در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

یا مثلا شبیه همین چند قطره باران اردیبهشتی. سر رسیدن اگر شبیه همین باشد چطور؟ بی هوا؟ بی مناسبت؟ بی نظیر؟

...



 

از صبح برای هم از اشک هامون وقت دیدن عکس میر و شنیدن صداش می نویسیم. این نفر هفتمه و صورت منم اینور خیس خیسه. براش مینویسم که می ترسیدم سیاهی ببلعتمون و اینبار زنده نمی موندیم. که رمق نداشتیم هیچ کدوم. که هیچ وقت این همه نترسیده بودم من. مینویسه که خطر از بیخ گوشمون گذشت. که هیچ وقت انقدر ترسناک و پیچیده نبود جهان. که هر چیزی به غیر از این میشد نمی تونستیم تاب بیاریم. می نویسم کشور رو پس گرفتیم واقعا و می نویسه کاش میر رو پس بگیریم. کاش میر رو هم پس بگیریم.

می نویسم به شرافتمون که گذاشتیمش وسط برای روحانی قسم، پس میگیریمش. تا قبل پایان سال پسش میگیریم. ما با این مرد عمامه سفید عهد رایگان نبستیم و حتما میدونه که در مطالبه گری چطور سرآمدیم.

...



 

غزلکم چشم هاش تغییر کرده. پر از خنده شده. حالا وقتی میبینمش من از اینور در بالا و پایین می پرم و دخترکم با اون همه نور نگاهش از اونور بال بال می زنه. دلم داره پر می کشه برای ماه دیگه که حالش اونقدر خوب بشه که بتونم بهش دست بزنم و بغلش کنم. 

حتی رویای اون لحظه ی آغوش رو دارم توی قلبم. شبیه جام بلور. شبیه شیشه ی نور.

...



سبز، و تا همیشه سبز.

حالا فعل هام جمع اند. دوباره میتونم از ما بگم. میتونم رویای ما بنویسم. سرم جور خوشی افراشته است که کشور رو پس گرفتیم. با یه درد مبهم سبک توی سینه. که نشونم میده من و خاک خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم توی تلاش این سال ها آجین شدیم.

...



 

وقت خوب ساله. میشه نیمه شب تهران رو قدم زد. التهاب من به شهر زده.التهاب شهر به جان. این روزها هراس هدایتم میکنه. انگار یادت بره اتومبیلت مقصد داره. بدون هدف.

...



 

براش می نویسم میدونی داریم به کدوم سمت میریم رفیق؟ می نویسه که نه. اجازه دادم که جهان برام تصمیم بگیره. یا خودم. نفسم میگیره که با این دور بودنش، دیگه هیچ کس نیست که صحبت کنیم. هیچ کس نیست که این جور هم کلام شیم. هرچند رفقا اینطور از جان هستند. 

مهاجرت آدم هام رو تکونده و هیچ وقت پس نداده. هیچ وقت. نمی بخشم و فراموش نمی کنم. این درد رو.

...



 

نیشتر. اینجا.

...



نقطه.

دیشب رفیق داشت می گفت عزاداری کن. تو چیزی نمیگی. چیزی بروز نمیدی. انگار حواست رو داری پرت می کنی در زندگی روزمره ات. لبخند زدم که می نویسم و گفت کافی نیست. خب، معده ام درد می کنه. حالم درد می کنه. خودم درد می کنم. حالت خوش خیالی و آسودگی اطمینان از حضورش رفته و حالا پشت سرم باد می وزه. غزل دیشب می گفت رابطه سبک زندگی کردن نیست. زندگی کردنه و راست می گفت. 

دیگه نمیشه از خونه با این اطمینان بیرون بزنم که اگر کلید رو جا گذاشتم بهش زنگ میزنم و خودش رو می رسونه و در رو باز می کنه. نمیشه خودم رو براش لوس کنم که وقتی خونه ام کلید نندازه و اجازه بده در رو باز کنم و در چهارچوب در به استقبالش برم و صورتش رو نگاه کنم که وقت بالا اومدن از پله ها و دیدنم چطور می درخشه. دیگه نمیشه صدای چرخ های ماشینش غافلگیرم کنه و بعد کمتر از یک دقیقه بعدش بشنوم صدای در میاد و بیاد که روشنم کنه. نمیشه وقتی وسط کلافگی روزم و یا دورم از شهر، برام از خونه عکس بگیره که ببین همه چیز آرومه و لبخندم کنه.

از امروز کلیدش اینجاست. یا بدتر از این. دسته کلیدش، دیگه ضمیر مالکیت نداره. از امروز دیگه رفته و خونه بخشی از روحش رو از دست داده.

