروز ققنوس و خاکستر. شاید هم عوض کردم. پیرهن عوض کردن به نشانه ی فرا رسیدن روزگار نو.

پی نوشت موقت: نصف متن رو توی خواب تایپ کردم. فردا باید دوباره خوانی کنمش. منتشرش می کنم و شاید برگشتم کمی جمله ها رو صیقل زدم. شاید اومدم و فقط همین پی نوشت رو پاک کردم. این باشه یه نشونه اما، که برگردم.

...



قطعا از جنس خودشیفتگی

بچه ها رسما اضافه شدند. یک سخنرانی! یا چند جمله ی مهربانانه به رسم خوشامد و رفاقت برایشان نوشتم. حس عجیبی که انگار چند جنگجوی شجاع را به مقام شوالیه گری منصوب می کنم. انگار ما، چند نفر باشیم در برابر یک جهان. 

برای گسترش نور

...



استتار

بیام و با مسخره ترین نثر ممکن از اتفاقات روزمره بنویسم. مثلا از همین که شوینده ی سرویس های بهداشتی رو عوض کردم و هنوز بعد از یک هفته همه جا داره برق می زنه. یا از اینکه برای بار چندم خورش - همون تنها خورشی که بلدم و از سادگیش بهتره اسمش رو ننویسم - درست کردم و هم برنج، شفته طور شد و هم خورش مزه ی غریبی گرفت. که به یه جور عقب گرد وحشتناک توی پخت این غذا دچار شدم و مگه کلا چند تا چیز بلدم که بپزم؟ 

بیام و سعی کنم ننویسم که فروردین بلاخره داره جمع می کنه. یک سالی - بین دو تا چهار سال پیش - از سیاه بهار نوشتم. از روزهای فروردین ِ بعد از عید. از گذشتن ِ آروم روزها. امسال فروردین پر رونق گذشت. سخت بود اما. یک جور مسخره ای اذیتم کرد بعضی وقت هاش. مثل شب هاش که اکثر نصفه شب هاش به بیداری رسید. مثل حال انتظار گونه اش. من خیلی منتظرم این روزها. انتظار خبر. انتظار فاجعه. انتظار رخداد. منتظرم.

یکبار چهار سال پیش هم همینجا بودم. همینجا که حس می کنم چطور دو قدرت نیرومند درونم دست به مبارزه می زنن. بخش خوشحال و رو به نور. بخش تیره و رو به درون. حالا سخت تر شده. حالا وقت گذاشتم به قدر کافی و می دونم وقتی دارم در مورد زندگی صحبت می کنم، دقیقا به چه مختصاتی، حال ِ دلخواه می گم. بخش تاریکم جسورتر شده. من دوباره مابین این دو بخش سرگردانم.

من همیشه یک نمی دونستم داشتم. حالا اما می دونم. می دونم با جزئیات خیلی شیرین که اگر آینده رو چطور شکل بدم راضی ام. از کار تا خونه. از سفر تا خانواده. این به جای آرامش بخش بودن، گاهی ترسناکه. فکر کنم قبلا بارها نوشته ام که چقدر ترس از موفقیت می تونه به قدر ترس از شکست فلج کنه آدم رو.

دارم به ارتباط دنیای درون و بیرون فکر می کنم. به آرام گرفتن ِ طوفان بعد از آرامش یافتن از درون.

دارم به مفهوم مستتر در این اتفاقات فکر می کنم و سرم به دوران می افته و شب ها بیدار میشم و دنیام پر از حس منگی میشه. 

...