در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

موزه ی اندوه

پاییز خوب پشت در رسیده و حالا میشه نزدیکی صبح گاهی کولر رو خاموش کرد و پنجره رو باز کرد تا صدای موسی کو تقی یا کفتر چاهی یا هر اسمی که این پرنده های خوب دارن، با خاکستری و خنکی هوا بریزه تو خونه. بریزه رو تخت. بقیه ی روز هوا گرمه هنوز اما. هنوز کلافه میشم و هنوز عرق میریزم و هنوز منتظرم که بگذره این موج گرما.

رفته سفر. بیشتر از یک ماهه که رفته سفر. قبلش هم درگیر شلوغی کارهای قبل از ماموریتش بود و همین دغدغه های معقول آدم بزرگ ها که نمی فهمم من. یک عمره انگار که نیست. صبح برای یکی از بچه ها که از فوت مادربزرگش نوشته بود، دو نقطه ستاره فرستادم. بدون خط وسط. مدل خصوصی خودم. بعد از غصه و ناراحتی صدام قطع شد. به نظرم یک قرن اومد که دارم براش دو نقطه و ستاره می فرستم و باز هنوز سفره و دور از دسترس. یه زمان کشدار بی رحمه که حتی شب بخیر نمی رسیم بنویسیم برای هم از بی رحمی خستگی روز. چه برسه به زمزمه کردنش کنار گوش. یه زمان لعنتیه که برنگشته هنوز. نگرانی اینکه هیچ وقت دیگه برنگرده، این روزها هر روز کوبیده میشه بهم. توی خنکی تنهای هر روز صبح. نگرانی اینکه سفر بی رحم باشه. 

تابستون داره تموم میشه. بعد از چند سال خودم رو دارم عادت می دم با ساعت بیدار شم. حوالی شش صبح. سرم رو گرم می کنم تا شب. هر روز. فکر می کنم به داستان بابایاگای روس ها، که خونه اش روی پاهای یک جوجه بود که می چرخید. حالا زمین داره می چرخه. فصل داره تغییر می کنه و انقدر دلتنگم که می ترسم جوجه ی خونه ی من حرکت کنه. می ترسم خونه رو دیگه پیدا نکنه. می ترسم انقدر این سفر لعنتی طولانی شه که راه خونه رو فراموش کنه. همه ی وسایلش رو چیدم گوشه و کنار خونه که هر روز صدبار ببینمشون. انگار یه طلسم باشه که به زمین وصلم کنه. می دونم اما این کارها فایده ای نداره. سفر دندون داره و میشه که دیگه برنگرده.

که برنگرده.

که برنگرده.

...



ولوله

همین چند روز پیش هنوز تابستان سر جاش بود. از خونه زدم بیرون و به سر کوچه نرسیده، پرتوهای نور و دلپسندی ِ روز کوچه رو قاب گرفتن. توی ذهنم مثل همیشه ی این وقت ها شروع کردم به نوشتن. صدای دکمه های کیبورد رو شنیدم و تصویر انگشت هام رو دیدم و کلمات شکل گرفتند. متن هایی هستند که هیچ وقت نوشته نمیشن اما میبینمشون. مثل همین یکی که از لطافت صبح های شهریوری بود و اینکه چطور صبح ها دلبری می کند و چطور هوا «یک جور خوبی» خودش رو کشیده بود روی دقایق حوالی هشت صبح.

مکث کردم.

کاوه چند روزه منتقل شده اینجا. از دکتر یکسره اومدیم خونه و اتاق رو صاحب شد. خیلی بوی بدی میده که می دونم بوی طبیعی گربه است و من زیادی حساسم. خیلی بدجور بهم می چسبه و خونه که هستم، همش احساس ظالم بودن می کنم که چطور وقتم رو نمیرم باهاش بگذرونم. شیطونه. سرحاله. من حوصله اش رو اونقدر که باید ندارم اما. هست تا دو سه هفته نقاهتش بگذره و بره خونه ی پدر یا مادر آینده اش.

