در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

دکتر عطری خانوم

داری از تزت دفاع می کنی و من اینجا بال بال میزنم.

...



روند

بیاییم از هوا شروع کنیم. هوا سرده و این یکی از واقعی ترین خصلت های این بخش روزه. هوا جوری سرده که بافتنی پوشیدم و خونه موندم و بخاری رو تا ته زیاد کردم و همین الان هم مشغول خوردن سوپ داغم و باز سردمه. از اون سرماهایی که وقتی پوست کف دستم رو می زنم به صورتم می لرزم و وقتی به ناخن هام نگاه می کنم نیمی از روز یه هاله ی بنفش مزاحم میبینم که نشونم میده چقدر سرده چقدر سرده چقدر سرده.

توی سوپ کدو رنده کردم. صبح تصمیم گرفتم سوپ بپزم و هر دستور غذایی که توی ذهنم مرور کردم آبکی بود مگر وقتی که توش کدو رنده میشد. پیاز رو نگینی خرد کردم. کدو و هویج رو رنده کردم و یه عالمه آب ریختم و یه مشت برنج و رب و مخلفات که بپزن و قارچش موند برای دقایق آخر. همون موقع تلفن زنگ زد. من آدم سخت گیری نیستم نسبت به غذا. مخصوصا وقتی که خودم می پزم. همین ترکیب رو کم و زیاد کنم می تونم ازش شش نوع غذای مختلف در بیارم و فرض کنم همه اش خوشمزه است. فکر کنم یه اصل فلسفی بود که می گفت فرض محال که محال نیست. همون.

دوشنبه ها اصلا تعطیل نیست و بیشتر شبیه یه حریقه اما امروز رو تعطیل اعلام کردم. نمیشد برم سر کار. زیادی سردم بود و زیادی ضعیف بودم. یک جوری که حالم داشت از خودم به هم می خورد. خیلی بده ضعف رو به خودت نبخشی. خیلی بده خود ضعیفت رو نبخشی. نخوای. نپسندی. توی دفترچه ام یک آزمایش خون بود که فردا روز آخرش میشد. صبح رفتم آزمایشگاه و نفر ششصد و سی ام بودم که نوبت گرفتم. صد و ده نفر هنوز جلوتر از من روی صندلی نشسته بودند. خیلی منظم تر و خیلی سریع تر از اونی که فکر می کردم کارم پیش رفت. پنجاه دقیقه بعد از در زده بودم بیرون. پنج روز دیگه مشخص میشه واقعا ضعیف شدم یا خودم رو به ضعیفی زدم که یکیش گناه بزرگیه و یکیش گناه بزرگتری و بعد باید هی تکرار کنم با خودت مهربون باش. با خودت مهربون باش بچه.

روی قبض آزمایشگاه و زیر اسمم نوشته بود دکتر فلانی. خواهر دوستم. انقدر دکتر نرفتم و انقدر سخته برام قبول بیماری که آخر خواهر دوست جان یه روز اومد پیشم و معاینه ام کرد و آزمایش رو نوشت و رفت. فرض هم کرد که من تنبل تر از اونم که فردا برم آزمایش خون رو بدم و تاریخ رو برای چند روز بعد زد که باز تا روز آخر معطلش کردم. من و دوست جان دوست شده بودیم که خواهرش کنکور قبول شد. پزشکی. دانشگاه تهران. به قبض نگاه کردم که انگار یه برش از زمان بود که نشونم میداد چطور کوچولوهای اطرافمون هم بزرگ شدن و سنگینی اسم دکتر فلانی سنگین ترم کرد.

امروز هنوز یک دوست سمج دارم با تحصیلات فوق لیسانس و سر پر شور و شبیه فرفره. روز آخره اما. فردا یک دوست سمج دارم که دکتراش رو گرفته. این پاییز تموم میشه و اولین نفر بینمون مدرکش رو میگیره و از دانشگاه تا شاید همیشه بیرون میاد. از اول ماه دارم روزها رو میشمرم و هر یه روز نفسم میگیره. چند روز پیش براش نوشتم که شفق، این ماه چه مهمه. چقدر فصل برداشت این همه ساله. برام نوشت آره. نوشتم چه سخته برام که نیستم. که یه روز خیلی مهمت رو نیستم. گفت جشن تولد سی سالگیم رو باش اما.

