در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

دارما

جلسه تلخ بود. چند بار نفسم گرفت از زور خشم. چند بار دستم رفت که برود پشت سرم و با تمام قدرت فنجان چینی ظریف را پرت کنم به دیوار روبروم و بشکنم و بعد بلند شوم و لبخند بزنم و بگویم شما خیلی مزخرف تر از آن چیزی که فکر می کردم هستید و چند بار هم حرف های داغ تا پشت لب هام آمد. بلافاصله حساب کردم هر کدام انجام شود، نه من باخت می کنم و نه این دو زن. فقط بچه هام از دستم می روند و بعد معلوم نیست تکلیف آن همه جوانه های کوچک که توی دل هایشان کاشته ام چه می شود. هی تکرار کردم برای این دو نفر مهم نیست اما برای آن بچه ها فرق می کند تو باشی یا دیگری. که اینطور بودن و این همه اعتماد برای تو ساخته شده. به پایه ی تو ساخته شده. رو کردم به یکیشان و گفتم من عذر می خواهم. نهایت این صحبت ها همین است که یکی از دیگری معذرت بخواهد؟ خب من عذر میخواهم. برویم سر صحبت برنامه های امسال بچه ها.

بعد دخترک از در امروز وارد شد، توی چشم هاش انقدر خورشید داشت و با شوق شدیدی که سمتم آمد که سلام، توی دلم لرزید که دیدی درست انتخاب کردی. دست دراز کردم و سال نو تبریک گفتیم و دیدم تکان خورد. شوقش اما نَمُرد. آنقدر خوشحال بود که وارد کلاس که شدیم، نشد خوددار باشم. گفتم بیا بغلم ببینمت دخترکم. سفت بغلش کردم. از همان بغل های استاندارد خودم که دست هام می تواند آدم مقابلم را گرم بگیرد و امن، کمی فشارش دهد.

چه ماه سنگینی. 

...



 

اینجا نوشته:

تنها دلاوران دلدادگی می کنند.

...



 

میزان فرسودگی ام توی سه سال اخیر برام باور نکردنیه. عکس ها رو میبینم و این همه تغییر برام ترسناکه. اینبار نه قراره پشت رنگ جدید مو قایم شم و نه شاید پشت لوازم آرایش. به چروک ها، خستگی ها و کهنگی های چهره نگاه می کنم و پیری رو میبینم که از راه رسیده.

توی جنگل، وسط درخت های سر به فلک کشیده و هزار رنگ جهان، یه جا نفر جلوییم وایستاد و زل زد به یه درخت. درخت شکسته شده که در حال پوسیدن بود. ایستاد و گفت زوال و دوتایی ایستادیم و نابودی رو بو کشیدیم و لبخند زدیم.

...



 

زندگی واقعیه و واقعیت تلخه.

...



بهانه ی لبخند

نیمه شب گذشتهکه برام نوشته «با خودت مهربون باش، تو رو دریای مواج به کشتن نمیده. اون چیزی که می کشتت آب ساکنه».  به گمونم اون چیزی که اجازه میده به بقای من، حضور آدم هاییه مثل اون که تمام قد جلوشون عریانم و هنوز قبول که نه، باورم دارند.

...



لوتوس

اتاق این همه مدت پا در هوا بود. می خواستم بشه قرارگاه رفیق. نشد. خونه رو که رنگ کردم، اتاق قرار شد که بشه معبد. به سبک هند. پر رنگ های تند. دیوارهاش رو سبز تند و قرمز تند کردم. پرده ی بنفش تیز انداختم براش. موکت قرمز هم داشت. نشد اما. همون جا متوقف موند.

میخواستم بشه قرارگاه رفیق. کمدهاش رو خالی کردم و باز پر شد. تمیزش کردم و باز به هم ریخت. یه شب، همون وقتی که خواهر یکی از بچه ها دنبال خونه بود، خواب دیدم که بهش میگم تو بیا اینجا. اون که نمیاد. 

*

این چند روز شخم زدن خودم، میبینم که چقدر این هیچ وقت تمیز نشدن کامل خونه، یه گریزه برای من برای حفظ قلمرو ام. انگار بگم من میتونم کثیفش کنم چون برای منه. من میتونم به همش بریزم چون برای منه. من میتونم وسایلم رو کامل پخش کنم چون اینجا برای منه. هر وقت ترس اومدن کسی ته ذهنم دارم، ترس شریک شدن کسی در آرامشم، چندین برابر همه چیز به هم میریزه. انگار باید مشخص شه نظر نهایی رو چه کسی میده. دقیقا یک سال و پنج ماه نوشته ها میگن که سعی کردم خونه رو تمیز کنم و در عمل نشده. هیچ وقت نشده.

*

یاد اون روز می افتم که سعادت جوری زیر پوستم پر شده بود که حتی نفس کشیدن سختم بود. حرکت دادن انگشت هام سختم بود. پا گذاشتن روی زمین سختم بود. روی دیوار از اون روز یه طرح ترمه ی روشن مونده. که نور رو به هزار بخش می شکونه و تاب میده روی در خونه. انگار حضورش خونه رو مبارک کرده. انگار سعادت به پود خونه رفته باشه.

*

خونه برای من خونه نیست. خونه تمام امنیت روانمه. خونه است که وقتی خوب نیستم پناهم میشه. منم که از جهان در خونه ماوا میگیرم. خونه سراسر معنیه برای من. سراسر معنی.

*

معبدم هنوز نصفه مونده. میدونم که میتونم از امروز تا یک سال و ده سال و یا هر چقدر جانم اجازه بده بشینم و خودم رو بشکافم و بریسم و فرو برم. میدونم هم که فایده که نداره. میشه هم معبد رو کامل کنم و سعی کنم کمی درونی تر شم. این همه تجربه رو دارم دونه به دونه میبینم و میبینم چقدر به بیان روزمره تجارب بدی بودن و میدونم زندگی که شدن، لذت بردم. میدونم هیچ وقت در بازتعریف وقایع اون معانی قشنگی که داشتن رو به یاد نمیاریم. زمانه ی عجیبی بود و هزار چیز یاد گرفتم و هزار چیز رشد کرده. ریشه کنم و بخونم و فکر کنم و شاید بفهمم.