امروز دانشگاه شروع شد. ترم خیلی سنگینیه. نگرانم که می تونم درس و کار و این همه پروژه ی موازی رو انجام بدم؟ از خرج زندگی می ترسم. از انجام این همه کار می ترسم. امروز رو به فشار یک عالمه قهوه بیدار موندم و کشوندم خودم رو. دیروز مامان پیشنهاد داد این ترم کمکم کنن و هفته ای یک یا دوبار بهم غذا برسونن. داشتم حساب می کردم ده روز یکبار هم بشه چقدر فراغت پیدا می کنم. توی راه رفت کتاب خوندم. مسیر برگشت جزوه های کلاس عصر رو مرور کردم. وسط روز باز بچه گربه ی کوچیک مریض پیدا کردم و استراحت بین کلاس ها رو دامپزشکی بودم و هفت ساعت هم صندلی اول کلاس نشستم و جغدطور درس گوش دادم و بعد هم سه ساعت تدریس و علاوه بر همه ی اینها، یه صدایی داره ته دلم می گه نکنه این ترم نتونی همه ی کارها رو پیش ببری؟ نکنه ببری؟

استفاده از عباراتی مثل «یک جور خوبی» یا یک جور دلنشینی یا دلپذیری یا هر چیز دیگه ای، شبیه تقلب کردن در نوشتن شده. تو که عاجزی از مفهوم کلمات، با کلی ترین ترکیب کلمه ی ممکن، معنایی می سازی که آدم روبروت بدون اینکه بفهمه و به خاطر حس خوب درونیش به آن کلمه، حس بهتری پیدا می کند. استفاده ی قشنگی نیست. انگار وابسته به نگارنده نیست و شنونده چیزی درونش شکل می گیره که به خاطر شخص و تجربه ی خودشه نه بافندگی طرف روبروش.

بیست و هشتم هنوز تموم نشده. مغزم هنوز خاموش نشده و تنها راهی که به ذهنم رسید گسیختگیش رو نشون بدم، همین طرز نوشتن بود.

اون روز رفتیم که صحبت کنیم. بیست و هشتم بود. کلمه هامون که تموم شد، چشماش داشت برق می زد. بیست و هشتم بود. بیست و هشتم بود. بیست و هشتم بود.

...



برقرار

داد می زنم. به حد توانم که می رسم از ته دل داد می زنم. زندگی که سخت میگیره داد می زنم. از همون فریادهایی که یه وزنه بردار زیر وزنه ای که از توانش بیشتره از اعماق جیگرش می کشه. به مرز توانم می رسم و تمام چیزهای درونم رو میریزم توی صدام و داد می زنم. تشبیه نیست. واقعا فریاد می کشم. بلند.

به دیوار مرزم می رسم و خیلی بلند داد می زنم و بعد یک قدم از مرزم می تونم که رد شم. قدم های بعد از اون شبیه اینه که تمام دنیا روی منه. هر یک ذره ای که بعد از اون پیش میرم، تحلیل میرم انگار. تا جایی که ته می کشم. تا تموم میشم. توانم از بین می ره. خالی میشم. یواش و مظلوم. سر به زیر و آروم. جوری که از درون می لرزم و بعد اشک. اشک. اشک میریزم.

بعد هیچ میشم. دیگه انگار نمی تونم یک قدم هم دوام بیارم. نقطه.

سر پا میشم. بعد از اون فریاد و بعد از اون اشک و بعد از اون ضعف، بلند میشم. دیوار قبلیم رفته. حالا یک من ِ جدید دارم. آرامش میاد و کل وجودم رو میگیره. یک آدم جدید. یک حضور جدید.

هنوز در بهتم. یک مرزهایی در زندگیم هست که هیچ وقت فکر نمی کردم ازشون عبور کنم و همیشه به عنوان شوخی ازشون نام می بردم. آرامش عجیبی پرم کرده. شبیه خوابیدن روی آب در یک صبح ملایم در دریاچه ی تار.

اینجا یک من ِ جدید داره لبخند می زنه...

...