عزاداری چی رو بکنم؟ عزاداری چی رو بکنم؟ چطور عزاداری کنم؟ بارون های تهران تموم شدن و من شروع به گُر گرفتن کردم.

...



 

خواب دیدم بسته شده / بستمش گوشه‌ی توالت جایی مثل مدرسه و انقدربا تیغ به تنش خط کشیدم که بچه‌اش سقط شده. تنش تکه بود. همین دو سه شب پیش.

پنج دقیقه به چهار صبح از ستاد رسیدم خونه. دوازده صفحه بروشور نوشتم و جانم ته کشید. دارم می‌گریزم انگار. از شب. از کابوس. به کار.

صدای بارون میاد.

...



 

همه ی گفتگوهای اخیرمون نیش داشته و میدونم ساده ترین راه اینه که اصلا مکالمه ای بینمون در نگیره. ممکن نبوده اما و کم کم داره امکان پذیر میشه. این همه بند یک شبه بسته نشده که یک لحظه ای گسسته شه. 

صبحانه ی امروز، مربا و خامه رو مخلوط می کردم. تکه های زرد شفاف بالنگ کم کم کدر میشد. بهش با گله مندی و توی یکی از چند بحث بعد از پایان اشاره کردم تو حتی من رو اونقدر نمیشناسی که بدونی چه غذایی و خوراکی دوست دارم. از وقت هایی بود که دلم می خواست حق با من نباشه و شکست بخورم. نشد. بالنگ رو رفیق سفر آخرشون خرید برام. چشمام برق زده بود.

نمی دونم. شاید رد پای عمر باشه. اینکه دیگه دلت هیجان نمیخواد. خلوتی می خواد و خودی و شناخت حداقلی از خواسته هات و کسی که بدونتت. تشنه ی قرار شدم. همین گوشه ی خلوت و همین انسان های امن. دلم سپر نمی خواد. دلم جنگ نمی خواد. دلم مبارزه نمی خواد. نه حداقل در حوزه ی دنیای داخلی. 

نه به این زودی ها.

...



به عقب باز نمیگردیم

اینجا نوشته:

در جهان، همه چیز در وضعیت نوسانی است. همه چیز در حال تغییر به چیز دیگری‌ست. هیچ چیز آخرین چیز نیست. تغییرات یکی پس از دیگری، در دوایری همواره سرگردان می‌چرخند، و هر پایانی، خود شروعی است.

*

(اینجا) 

...



بازگشت

دوستت دارم به زبان دست های من یعنی بیا برات چیزی ببافم. انگار تکه ای قلب، تکه ای روح، تکه ای جان در نخ ها پیچیده میشه. خیلی شخصی تر از غذا پختن. شخصی تر از نوازش کردن تن. بافتن، شیوه ی دوست داشتن جهانمه. در اکثر مواقع مستقل از حضور یا عدم حضور آدم روبرو، همین رویای بافتن، آغاز رویا بافتنمه و نزدیک سه ساله که هیچ چیزی با دست هام و میل ها خلق نشده.

یک سبد بزرگ نخ و کلاف گوشه ی خونه داره بهم با التماس نگاه می کنه.

...



عریانی

درباره‌ی مرگ حرف زدیم. کم کم تعارف رو داریم کنار میذاریم همه. در مورد مرگ صحبت می‌کنیم گاهی فقط. صحبت‌هایی که چند ساعت طول می‌کشه. کنارش هر کس از یه درد عمیق می‌گه. چهره‌ها، شبیه همیشه اما انگار بارون میگیره میون جان‌هامون.

سبک‌ترم. می‌دونم که دوستم پشت دره و داره نگاهم می‌کنه. تا نوبتم برسه.

...



 

درد. کتف چپ. جوری که دست چپم مستعمل شده. انگار تمام مدت باری بیش از توانم به دوش کشیده باشم.

...



 

گاهی یادم میره چقدر میتونم خشمگین بشم و باشم.

...



چشمه

شاید یکبار وقت شد و شاید هم وقت نشد هیچ وقت. برات از این خواب اخیرم گفتم. همین که خوابش را دیدم. شبیه همیشه اش. شبیه همیشه که به یاد می آورمش. حتی شبیه همین بار آخری که دیدمش و داشتم از کوچه ای اتفاقی عبور می کردم و خنده ام گرفت که دقیقا از در خانه اش عبور کرده بودم. داشت با همسایه ای حرف میزد. سرم را پایین انداختم و سریع رد شدم. شبیه همین تصویر بود توی خواب. با لبخندی که کمی گم بود. موها فقط اما شبیه همیشه نبودند. برف روی موهاش نشسته بود. خاکستری. رو به سفیدی. انگار پیر شده باشد.