آخرین چیزی که می خواستم رو هم آزمایش کردم. که چقدر یک سیستم بدون نظارت دوام میاره. جواب متحیرم کرده. یک خط جدید هم گذشت.

...



بیست و پنج نوامبر زاده

کوچولوی یک و نیم سانتی،

یادم باشه بزرگ که شدی برات تعریف کنم توی یکی از روزها از سردترین و سخت ترین پاییز جوونیم، اون لحظه که فکر کردم یک ثانیه بعد منفجر میشم و توانم و تابم از دست میره، به تو فکر کردم و آروم شدم. به تو فکر کردم و لبخند شدم. به تو فکر کردم و گفتم زندگی هنوز حتما خوشگلی هاش رو داره.

حتما داره. تولد همیشه مژده ی قشنگیه.

...



 

شنیدن اینکه حتما دکتر برو یا آزمایش بده از خود مریضی طاقت شکن‌تره.

...



دون کیشوت

تلاش بعضی زن ها - آدم ها - برای اثبات خودشان و برای نبرد با جهان چقدر عجیب است. گفتم یک ملحفه برای زیر داشته باش و یکی برای روی خودت. لباس هات را که در بیاوری، وسط ماساژ تنت یخ می کند. گفت که نه. سرما دوست دارم و البته به حرفم گوش کرد. این تلاشش برای نشان دادن قدرتش در همه ی وجوه زندگی، زده بود به تن. به دردهای مزمن و دائمی.

چیزی اگر می گفتم ناراحت میشد و حتما جبهه می گرفت و حمله می کرد. همه ی جنگجوها دوست دارند به نبردشان احترام بگذاری. حتی اگر همه ی روز صرف بیهوده جنگیدنشان شود.

...



شکیبا

چیزی که من رو از سر کار رفتن همیشه ترسونده و می ترسونه و فراری داده، امضا کردن قرارداده. دو سال پیش همین اطراف زمانی تقریبا بود که از آخرین محل کار معتبرم بیرون زدم. دوست خیلی خیلی عزیزی معرفیم کرده بود و کار به مذاقم واقعا خوش بود. از چند روز اول که گذشتم و کمی روی کارهای خودم سوار شدم، شروع کرده بودم در بخش های مختلف گشتن. از تجربه ی گویندگی رادیو تا گزارشگری مستند و دوربین تا ترجمه و تالیف و مدیریت شبکه های اجتماعی رو چشیدم. عجیب ترین چیزی که داشت هم بیمه بود. که اگر می موندی اونجا، ضریب سختی کار یک و نیم بهت تعلق می گرفت و می تونستی بعد از بیست سال بازنشسته شی. موندم سر کاری که همه اش تجربه ی جدید بود. تجربه ی نهار خوردن با همکارها. گپ زدن بین کاری. درک اینکه می تونه برای کسی خرید کردن و اطلاع از تخفیف های برندها جالب باشه. موندم تا کار به امضای قرارداد رسید و بحث که جدی شد اما، زدم بیرون. جای من نبود. حقوق رو بهانه کردم و زدم به چاک. گفتم نیستم. تمام.

امضای قرارداد چیزیه که همیشه من رو ترسونده و ازش فراری بودم. متعهد بودن به چیزی. به حز ثبت نام در دانشگاه که در واقع یه قرارداده و باید امضا می کردمش و همون امضا هم جانم رو گرفت، سال هاست تا تونستم چیزی امضا نکردم. حتی خونه ی بهار سه سال بی قرارداد موند. یه زنگ می زدیم به صاحب خونه که باشم باز؟ می گفت باش و قطع می کردیم و تمام. هستمت رو حتی ثبت نکردیم به هزار دلیل واهی و یک دلیل اصلی که من ثبت دوست ندارم. 

