در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

دولت

هوا نیمه روشنه هنوز و باید آماده بشه که بره سر کار. دستش زیر گردنمه. من خواب خوابم و مثل همیشه روی ثانیه ها و دقیقه ها چونه می زنم که چند لحظه دیگه بخوابیم. یه ربع. خب ده دقیقه. باشه فقط پنج دقیقه همینطوری بمونیم. یواش می خنده. لای چشمام رو باز می کنم و طرح یک دست رو میبینم روی پنجره. وسط چرخیدن تن ها، یکیمون دستش رو گذاشته روی شیشه. نوک انگشت ها رو بیشتر فشار آورده و دستش رو برداشته. نشونش میدم که نگاه کن. کاش طرح دست تو باشه این. پشت گردنم رو می بوسه که بخواب. میره. می خوابم.

آفتاب از پنجره می زنه تو و می افته روی بالش و بیدارم می کنه. سرم رو می برم توی بالش که از بوش اگر مونده چیزی بدزدم. آروم دست می ذارم روی طرح روی پنجره. انگشت ها کشیده تر از منن. خیلی زیباتر. غشغشه می خندم.

مرداد و گرماش بلاخره دارن میرن. و چقدر روز قشنگیه.

...



شیوه

ماکروفری که بهم داد کار نمی کنه. گذاشتمش کنار اتاق. زیر پنجره ی بزرگ با پرده ی بنفش. کنار دیوارهای سبز. موکت قرمز. روش روسری ترکمنی رو پهن کردم که از جمعه بازار خریدم و بعدا دیدم بید زده. آخرین قلمه ها رو هم کاشتم. چهار تا گلدون جدید اینبار به خونه اضافه شد. چیدمشون روی روسری. 

قالیچه ی لاکی خیلی کهنه ی اتاق نوجوانیم وسط اتاقه. همون که به بیانی کادوی عروسی بابا بوده. حالا همه چیز، از کهنه تا نو همونجاست که باید.

...



 

1) یه دوست داشتم قدیما که دیگه دوستم نیست. چون یه روز چندتا کتاب از کتابخونه گرفتم و دادم بهش و دیگه بهم پس نداد و منم اس ام اس زدم و فحش دادم بهش (دوتا اسمایلی نیش باز زده). شایدم چون دوست دختر دوستم بود و وقتی به هم زدن رابطمون کم رنگ شد! ایناش مهم نیست چون حرفم چیز دیگه است. یادمه اون دوستی که داشتم که دیگه دوستم نیست، وقتی فکرش مشغول بود میشست پای کامپیوتر و از این بازی مسخره های ویندوز می کرد و خیلی هم بد بازی می کرد! وقتی بهش می گفتی فلان جور بازی کن می گفت تو چقدر ساده ای؛ من به تنها چیزی که فکر نمی کنم همین بازیه! وقتی خیلی فکرش مشغول بود میشست پای بازی!

الان بعد سالها داشتم یه بازی می کردم که اصلا واسم مهم نبود چه اتفاقی تو بازی میوفته! انقدر ذهنم درگیر بود که اهمیتی نداشت ببرم یا ببازم! بازی فقط مشغولم میکرد

یهو یاد اون دوستم افتادم که دیگه دوستم نیست. یاد خونه شهرک غربشون و کامپیوتری که باهاش بازی می کرد و حواسش به بازی نبود و آهنگ عصار که هنوز یادمه داشت پلی میشد.

یادش بخیر

اون روزا دوستم دوست خوبی بود

2) س ماشین داشت. دانشگاه رو پیچوندیم و رفتیم قلیون کشیدیم. جفتمون انقدر کشیدیم که منگ شدیم. همون وسط منگی نگاهم کرد و گفت می دونی هم نام خواهرمی؟ سه تای دیگه یا نکشیدن یا کم کشیدن. سوار ماشین شدیم. با دوستم داشت تیک می زد. دختره نمی دونم بهش چی گفته بود یا چی شده بود که یه مقدار ملتهب بود فضا. بالا آورد. من سریع پیاده شدم کمکش کردم. تا سالها از عزیزان دایره ی زندگیم بود.