دیشب بود یا پریشب. یکی از شدت بی خوابی به بی تابی رسیدم و یکی تا صبح خوابم برد. دو سر طیف. یادم نیست خواب برای کدام شب بود. امروز الکل کمکم کرد و تصاویر را به یاد آوردم. تمام تلاشم را کرده بودم که فراموش کنم خواب را. چرا؟ هیچ وقت نمی فهمم.

اردیبهشت همیشه سخت ترین ماه سال است. این اردیبهشت هم ساده نیست. هیچ ساده نیست. هیچ ساده نیست...

یاد گرفتم صبر کردن را. همین یک چیز. همین یک درس.

...



ورده الحدیقه

ابتدای شب که گذشت، رودروایستی را کنار گذاشتم و رفتم ایستادم به تماشا کردنش. که چطور نان برش میداد. چطور گوجه سرخ می کرد. چطور ادویه می پاشید. چطور غذا می ساخت. چطور جادو می کرد. 

رفته بودم رفیق را ببینم و همسرش - و نه زنش - بیشتر دلم را برد. آنقدر که زنانه بود. تو پر. اندام، به جا و لازم، گرد. موها تا پایین تر از شانه و شکن دار. یک پاش ثابت بود و با پای دیگرش می چرخید توی آشپزخانه ی کوچکش و یکی یکی درها را باز می کرد و می بست و وسیله انتخاب می کرد و طعم و مزه و ظرف بیرون می کشید. هر چیز جای خودش.

کنار شام، پنیر گذاشت. کنار پنیر، خیار خرد کرد. مورب. روی پنیر زیره پاشید. روی خیار روغن زیتون و کمی فلفل زد و سبزی خشک شده ریخت. ظرف خیار کوچک و سبز بود. ظرف پنیر مستطیل و شیشه ای. ظرف سبزی حصیری بافت. ظرف سالاد گرد و بزرگ. از وقتی لیمو قاچ زده بود مسحور دستش شده بودم. چاقو امتدادی از ساعدش بود انگار.

جایی از شب بود که دلم خواست یکی از تابلوهای روی دیوار بودم. آن زنی که چشم دوخته بود به خانه. نیمی از صورت به سمت هال و نیمی سمت آشپزخانه. نگاهشان می کردم که چطور یکی شان مولوی می خواند و می نوشت و یکی غذا می ساخت و نقاشی می کرد و زندگی که چطور به سبک عجیبشان آرام و ملایم جریان داشت.

این همه دنبالش گشتم این سال ها و حالا خانه ها هفت دقیقه بیشتر فاصله شان نیست. از در که زدم بیرون شب شهر بوی پیچ امین الدوله ی دم کشیده می داد.

...



 

از «نیاز» به حرف زدن متنفرم. از تلاش برای ایجاد گفتگو تا سکوت نبلعتت. 

...



 

این عادت وبلاگ نوشتن به وقت همه چیز انقدر کهنه شده که یادم نیست شروعش از کجا بود. پریروز از اون صبح هایی صحبت کردم که قبل از مدرسه رفتن بیدار میشدم که وبلاگ بنویسم. همینجا بود یا خونه ی قبلی؟ یادم نیست. بعدها که زدم و آرشیو دو سه سال اول رو هرس کردم، خیلی از ردپاها رو از بین بردم و بعد از اون هم انقدر گاهی اتفاقاتی رو در لفافه پیچیدم که فقط گاهی میتونم با حدس به یاد بیارم اصل واقعیت چی بود. 

...



جادو کن

نه گفتن به آدم که دوستش دارم و یا داشتم سخته. مرز گذاشتن براش. عقب راندنش. این سبک رک بودن با آدم ها رو هیچ وقت یاد نگرفتم و این مبارزه ی بهار امسال شبیه تیغ کشیدن بر جان شده. چاره ای ندارم اما. معمولا وقتی به اینجا می رسم که توانم به ته رسیده باشه.

بیدار شدن های شبانه ادامه داره. بی نفسی به وقت تاریکی. حدود هفت ساعت با ساعت کاری خودم فاصله دارم و ببینم میشه به کاری، کتابی، نوشتنی، بودنی گره زد این بیداری ها رو؟ هر چیزی به جز تلاش برای خوابیدن.

دلم همین موسیقی آروم و غمگین رو میخواد. مست کردن چهار و سی و سه دقیقه ی صبح روز سه شنبه. انتظار برای عبور از این روزها به تلخی فشار این روزهاست.