آخر شهریور به مسئول کانون گفتم بیا و طرح پیشنهادی من رو انجام بدیم. تعجب کرد و خوشحال شد که یه بخش کاری خیلی جدید بود براشون. گفتم همه کارش با خودم به خودم گفتم دختر از پسش بر نمیایی. داری زیر یک تعهد یکساله میری و می دونی که نمی تونی یکسال تمام انجامش بدی. سختت میشه و در میری. به هر کس گفتم هم همین رو گفت اما بخش سرتقم می خواست انجامش بده. طرح رو دادم. قبول کردن. رفتیم برای اجرا ولی تا روز اولی که بچه هام رو دیدم، هنوز دو دل بودم. حالا چند ماه گذشته و خیلی همه چیز متفاوت شده. حالا جونم رسما به جونشون وصله. به سلامتشون. به شادیشون. طرح هم، نگفته از یکسال خارج شده. حالا یه مسیر حداقل سه ساله است. هفته ی پیش دیدم دارم تو خیابون راه میرم و به یکی از دخترهام میگم ببین فلانی این مسیری که می خوای بری رو برو. فقط حواست باشه هر وقت هر جا نیاز به کمک داشتی من هستم. حتی اگر فیزیکی نزدیکت نباشم تلاشم رو خواهم کرد. از امروز تا ده سال دیگه. همین رو بعد به خودش گفتم. حس کردم حتی از اونقدری که توقع داشتم هم بیشتر آسوده خاطر شد. عجیبه برام. واقعا عجیبه که اینبار تعهدم نه تنها من رو نترسونده که داره بیشتر پیشم می بره. که بودنشون رو هفت روز هفته با خودم دارم. دائم.

دوست عزیزی اوایل طرح مشورت زیادی بهم می داد. گفت مهم ترین چیزی که باید انجام بدی اینه که بچه ها رو واقعا ببینی. با خصلت های منحصر به فردشون. آدم ها قالب زده نیستن. این رو در عمل نشون بده. که مهم نیست هر کس با چه عیاری خارج از حضور تو سنجیده میشه. برای تو خودش مهمه. نگاه می کنم و میبینم نه فقط در مورد بچه ها؛ که همین، چقدر عجیبه که در مورد همه ی ما صادقه. این فریادهای هر روزه که می زنیم برای دیده شدن و شنیده شدن انگار از همینه. از تلاش برای درک شدن. انگار راه التیام همه از همین مسیره. نمی دونم درست بگم یا نه. این درک زمان حال منه. باید ببینیم باز زمان چی نشونمون میده. 

معشوق جان سابق که بود، با همه ی عزیز بودنش و مهم بودنش و جان بودنش، من هیچ تعهدی در موردش نداشتم و حس نمی کردم. همین بود که فلانی بود و فلانی بود و فلانی و همینطور گردش آدم ها. حالا عجیبه برای بار اول از وقتی عقل رس تر شدم، به حضور آدمی توی زندگیم متعهدم. شبیه یک قلاب درونی. حس عجیبیه که صبح بیدار میشم و هست و شب که می خوابم هست و روز وقت انجام هر کاری و هر تصمیمی حواسم هست که آدمی اینجاست و این روی تصمیم هام تاثیر می ذاره. این متعهد بودن حس عجیبیه. اینکه به دانشگاهی متعهدم. به آدم هایی متعهدم. به شاگردهایی متعهدم و به کاری متعهدم. به شادمانی کسی و کسانی متعهدم. به گرمای خانه ای متعهدم. چیزهایی شبیه هزار بند ظریف. چیزهایی که نفس رو بند نمیارن انگار. چیزهایی که بخشی از من هستن و من بخشی از اونها و تفکیک کردنمون گاهی سخته.

دارم به کلمه فکر می کنم. به «سامان» و به اینکه دیگه آدم قبل نیستم. دیگه اونطور بی سامان نیستم. حالا پام روی زمین قرار گرفته که هیچ، ریشه ها رو هم میبینم که رشد کردن. دیگه جریان فقط گلدون ها نیست. خودمم که توی یک خاک موندم و آب خوردم و وقت داشتم و خورشیدم بوده و دوام آوردم و ریشه زدم. 

دنیا عجیب تر از اون چیزیه که همیشه بود. پروا، بخشی از پروانه است و توی دلم رنگ ها با هم مخلوط میشن و جون میگیرن و طرح تازه می زنن. شبیه جوشیدن چشمه ای از شور. از شوق. در من.

...



 

توی رختخواب مونده. سه روز تمام. جوری کتک خورده که نتونسته تا سه روز حتی بایسته. بهش میگم کمک می‌خوای؟ میگه نه. بدترش رو گذروندم. این که چیزی نیست. از پسش بر میام. چیزی نیست. خودم از پسش بر میام.

مسخره بازی درمیارم و جوک میگم که حالشون عوض شه. میخنده. میخندن. فکر میکنم اگر اونها واقعی‌اند، من همه‌ی عمرم توی یه فیلم فانتزی و شاد زندگی کردم و از درون پاره میشم.