*

دیشب گشتم دنبال خونه. انگار قرار باشه خونه رو عوض کنم. اون بخش چنبره زده ی وجودم از دیشب وحشت زده است. که امنیتش رو به مفت بدم.

*

اتاق رو باید تا هستم معبد کنم. باید کمی این همه تجربه رو درونی کنم. 

*

گفتم که بندرگاه. بندرگاه نیاز دارم. نیاز ندارم که به کسی تکیه کنم. نیاز ندارم کسی حمایتم کنه. اما نیاز دارم بندرگاه امنی داشته باشم که گاهی بهش برگردم.

...



درد و داغ

زل میزنم توی چشم های خودم و میگم عزیزم تو کتلت نیستی! دست بردار از ورز دادن و کوبیدن خودت.

...



رها کن بره رئیس

میزنم روی شونه ی خودم که شجاع باش و برای چیزی که وقت رخ دادنش رضایتمند بودی یا حداقل نارضایتیت رو بیان نکردی الان غر نزن. 

یا شجاع هم نباش. شجاعانه باش. 

کاش بتونم.

...



جوریدن و جویدن

به سلامتی هم که هر روز یک رنگ و یک جور شده، به روز ِ عجیب ِ «چرا نگاه نکردم/ تمام لحظه های سعادت می دانستند / که دست های تو ویران خواهد شد / و من نگاه نکردم» رسیدم و من، انگار مار درون معده داره.

...



خشوع

ته صدای مادرش همیشه جوری غم بود. کمی کلافگی و مقدار زیادی بی قراری. یکبار ناامیدی هم داشت. اینبار صداش میخندید اما. پر شادی بود که چه خوب است همه چیز. رفته بود دیروز دکتر و دکتر براش گفته بود مادر غزلک نماز بخوان. زیاد نماز بخوان که حال دخترت خیلی عالی است و خیلی خوب بدنش پیوند را قبول کرده. از انتظار دکترها هم بهتر. من خندیدم و صدا خندید و دخترک هم که ابتدای تماس صحبت کرده بودیم خندیده بود.

صدای شاد مادر غزلک حرف میزد و توی پارک و خنکی و نم نمک باران راه می رفتم که چشمم قلاب شد به پرچم. داشت با شکوه در دل آسمان می رقصید و زمین و آسمان و جهان انگار بزم گرفته بودند. همه ی اجزای جهان اطرافم انگار رضایتمند بود. انگار کار درستی کرده باشی. جای درستی باشی. جور درستی. حتی یک قدم. یک ذره. یک جان.

دلم میخواست همانجا می ماندم و به خاک نماز میخواندم.

...



 

بخش تصمیم گیری مغزم مختل شده. مردد موندم. بچه ها آخر تاریخ سفرم رو مشخص کردن انقدر بین دو روز تعلل نشون دادم.

...



 

حالا غم رفته و خشمگینم امروز و گمونم قراره مابین این احساسات انقدر تاب بخورم تا قرار برسه.

...



 

عجیبه که حالا میتونم به خواسته ها و برنامه های امسالم فکر کنم. به چینش برنامه های هفته و ماهم. به معاشرت ها و گشتن ها و شب گردی ها. نشستم به مرتب نوشتنشون و حالا میتونم بنویسم. اول ماه نتونسته بودم.

کاش یه وزنه از جانش برداشته شده باشه و بال های سبک تری داشته باشه امسال.

...



 

نوشته بود پدر بزرگم آدم مزخرفی بود و مادر بزرگم اما خودش رو زنده نگه داشت. زنده و سالم و سرحال. نوشته بود مادربزرگم به جزئیات توجه داشت. به ریزترین جزئیات تابش خورشید. رشد علف. زایش حیوانات اطراف مزرعه. قد کشیدن درخت.

انگار قطب نما و نقشه داده باشه دستم که برای عبور چطور چنگ بزنم به اتفاقات.

...



 

اندوه در دلش سپر انداختن داره. در دلش تسلیم داره. در دلش، قبول اینکه کاری نمیشه کرد. کار دیگه ای نمیشد کرد.

اندوه غروب نیست. ساعت بعد از نیمه شبه. تاریکی. که بعدش تاریکی داره و قبلش، تاریکی. اندوه، نفس کشیدن در شبه. پذیرفتن ظلمت. 

مِرگانم و عباسم به چاه افتاده و غم، گم شدن عباسمه. یاس، درد هاجرم و اندوه، نبودن سلوچ.

باید یاد بگیرم که بپذیرم. کار دیگه ای نمیشه کرد. خیلی وقت ها هیچ کار دیگه ای به جز پذیرفتن نمیشه کرد.

...



تاریکی و سکوت

غم اگر باشه من رو جنگجو می کنه. مبارزه می کنم تا بگذره. این اما اندوهه. خاکستری. مه گون. یواش. در برگیرنده. تا نیمه ی سینه ام فضای خونه رو پر کرده و یواش قدم می زنم و یواش راه میروم و یواش نفس می کشم و سرم رو گرم می کنم و فرقی که نمیکنه. فعلا هست.

غم نیست. اندوهه. کاریش نمیشه کرد. خودش ته نشین باید بشه. گاهی فقط باید صبوری کرد. صبوری که بگذره.

...



 

اینجا نوشته:

تقصیر من است. من در این موارد خیلی ناامیدم.

...



