در بهشت اکنون!

جنایت و مکافات

بلاخره وقتش رسید که تو این روز های آخر وایستم و به خودم بگم دیگه کافیه!

فرار دیگه کافیه!‌ وقتشه وایستم رو پای خودم و به خودم بگم که هدیه جان!‌هر کاری یه عاقبتی داره و بهترین حالت اینه که تا دیر دیر دیر نشده وایستی و سرت رو بالا بگیری و بگی: آره!‌من تا حالا نتونستم!‌من تا حالا کم گذاشتم!‌آره!‌من از همه ی بچه های ورودی عقب ترم! اما دلیلی نداره به همین وضع و روی همین روال پیش برم. دیگه تموم شد. از حالا هم چیز رو عوض می کنم!‌من دارم سعی خودم رو می کنم. هر چند شاید هنوز کم باشه. باشه! بیشتر سعی می کنم! فشرده تر. بیشتر. بیشتر! من همونی ام که اون اوایل که می اومدم اینجا، قبولی هام تو المپیاد رو جشن می گرفتم. همونی ام که به دانشمند کوچولو ی کلاس معروف بودم. همونی ام که امیرانی ازم تعریف کرده. من همونی ام که ... همونی که می تونه!

فرار دیگه کافیه!‌و تکیه هم!

اینبار سعی می کنم به کسی دیگه تکیه ندم. سعی می کنم رو پای خودم وایستم!‌محکم و استوار!‌دلیلی نداره وقتی اعصابم خورده دنبال کسی باشم که به حرفام گوش بده و بهم بگه  که اشکالی نداره و همه چیز حل می شه و درست  می شه و از این مزخرفات! و وای که به اندازه ی کافی در طول تابستون سر بچه های مختلف خودم رو آوار کردم به حدی که جلوی هر کسی دیگه می گن که .... (بیخیال! غرغر هیچی رو حل نمی کنه)

اما آره!‌اما گاهی دلم می خواد کسی بود که تمام این حرف ها و غرغر ها رو رو سرش آوار می کردم و اون یه کم کمکم می کرد و می گفت می چی کار کنم.  دیشب عاشقانه ترین میلی که می شد دریافت کرد و بعد از ٣،۴ سال دوباره خوندمش و سرم گیج رفت از اینکه نمی دونستم چیکار کنم.... اصلا این قهر و آشتی کردن های من فایده ای داره؟ این کارهای من زمان رو بر می گردونه به عقب؟ دوباره همه چیز رو درست می کنه؟ روابط خراب بینمون رو ترمیم می کنه؟

می شه کسی رو مجبور کرد دوستمون داشته باشه؟

* دو تا دوست جدید پیدا کردم. یکی شون قبلا آشنا بودیم و حرف می زدیم و بیرون می رفتیم و سینما و از این جور ولگردی ها و دو سال هم دانشکده ای بودیم. و تازه دارم کشف می کنم که می تونه دوست خوبی هم باشه. و یکی دیگه، دختره!!!!‌یه دختر هشتاد و ششی! مرضیه. جالبه....

   + هاش ; ۳:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۳۱
comment نظرات ()