...



 

برام نوشته که زندگی یا یک ماجرای بزرگ است یا هیچ نیست و به گمونم که همینه. که درست همینه.

...



 

اینجا از فیترز جرالد نقل قول کرده که چه دلیلی وجود دارد که به بهترین شکل ممکن ننویسیم؟

...



ویران می آیی

از پشت مرز که خواست رد شه، با مشت کوبیدم توی صورتش. بار اول بود. هم بار اولی که ناامنی روانی رو یک رفیق ِ عزیز ایجاد می کرد و هم بار اولی که برای حفظ حریم دیگری، خشم به کار می بردم. دست هام نفرت پرت کردند. جواب نداد. یادمه گارد بوکس گرفته بودم و در هر فرصتی مشت میزدم. یادمه ظرفی شکست. یادمه نیمه شب بود و خودم رو رسوندم به کوچه. پناه بردم به کلمه که کنترلم رو روی خودم از دست ندم. ندادم. در ظاهر ندادم. گذشت. گذشت قطعا.

ویرانگر اون شب دوباره رسید به من. در ظاهر ِ یک رفیق که همون وقت سابق شد. همه چیز خراب شد. پاشید.

هنوز نمیتونم بدون له شدن زیر بار عصبیت بنویسم. هنوز نمیتونم عدم واکنش درست بعضی رو بفهمم. همین نفهمیدن معیار هرس آدم هام شد و شده.

...



رهیده

زن غر زد موهات رو دوست ندارم. کوتاهشون کنم؟ خندیدم. نگفتم نکن.

گفته بود موهای قرمزت رو بلند کن که یکبار ازت عکاسی کنم و حرفش یادم مونده بود هر بار که مو رنگ کرده بودم. هر بار که مو کوتاه کرده بودم. وقتی که اومد و موند و تمام این چند سال موندنش هم وعده ی عکاسی همیشه نارسیده موند. آخرین بار گفت اینبار میشه بذاری موهات بلند شه و رنگ نکنی و گفتم که حتما. زن اینبار آخرین اثر رنگ قرمز رو، اون چند سانت نوک موها رو چید. با تمام ساقه های پیچ خورده ی خوش ادا که نوازششون کرده بود.

شبیه هیچ وقت خودم نیستم. حتی به چشم های خودم زشت شدم. وسایلش رو جمع کردم از خونه. هر چیزی که میشد رو از نو شروع کردم اینبار. و از همه چیز تلخ تر، دارم می پذیرم تمام سال گذشته، از ته دل مشغول عزاداری بودم برای مرگ رابطه. مشغول نادیده گرفتن تمام رگه های آشنای از بین رفتن. دیگه اینجا اثری از ما نمونده.

 به تهران نگاه می کنم که هیچ وقت این همه بارونی به یادش ندارم. انگار داره من رو می شوره و تمیز می کنه.

...



 

چه طولانی از اون روز گذشته. که اومد نشست و نگاهم کرد که هی حرف میزدم و هی دست تکون می دادم و هی می گفتم و فقط لبخند میزد که بپذیر. هر چی گفتم در جواب همین رو گفت. گفت بپذیر. گفت زندگی یه روز اونقدر بد میشه و ناامیدی انقدر پا میگیره که یک روز بیدار میشی و بلند میشی. اما تا اون وقت بپذیر ناتوانی رو. بپذیر دختر.

صبحی که بیدار شدم و انگشت کشیدم روی چهارچوب پنجره و بغض شدم که من هم ناتوانم، به حرفش فکر کرده بودم. همیشه از اون روز تا همین حالا منتظر اون بلند شدن طوفانی ام. اون رسیدن به کف. دست رو به زمین خیس زدن و کشیدن تن به سوی بالا. گاهی پله به پله بهتر شدم. گاهی دوباره پایین رفتم. اینقدر تکرار، دیوانگیه. میدونم. خود زندگی هم بزرگترین دیوانگی جهانه.

نیاز به رفاقت دارم. نه نیاز به هیجان، نه نیاز به شور، نه نیاز به تن. نیاز به رفاقت دارم و یکی یکی برای آدم هام می نویسم که برگردید. براش نوشتم ببینمت دختر کاش. ببینمش کاش. نیاز به صحبت کردن از خود دارم. نیاز به یادآوری من. نیاز به از جا برخواستن. نامه ها و پیغام های ببینمت رو یکی یکی فرستادم و حالا منتظر جواب هام. آدم ها طبق همیشه، صدا که میشن مهربون تر از چیزی هستند که فکر می کردم.

