در بهشت اکنون!

صبحگانه

صبح از خواب پا می شم. ساعت چهار صبحه! (ایول سحرخیزی!)

یه کم به اتاق ور می رم یه کم به وسیله هام یه کم به لباسام. حاضر که می شم، ساعت ۶:۱۵ شده! راه میفتم به سمت ایستگاه اتوبوس! به خودم تبریک می گم که انسان سحرخیزیم و به موقع بیدار شدم! اتوبوس که میاد، چشمام چهارتا می شه! یه کانتینر آدم! به زور سوار می شم. سوار که نمی شه گفت! آویزون می شم به پله ی اول که ایستادن روش به شدت قدغنه!

بلاخره اتوبوس می رسه و یکی به اسم هدیه ی چروک شده! از اون تو پرت می شه بیرون! دم در متروی شریفم حالا. قیلی ویلی می خورم و از پله ها می رم پایین. می رم جلوی اون آقاهه که باید کارت بزنه من رد شم. می رم و می گم: دانشجو. می گه خب آفرین! کارت می زنه و رد می شم.

به خودم دلداری می دم که مترو خلوته! مترو خلوته! خلوته!!!! اما فقط دلداریه! وقتی طالقانی پیاده می شم، فقط می تونم به زور از بین جمعیت کیفم رو بکشم بیرون!!!

وارد هوای تمیز مفتح می شم! چراغ که باید رد شم قرمزه. خیابون پایینی که باید ماشین بیاد، عابرش سبزه! به زور سوار تاکسی می شم و از اینکه جایی نشستم، احساس رضایت می کنم! نزدیک دانشگاه که می رسم، به زور موهامو می کنم زیر مقنعه که حراست گیر نده! یه کلاسور رو هم نزدیک پام می گیرم که به مانتوم گیر نده! اما فایده نداره! خانومه می بینتم و میگه که مانتوم کوتاهه باید عوضش کنم! می گم چشم و قسر در می رم.

و این می شه صبح اول وقتم!

****: فقط دو روز به اشک شادی شمع!

   + هاش ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٥
comment نظرات ()