3) به هم که زدن، گروهمون متزلزل شد. بعدا توی انتخاب کردن ها و غیره من سمت پسر رفتم. همون روزهایی که انگار به نظرش دوست دختر دوستش بودم، برای من دوست بود. نه دوست پسر سابق دوست تازه سابق شده.

4) چند سال با یکی دیگه از بچه های ورودی دوست شد. چند سال بعدترش - من دیگه دانشکده نبودم - با یکی از جوجه های تازه وارد. چهار سالی هست با هم هستند. 

5) بسیار بددهن بود. من از یکجایی از دوست هام خواستم جلوی من کلمه هاشون رو با دقت بیشتری انتخاب کنن و از آدم هایی بود که خواسته ی من رو با تمسخر رد کرد. دوست دختر میانیش رو به شدت تحقیر می کرد. دختر گاهی با اشک های قاطی شده با آب بینیش گریه می کرد و می گفت مسخره ام می کنه. کوچیکم می کنه و زار میزد. وقتی دعوا نداشتند، تمام سعی اش رو می کرد تا متناسب با خواسته ی پسر باشه. زیاد آرایش کنه. زیاد به سر و وضعش برسه و کلا دختر بانمک کوچولوی مهربونی که قبل از پسر بود رو تبدیل به یه موجود عجیب غریب کنه. صبحی که بیدار شدم و دیدم یک کلمه برام فحش نوشته، چند ماهی بود کتاب رو تحویل کتابخونه داده بودم و گفته بودند خودشون وارد سیستم می کنن. دیگه هیچ خبری ازش نداشتم. یک کلمه فحش. انقدر عصبانی شدم که چند ساعتی طول کشید از اوج خشمم پایین بیام. جوابی ندادم.

6) از دانشگاه که اومدم بیرون، آدم هاش تمام شدن. فقط فکر کنم دو یا سه بار بچه ها رو دیدم و تمام. ادامه نداشتن برام. حوصله ی کسی رو نداشتم. دلم نمی خواستشون. یکبار شهرک بودم و همون سه چهار سال پیش پسر رو دیدم و به نظرم خیلی آروم تر شده بود. پنج شش ماهی قبل از واکنش تندش بود.  فکر کرده بودم چه خوب و بزرگ شدیم و چه دوستی های دلنشینی در انتظارمونه از این به بعد.

7) نوشته اش رو دوست داشتم. اگه مخاطب نوشته اش من نبودم و جایی می خوندمش میشد که براش لایک هم بزنم. اما حالا که اینطور نیست، کلمه هاش عصبانیم می کنن. دو روز طول کشید تا دلم اومد بازش کنم و وقتی خوندم و دیدم به نظرش فحش دادنش طبیعی ترین کار دنیا بوده، که به گمونش هیچ نیازی به عذرخواهی وجود نداشته، شاکی می شم.

8) من لاف بزرگی می زنم توی همه ی دوستی های عزیزم. اینکه کم نذاشتم. اینکه هیچ وقت هیچ کدوم از دوستام (آدم هایی که به نظرم دوستم بودن نه اینکه به نظرشون دوستم بودن) نتونستن دست روی یه بازه ی زمانی بذارن و بگن کم بودی. نبودی. حمایت نکردی. حاضر نبودی. بودنت خسیسانه بود. دل ندادی. لاف بزرگی می زنم و در برابر از آدم هام همین توقع رو دارم. درصد خوبی از واکنش هایی که میگیرم انقدر عزیز و محترم و دوستانه اند که به گمونم موفق شدم. تونستم. هر چند همیشه یک درصدی هم نشدن و نتوانستن همراه بوده. 

9) براش نوشتم بار بعدی قبل از فحش نوشتن کتابخونه رو چک کن. فرداش یادم افتاد روز تولدش برام چنین چیزی فرستاده. تولد بیست و هشت سالگی. روزی که به نظر من وقت رسیدگی به پرونده ی اعماله.

10) حیف که جات اینجا نیست دیگه داوودی.

...