...



تموز

غبار ناامیدی روی همه ی زندگیم نشسته. حالا هر اتفاق کوچکی، هر اشعه ی آفتابی به شعفم می یاره انقدر که ته دلم باور دارم هر نوع لحظه ی شاد و خوشی می تونه آخرین رخداد خوب باشه. برای همینه شعله ی شادی رو اونقدر می جوم که مزه اش به خورد جانم بره.

شبیه سربازی شدم که از نبرد باخته به نبرد باخته میره. وسط مریضی و مرگ و تیرگی، گاهی فقط فرصتی داره که یک لحظه بایسته و لبخند بزنه: به غروب آفتاب مثلا، به گلک های کوچک زیر درخت ها، به عبور پر سر و صدا و بی اثر یک خزنده. سکوت کنه. لذت ببره. دوباره به سمت مقصد پوچش حرکت کنه.

ده سال پیش فقط جلوی آینه از خودم عکس هایی می نداختم که در حال اشک ریختن بودم. زمانه ی سنگینی بود و برای بار اول گریه با من رفیق شده بود. زیاد. حالا خنده ها رو ثبت می کنم. لحظات منحصر به فرد لذت رو. دورهمی ها رو. تمام چیزهایی که روزی بی نهایت به نظر می رسیدند و حالا ناپدید شدن و فقط تبدیل به یه سایه ی محو از اون همه معاشرت شدن.

چیزی که برام مونده هم، باور به انسانه برای انسان. کنار غم حاصل از دانستن آمدن مرگ از پی زندگی. علم به پوچی بیش از معنا. به نیستی پیش از معجزه. چیزی که مونده قبول محدودیت انسانیه. چیزی که مونده ناتوانی دست هامه. 

توی خورجینم حالا ناامیدی دارم. شبیه تنها توشه ی این راه دشوار.

...



باران

اندوه تهران نیشتر خورده انگار.

...



 

راه رفتن. نه برای رسیدن. که برای نیفتادن.

...



ابتدا

راست میگه. همه چیز داره تبدیل به فرار میشه. فرار از چیزی که میدونم چیه و میدونم چراست. از چیزی که انقدر ریشه داره که انگار افرا وسط دلم ریشه داره. می دونم به وقتش سفر خواهم رفت اما این طور سفر رفتن شبیه فرار کردنه بیشتر. سه تا پلن ریختم برای سفر. یکی از یکی دیوانه وار تر. سفر برای سفر نه. سفر برای گریز. سفری که بیشتر از شهر جاده داره. انگار از قرار بترسم. از مواجه شدن بترسم. از خودم بترسم.

میدونم هیچ وقت انقدر نزدیک تجربه کردن نبودم. میدونم این مسیر فقط بوده که به همینجا برسم. میدونم ...

پتک گرفتم دستم و به ویرانی همین جوانه ی کوچک اُرُس نشستم. میدونی چیه؟ جوری سرو کوهی که چند سانت ناقابل هر سال رشد می کنه. که بعضی کوه ها الان درخت های اُرُسی دارند که هزار و دو هزار ساله است. به چشم هم قد درخت سیب پنج ساله و هفت ساله اما. 

با صاحب خونه صحبت کردم. گفت امسال هم بمون. جای بهتری پیدا کردی؟ بمون پس. دختر به این خوبی و نشد بگم نمیخوام. دلم موند پیش نقش ترنج روی دیوار. میخوام خونه رو عوض کنم که همین نقش ترنج رو نبینم هر بار و هر روز. گریز از خانه. گریز از جان.

پتک گرفتم دستم. به ویرانی. به خراب کردن جهان. این ساده ترین کاره. مگه نه؟ دوباره تلاش برای گریز. برای روبرو نشدن از سختی روبرو شدن. امسال سال کارهای سخته. مگه نه؟ زیر تمام المان های زندگیم دینامیت گذاشتم که منفجر شن و حالا دارم میبینم فایده ای نداشته. هیچ فایده ای. باید بمونم و روبرو شم.

اینبار هیچ چاره ای ندارم. جز روبرو شدن. و من چقدر با همه ی دلم ناامیدم. به رخداد معجزه.

...



 

نامجو دف دل بخونه و بارون بیاد.

...



گیسو به باد

قبول کرد وقت نبودنم چراغ خونه رو روشن نگه داره و مدت نبودنم اینجا باشه. هر چیزی رو می خواستم هماهنگ کنم، کردم. دیگه فقط تابستون برسه. فقط تابستون برسه ...

...



