در بهشت اکنون!

هدیه

می شه از عشق فرار کرد؟

باید بشه.

این رو اون تصویر مسخره ای می گه که داره از تو آینه نگاه می کنه. این رو سبکی بیش از اندازه ی سرم می گه.

دارم کلمات رو گم می کنم. حرف زدن ها رو. دارم فراموش می کنم و قاطی می کنم و گم می کنم و آَشفته می شم.

الان تنها چیزی که نیاز دارم اینه که یه آغوش گرم داشته باشم که پیشش دراز بکشم و بفشارتم و حرف هام رو از منافذ تنم بفهمه.

تو ذهن خودم تیکه تیکه ی بدنم رو پاره پاره می کنم و این خونه که می جهه. و درده. و سکر آوری طعم ناب و فلزیش. تو ذهن خودم...

دارم جلوی خودم رو می گیرم. وگرنه می رم یه قیچی بر می دارم و تمام موهای ابرو و مژه و سرم رو از ته می کنم. دارم جلوی خودم رو می گیرم. وگرنه یه چاقو بر می داشتم و تیکه تیکه رو دستام خط می نداختم. ساق پام رو راه راه می کردم. دارم جلوی خودم رو می گیرم و گرنه خودم رو سیاه مست می کردم و می رفتم وسط یه جای بلند ببینم می افتم یا نه.

وحشتناک شدم...

وحشتناکم.

   + هاش ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٤
comment نظرات ()