گفتگوهای بقالی

درست اگر یادم باشد شیرهای شیشه ای سه رنگ در آلومینیومی داشتند: در سفید، قرمز و سبز. باید وقت خرید، دقت می کردیم زیاد تکانشان ندهیم. می رسیدیم خانه، با انگشت شست فشارشان می دادیم، در آلومینیومی می رفت تو، جداش می کردیم، با ته قاشق می رفتیم توی شیشه ی شیر. کمی تکانش می دادیم تا سرشیر چرب به دسته ی قاشق بچسبد و بیرون می کشیدیم و با لذت میخوردیم. این جایزه ی این بود که شیر خریده بودیم و ما چقدر هم کیف می کردیم. (قاشق ها دسته هایشان مستطیل کشیده ی صاف بود. روی دسته گل های خیلی ریز خیلی زیاد شبیه گل سرخ ریز داشت و تا دو سه میلی متر مانده به انتهای دسته. تقریبا همه ی خانواده های بالای بیست سال، از این قاشق ها داشتند.)

بعد، شیرهای صنایع شیر ایران آمد. قبل از اینکه نامش به طور رسمی تغییر کند و پگاه شود. بسته شیرهای مستطیلی داشت که باید برای خوردنش، مقواش را صاف می کردی و قیچی می کردی. آن وقت ها برای خرید خانه همه می رفتیم شهروند بهرود. همیشه من دو سه بسته شیر برمی داشتم و یکبار با تعجب دیدم بابا یک پک کامل خرید. پک ده تایی یا دوازده تایی. آن وقت هایی بود که من معروف بودم به روزی یک لیتر شیر خوردن. 

این وسط شیرهای پلاستیکی آمدند. بسته های سه لایه و بسته های پنج لایه و هنوز با طعم خوب. بعد شیرهای بطری پلاستیکی آمد. شیرکاکائوهای خوشمزه. شیر سویای خوب. تا یکجا من شیر خوردن یادم رفت.

با الف که هم خانه شدیم، شروع کردیم به صبحانه های شیر قهوه ای. مجبور بودیم دامداران بخریم. چوپان همیشه بسته هاش زیر یک لیتر بود. پاژن گاهی بود و گاهی نبود و دامداران به تعداد زیاد در همه ی سوپرمارکت های اطراف خانه موجود بود. قیمت ها داشت بالا می رفت و کیفیت پایین می آمد و هر یکی دو هفته مجبور بودیم قیمت جدید چک کنیم. شیر کم چرب صورتی برای وقتی نیت می کنی وزن کم کنی. شیر آبی برای وقتی هوا آلوده است و فکر می کنی باید بدنت را تصفیه کنی. شیر قرمز برای وقتی تغذیه ات بد بوده و باید به خودت برسی و شیر سبز بدون لاکتوز. برای شادی دستگاه گوارش. قیمت بالا رفت و اندازه به طور رسمی شد نهصد و سی و شش سی سی و حسن غبن خرید شیر باقی ماند. شیرهایی که بدون طعم دهنده، خوردنشان خیلی سخت بود.

سر کوچه فروشگاه کوروش باز شده. من هر دفعه با احساس خیانت و گناه ازش خرید می کنم. از سوپری بزرگ و خوش برخوردمان رد می شوم و می رسم به کوروش. بین قفسه ها می چرخم که دائم نوید تخفیف های مختلف داده و توی صف صندوق می مانم و بعد، خانه. برای برگشت یک کوچه را دور می زنم و زنبیل خریدم را پنهان می کنم که نکند به گوش و چشم سوپری جان برسد من گاهی به طمع قیمت بهتر، از جای دیگری خرید می کنم.

دیشب شیر نداشتم. کوروش هم یخچال هاش خالی شده بود اما توی قفسه هاش شیرهای بسته بندی تتراپکی میهن هنوز بود. قیمت؟ دو هزار و هشتصد. اندازه؟ دقیقا یک لیتر. با تخفیف ده درصدی خریدمش. صبح تنبلانه چند قطره آب جوش ریختم ته لیوان، یک قاشق نسکافه و بعد تا لبه، شیر سرد پر چرب میهن و بنگ! رنگ جهان عوض شد. آنقدر شیر خوشمزه ای بود!

دارم به ایجاد یه بخش جدید در روزهام و همه چیز فکر می کنم به نام تشکر. تشکر از هر آنچیزی که کارهاش را درست انجام می دهد. تشکر از هر جایی که خدماتش اینطور عالی است. تشکر از آدم هایی که با لبخند کار می کنند.

توی این روزها بیشتر و بیشتر لازم دارم. از همین نور امیدها.