منزلت

صحبت کردیم در مورد فرق بین تحسین و تعریف. اینکه چقدر دلنشینه حضور کسی که تعریف می کنه اما اون چیزی که جان مادینه رو به قرار می رسونه انگار، همین تحسینه. برای من، تحسین وقتی از طرف آدمی میاد که روبرومه و افتخار چشم دوختن به چشم هاش از فاصله ای کوتاه تر از کوچک ترین خط کش جهان نصیبم شده، جان بستگی میاره. دل بستگی نه و نه انگار وابستگی. جان بستگی و مرحله ای از قرار که انگار بخشی، همونجا اطراق می کنم.

بهش گفتم که آره. همینه. تحسین. تحسین برای بودن. برای همین نوع بودن. نه برای پوشش. نه برای ظاهر. نه برای هر چیز دیگه. و تحسین وقتی میاد که زیستن رنگی از هارمونی داشته باشه. تحسین که از بین میره، باید رفت. تعریف میتونه که باشه همیشه. تعریف ریشه در کمیت داره. تحسین اما شالوده اش از کیفیت بافته شده. 

حرف زدن باهاش، ده هزار حسن داره و از همه مهم ترش همین تسلطش به کلمه ها و مفاهیمه و من چقدر بنده ی این آدم هام.

...



 

اینجا نوشته:

در همان زمان، اوایل سال ۱۹۹۷، نورتون میل به تغییر را در وجود خود حس کرد. میل به رفتن. دیدن ایرلند یا نیویورک. میل به فاصله گرفتن .... .

...



 

اینجا نوشته:

درد در نهایت به خلا تبدیل میشود. دانستن اینکه همین معادله، کم و بیش، برای همه چیز قابل اعمال است.

...



نور تو بودی

مرددم بین نوشتن و ننوشتن و چطور نوشتن. می نویسم دائم و پاک می کنم و باقی ساعات فکر می کنم به هزار جور نوشتن. به جایی رسیده بودیم که ادامه ی مسیر برزخ بود. باید ادامه میدادیم و انتخاب می کردیم که یا دوتایی جدی تری شویم و یا برسیم به دو راهی و گفتم بهش حس می کنم پام به مردابه.

قلمم رفت زیر پام. شکست. حالا چطور میشه به جای الکل به نوشتن پناه برد؟ امروز آبجو انداختیم و به جاش حالا دارم خودم رو به یاد اون پاییز دور با این آهنگ می خراشم. 

یادم رفته مجرد بودن.

 

 

 

 

...



توی جزیره ی ما دردهای هر کس متعلق به چمدون شخصی خودشه

راجع به احتمال سرطانش جوری صحبت می کنیم که انگار موضوع صحبتمون راجع به آب و هواست.

...



 

اینجا نوشته:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

*

سقف آسمونم آواره روی سرم.

...



قدم

دیشب یکی زنگ زد که باورم نمیشه اون عکس ها اون کارها اون چیزها تو باشی. چی شده؟ تو چرا انقدر تغییر کردی و خندیدم که شما عادت کردین به دیدن من ِ سابق. من گفته بودم عوض شدم و باور نمی کردی. گفت آره. باورم نمیشد. نمی فهمم. نمی فهمم چطور. خندیدم منم نمی فهمم چرا جدی نمیگیرید گاهی.

گفت داریم میریم ایروان هفته ی بعد. تابستون یا باز استانبول میریم و یا میریم مسکو. گفتم اوه این هم برنامه ی سفر منه. شهر به شهر براش گفتم که فلان روز باید فلان جا باشم و سه ساعت فلان شهر کار دارم و بقیه اش میخوام که سفر برم. سفر برای سفر رفتن. سفر برای تن جاده. سفر برای دور شدن و شاید حتی سفر برای یافتن دوباره ی خودم. گفتم شاید بشه و سفرمون رو جایی به هم گره بزنیم اگر بخوایین. خندید که اوه. 

هیچ سفری دو بار تکرار نمیشه. سفری که یکبار بخوای و نری همیشه از دست میره و میخوام اینبار بتونم و سفر برم. دلم می خواد که سفر برم و الان هیچ چیزی برام به اندازه ی این ارزشمند نیست.

...



بهره

ده سال و سه چهار ماه پیش، بعد از پیمایش مسیر دشت لار تا کجور، از برنامه ی کوه که برگشتم، زانوم دست به اعتصاب زد. راه نمیتونستم برم. مسیری که همیشه پنج شش دقیقه میرفتم رو چهل تا پنجاه دقیقه زمان میبرد تا طی کنم و آخ سخت بود. وزنم به حداکثر دوران زندگیم رسیده بود. یکی از بچه ها بعدا اذیتم کرد که اون وقت ها راه نمیرفتی. قل میخوردی. اون موقع تازه یکسال بود که پام پیچ خورده بود. هشت سال درگیر مچ پا موندم و هفت هشت سال درگیر درد زانو. دو سه سال بعدش کمرم آسیب دید. 

حرکت سختم بود. خیلی سخت. 

حدود سه سال پیش که دکتر گفت وضعیت تاندون هات خیلی وخیم شده و باید حتما عمل کنی و بعد از اون هیچ ورجه وورجه و بپر بپر و کوه نوردی و برنامه ی سنگ و هیچی نمیتونی بری تازه بهم برخورد. من هنوز شیطنت میکردم اما فعال نبودم و فعال بودن، یک امکان بود همیشه. از دست دادن این امکان برام تکان دهنده بود. آدم ِ امکان که باشی صد سال فقط در فضای انتخاب نکردن میمونی. بی دریغ. من فهمیدم دریغ کشیدن همین یک قدمیم وایستاده.