 

دارم سعی می کنم برای بار اول به جای جنگیدن بپذیرم. چیزهایی هست که هیچ وقت نخواهد شد. هیچ وقت رخ نخواهد داد. 

اردیبهشت ماه بود یا تابستان؟ چهار سال پیش. بیدار شدم و از نهایت اندوهم، تکرار کردم من ناتوانم. من هم نیاز به حمایت دارم. اون روز گریه کردم. از صبح تا عصر تلخ گذروندم. هنوز کم کم دارم این نتوانستن رو می پذیرم.

کم به کم. سرعت من در بعضی بخش های زندگی خیلی کنده.

...



نهالک

دخترم، دختر قشنگم، عزیز دلم،

امروز داشتن مسیرهای سنگ رو بهم نشون میدادن و اسماشون رو می گفتن و یکیشون، هم اسم تو بود. با تعجب تکرار کردم که این اسم؟ راهنمام گفت آره. گفتم این اسم که معنیش این میشه؟ دلم رفت برات. تاکید کرد که آره. با نگاهم تا بالای مسیر رو صعود کردم و چند قدم رفتم و بعد برگشتم و از مسیر عکس گرفتم. دیدم پایین مسیر اسمت رو کندن. ضربان قلبم تند شد.

از اون روز عجیبی که اسمت رو شنیدم و فهمیدم میخوام اگر یه روز به دنیا اومدی چی صدات کنم، تا این روزها که دیگه قبول دارم می کنم داشتن تو یکی از عقیم ترین رویاهای زندگیمه، جرئت نکردم جلوی کسی نامت رو بگم. انگار یه طلسم قدیمی باشی که با صدا کردنت از بین بری. پوچ شی. انگار امید داشتنت رو همیشه ته دلم نگه داشته باشم. و حالا انگار این رویا ترکیده باشه.

دارم گام به گام باور می کنم داشتن فرزندی از خودم هیچ وقت با این سبک زیستن همسازی نخواهد داشت. پرورش نطفه ای در بطن. دیدن بزرگ شدنش و جان گرفتنش و شبیه خود شدنش. دارم باور می کنم نه تو و نه هیچ فرزند دیگه ای که حاصل پیوند با مرد دیگه ای باشه ادامه ی مسیر زندگی ژنتیکی من نمیشه. تو اولین رویای کودکی بودی که من پروروندم و خواستم. امروز دیدم که باید قبول کنم این نشدن رو.

به اسمت نگاه کردم روی سنگ. زیر لب تکرارش کردم. با کسره ی بعد از اسمت. با من ِ بعد از کسره. انگار اسم یه فرشته ی کوچک رو تکرار کنی. بعد انگار پذیرفتم. این نمیشود ِ بزرگ رو.

دختر قشنگم، دختر گلم،

ته همه ی کارها، همیشه امید این بود که جهان رو برای به دنیا اومدنت جای بهتری کنم. حالا باید به جای این درخواست عمیق این همه سال، یه آرزوی دیگه بذارم. یه آرزو که بچه ها رو در بر بگیره. دخترا رو در بر بگیره. یه آرزو که شبیه رویای داشتن تو، بتونه توی چشمم ستاره بکاره. شاید بتونم این مهر رو جور بهتری نثار کنم.

تو عمیق ترین خواسته ی زندگیم بودی. ودیعه گذاشتن ژن های ما. مادر تو شدن. و این مهم ترین سپر انداختن من خواهد بود.

...



 

به جای اسمم، آی دی اینستاگرامم رو صدا کرد. ترکیبیه از اسمم با پوئلا. دختر جوان. جوان و سر به هوا. بی پروا. پروای از هیچ. یادم رفته بود اینطور صدا شدن اسمم رو. مدت ها یادم رفته بود. 

میونه ی کتفم درد گرفته. انگار بال ها دارن جوونه می زنن.

...



 

بخواب ژوزه. صبح فکر کن. الان فقط بخواب ژوزه.

...



 

عصبی میشم میبینم بچه هایی که هیچ برتری رزومه ای از من ندارن به خاطر التزام فلان، مسیری رو میرن که روی من بسته است. عصبی میشم و هیچ راهی ندارم که خودم رو قانع کنم در این مسیر براشون هورا بکشم. 

از یه طرف میگم به درک تو که داری میری. از یه طرف میگم لعنتی اگر موندی چطور میخوای چهل پنجاه سال آینده با این سنگ رو سینه ات زندگی کنی؟

...



 

بدوی و خیس شی. خیس شی و بدوی. آب بپاشی و بدوی. یخ بزنی و بدوی.

...