...



آهستگی و پیوستگی

و در دو سال و یکماهگی، اکسترا جان در اینستاگرامش از من رونمایی کرد و من از عکاس به سوژه ارتقای مقام پیدا کردم!

...



وجود

بار قبلی که با هم حرف زدیم، همان تابستان کوفتی هفت سال پیش بود که بچه ها رفته بودند و من ورم کرده بودم از درون. نشستیم روی مبل. یواش حرف زد و من هی ورم کردم و هی ورم کردم. نشسته بود روی مبل و زانوهاش را جمع کرده بود و هیکلش ظریف بود. همسن الان من.

بار قبلی از شدت غصه مریض شدم. از درون پاشیدم از حرف هاش. کبود شدم. اینبار اما با قدرت بیشتری می توانم بشنومش. دردش سنگین تر شده. تنهاییش بدتر. غم انگیز تر. 

فایده ای ندارد که فداش شوم. کاش اینبار بشود و چندروزی همراهی کنیم با هم.

...



خورشیدک

دلم شهر نمی خواد و حضورش رو می خواد. فعلا توی همین شهر زندگی می کنه. فعلا بسته به تهرانم.

...



علیک سلام... قند

برام نوشته سلام. جور هستی؟ آفتاب رو پهن کرده روی روزم.

...



آتنا

عکس های عقدکنونش رو فرستاده و کل عکس، از برق چشم های همسرش روشنه.

...



رنجش

غمم در نهانخانه ی دل نشیند...

...



بچه ام - یک

متن رو گذاشتم جلوم و با تمام وجودم دارم باهاش سر و کله می زنم. سخته. خیلی سخته. اون بخشم که دلش می خواد همه چیز رو به سبک خودش انجام بده صفحات قبلی رو که نوشتم مسخره می کنه و هی انگ نامفهومی می چسبونه و بهم می گه آخه این چه وضع نوشته است؟ رها بنویس رفیق. اون بخش منظم و چهارچوب بندی شده ام اما انگار رسیده به خونه اش و داره بال در میاره که خب نه دیگه کاری که باید منظم انجام بشه رو منظم انجام بده. یه چماق اون می زنه سرم و یه تیر اون یکی رها می کنه بهم.

جفتشون و من - سه تایی طفلک منهدم شده - می دونیم این کار باید انجام شه. قرارمون آخر تابستون بود اما حالا به پنجاه درصد تا به اون موقع هم رضایت دادم. 

برگردم، برگردم که یه مقصد جدید برای پیمودن دارم. الزامی. حتمی. 

هق هق.

...



هنوز ایستاده است زیر باران

خواندن، نزدیکی می آورد. این را می فهمد و خب شاید همه نفهمند. این چند سال - از کِی؟ - خوانده امش هر روز و هی کیف کرده ام از صفوراش. از اوج و فرودهاش و زندگی خالصش. لازم نیست صمیمت خاصی بینمان باشد و یا جهان خاصی ساخته باشیم با هم. به لطف آرشیو، همدیگر دستمان است و راحتم با حضورش. راحت است با من. با همین که وقت نیازم صداش کنم که بیا حرف بزنیم یا براش بنویسم می خواهی صحبت کنیم؟با تا نیمه شب خیابان گردی و و بی نقاب حرف زدن و یکسره حرف زدن.  بودنش همان کیفیت غریبی را دارد که این همه سال با بقیه لافشان را زدیم که لازممان است اما اطمینان نکردیم به ساختنش. همین که به هم وصل نیستیم اما به وقتش، هستیم و به اندازه.

به قدر کافی انگار صبر کرده ام و صبرم در حال نتیجه دادن است. آدم هایی کم به کم در حال زاده شدن هستند. رفیقانی. آنطور که دل طلب می کند. بی نقاب، بی تلخی، جا افتاده.

دوامشان بیش.

...



زبرجد

جشن از نیمه گذشته بود. کیفم رو دادم دستش که یه لحظه برم سرویس و برگردم. از پشت سرم صدای صحبت شنیدم. شونه هام تیر کشید. داشتم نگاه می شدم و یک لحظه حس کردم چقدر زیبا شدم. برای بار اول بعد از این مدت ِ از دست دادن اضافه وزن، قشنگی تنم رو حس کردم و کیف کردم از استواری و کشیدگی سر شونه هام. از تراشیدگی اندامم. صدای پشت سرم گفت اوه ببین چه لباس و تن زیبایی. چه بهش میاد. صدای ناشناس یک زن بود. برنگشتم نگاه کنم.