از نفر بغلیم پرسیدم چند کیلومتر شد؟ گفت شش کیلومتر رو رد کردیم. اون ساعت داشت و داشتیم می دویدیم و راحت صحبت می کردیم و هر چند وقت یکبار کیلومتر اعلام می کرد که انقدر شده. من داشتم به چنارها نگاه می کردم و به دریاچه که سمت راستمون بود. به کاج های سمت چپ که میوه هاشون زمین رو پر کرده بود و نمی فهمیدم که چطور می دوم و داشتم می دویدم. داشتم می دویدم و انقدر این اتفاق داشت طبیعی و ساده می افتاد که انگار دویدن بخشی از حرکت روزمره ی منه. از ده کیلومتر که رد شدیم همراهم رو گم کردم. من بعد از اون رسیدم. دقیقا سه ثانیه بعد از اون و بعد از رسیدنش رفت پسرکش رو بغل کرد و همسرش رو در آغوش کشید. مرز رد کرده بودیم هر دو.

یکی از بچه ها تو گروه دویدنمون نوشته تو الهام بخش همه ی مایی و فکر می کنم به اون دخترک چاق و خوش خنده که چطور تبدیل به این من ِ امروز شد. به این من ِ امروز که چقدر از آدم شش هفت سال پیش سالم تر شده. منی  که انقدر باگ و سوراخ داره که نمیدونم چطور گاهی باهاش برخورد کنم و با این حال هنوز میشه گاهی دست روی شونه اش زد و گفت دست مریزاد. تونستی. که گاهی مرز رد میکنه. مرز واقعی. مرزهای خودش رو. چیزهایی که براش اونقدر دور بودن که حتی رویاشون رو هم نداشت.

بزرگ شدن برای من داره مسیری میشه که توش انتخاب و عمل کنم. شاید بزرگ شدن اصلا همین باشه. انتخاب کردن. و دست به عمل زدن.

...



 

زندگی فقط اونجاش که ز هر خون دلی سروی قد می کشه و از هر سروی، تذروی نغمه برمیداره و تو فقط گوش میشی.

فقط گوش میشی.

...



هر کجا روی هر کجا روی هر کجا روی هر کجا روی هر کجا روی

حالش فقط اونجاش که میگه: «ولی از من دل چو برکنی، حدیث دل بر که افکنی؟ هر کجا روی وصله ی تنی، ساغر وفا از چه بشکنی؟» فقط اونجاش که به خنده میگه «نرنجم از خلق و خوی تو یاد کوی تو» یا برتر از اون وقتی میتونه که به شکوه بگه «برم ز دل یاد روی تو آرزوی تو» یا این نامجوی لعنتی که حتما باید به عنوان آرزوی برتر سی سالگیم یادداشتش کنم. دیدنش و حضور در کنسرتش رو البته.

...



 

دونه‌های پرتقال رو ریخته بودم توی گلدون و آب داده بودم و بعد ناامید شده بودم ازش و فراموشش کرده بودم تا اولین ساقه‌ی نحیف دراومد. دو هفته قبل دومی هم جوانه زد. دیشب خواب دیدم گلدون پر جوانه‌های کوچک شده. خواب دیدم رشد کرده. خواب دیدم سبز شده.

...



 

هر آدمی یک شهره. شهری که وقتی اون آدم رو از دست میدی بارها دریغا گویان بهش سر میزنی. شهری که وقتی اون آدم رو داری بارها به قصدش به مقصدش با شور دو هزارانه میری و چه اون آدم اونجا زندگی کنه و چه نه و مهدی، رشته. خود رشت. با باران ملایمش. با کوچه های سبز شده از زنده بودنش و درخت های خوشبختش که انگار حتی یک روز هم بی آبی نکشیدن. 

...



ساوند آو سایلنس

گمانم کشور مبدا فکرم عوض شده و معلوم نیست به ساکن کجا میخوابم و به ساعت کجا صبحانه میخورم.

کمر تابستان که شکست، حتما سفر بروم. ادامه بدهم تا کمر تابستان بشکند و سفر بروم.

...



 

از زیر اندوه سر بالا میاری دختر. نفس بکش. فقط نفس بکش.

...



 

تعظیم کنم به بیداری. به خواب شب وقتی که می‌گریزد‌

...



زنهار

کلمات درد زیر پوستم انقلاب کردن: غم، اندوه، یاس، حزن، حرمان.

...



بال بال زدن

طرح تتوی بعدی هم انتخاب شد. و جاش. حالا باید دوباره یک سری قوانین بازدارنده برای خودم تعریف کنم که حداقل شش ماه دست نگه دارم.

...



تاب بنفشه

بهش گفتم عه این کتاب. قبلا داشتمش. کتاب خیلی خوبیه. بعدا اما تجدید چاپ نشد. بذار عکس بگیرم که بگم بقیه بخرنش. اصلا بذار بخرمش. چه خوبه و همه ی این جمله ها رو پشت هم گفتم و هیجان زده و کتاب رو برداشتم. کنارش یه کتاب دیگه بود. گفتم ای جان که این یکی. چندین سال اصلا نبود تا تجدید چاپ شد. ندارمش این یکی رو. کتاب خیلی خوبیه. این رو نخوندمش. آخ کاش گرون نباشه. کاش بشه خریدش. آخ که لعنت به قیمتش.

اکثر صورتش لپ شده. قبلا هم لپ بود. حالا فقط از فاصله ی دورتری میخنده انگار. از پشت یه دیوار نازک شیشه ای. یه جور ناباوری شده وقت خنده. اول گفت چند ساله کافی شاپ نیومدم. گفت چند ساله چهار راه ولیعصر نیومدم. چند ساله کتاب نخوندم. چند ساله آهنگی که میخوام رو گوش نکردم. گفت حتی یه بار برای فشار مالی سنتورم رو فروختم. گفت انگار بچه ام رو دادم رفت. پرسید باورت میشه؟

پیچیدیم توی فخر رازی. بارش نرم نرمک بارون روی سرمون بود. یه خاطره گفت و  پرسیدم یادته این خاطره برای چند سال پیشمون بود؟ گفت پونزده سال. یخ زدم که پونزده سال! بخش کردم که پونزده سال!

کتاب رو برام کادو خرید. 

...