به همین سادگی

سعی کرد من رو به یاد بیاره. وسط خوشی ِ شب، قیافه اش متمرکز شد و بعد شروع کرد دو سه تا ویژگی بارزم رو گفتن. هنوز همون بودم. حتی بیشتر از قبل. لبخند زدم. بعد چشماش برق زد. گفت هان! تو اون موقع ها می خواستی فلان کار رو بکنی! یادته چه آرزویی داشتی؟ نفس خودم گرفت. زمان یک لحظه مکث کرد تا برم به شش سال قبل و بزنم به شونه ی اون دختری که بیادش می آورد و ته دلش یه امید عظیم داشت. که همه به نظرشون کارش و خواسته اش مسخره بود اما خودش می خواست یه راه جدید بره و به همه می گفت. می گفت و می گفت با یک جور ایمان قوی که برآورده میشه.

صورتم از شادی روشن شد. گفتم اوه چطور یادته؟ اون رو الان یک سال کامله که شروعش کردم. از ته دل خندیدیم.

...



تا فریاد

نون رو تقاطع قریب و آزادی دیدم. تصادفی خوردیم به هم. بنگ! خندیدیم که به به باز تهران شد یک شهر یک وجبی و چطوری؟ گفت بچه اش رو قراره بیارن دکتر و اومده که پول آژانسش رو حساب کنه و همراه باشه برای دکتر رفتنش.

نون همسن منه. همه ی کارهامون تا سال ها به فاصله ی یک ماه از هم انجام میشد. تا همین شش ماه پیش که به سر جفتمون زد یک کار جدید کنیم. من سر جام موندم و اون کند و هر چی داشت و نداشت فروخت و زد به جاده و شهر به شهر گشت که اینبار کجا ریشه بزنه و آخر نشد. برگشت خونه ی پدریش اصفهان که یک نفس بگیره و باز راه بیفته. سال قبل از اینکه تصمیم بگیرن بزنن به جاده، یک بچه گربه ی شش هفته ای رو به فرزندی قبول کردن و یکسال با هم زندگی کردن. پسرک خوشگل و تمیز و باهوشی از آب دراومد. همه چیز رو که جمع کردن، گربه رسید به یکی از دوستاشون. یک دختر که اونم مجردی و با دوستش - یه خانوم دیگه - هم خونه است.

نون اواخر تهران بودنش زیاد به من سر میزد. یکبار یه فیلم نشون داد بهم از دختر مورد بحث و گربه که چطور گربهه دلش برای دختره می رفت و حالش پیشش خوب بود. جفتی لبمون شاد شد. چیزی نگذشت که خبر رسید صابخونه شاکی شده و گربه باید سریعا بره. به فاصله ی چند روز خیلی کم، متوجه شدن که بین انگشت های گربه - که انگار یه پره ی نازک پوستیه - پاره شده. اون روز برای همین قرار بود دکتر برن. منم باهاشون رفتم و یک عالمه روانم شاد شد از دیدن اون همه سگ و گربه ی ناز. از کوچیک تا بزرگ.

خبر بعدی به فاصله ی چند روز کوتاه این بود که گربه از طبقه ی دوم سقوط کرده و سقف دهنش پاره شده. عکسش رو ندیدم که گفتن خیلی بدجور خونین و مالین بوده. عملش کردن. تقریبا نهصد هزار تومن هزینه اش شد. نون در دوران بیکاریش بود و رفیقش هم. دختر جان هم این وقت ها زنگ میزد که این اتفاق افتاده. بیایین و پول همه چیز رو حساب کنین. و البته حواستون باشه من مشکل دارم برای نگهداریش و نمی تونه این نگهداری دائم باشه و باید ببرینش. 

شنبه نون زنگ زد که بهمون اولتیماتوم داده تا چهارشنبه باید گربه بره. منم تهران نیستم. می تونی کاریش کنی؟ تصمیم گرفتیم اگر کسی پیدا نشد ببریمش محوطه ی یکی از برج ها و یا اکباتان. امروز اما زنگ زده که دختره بهش گفته برای گربه مرغ گذاشته و گربه خودش رو کوبیده به یخچال و لگنش شکسته. باهاش صحبت کردم که میایم و صبح میبریمش. مسئولیتش و همه چیزش دیگه با ما. تحویلش بده بچه رو. اصرار داره که بره پیش همون دکتری که تا حالا رفته. بهش میگم باید پیش یه دکتر دیگه بره که ما بتونیم بهش سر بزنیم. اگر نتونیم، مخارجش رو هم نمی تونیم بدیم. نون هم دیگه نمی تونه و پول نداره. تو اگر می خوای مخارج رو خودت بده و ببرش همون دکتر. ازم می پرسه داری تهدید می کنی؟ بلاخره قرار شد تحویلش بده.