...



 

جهان از آنچه در آینه میبینید گردتر است.

...



کاویدن کنج

اسم طرح رو بذاریم کنجکاوی. رادیو کنجکاوی مثلا.

...



ستاره

آدمی که بعد از گذروندن فاز اولیه و مخ زنی هنوز به شادمانی تو متعهدتر باشه تا آسایش خودش، نوره. نور.

...



کاج و کلاغ

خواب دیدم مادرجون آلزامیر گرفته و نه مادر جون و نه هیچ کس دیگه ای اطراف من هیچ وقت مشکلی برای حافظه هاشون پیش نیومد. خواب دیدم آلزایمر گرفته و بابا مثل الان که خیلی دوره، سفر بود. سرزمین خواب هام رو حالا تقریبا می شناسم. می دونم چندتا قاره داره و چندتا کشور و چند تا مجتمع مسکونی. چندتا دانشگاه هم همیشه بوده که نمی دونم برای کجان. تنها شهر واقعی توی خوابم شیرازه و فعلا بیش از هر چیز دارم جاده میبینم. 

خواب دیدم مادرجون آلزایمر گرفته. بحث شیخ بهایی بود یا سهروردی گمونم. بحث اندیشه هاشون و نظراتشون و مادرجون زد زیر گریه که یادم نمیاد . مظلوم گریه کرد. غم دنیا بود دیدن غصه اش و کاری نمیشد کرد.

بعد همه چیز بدتر شد و سه تا از عمه ها فوت کردن. دوتاشون با هم. یکیشون جدا. من باید به پدر می گفتم که سه تا خواهرش دیگه نیستن و پدر سفر بود. مثل الان که سفره. توی جاده داشتم حرکت می کردم و فکر می کردم چطور بهش بگم. مادرجون آخرای زندگیش بود یا اون رو هم از دست دادیم یادم نیست. 

بیدار شدم. پنج صبح. پدر هنوز سفر بود. عمه ها حتما هنوز خونه هاشون خواب بودن. یکیشون یه ربع اونورتر از من. یکی چهل دقیقه. یکی یکساعت. یکی رو یکساله ندیدم. یکی سه سال و یکی چهار سال و نیم. دراز کشیدم و به مادرجون فکر کردم. به همون سنگ سیاه ردیف نمی دونم چند قطعه ی سوم بهشت زهرا. به مادرجون و به مادرش که یه قبر رو شریک شدن. این سیزدهمین فصل سرماست که اونجاست و این سیزدهمین فصل سرماست که بهش سر نزدم. 

قطعه ی سوم رو می تونم تصور کنم. درخت های بلند کاج داره و ردیف سنگ های خیلی قدیمی و با فاصله. اگر وقت خوبی بری صدای کلاغ هاش میاد. معمولا خلوته. به ندرت کسی رو جدید دفن می کنن. همه چیز در سکونه. همه چیز در همیشگی غوطه وره و مادرجون اونجاست. تنها کسی که با من ژن مشترک داره و ازش خاطره دارم و فوت کرده و تنها نقطه ی زمین که هر اتفاقی بیفته هنوز سر جاشه. انگار وقت های بی تابی من، ناف زمین منه. و من، من، آدم هام خیلی بیشتر از توانم ازم دور شدن و گاهی احساس می کنم همینجام و فراموش شدم.

...



به جان زده

زن‌ها در پیاده‌رو، از روبرو که میان حال من رو بازی می‌کنن. مثل اون روز که زن غوغای رنگ و لبخند و حال خوش بود. دست در دست مرد کناریش. به قاعده. از زیر درخت جادوم رد میشد و درخشش مثل من بود. اونقدر که بهم رسیدن و مرد گفت سلام فلانی. که آدم حسابی ترین مرد از معاشرین کافه‌ی فلان بود. مثل امروز که زمین مرطوب بود. باغچه‌ی کنار پیاده‌رو انقدر خسیس بود که حتی تنه‌ی خزان زده هم نداشت و دختر از روبرو می‌اومد و با تلفن حرف می زد و درشت درشت  درشت اشک می ریخت. توی جهانی سرشار از بیهودگی.

...



صبح

خواب‌آلوده، زدم به سرمای شهر. یک دسته‌ی بزرگ پرنده - کبوتر شاید - بال زد بالای سرم. نیمی از تن، تاریک. نیمی از تن، درخشان از نور.