دیوانه سری

بعد چند سال ساق پام دوباره خالی کرد و صدای قهقهه ام بلنده که اون روز مربی ام میگفت به پات اعتماد کن و بلند شو روش و داد میزدم من چنین حماقتی نمیکنم برای همین وقتاشه.

...



 

بهاری که فروردینش این باشه، امان از اردی‌بهشتش

...



نسیم

توی این کتاب جور خوبی توضیح داده که چیزی به نام تصمیم لحظه ای و طوفانی معمولا وجود نداره. آدم ها تصمیمات مهمشون رو در بستر زمان و ریز به ریز میگیرند و بعد میفهمند عه فلان چیز چه اهمیت زیادی برام پیدا کرده. و چقدر عجیب میشه اگر این شوخی امروز، من رو پنج سال دیگه به جای متفاوتی رسونده باشه.

همه چیز داره به طرز خنده داری پیش میره. امروز یکی پیغام داد که میشه مصاحبه کنیم و انقدر برای من جوکه همه چیز که گفتم حتما. 

...



به فردا

اون حدیث که میگه مومن شادیش توی صورتشه و اندوهش توی قلبش، اون جمله رفیق، گمونم بیش از هر چیزی در باره ی ما باشه. حالا چه شبیه من باشی که از هر نکبتی خنده در بیاری یا شبیه امروز تو که بعد از گریه دقت کنی چقدر چشم هات درشت تر و زیباتر شده. 

میدونی دختری، فکر می کنم که شاید ما نه رویاپردازان ِ این روزها، که معتقدین به فردای این زمستون طولانی باشیم. شاید بهار رو زودتر از بقیه ببینیم. شاید. یا شاید فقط اون موش هایی باشیم که چون امیدوارن کسی از استخر آب نجاتشون میده، چندین ساعت روی آب میمونن و دست از تلاش برنمیدارن و شنا میکنن.

تا آخر تسلیم شن و آزمایش تموم شه.

...



سبزتر

خونه برای من خونه نیست. برام رحم مادره که هر وقت بخوام می تونم به امنیتش برگردم و نگران رنج زادن نباشم. فقط استراحت کنم. فقط جنین باشم. فقط زنده باشم. خونه هیچ وقت من رو ناامید نکرده. خونه برای من چهار تا دیوار ساده نیست. یه فضا نیست که دل به کوچک و بزرگیش بدم. بخشی از روانمه. بخشی از جانمه. نماد ظرفیت پذیرش من از زندگیه. بزرگ و کوچک بودنش فقط نشون فضای پخش وسایلم نیست. صلح من با زندگیه. نفس کشیدن من توی دیوارهاش یه رقص جادویی آرومه بین من و خودم.

خونه برای من فقط خونه نیست. خونه عاشقانه ترین چیزیه که توی زندگیم ساختم. عاشقانه ترین چیزی که توی زندگیم دارم. برگ های نورس انجیر زیر باران کم به کم تن به زندگی می دن و بزرگ میشن و من آروم دل به فردا میدم.

...



گیاه

باید دست از زائیدن جنین های نارس بردارم. باید دست بکشم از سقط کردن نطفه های کاملم. 

...



باد

دویدن، برای فراموش کردن. دویدن، برای پشت سر گذاشتن. دویدن، برای گریز. از؟ خود. به؟ آه، باز خود.

...



شور

یکبار با دلخوری یا گریه از چرایی اسم بچه‌هاش گفته بود. که سایه تا سایه ی سرش باشد. سمانه تا آسمانش باشد. شادی تا شور زندگیش شود و بهاره تا طراوت و روشنی دلش شود. 

حالا رفیق را صداش میکنم سمان و حس میکنم هربار چقدر دوستیش آسمان است. روی سر این روزهام. پر شوق. پر شادی. دوستی‌هام، هر کدام یک گوشه ی آرامشم را به دست گرفته اند و سقفشان، دلپذیر و بلند است. 

پر مفهوم برکت.

...



 

از آسمون دلتنگی میچکه انگار. چسبناک. غلیظ. سنگین.

...



ده سالگی

من توی هزار چیز بدم. دختر بدی ام و هیچ وقت دختر خوبی نشدم. به مرور بدتر هم شدم. بی حوصلگی هام می تونه هر دوستی رو فراری بده و هر دوستی ایی رو خراب کنه. خودسری هام. سرکشی هام. عضو خانواده ی بدی بودم همیشه. به پیوند خونی معتقد نبودم هیچ وقت. به پیوند عاطفی اما چرا. میتونم از یه نخ باریک یک طناب کلفت بتنم. میتونم از یه نخ یه ردا ببافم. البته به شرط حضور نفر روبرو. همینه که توی رفاقت همیشه مشتم پر بوده.

رابطه ی ما اما برام همیشه عجیب ترین رابطه ی جهان بوده. از روزی که تلفن زنگ زد و گوشی رو  مامان برداشت و به گریه افتاد و فهمیدم که جنینی هست، تا روزی که صدای تپش قلبش رو شنیدم. روزی که پا توی یک کفش کردم که دختر میشه اون جنین کوچک براش شوق داشتم تا اون روزی که - ده سال و یک روز پیش، یازدهم فروردین - دیر از خواب بیدار شدم و فهمیدم سه هفته زودتر به دنیا اومده. وقتی رسیدم بیمارستان فقط من اونجا بودم و شوهر خواهرم. من رسیدم و خواهرم از اتاق عمل بیرون اومد. نیمه بیهوش. همونطور دست من رو گرفت و بعد بردنش اتاقش. اولین عکسش رو من ازش گرفتم. با موبایل خواهرم. یادم نبود چطور میشه باهاش زوم کرد و تا کمر خم شدم و از اون تن کوچک صورتی پوش عکس گرفتم. من اولین کسی بودم که دیدمش. تا دکتر آورد و داد بغل مادرش. خواهرم اولین عبارتی که گفت این بود که تو بودی این همه مدت در دلم؟ تو بودی؟ خواهرم از سال ها قبلش مادر بود. مادر خوبی هم شد. مادر خوبی هم هست.