تمام این اتفاقات و بلاها با نارضایتی دختر جان از نگه داری گربه خیلی بدشکل همزمانه. اسممون چی بود؟ اشرف مخلوقات؟ همون.

...



ده فرمان

من از روزی که فکر کنم چیزی متعلق به من نیست، نمی‌تونم به هیچ وجه نگهش دارم. حالا مهم نیست چقدر براش هزینه بدم.

...



قسم به کافئین

یه چیز خستگی که برام هنوز عادت نشده، این بی رحم بودنشه. گاهی تا سر خیابون هم می رسونم خودم رو. اما این چند قدم لعنتی آخر که باید بین هفت تا دوازده دقیقه طول بکشه، یه روزهایی تا نیم ساعت کش میاد.

دیشب نخوابیدم درست و صبح به زور ساعت بیدار شدم. سر کلاس آخر که بودم، حجم خستگی به قدری رسید که می تونستم گریه کنم از واموندگی وسط اون همه آدم ِ ناشناس. با همون حس بد ِ دل آشوبه. نشد اما برسم خونه و بخوابم. چندتایی کار کوچولوی جدید دارم شروع می کنم که نیاز به انرژی داره و ایمیل هاش مونده و حالا یک دست کیبورد لپ تاپ و یک دست ظرف آب نشستم به انجام.

دارم به مفهوم سرمایه گذاری فکر می کنم. خیلی گنگ. اینکه چطور میشه اتفاقی رو به سامون رسوند. یواش به یواش. کم به کم. پله به پله. چقدر چیز هست که در جهان بلد نیستم.

...



بامداد

زیر عکسم، هر کس چیزی نوشته از دلتنگی گفته و از اینکه چه خوب میشه ببینیم هم رو. قشنگ مشخصه صاب عکس بعد از مدت های مدید از غارش دراومده. 

...



چرخ دنده

سپتامبر. من آخر این ماه بیست و هشت ساله میشم.

...



زروان

نبود. باید کادوی تولدش رو پست می کردم. به ذوق ِ تولد ِ اون سال ِ آدم ها، براش کروات خریده بودم. انداختم گردنم و شکلک درآوردم و عکس گرفتم. از همه ی حالت های آن روزهامون عکس می گرفتیم و می فرستادیم. من که مثلا خوابم، من که غذا می خورم، من که وسط خیابونم، می رقصم، می خندم، و یا اینجا که جات خالیه.

می چرخم توی خاطرات و میبینم توی غمگین ترین عکس ها هم پوستم شادابه. چشم هام خوبن. توی عجیب ترین عکس ها هم ردی از لطافت هست. آرایش لازم نیست. زیبایی وجود داره. بدون هیچ تلاشی. جوانی خودش قشنگ ترین روکش پوسته.

زمان بی رحمانه داره می گذره. خطوط رو میبینم. خشک شدن پوست رو میبینم. اینکه داریم پیر میشیم. پریشب بند کیفم رو بیشتر از همیشه کشیدم و حالت سایه ام توی نور زرد چراغ های انقلاب، شبیه یکی از دوستام شد که هفت سال از من بزرگتره و زندگیش کیفیت غمگینی داره. بعد تبدیل به اطلس شدم. جهان اومد روی شونه هام که کمی به سمت جلو خم شده بود و یواش یواش پیر شدن رو قدم زدم.

...



 

بعضی از روزها سختند. مثل دیروز که از هشت صبح شتاب گرفت و نزدیک یازده شب فرصت داد تا برگردم خونه. صبح امروز از خستگی و تهوع بیدار شدم. با خستگی و تهوع آماده شدم و ریمل زدم و رنگ پریدگیم بیشتر به چشمم اومد. چند ساعتی که باید رو دووم آوردم تا رسیدم خونه و بیهوش شدم از خستگی. 

