در بهشت اکنون!

شب آُفتابی

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم

و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

----------------------------------

بازی:

تاس ها رو بر می داری.

تو دستته. باهاش بازی بازی می کنی.

نوبت منه انگار.....

تاسی در کار نیست.

شبه! شب. سیاه سیاه سیاه....

هیچ چراغی در کار نیست .هیچ چراغی. هیچ چراغی.

چراغی در کار نیست تا شبم رو روشن کنه. نه حتی چراغ چشمای تو.

نوبت توئه:

با تاس ها در دستت بازی بازی می کنی.

نوبت منه انگار.

تاسی در کار نیست.

ناراحتیت مرگه. اوج غم. اوج ناراحتی من. امشب ناراحت بودی و نگفتی چرا. نگفتی چرا.  شب تاریکه.

نوبت توئه.

و تو داری با تاس ها در دستت فقط بازی بازی می کنی.

نوبت منه.

تاسی برای من در کار نیست.

ناراحتی. ناراحتی. با کل وجودت ناراحتی.  می پرسم چرا و می گی که بی حوصله ای. همین!

نوبت توئه.

تاس ها رو روی زمین می اندازی . پشت می کنی و می ری.  همین.

نوبت منه.

هیچ تاسی دستم نیست.

میگی بریم. دیر شده. می گم باشه. بر خلاف همیشه، تند می ریم و وقت خداحافظی، سرد با هم دست می دیم و خداحافظی می کنیم. به هم پشت می کنیم و می ریم.

نوبت توئه.

 اما تو رفتی!

نوبت منه.

گام هام رو  تند می کنم. سعی می کنم بغضم از گلو بالا نیاد. سعی می کنم....

   + هاش ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
comment نظرات ()