برگشتم، بهم گفت شنیدی راستی؟ گفتم نه تا یکبار دیگه تکرار کنه. دوباره تکرار کرد. درست می گن که برای زیباتر شدن، باید چشمی تحسین آمیز نگاهت کنه. زیبایی اینطوری شکیل تر میشه. یک چلچراغ گنده وسط دلم روشن موند.

خانم محترم و عزیزی که نفهمیدم آخر کی بودی، از صداقت صدات و از نگاه مهربونت متشکرم.

...



آداب زیستن ِ یک راز

جشن به تعداد آدم هاش وصل است. به شادی و نشاط و هزار لحظه ی اوج و قشنگی و باز خالی از «کیفیتی» خاص. ضیافت اما، بیشترین چیزی که دارد «شکوه» است. شبیه یک رقص شاد دسته جمعی با سامی بیگی در مقایسه با والسی سنگین. دوتایی. نیمه روشن. غنی. بدجور غنی.

زندگیم این روزها بدجور جشن کم دارد و عجیب شبیه یک ضیافت است. نشانی نادادنی و در دل.

...



به همین سادگی هنوز نفسم می‌گیرد

 همین دقایق نیلوفری که کشدار خوابی و‌ در سکوت خیره می‌مانم به پلک‌هات.


...



مشنگانه

بدجنسه. خیلی بدجنسه. به روی خودش نمیاره اما بلده چطور با کلمه ها کنترلم کنه و این جیغ من رو در میاره. 

یخچال رو باید بشورم و نمی رسم و تابستون داره تموم میشه و یخ نداریم. رسیدم خونه و از برق کشیدمش و منتظرم یواش یواش برفک لعنتیش آب شه که می رسیم به ساعت دوازده و هنوز پنج شش درصدی بیشتر پیشروی نداشته. برام می نویسه بزنش به برق و آخر هفته با هم تمیزش می کنیم یا یه وقت بهتر اگر خواستی خودت تنهایی. امشب دیروقته. بزن به برق و بخواب. براش می نویسم چشم و می نویسه من که می دونم بهم گوش نمی کنی به هر حال. جیغ من رو در میاره.

با کلمه هاش بلده کنترلم کنه. این تجربه ی نرم و عجیبیه. یخچال رو به خاطر همین حرف آخرش می زنم به برق. و می خندم از درون که می دونه وقتی کل کل کنه با من، هر کاری رو می تونه هدایتم کنه که انجام بدم.

...



طبیعی تر بودن

خانه ی استادنا داشتیم لوئی میدیدیم. یک جایی داشت در مورد کلمه ها و وزنشان می گفت. که نمی شود در هر چیزی دست ببری و تبدیلش کنی به یک کپه ی متعفن بدبو. مثلا نمی شود در مورد نیمروی همیشگی بگویی خارق العاده. حداکثر می شود بگویی خوشمزه. دلچسب. کلمه ها فقط می شود از حدی غلیظ تر شوند. دست بردن درون کلمه ها و همه جا کشیدنشان جرم است. زشت است. بی سلیقگی است. به فا حشگی کشیدن کلمه هاست. بعد از چند سال فقط یادم به فحوای کلام است که همین بود.

به بدی حال فکر می کنم که همینطور است شاید. می شود یک روز و دو روز و یک ماه حال بد داشته باشی. اما تکرار بیش از حدش شبیه مسخره کردن احوال است. یکی نوشته چه حال بدی دارم و آن یکی نوشته آخ که من هم و من فکر می کنم که پوف. دوباره آن بازی ِ حالم بد است و یکی بیاید به من اهمیت بدهد و برام وقت بگذارد. نه یک روز و دو روز که حالا نزدیک چهار سال.

از نزدیک می شناختمش تا دو سال پیش. بدی حالش همیشه دلیل یکسان داشت. اینکه می ترسید بهای تغییر پرداخت کند و هزار لایه زندگی پنهان داشت و بدجور دل به هم زن بود. بدجور دل به هم زن است. حالم را تغییر می دهد خواندنش حتی. صفحه را می بندم.