...



رها

خسته ام. خم، زیر فشار کارها. با یکجور ایمان عجیب که هیچ وقت آینده از این روزها سخت تر نخواهد شد.

...



میزان، فاز ملت است.

از یه چیزی توی محیط های کاری بدم میاد و به شدت ازش فراری بودم همیشه (و گمونم به صورت خوشبینانه ای هنوز فراری هستم!) اون هم فشاری که بهت میارن تا کاری رو توی یه بازه ی زمانی و با سرعت مورد نظر اونها انجام بدی. معمولا در برابر کارهای خودت هم هست و تمرکز هم، لزوما وجود نداره. این فشار فارغ از اینکه چقدر تو آمادگی انجام یک کار جدید رو داری، در لحظه وارد میاد.

پیش فرض این اتفاق ها اینه که هر چقدر بهت نیروی بیشتری وارد کنن، تو زودتر مقاومتت رو از دست میدی و در جهتی که نیرو آورنده! ازت توقع داره حرکت می کنی. این فشار قطع نمیشه و معمولا ادامه پیدا می کنه تا یا یه جا عصیان کنی و متجاوز رو بفرستی پشت مرزهاش، یا از زانو بشکنی. البته گزینه ی اینکه زیر بار خم بشی و دیگه کمر راست نکنی هم هست. اونقدر که دیگه فشار خارجی فقط هدایتت کنه. خودت نظر شخصی نداشته باشی.

خب، این بخش تلخه اما هنوز خوشبینانه است. بخش های بدبینانه و البته واقعیش رو توی محیط ها و جمع های دوستانه بیشتر میبینیم. اینکه کسی انقدر فشار وارد می کنه که یا بشکنی یا به حرفش گوش بدی. معنای پشتی همه ی این فشارها، فقط اینه که ببین من بهتر می فهمم. بذار اونقدر تحت فشار قرارت بدم که یا بشکنی یا به حرفم گوش بدی. توی کار، اهرم فشارمون پوله. توی رابطه ها، محبت و بانگ اینکه ببین من چقدر دوستت دارم. اونجا، فاشر (کسی که فشار وارد می آورد!) نقش جلاد به خودش میگیره. توی روابط، نقش قربانی. ببین من چقدر خوبم. ببین من چقدر گربه ی شرک هستم. بیا و بهم محبت و توجه و هر چیزی که می خوام رو بده. نظر تو هم مهم نیست. من می خوام.

عجیبه که این کار رو آدم ها فارغ از اینکه بالغند یا چقدر بالغند به کرات انجام میدن. جزئی نگاه می کنی و میبینی که طرف ماسک قدرت زده. باهاش حرف می زنی و میبینی که داره برای قدم به قدم زندگیش بهونه میاره که تلاش نکنه و بذاره همین سطح بمونه. که مسئولیت هاش رو گردن بقیه بندازه. آخه اون مجبوره. آدم نایس و خوبی که موقعیتش مناسب نیست وگرنه (اینجا تو رو شاهد میگیره) میدونی که من چقدر میتونم آدم بهتری باشم از این. من اما فقط اینجا یک قربانی ام. کسی که می خواد واکنش بهتری داشته باشه. حیف که نمیشه.

اینستاگرام پیغام داده که معشوق سابقم شما رو فالو می کنه. میشه من رو فالو کنین؟ می خندم که چرا؟ میگه لطفا. مهمه برام. میگم باشه. بعد پیغام میده که من خیلی بدبختم و من قدرش رو ندونستم و آه و واویلا. میگم باشه. دوباره پیغام میده فلان عکستون رو من لایک کردم و اون نکرده. میبینی دیگه دوستم نداره؟! میگم ای مرکز جهان، اون مگه لیست لایک ها رو چک می کنه اول؟ چته تو؟ میگه من خیلی طفلکم. سعی می کنه خودش رو تا حد ممکن ضعیف جلوه بده تا مجوز لازم برای کارهاش رو بگیره. به نظر من بیشتر از هر چیزی یک متجاوز به حقوق منه. نه چیزی بیشتر. خداحافظی می کنم.

اینجوری خوشحال نیستم. دلم آدم های قوی تر میخواد. توی ضعف، در معاشرت با آدم های کف کف هرم، هیچ فضیلتی نهفته نیست.

...



انگار هزار کیلومتر بیشتر.