 

برام نوشته یه روزی بلند میشی و من اونقدر می مونم که اون روز رو ببینم که بلند شده باشی. فقط زودتر بلند شو و فکر می کنم راست میگه. اکثر این چند سال ِ بودنش در حال غوطه ور بودن و جان به لب رسیدن بودم.

...



 

ازش می پرسم تو چند سال دیگه شاگرد من میشی؟ میخنده و تمام صورتش موش میشه و میگه سه سال. میخندم به چهره ی قشنگش. همه ی جرئتش رو جمع می کنه و میگه خانوم چیز (خانوم چیز آخه موش کوچولوی قشنگم؟) بهم قول داده بودین اگر امتحان ریاضی ام رو نوزده شم برام کتاب کمک درسی بگیرین. نوزده شدم.

میخندم و بهش میگم یادم میره. بگو خواهرت بهم شب یادآوری کنه. جایزه ات حتما محفوظه. دوباره میخنده و موش میشه و ریسه میرم از خنده.

...



پاندورا

چون بزدل‌تر از خودکشی‌ام. نه چون شهامت زندگی دارم. و خب امید بزرگترین نفرینی بود که ته جعبه ی مجازات من وجود داشت.

...



مرگ روباه صحرا

شب شده ژوزه. می‌بینی؟ شب شده. صلیبت درد میاره رو شونه‌هات؟ متاسفم ژوزه. متاسفم. میدونم که روز امیدوارت می‌کنه اما واقعیت، شبه. روز یه نقابه‌. یه پوششه. یه فریبه ژوزه. روز واقعیت نداره. شب اما هست ژوزه. شب همیشه هست.

شب شده ژوزه. شب بوده همیشه ژوزه. فقط گاهی سعی می‌کنیم یادمون بره. میدونم صلیبت سنگینه. هیچ وقت سبک‌تر نمیشه. هیچ مقصدی نیست. فقط باید قدم برداری. که شاید فراموش کنی. رسیدنی نیست ژوزه. مقصدی نیست. راه برو.

ژوزه‌ی بینوا، بارها تا حالا امیدوار شدی و بارها تا سال‌ها امیدوار خواهی شد. فایده‌ای نداره اما. صلیبت رو به دوش بکش ژوزه. قدم بردار. سعی کن جسور به نظر برسی. یا شجاع مثلا. صلیبت از جنس شبه ژوزه. و هیچ ایستگاهی نیست که ترکش کنی. ژوزه، این سرنوشتته. بهش اعتقاد داری؟ مهم نیست هرچند. صلیبت همیشه سر جاشه. دردی که روی شونه‌هاته و گاهی شبیه الان نفس کشیدن رو غیر ممکن می‌کنه. و بیهودگی دور خود چرخیدن.

تا روزی که فرو بری. تا روزی که بمیری. و میدونم ژوزه. تو اونقدر شجاع نیستی که پیش از موعد تمومش کنی.

تو خیلی ناامیدی. و این واقعیت رو باید که بپذیری.

...



 

برام می نویسه فلانی مهمانی زنانه ی خانوادگی گرفته. دوست داری بری؟ قبل از اینکه جیغ بزنم و فرار کنم، برای خودم تکرار می کنم امسال سال انجام کارهای سخته. امسال سال انجام کارهای سخته.

برام هیچی سخت تر از قرار دادن مجدد خودم در برابرشون و در برابر سوالات احتمالا لختشون نیست و گمونم چندتایی از سن دار تر های فامیل بعد از دیدنم که آخر هم به هیچ صراطی مستقیم نشدم و نمردم، سکته کنن.

...



 

چقدر خوبه که هستی ژوزه.

...



 

برام نوشته دلم برای خنده ات تنگ شده بود. اون آخرش. و فکر می کنم خودم هم صدای اینطور خندیدنم رو فراموش کرده بودم.

...



سنت

نگران بودم که اخراجم کنه و با ترس و لرز براش فایل پیوست اینبار رو فرستادم و در جواب گفته نگران نباش. کلمه هات خوب و پیمانه خورده اند. که خوبه بودنت. مهمه بودنت.

صد بار دارم ایمیل رو از نو می خونم و فکر می کنم چقدر هر کاری که برای مداومت انجام دادم و نه برای جسارت و هیجان، داره به جانم میشینه این روزها. 

...



 

جنس خنده‌هام رو کنارشون دوست دارم. برگشتم به غارم. با خورجینی از  یه عالمه صحنه‌ی ثبت شده که توی چشمام آسودگی هست.

...



جبون و جنون

دل دادم یه سیاهی شب.

