در بهشت اکنون!

بین پیله ی فراموشی


دست دراز می کنم. هفت تیر رو بر میدارم. چشمام رو می بندم. روی شقیقه ی چپم می ذارم. آروم آرومم. یه نفس عمیق می کشم و آماده اش می کنم برای شلیک. چرخش استوانه ی هفت تیر رو احساس می کنم. فقط باید ماشه رو چکوند. چقدر همه چیز آشناست! یه نفس عمیق می کشم. بوی عطری که دوست داری تو دماغم می یچه. گفته بودی دریا از "نوآ" استفاده می کنه. و برام "نوآ" گرفته بودی. این شاید آخرین نفسمه. می خوام بدمش بیرون. چقدر همه چیز آشناست. و...

 

دستم رو پایین می آرم. فهمیدم چی شده. این همون "تکرار تکرار است" معروفه. به یاد می آرم کی بود. حوالی پارسال. اون موقع هم هفت تیر رو برداشتم و یادم نیست چه کردم. باید برم متن هام رو بگردم!!!! و این تکراره. تکراره. تکراره!

*******

دستام رو گرفتن و دارن می کشن. به شدت. به زور. نمی خوام برم. نباید برم. اون یه جهنم واقعیه. دست هام رو گرفتن. از پشت. هر کدوم یه دستم رو. و می کشن. و من پشت به اون ها فریاد می زنم. نه! نمی خوام برم. نمی خوام اینکار رو بکنم. نمی خوام برم. نباید بری.

************

جلوی روش وایستادم. یا نه! اگر ایستاده بودم که انقدر بلند نبود! جلوی پاش زانو زدم. یه زانوم زو زمینه و زانوی راستم (همونی که هنوز به شدت درد می کنه) عمود بر زمین. جلوی پام یک عالمه چیزهای شکسته ریخته شده. یک چیزی شکسته. دست دراز می کنم و تکه تکه تکه تکه های شکسته ها رو بر میدارم. نفسم گرفته. این بغض نیست. نمی دونم چیه. یه حالت گرفتگی. یه چیزی تو گلومه. باید فریاد بزنم. نمی شه. صدام در نمی یاد. نمی دونم با شکسته ها باید چکار کنم. نمی دونم. دستم رو در خاک زیر شکسته ها فرو می کنم. سر رو بالا می یارم. و ...

منتظر یه بغض می مونم. یا شاید یه فریاد. و از گلوم، فقط سکوت بیرون می یاد...

******

سرم رو به آسمون می کنم. می گم هاااااااااااااااااااااااا. گلوم می سوزه. فقط همین!

******

" خیلی به فکرتم. خیلی دوستت دارم.دلم برات یه ذره شده. خیلی نوکرتم.  منو ببخش که پیشت نیستم. منم می بخشمت که نیستی!"

براش چی بزنم؟ براش چی بزنم؟ باز توان فریاد ندارم....

******

باید خودم رو غرق کنم....باید خودم رو غرق کنم... باید خودم رو غرق کنم..... باید چیزی پیدا کنم که بتونم خودم رو توش غرق کنم.... باید به فراموشی برسم....

...........

صدام می کنه. جلوی پاش زانو می زنم . می گم چیه؟ سرش رو بالا می یاره. چشماش قرمزه. می گه: دیگه نگو می خوای بری. اگه تو بری تو این چهار سال من هیچ دوست دیگه ای ندارم.

...........

می شکنم. بوووووووووف. و شکسته هام همه جا پخش می شه. ولی نه. هیچ کس نباید به شکسته ها نزدیک بشه. هیچ کس نباید دست بزنه. نزدیک بیاد.

هی! با شما هام! برید عقب! عقب! عقب! عقب تر! هیچ کس نباید آسیب ببینه.

نه! من همین وسط شکسته ها می مونم. باید مواظبشون باشم....

..........

بین شکسته ها زانو می زنم. ساق چپم رو زمینه و پای راستم عمود. دستم رو بین شکسته ها فرو می کنم. زخم می شه. بیشتر. بیشتر. بیشتر. بیشتر.....

سرم رو بالا می گیرم و به یه فریاد ناکشیده، دهان باز می کنم....

//////////

من خوبم.

   + هاش ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٥
comment نظرات ()