شب روز تعطیلت رو توی خیابون ها راه بری به ویترین ها نگاه کنی. به وسایل. به هزار چیز که زیر چراغ ها می درخشند و چقدر برای زندگی لازم نیستن. چقدر خالی و پوچ اند. چقدر غیر ضروری اند.

شب روز تعطیلت رو توی خیابون ها راه بری و به آدم ها نگاه کنی. به راه رفتنشون. به حرکات ناخودآگاهشون. و فکر کنی چقدر یکیشون هست که برای زندگی لازمه. که چقدر زندگی بدون اون خالی و پوچه. چقدر هر چیز دیگه ای زائده است.

از کنار خلیج فارس، برات صدای دریا بفرسته. از شلوغی شهر، براش دلتنگی تهران بنویسی.

...



منظور توئی

علی بهش گفته بود وقتت رو صرف چیزی بهتر از «رخت شستن» کن. اومده بود بعدش پیش من و انگار بهش چیزی الهام شده بود. چیزی فهمیده بود. از ته دل تکون خورده بود. تکرار می کرد که علی گفته وقتت رو صرف چیزی بهتر از «رخت شستن» کن. که ای وای. که چه پر معنی. چه برداشت عجیب و متفاوتی از زندگی. بهش گفتم علی که خودش همه ی زندگی داره رخت می شوره. تکون خورده بود. انگار با تبر زده باشم روی شونه ی بت زندگیش.

کارها زیادن. گاهی رمق نمی مونه. سخته. حفظ همه ی پرتقال ها در هوا سخته و دارم سعی می کنم. دارم سعی می کنم و از ته دل حس میکنم این ماه ها و سال ها مشغول زندگی ام. نه مشغول تکرار. نه مشغول اباطیل. نه مشغول رخت شستن.

...



کاروان

دریچه های کولر رو خودش امسال بست. دوست داره یه سری کارهای خونه رو انجام بده. درست کردن پریز برق که اتصالی کرده، مثل تعمیر شیری که چکه می کنه و سرویس کولر به وقت تابستون و بستن دریچه هاش ابتدای پاییز. دریچه ی اتاق ها رو بست، هال رو بست و موند فقط آشپزخونه که ارتفاعش کمتر بود و خودم راحت بهش دسترسی داشتم. به روش نیاوردم. آخرای بودنش اینجا بود و یک دقیقه هم غنیمت بود. دریچه باز موند تا این موج سرما رسید. تا بستمش.

جاش انقدر پررنگه که گاهی یادم میره سفره. مثلا اگر آشپزی کنم، فکر میکنم فلان طعم رو بیشتر می پسنده یا فلان طور بیشتر دوست داره؟ بعد فکر می کنم مهم هم نیست واقعا. دورتر از چشیدن این طعم های جدیده. شامپوش تموم شده. دیگه نمیشه دوش که میگیره بوش کنم. از عمر خرید مسواکش بیشتر از شش ماه گذشته  و انقدر کم اتسفاده شده که میشه تا تابستون هنوز ازش استفاده کرد. 

بار اولی که دیده بودمش ازم پرسیده بود میشه موهام رو بلند کنم؟ تا بار اولی که اومد و موند، هر بار موهام رو کوتاه کردم بهش فکر کرده بودم که یه فلان کسی بود که گفته بود بذار موهات بلند شه. روزهای تعطیل مست می کنم و دلتنگی خفه ام می کنه. دیروز با قیچی هر بخشی از موهام رو که می خواستم زدم. بعد فکر کردم تا بیاد حتی موهام هم بلند شده.

گلدون ها رسیدن به سی و پنج تا. دارم تکثیرشون می کنم و حس می کنم کارم حالت وسواسی پیدا کرده. گلدون بهش حس زندگی میده توی خونه و گلدونام، دخترامن. کنارمن. همراهمن. باهاشون حرف می زنم و وعده ی روزهای بهتر میدم. حالا، یه وقت هایی خونه نیست. من هم نیستم. سی و پنج تا گلدون خونه می مونن و سعی می کنن به سرما غلبه کنن و کم کم رشد کنن. رشد کنن و ببالن و شاید تا بیاد، خونه جنگل شده باشه.

و خونه سرده. دستام سرده. پاهام سرده. حالم سرده. سفر، سردترین فصل جهانه و من، یک زمستون طولانی وقت دارم که به پایان این فصل سرد، ایمان بیارم.