...



گرما

جهان تو را که نصیبم کرده، حالا فقط یک شب زمستانی بدهکارم است.

...



ققنوس

ما با هم خیلی فرق داریم. من بلند فکر می کنم و از درون تغییر رو خلق می کنم. اون در درون فکر می کنه و وقتی می خواد تغییری انجام بده، اطرافش رو تغییر می ده. گاهی یادم می ره و هر بار یادم میاد، پر شرم میشم که چطور یادم میره درک کردنش و یادم میره تفاوت هامون.

هشت روز توی غار موندم. نه تلفن، نه تلگرام و نه هیچی. فقط کمی عکس گذاشتن که عکسی نگران نشه اتفاقی برام افتاده. رنگ خونه به جاش کاملا تموم شد. لوسترها سر جاشونن و گلدان ها، تکثیر شدن و همه ی خونه رو گرفتن. در برابر رنگ های ملایم خونه، معبدک رو رنگ تند زدم. قرمز تند. سبز نیمه تند. انگار خودم باشم که در برابر جهان رویه ی آرومم رو نشون می دم و در درون، شبیه بارش گدازه ام....

...



شکرستان

چه حیف که وقت صحبت کردن از فعلا «خلیدن» انقدر به ندرت استفاده می کنیم.

...



شکرین

دقت نکرده بودم ترک ها وقتی در شعرهایشان و ترانه هایشان و کلمه هایشان کلمه های «ق» دار را «گ» فارسی تلفظ می کنند، چطور جهان پر از شکر می شود.

...



عادت نمی کنیم

سقوط کرد. مرد. من از یک جای خواب فهمیدم مرده. از همان جای خواب به بعد کارهام نصفه شد. به آدم ها گفتم مرده. با درد. با غم. با بهت. بیدار شدم نزدیکی صبح. با بغض. گفتم صبر کن و کمی بشمار و دوباره بخواب و همه اش یادت می رود. تضمین. خوابیدم و یادم... دردش به جا مانده.

توی خواب باز عزادار برادرم بودم. بار چندمی که میمیرد و بار چندمی که ...

...



با بهترین آرزوها

با یکی از بچه ها چیزی داشتند که بیشتر از تیک و تاک بود انگار. همه میدیدند و می دانستد و خب، محیط دانشکده خیلی هم بزرگ نبود و اسمشان سریع پیچید. بعد مشخص شد از اول با یک نفر دیگر در رابطه بوده و آن پسر اولی بلاه بلاه بلا. عروسی ف که همدان دعوت شدیم، تنها کسانی بودند که همراه ما نشدند. صبر کردند تا روز عروسی، دختر رفت آرایشگاه و بعد پسر سوارش کرد و رسیدند به مراسم. دختر خوبی بود. پسر خوبی بود. زوجی بودند که حضورشان نه کسی را غمگین می کرد نه شگفت زده. سبک رابطه ی خودشان را داشتند و بودنشان هی کشدار شد. آخر عروسی ف داماد و عروس سیب پرت کردند بین ما مجردها و یکیشان را پسر گرفت. 

پسر که رفت خواستگاری، پدر دختر تنها دو ماه بهشان وقت داد تا ازدواج کنند. مرد انگار به نظرش دختری که روش اسم کسی می آید باید خیلی سریع می رفت خانه ی بخت. گمانم سال چهارم دانشگاه بود (یا سال سوم؟). عکس عروسیشان را به سبک مزخرف این سال ها چاپ کردند و روی چوب زدنهد و دادند دست مهمان ها. دختر بدجور توی عکس خودش را پیچیده بود توی شنلش که حتی یک تار مویش هم دیده نشود و پسر خیلی خوشحال و استوار ژست گرفته بود. نفهمیدم و نپرسیدم اصرار پدر دختر بوده یا خانواده ی داماد که اینطور پوشیده عکس بگیرند و به نظرم آمد چه چرند.