 فرداش - ده سال پیش ِ امروز - اومدن خونه. من از پله های خونه ی خواهری دویدم پایین و نرسیده به طبقه ی اول، باران رو که توی کریرش خواب بود دادن دست من. تمام تنم داشت از ترس و احترام به اون تن کوچک می تپید. دو طبقه و نیم از پله ها بالا بردمش. اولین باری که به خونه اش رسید، با دست های من رسید. بعدها بزرگ و بزرگتر شد و بارها و بارها پشت سر من به گریه افتاد. اونقدر که من از این حجم عشقش ترسیدم و سعی کردم فرار کنم. از بچه ی دو ساله که انقدر عزیز بود. اونقدر عزیز بود که نمی فهمیدم چطور میشه کسی رو انقدر دوست داشت و کسی انقدر دوستت داشته باشه. دخترک پنج بار کمتر در زندگیش من رو خاله صدا کرده. من براش نونو هستم. دوستانه تر از هر کلمه و خاله گفتنی به جانم نشسته اینطور گفتنش. حالا که رسما به اسم صدام می کنه.

 شبی که رفتن فرودگاه بغل من بود. کل مسیر از خونه ی مادر بزرگش تا وقتی از گیت رد شدن. خوابید. تا قطر خوابیده بود. بغل من تا فرودگاه اومد. تن قشنگ پنج سال و نیمه اش بغل من روی صندلی فرودگاه خواب موند و بعد مادرش بغلش کرد و رفت. رفت. رفت. رفت که بار بعدی سه سال بعدش ببینمش. به مادرش گفته بود نونو من رو خیلی دوستم داره. نمیدونم چطور فهمیده بود. من خیلی وقت های عجیبی لال میشم. خیلی وقت های عجیبی نمی تونم که حرف بزنم. اینکه به یه بچه ی هشت ساله بگم چطور برام عزیزه واقعا در توانم نیست. 

 قبل از رفتنشون، یه مدت کوتاه قبل از اینکه وسایلشون رو جمع کنن، شب آخری که خونه شون خوابیدم، صبح اومد و دست انداخت گردنم و بیدارم کرد و هی وول زد. بهش گفتم داری چیکار می کنی باران؟ گفت بخواب. هیچی. فقط می خوام نگاهت کنم.

دخترکم، منم فقط می خوام نگاهت کنم. فقط می خوام نگاهت کنم باران. تولدت مبارک. تولدت مبارکم عزیز دلم.

...



یاسین

روی انگشت وسط دست راستم پاره شده و زخم هنوز ناسور و باز است. روی انگشت اشاره ی همین دست پارگی قدیمی شده و جوش خورده. تا به مچ، زخم ها میشوند شش تا. سوراخ شدگی، پاره شدگی، شکافتگی پوست. محض تنوع همین پریشب هم وقت درست کردن شام ماهیتابه چسبید به دست راستم و یک سوختگی خوشگل - اگر به زیبایی زخم بشود معتقد بود - کنار قوزک افتاده. آنقدر خسته بودم که نشد درد حس کنم. دست چپ در مجموع وضعیت بهتری داره. کنار چهار تا از ناخن ها خون افتاده فقط. روی زانوی راست کمی کبودی افتاده بود. دیشب وقت خواب کبودی اندازه ی سکه بود و صبح اندازه ی کوکی شده بود. شل می زنم کمی. از هر دو پا. روی زانوی چپ تا میانه ی پا کبودی راه آمده. قدم به قدم. کوفتگی برای شانه ها و دست هاست. حوصله ی گشتن دنبال زخم و بنفش شدگی جدید ندارم اما. پوست سالم است حکما. یا سالم می شود خودش.

در واقعیت که نبردی نبود اما تن انگار تمثیل من را زیاد جدی گرفته. از جنگ برگشته شده. پاره پاره. شل و پل. خسته. کبود. توان از دست داده. پیروز که نشدم به نظر خودم و شاید پیروزی وجود نداشته باشد هیچ وقت. همه چیز فقط روند باشد به جاش. پله به پله رشد کردن. قدم به قدم جلو رفتن باشد فقط. همین که از دیروزت جلوتر باشی. همین که شرمنده نباشی از فشار ترس ها. از فشار نتوانستن ها. جلوی خودت حالا شاید سربلند نباشی اما سرافکندگی هم برات نمانده باشه. در نتیجه ی این همه، فقط می دونم تغییر کردم و دیگه هیچ وقت پشت مرزهای دیروز برنمیگردم. میدونم قبل از این عید آدم دیگه ای بودم و امروز نفر دیگه ای. بهتر؟ امیدوارم که بهتر. و مطمئنم که لجبازتر.

جنگ که نبود. پس رقص پیروزی هم در کار نیست. ولی خورشید امروز نه از کوه های شرق که از وسط دل من طلوع کرده.

...



حکایتیست دگر

توی نفسم خالی شده. از خستگی؟ از استرس؟ از آدرنالین یا هر چیزی صدایش کنی. انگار وسط نفس کشیدنم یک لوله کار گذاشته باشی. یک لوله‌ی خالی. نفس کشیدنم حتی مختل شده از روز. پوک شده.

بافتنی پوشیدم باز. بخاری روشن کردم. بهار شهر را پر کرده و تن، ناتوان شده از گرم کردن خودش.

...



کورنوال

این پنجه درافکندن با ترس موقعیت عجیبی برام پیش آورده. من رو جلوی چیزی عریان قرار داده که کلمه کردنش برام تقریبا ناممکنه و دارم سعی میکنم قابله باشم. تصویری از اثیری، این سوی مرزهام هست که داره میشکنه و تصویری از اثیری هست که داره شکل می‌گیره.