...



مرگ در می زند

بچه که بودیم - دوستان اشاره می کنن تصحیحش کنم و بگم بچه تر که بودیم - هر چندوقت یکبار دور هم جمع میشدیم. خونه ی اکباتان. با بچه ها تو سر و کله ی همدیگه می زدیم. بزرگترها با هم اونور صحبت می کردن. همه از هم خبر می گرفتن. خوش می گذشت. مراسم معمولا در نهایت سادگی بود. هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد. هیچ چیز خاصی نبود. خوش می گذشت فقط. خیلی زیاد. من از تمام مهمونی های سریالی بچگی، فقط همین سری رو خیلی دوست دارم هنوز.

آقای ب قد بلند و لاغر بود. شبیه بقیه ی آدم های اون جمع، به شدت مذهبی. از سنی که بزرگتر شدیم دیگه توی صورتمون نگاه نمی کرد. شبیه سابق هم دیگه به پر و پای پدرهای جمع نمی پیچیدیم. ما اونور برای خودمون بازی و شیطنت می کردیم. پدرها یک ور دیگه حرف می زدن و بحث می کردن. دخترش به خودش رفته بود. از کشیدگی اندام. وقتی دخترک می خندید، لب هاش کنار می رفت و لثه هاش معلوم میشد. از اون قدری که خوشحال بود، خیلی خوشحال تر دیده میشد و همیشه برام جالب بود این حالتش. دوست من بود. یکسال بزرگتر. چادری. اون زمان های بچگی پنج جزء قرآن رو حفظ کرده بود. گمونم بعدا شنیدم کلش رو حفظ کرده. هنوز گاهی میبینم با آدم های خیلی مذهبی خیلی روادار برخورد می کنم. میبینم به لطف دوستی بچگیم و همون جمعه.

و خب، چند سالیه ندیدمشون. هیچ کدوم رو. خبرهایی که از خود دوستان پدر میرسه به ندرت خوبه. بچه ها یکی یکی ازدواج می کنن. بزرگترها یکی یکی میمیرن.

امروز عصر بهم زنگ زد که عصر پرواز دارم. حواسم نبوده و فکر کردم دوشنبه است. نشد که ببینمت دخترم. الان هم دارم از بهشت زهرا برمیگردم و میرم خونه که وسایلم رو بردارم و برم فرودگاه. بهشت زهرا چرا؟ آقای ب فوت کرده. که سرطان داشته چند سال. من گفتم ای وای و خودش اونور خط گفت خدا بیامرزتش. می دونه من نمیگم. حداکثر میگم وای و تسلیت می گم. میدونه کلمات من الکن میشن - الکن هستن - برای تسلیت.

می دونه مرگ برای من پایانه. خودش اما هر چقدر سنش بیشتر میشه هم، هر بار که از بهشت زهرا برگشته و برمیگرده هم، بیشتر به روح اعتقاد پیدا می کنه. به جهان بعدی. این وقت هاست که من اما از پوچی سکوت می کنم. از زندگی که حباب روی آبه به گمون من. و نه چیزی بیشتر.

...



تکانه

یک رقص به خودم بدهکارم. یه رقص معبد. یک رقص معبد ایشتار. معبدهای بابل. معبدهای هند. معبدهای عیلام. معبدهای مصر. برنامه ی سال های بعدم، یک روزش همین است. یک رقص. در یکی از معابد. 

...



پروانه

توی جاده ام. خلوته و میشه از کران به کران آسمون رو دید. یه کاسه‌ی عظیم انگار روی جهان باشه. شش نوع مختلف ابر تو آسمون پخشه. نگاه میکنم. بارون دیروز گذش و آدم دیروز انگار‌ مرده. با همه‌ی ترس‌ها و ضعف داشتن‌هاش. از پس زندگی دیگه برنمیومد.

از هجوم آدم‌های زیر پوستم یکی دیگه رو بیرون میکشم. نگاهش می کنم. بیشتر شبیه بی پروایی خودمه. با بال های جسارتش که همون طور سبک و درخشانند که به یاد می آرم. پروانه ها برای من همیشه خوش یمن بودن. حالا شبیه خیال بال می زنن جلوی چشمم و لبخند میزنم و تکثیر میشم.

 

 

 

 

 

 

...



پرحرفی نکردن

یک سوم بطری کنیاک مونده. مونده بود البته. 

...