انگار از زیر اقیانوس بالا اومدم. انگار تمام تنم خزه بسته. روی تنم صدف نشسته. انگار شوری دریا به خورد پوستم رفته باشه. انگار پوست فُک‌ام رو گم کرده باشم و باز مدت‌های مدیدی زیر آب در حال جنگیدن و گشتن بوده یاشم. انگار پوستم آبی کبود شده. انگار زیر ناخن‌هام جلبک رفته باشه. رشته به رشته. لزج. انگارهمون طور خیس از اقیانوس بالا اومدم و باد می‌وزه و تا مغز استخوانم یخ کرده.

دل دادم به سیاهی شب. هایده داره می‌خونه و جاده سخاوتمندانه به خودش راهم داده. زن آبی زیر پوستم خسته است. می‌خواد فقط یک روز دور شه. یک روز کامل دور شه.

از همه چیز. از کابوس‌هاش بیشتر.

...



 

شب خوبیه. توی جاده نمیشه کابوس دید. از امشب نمی‌ترسم.

...



در جستجوی زمان از دست رفته

برام می نویسه که می ترسم از خونه بیرون برم. می ترسم برم دنبال کارهام. که یکی باید بگه سخته اما اگر نری پشیمون میشی. نوشت می ترسه از خونه بیرون بزنه. 

انگار خود منم. انگار صدای منه. من ِ چندین سال که داره از زبونش حرف میزنه. یاد خودم و خودش هجده ساله می افتم که دانشگاه از کنار هم رد می شدیم. اون محجوب و سر به زیر من محجوب و پر سر و صدا.

برام می نویسه که می ترسم. یه نقاشی می فرسته اول. این روزهای ترسش رو با نقاشی کشیدن می گذرونه. راپید نازک دست میگیره و ساعت ها طرح می زنه. طرح های قشنگ. 

بهش میگم طرح جدیدی که انتخاب کردم برای تابستون رو دیدی؟ میدونم این چرخش یهویی بحث رو دوست نخواهد داشت. براش می فرستم و میگم ببین. می نویسه چقدر خوشگله! میدونم می خواد مودب باشه و این چرخش یهویی بحث رو دوست نداره و به روی خودش نمیاره. میگم ببین چه خوبه. ببین چه قشنگه. فقط پاهاش نیست. میبینی؟ تو هم مثل همین طرحی. زیبا. وحشی. قشنگ. فقط تو هم گاهی انگار پاهات نیست سر جاش. پاشو برو کفش هات رو بپوش. برو دانشگاه و قال قضیه ی این تز لعنتی رو بکن و بعد بیا و پاهای این طرح رو برام کامل کن. اینطوری این تابستون من روی تنم همیشه یه اثر از تو دارم.

می نویسم که دختر بهت افتخار می کنم. می نویسم که همیشه برام الگویی. می نویسم که خوشحالم هستی. می نویسه امروز یک کار مفید کردم تا اینجا. با تو حرف زدم.

قبلا گفته بود چرا وقتی دانشجو بودیم فقط از کنار هم رد شدیم؟ چرا هیچ وقت دوست نشدیم؟ فقط می تونم بگم که بدشانسی. می تونم بگم که من خیلی وقتها دیر رسیدم. که هنوز گاهی وقت ها دیر می رسم. اما معمولا همیشه می رسم.

این خودش دلگرمی بزرگیه.

...



 

کاش بال داشتم. بال واقعی. اتوبوس نمی چسبه.

...



سکوت

دلم برای جاده تنگ شده و مثل همیشه، حالا که نزدیک سفرم دلتنگی جاده خفه ام کرده. انگار بترسم از این همه قدرت حس کردن.

مثل همیشه.

...



غریق

ریدر رو صبح ها باز می کنم. تعجب زده میشم که تلاش کردم چطور شب، از زیر اون جان گیری و سنگینی، در اون لحظه ی تلخ، چیزی بین دو تا چهار و نیم صبح که از بی نفسی بیدار شدم، خودم رو با کلمه قلاب کنم به زندگی. معمولا یادم نیست از نوشتن. عبارت ها معمولا شبیه هم هستند. کوتاه. جمله های کم. کلمات کمتر.

انگار وسط طوفان ِ دریا باشی و فقط سعی کنی سرت رو یک لحظه از آب بیرون بکشی و نفس بزنی.

...



 

فرسایش. تن. ویران ِ از حجم سیل دل نگرانی.

چیزی شبیه استیصال شاید.

...



بعد از خداحافظی

وقتی تموم میشه و اعتبارش رو، احترامش رو باید حفظ کنی که اعتبارت و احترامته.

...