بعدتر، شاید بهتر این انسان بودنم رو، سپید دست بودنم رو بپذیرم. انسان بودن انسان رو.

...



مومن

آب) فلج شده بودم. زمان زجر آور طولانی بود - شاید یک دقیقه و شاید یک ساعت و شاید کمتر و بیشتر - که انگار میان زمین و آسمان معلق مانده بودم. آویزان. خشک شده. فلج شده بودم. تمام تنم درد می کرد. تمام تن، خشک شده بودم و نمیشد حرکت کنم. هراس از درد. هراس تلاشی تن. من فلج شده بودم و هراس در برم داشت.

باد) ابتدای کتاب، تاریخ خورده به مهر هشتاد و هشت. تا همین ابتدای هفته دست نخورده مانده بود. بخش اول به تمامی از نمادها گفته. از اهمیتشان. از نمادهای شخصی. از چیرگی انگاره ها به ما. از معنی و چیستی اتفاقات در گامی فراتر از روزمره. بارها کتاب ناتمام مانده بوده تا اینبار که بهتر بفهمم. گیج از کلمه های جدیدم

خاک) لیوان برای من یک نماد است. لیوان آب نماد است. ساقه های کوچک پاپیتال نماد است. حس فلج شدگی نماد است. درد پاها، آزار پخش شده در تن نماد است. چرخش نور خورشید در خانه نماد است. اینطور کوفتگی که انگار از نبرد برگشته ام نماد است. و البته همه ی اینها، واقعی.

آتش) هراس بدجور آزارم می داد. هراس فلجم کرده بود. زنده ماندم. قهرمان از نبرد اژدها برمیگشت.

اتر) اتفاقات برام آیین هستند. شبیه یک مبارزه نه یک روز عادی. انگار معنی عادی بودن یادم رفته. وقتی هر چیزی، وقتی هر اتفاقی اشاره ای به توری بافته ای از معانی دارد که زیر روز گسترده شده.

...



پوست ترکاندن

بیداری ِ قبل از پنج صبح. بدون صدای بیدار باش. باید حرکت کنم. یکی از مهم‌ترین ترس‌های زندگیم امروز منتظرم است.تا به پایان برسد یا به پایانم برساند.

...



رودخونه

نود و پنج گمونم بیش از هر چیز سال ریشه دواندن دوستی های معرکه بود. مثلا صفورا. که مرزهای توقع از دوستی رو جا به جا می کنه و حسابی بالا میبره.

...



نور ِ دل

این پاپیتال ها اگر ریشه کنند، اگر سبز بمانند، اگر قد بکشند ...

...



 

شباهت انسان و مار شگفت انگیزه. این پوست انداختن مدام.

...



سمتی گرگ، سمتی کوه

گفت تو همینی. از دور و از نزدیک انقدر فرق می کنی که انگار دو نفر کاملا مستقلید. دو آدم بسیار متفاوت. همه چیز بستگی به فاصله ی آدم از تو دارد. 

توی چشم هاش انقدر شگفتی داشت.

...



رعشه

عادت ندارم اتفاقات رو نتونم بنویسم. نمیتونم بنویسم اما. عصبانی ام هنوز. عصبانی ام و تکرار اتفاق، صحبت در مورد اتفاق، یادآوریش یا هر چیزی مرتبط باهاش انقدر سرشار از احساسات متضادم می کنه که کنترل آرامش تن رو از دست میدم.

نمی دونم درست ترین برخورد چیه. سکوت یا صحبت کردن.

...



 

امسال سرعت بیشتری دارد یا نود و پنج زیادی کشیده و طولانی و نفس گیر بود؟ تا به اینجا یک برک آپ داریم و یک پرونده ی طلاق بعد از سال ها تعلل به جریان افتاده.

...



تو فقط به خانه برگرد

شهر جمعه عصر شده. عید جمعه عصر شده. وقت جمعه عصر شده. روز جمعه عصر شده. خانه جمعه عصر شده.

...



داغمه

این حجم آدرنالین زیاد بوده برام. بدن بلافاصله دست به اعتصاب زده. تب کردم.

...



96

خوشحال میشم اگر‌ گودریدز هستید خبرم کنید. این منم اونجا.

...



به جان

می تونه همیشه دچار بحران جسارتم کنه. از درک اینکه اون ور ِ محافظه کار رابطه منم همیشه. اینکه بیش از من بی پروا و مرز شکنه. حتی جالبه که اون جونورتر از منه. شوخ طبع تر.  جسورتر از من. این وقت ها به وضوح مشخصه که چقدر از من پخته تره و پخته تر عمل می کنه. البته که میشه بدجنس بود و انداخت گردن اختلاف سن اما این چیزها ربطی به طول زندگی نداره. به عرض زندگی مربوطه. عادت کردنی نیست هم. همیشه من رو شگفت زده می کنه. توی هر تصمیم جدیدش. توی هر عملکردش که به نظاره میشینم.

توی زندگی عادی به نظر نمیاد اما گاهی که زیاده روی می کنیم و یک اتفاق رو با هم موشکافی می کنیم و اون همه چیز رو از دید خودش می گه و لحظه لحظه برام تشریح می کنه، این تفاوت چیزی که اون خواسته، اون دیده، اون عمل کرده با توان روان و عمل من انقدر متفاوت بوده که همیشه شوکه شدم ازش. تلاش برای دیدن چیزها از نگاهش، تلاش برای درک دیدگاهش یه اتفاق پیچیده است. هر بار اما وقتی می فهمم منظورش رو، انگار یک درجه آروم تر میشم. به قرار تر. این وقت ها لبخند میشه. این فهمیدنش هم برام هنوز اتفاق جدیدیه. به قول خودش فردای روز شروعمون: انگار یه بخش روحت که کسی دستش بهش نرسیده بود تاچ شده.

همینه که تحسینش می کنم. از ته دل تحسینش می کنم.