تنها زوج گروه کوه بودند که بعد از ازدواج به کوه پایبند ماندند. عکس های دوتاییشان ادامه داشت. ارتباطمان کم شد و خبر گرفتنم فقط شد دیدن عکس های فیسک بوک. بعضی وقت ها آنقدر خوشبختیم که دوستانمان زوج مناسبی می سازند و خب واقعا مشخص بود راضی اند هر دو. خوشبختی اما مرض دارد انگار. تیغ دارد. پای گریز دارد. نماندنی است و کاش با طلاق جدا شده بودند.

پسر سقوط کرد. خبرش را بعد از برگشت از یک شب دیوانه وار شنیدم. موبایلم را مرداد نود و یک چک کردم و خواندم که از دستش دادیم. علم کوه. دختر سر می خورد. مچ پاش می شکند و پسر می رود کمکش کند که سقوط می کند توی آب. قبل از افتادن، سرش ضربه می خورد و بعد هم که آب سرد و یادم نیست ضربه مغزی کشته بودتش اول یا خفگی درون آب که بعد از بیهوش شدنش اتفاق افتاده بود. من نشد ببینم هیچ وقت دیگر دختر را. میدیمش هم چه می گفتم؟ تسلیت؟ یا وانمود کنم چیزی نشده و بپرسم این روزها چطوری؟

سال بعدش دختر رفت استرالیا. پیش ف که برای ما شبیه خواهر بزرگتر بود و بسیار مراقب. یک مدتی آنجا بود و عکس هاش دوباره لبخند داشت. بعد ف و همسرش مهاجرت دومشان را کردند و رفتند کانادا. دختر آمد ایران. باز عکس ها نشان داد رفته یک جای دیگر که نفهمیدم کجا. من هم پسورد فیس بوکم را فراموش کردم و خب، همین.

سال بعدش دختر رفت استرالیا. پیش آن یکیمان که برای ما شبیه خواهر بزرگتر بود و بسیار مراقب. یک مدتی آنجا بود و عکس هاش دوباره لبخند داشت. بعد ف مهاجرت دومش را کرد به کانادا. دختر آمد ایران. بعد رفت یک جای دیگر. امروز فهمیدم فرانسه است.

یک چیز در دختر هست که اذیتم می کند. از بین همه ی آدم های دیگر زندگیم، همین یک نفر است که هر بار نگاهش می کنم یک کار جدید کرده. نه اینکه تصمیم جدید گرفته باشد، جسارت زندگی دارد و واقعا هر بار یک قدم جدید برداشته. نگاهش که می کنم حس می کنم در حال درجا زدنم و در حال زیستن است. در حال درس خواندن، ازدواج، عزاداری، مهاجرت (ها) و یادگیری دو زبان غیر از زبان مادری و باز نترسیدن از رابطه. این جسارتش در زنده بودن به تحسینم وا می دارد. شرمنده ام می کند هم. از خودم.

لباس توری خوشگل پوشیده. کوتاه تا روی زانو. آستین کوتاه. دسته گل سفید. آرایش و مدل موهاش شبیه عروس های ایرانی نیست و برازنده اش است. پسر که کنارش می خندد ایرانی نیست. لب های خودش هم پر از خنده است و چشم های جفتشان شاد. عکس ها قشنگند. چند روز پیش دوباره عروس شده و اینبار چقدر فرق می کند همه چیز با بار قبل. دوست دارم زیستنش را. دوست دارم این سبک زندگی کردن را. و امیدوارم - عمیقا امیدوارم - دلش تا سال ها همینطور پر خنده باشد و بماند.

...



رستن

این چند وقت به مفهوم معبد فکر می کنم. به همان جایی برای آرامش. جایی برای اتصال به جهان. سین چند سال پیش که همه ی این نبردها تازه آغاز شده بود گفت که چقدر گاهی دلش آن خوش خیالی را می خواهد که برود گوشه ای و سجاده پهن کند و نماز بخواند و دعا کند و فکر کند که شنیده می شود و انگار همه چیز را سپرده، خودش انقدر هر روزه نگران مسئولیت جهان نباشد. نگران چه می شود ها.

شاید اگر شد ساختمش. معبد را می گویم. خانه حالا جان دارد اما قلب، نه.

...



غم ساعت ده شب در متروی منیریه هم نمی‌گذارد تنها باشیم

مهم نیست چقدر سعی کنی چشمت رو به روی حقیقت ببندی. واقعیت سر جاشه. بی تغییر.

...