لاک بعضی از انگشت هام کمی پریده بود. وقت های بی حوصلگی، دل می دم به این نشانه های ظاهرم. اینبار اما برام یه ندای خستگی بود و دوستش نداشتم. چند لحظه پیش پاکشون کردم و اینبار یه دست بنفش شد و یه دست صورتی. محو. لاک های بعد از نیمه شب سریع خشک میشن. انگار اشیا هم می فهمن بعضی وقت ها لازمه مهربون شن و بمونن.

دیروز، توی جلسه که بودیم، آقای مسئول فلان بخش فلان شرکت فلان، بهم پیشنهاد داد با این مراکز دولتی که زیر پوستی اینطور درگیریم صلح کنیم. که یک امتیاز بدیم که بتونیم بعدا یک امتیاز بگیریم. گفت می تونین حتی با مراجع تقلید صحبت کنین. می تونین از تمام این پله هایی استفاده کنین که بقیه دارن استفاده می کنن. چرا که نه؟ و بعد یک جمله ی لزج گفت: خب اینجا ایرانه و همه همین کار رو می کنن. بهش گفتم برام مهم نیست چقدر دوام داشته باشم. چقدر دوام داشته باشیم. اما می خوام سی سال بعد که برمیگردم و نگاه می کنم، ببینم این مسیر رو درست اومدم. ببینم دستم تمیزه. وجدانم هم. گفت هوم.

فردا حتما یک شروع جدیده. حتما یک عالمه اتفاق خوب برای آدم ها می افته و همون وقتی که داریم از ته دل می خندیم، آدم ها میمیرن و تشییع می شن و خاک می شن. دل ها می شکنه و بچه ها سقط می شن و آدم ها جدا می شن و بارها و بارها ناامید میشیم. اما خب یک عالمه اتفاق خوب می افته. این یک نبرد هر روزه است. یک نبرد دائمی. فردا یک روز جدیده که مشخص نیست کدوم سمت ماجرا باشیم.

مهدی امشب ازم یه تعریف قشنگ کرد. انقدر قشنگ که دلم نمیاد بنویسمش اما دلم رو گرم کرده. پر امید از روزی که ببینم این تلاش ریزقوله ی این سال هام، تلاش های کوچک همه مون، کمی نور، کمی دلگرمی به جهان اضافه کرده.

...



جودی

بهش گفتم بزرگترین آرزوت چیه؟ گفت چی؟ گفتم آرزو. محجوب خندید که سالم باشیم و زندگی خوبی داشته باشیم کافیه دیگه خانوم. گفتم نه دخترم آرزو. بزرگترین آرزوت چیه؟ گفت آرزو برای ما نیست که. ما همین چیزی که هستیم رو بگذرونیم، درسته. همین موقعیتمون خوبه. خدا رو شکر. گفتم نه دخترم. آرزو. بزرگترین چیزی که می خوای چیه. بزرگترین خواسته ات. بگو.

مکث کرد. گفت چشم هام. گفت چشم هام درست شن. عینک می زنه. ته استکانی. همین، خیلی اعتماد به نفسش رو کاهش داده. نمی دونم تو مدرسه چطور باهاش برخورد شده که یه دختر خجالتی و گوشه گیر و بی صدا شده. اینکه «عینکی بودن» شخصیتت باشه باید خیلی سخت باشه. دخترک عینکیه. کاش خنگ بود. کاش بی تمرکز بود. کاش یه مشکلی داشت حداقل. اما اینکه دلیل گوشه گیریت عینکی بودن باشه، یه عینک ته استکانی قطور، خیلی سخته.

یه شاگرد داشتم قبلا که پدرش چشم پزشک بود و پزشک قهاری بود. امشب قول عمل رایگان رو گرفتم. فقط زمان بگذره و دخترک از نوجوانی خارج شه. اگر مددکارش اجازه بده فردا بهش بگم این خبر رو. باید اول نوجوانیش بگذره و بعد، حتما یک خبر خوب در راهه.

دوست دارم به انسان باور داشته باشم هنوز. به اینکه میشه هنوز ستاره های امید رو دید. حتی از پشت شیشه های کلفت عینک.

...



مصائب روان بودگی

ترس غریبانه مردن، ترس ماندن در یخچال‌های پزشکی قانونی تا کسی متوجه «غیبت» و عدم حضورت شود، چنگال‌هاش را فرو کرده توی‌ گلوم و از پشت چشم‌هام تمام حرکت روزم را تعقیب می‌کند.