...



نوبهار

فردا از غار بیرون میام حتما. فردا یا یکی از فرداها. هیچ کس رو ندیدم از آغاز سال به جز آقای سوپری سر کوچه و نانوا. عید هنوز ایده آله و میدونم نمیتونه اینطور بمونه. دیدن همه ی فامیل مونده. پدر و مادر مونده. جواب دادن به تبریک های سال نو حتی مونده. 

خونه اما بهشته. هر صبح از قد کشیدن برگ های انجیرک ذوق می کنم. پاپیتال ها با هم مسابقه ی رشد گذاشتن. برگ بیدی ها محجوب رشد می کنند. خنکه خونه. از صبح تا شب پنجره باز می کنم و کیف می کنم از سرما و از شب تا صبح بافتنی می پوشم و بخاری روشن می کنم و می لرزم و سعی می کنم سرما خوردگی رو عقب برونم.

در سکوت کاملم. بدون پخش موسیقی. بدون دیدن فیلم. بدون سر و صدا. بدون حرف زدن با کسی. شبیه همه ی خوشبختی ها میدونم عمر این یکی هم به پایان خواهد رسید و باز جمع و حضور و صدا امان خواهد گرفت. 

بهترین عید ده سال گذشته رو می گذرونم. احساس مختار بودن می کنم و بسیار لذت بخشه.

...



 

اینجا نوشته:

کلام تیلیش بسیار روشن است:

هستی آدمی فقط به او اعطا نشده، بلکه از او مطالبه نیز شده است. او در برابرش مسئول است، به عبارت دیگر اگر مورد سوال قرار گیرد، ناگزیر است پاسخ دهد که از «خود» چه ساخته است. آنکه از او می‌پرسد، قاضی‌اش یعنی خویشتن خویش اوست. این وضعیت اضطرابی می‌آفریند که اصطلاح نسبی آن اضطراب گناه و اصطلاح مطلق آن اضطراب خود طردگری یا نکوهش‌گری است. از انسان خواسته شده از خود چیزی بسازد که قرار است بشود و سرنوشت خویش را محقق گرداند. در عمل خود اعتراف‌گری اخلاقی، انسان می‌کوشد سرنوشتش را محقق کند و‌بالقوگی‌هایش را به عمل آورد.

...



 

عید خوشبختیه. موبایل دائم زنگ خورم امروز یکبار بیشتر استفاده نشد. ایمیل کاری ندارم. کسی تلگرام پیغام مهم نداده. هیچ کس رو ندیدم و دلم نمیخواد ببینم. توی یه تنهایی و سکوت و بی حضوری دلپذیر خودم رو کنسرو کردم و این بزرگترین تنعم جهانه.

...



چهل سالگی

چرخ های زندگی می تونه آدم رو له کنه. امروز که بابای غزلک رو دیدم فهمیدم. همسن و سال شوهر خواهرمه که اون هم یک دختر ده ساله داره و زود وارد زندگی شده و چیزهای زیادی هم تجربه کرده و از خودم و همه ی دوستان و اطرافیانم مسئول تر بوده همیشه. شوهرخواهر جان یه مرد جوان برومند و سرحاله. بابای غزلک اما حداقل پونزده سال مسن تر نشون میداد. بزرگتر نه. مسن تر. حتی دو سه سالی کوچکتر از غول سین. 

چرخ های زندگی می تونه آدم رو له کنه. گاهی فکر می کنم چقدر عجیبه که من این همه هر سال، هر ماه، هر روز یه زندگی پر از حمایت و پر از شادی و پر از رضایت تجربه کردم و می کنم و از انواع معمول رنج برحذر موندم ولی اینطور بقیه در اطرافم ریز به ریز تن به درد میدن و دادن و از بین رفتن.

...



 

دارم به مفهوم ریسک در رابطه فکر می کنم. اگر بشه و پتک بخوره تو سرم و کلمات زاییده بشن.

...



 

اینجا، زیر بخش مرگ و روان درمانی نوشته:

آنچه آنان در کنار چارلز تجربه کردند باعث شد به جای دل‌مشغولی با نوار باریکی از هستی، در تمامی وسعت و شورمندی زندگی غوطه‌ور شوند.

...



قزل آلای سرسخت

داشتم پیکسل ها رو مرتب می کردم که یاد اون پیکسل مخصوص خودش افتادم. یه بار دستم رو مشت کرده بودم و باز کرده بودم که ببین، این برای تو. این برش از امید. از لحظه ی اول که ا زمن گرفت با پوزخند گرفت و هر بار به کیفش زد با پوزخند زد و هر بار با هم صحبت کردیم هم پوزخند زد. به این همه امید همیشگی من و این همه - به قول خودش - منطق و عقلانیت خودش. هر بار با شوق از رویای آینده براش گفتم و انقدر حرفم از واقعیت دور بود که باور نکرد اما ته چشماش بارقه ی امید درخشید و موند از حرف من. که منطقش همیشه بهش گفت دوست خیال پرداز شادی بیش نداره. از اون مدل پیکسل دیگه ندارم. روش نوشته بود اون چیز که باید رخ بده، رخ میده.

عکس گذاشته و توی عکس کج وایستاده و زیاد خندیده. ته خنده اش و ممزوج به شادیش، غم هست و می فهمم حسش رو. از عکسش، توی دلم پروژکتور روشن شده. میدونم این روزها انقدر ناامیده که سعی می کنه حتی نبینه من رو که از امید نشنوه. عید امسال ببینمش و ببوسمش و تشویقش کنم به رویا. عید امسال برگرده و سعی کنه از من بگریزه که باز سختش میشه هر بار صحبت می کنیم. لبخندم. از این مصرانه زندگی کردنش لبخندم.

این سه چهار سال زیاد رنج بردیم و انگار این سالهای اخیر رو بیهوده رنج نبردیم.

...