از همه‌ی تنها زندگی کردن، از تمام کمرنگ شدن ِِ آگاهانه‌ام از زندگی آدم‌ها، تصویر نابودی بدون اطلاع بقیه به سر حد نگرانی می‌رساندم: داشتم از دل درد گریه می‌کردم. اولین بار بود دردی اینطور توانم را می‌برید و این بی‌سابقه بودنش چندین برابر ترسانده بودتم. هیچ‌کس نبود که بداند. هیچ کس نبود که اگر صبح بیدار نشوم یا اگر نتوانم از موبایل استفاده کنم متوجه نبودنم بشود و این ترسناک بود. از نیمه‌ی شب تا روز ِِ کامل بیدار ماندم و بعد درد ناپدید شد یک دل سیر خوابم برد.

توی جاده که هستیم، می‌ترسم از تصادف. از کله شدن ماشین، از سوختن و زنده سوختن. از چند روز طول کشیدن تا آدم‌ها جای خالیم به چشمشان بخورد. من ِِ بی مدرک، که حتی از روی‌ عابر بانکم اسمم و شماره‌اش را کنده‌ام و یک کارت بدون اسم دارم. آخر‌ کارت ملی ام را گذاشتم توی‌ کیفم.

اینبار ترس جاده است. هربار جای جدیدی میروم که نمیشناسم، نگرانی اینکه شاید زنده برنگردم هست. تا جایی که به خودم و نگرانی اجازه بدهم، براش مینویسم کجام. وارد جاده. خارج. حالا اینجا. حالا اینجا. حالا خانه. با یک دلگرمی ته دلم که غیر این اگر باشد نبودنم، همان چند ساعت نبودنم را می‌فهمد. که واکنش نشان می‌دهد. که نمی‌گذارد گلدان‌ها - هم‌خانه‌هام - تشنگی بکشند.

رابطه، آن بخشیش که نه تنها با تو، که با خستگی‌هات و ترس‌هات هم در رابطه قرار میگیرد، سهمگین است.

...



سبب

نیاز به یه شاگرد جدید دارم. یکی که با بقیه ی شاگردهام فرق کنه و من یه نفس جدید بکشم توی کارم. این یکی هفتاد و چند کیلومتر از خونه دورتره. سرویس خیریه از متروی شهر ری سوارم می کنه و من و مددکارش امید داریم زود خسته نشه و بتونیم سه ساعتی یکسره درس بخونیم. من کیف می کنم با تدریس. با تدریس کارهای دستی. تدریس دروس مدرسه. تدریس مفاهیم یونگ. طبق همیشه ام، شب قبل از کلاس دارم فکر می کنم یعنی این دخترک ِ این بار، چه شکلیه؟

کاش بتونم مفید باشم.

...



 

خب، کجای زندگی بودیم؟

...



آلیس در سرزمین عجایب

تلفن های هوشمند قرار بود برامون زمان بخرن. وقت بیشتری برای زندگی داشته باشیم. گشتن، زیستن، همه چیز. برعکس شده اما. چند وقتیه کلافه ام. شاید علتش موبایل نباشه اما عصبانیتش سر موبایل خالی میشه. خیلی وقت ها خاموشش می کنم. خیلی وقت ها خونه جا می ذارمش. از همه ی اکانت ها د رهمه ی شبکه های اجتماعیم به طرز طاعون زده ای متنفر شدم. این خیلی بده. قرارمون این نبوده. فکر می کردیم نزدیک تر میشیم. دوستانه تر میشیم. روی من یکی اما اثر معکوس گذاشته.

چهار روز این هفته خاموش بودم. دو هفته و نیم از مرداد. گوشی رو از قصد در نقطه های کور خونه می ذارم. همش فکر میکنم قصد خوردن من رو داره. قصد نابود کردنم رو. باید دوباره بتکونمش.

...



که نمیشه نوشت البته

باید اول نامه بنویسم خب همونطور که میدونین انسان به عنوان یک تیره ی جانوری در برابر جهانش باید مسئولتر از اونچیزی که امروز هست، عمل کنه. 

...