در بهشت اکنون!

بدر کامل

ده سال پیش شاید، جایی حوالی میدون آزادی - یادم نیست آدرس رو اون داده یا ذهن من جاهای خالی رو پر کرده - با سین ایستادن به حرف زدن و گفته که الان چیزی که کم داریم نیرو نیست. نیروی درس خونده است. کسی که به جز همین تشکیلات و همین حرف ها و همین مناسبات، جای پایی در جهان داشته باشه. حرفی برای زدن، گعده ای برای وقت گذرانی و درآمدی. که زندگیش وابسته به گروه و تشکیلات و این سلسله مراتب ها نباشه.

ده سال صبر کرده و سعی کرده که اون آدمی که اون شب ازش نام برده بشه. چه در کار، چه تحصیل و چه این بنای بی همتایی که به اسم من باید بسازیم، برای بخش به بخشش وقت گذاشته.

همین، هنوز و بیشتر از هر چیزی همه چیز رو ترسناک می کنه برای من. این روزها فکرش اینجا نیست. داره دل دل می کنه که بعد از این ده سال برگرده به همونجا و قدرتمند تر شروع کنه یا همین رویه ی کاری و زندگی این چند سال و چند وقت رو ادامه بده. همینطوری هم وقت با هم بودنمون آکنده از دیگرانه. همینطوری هم فکرش مشغول آنالیز و برنامه ریزی چندین پروژه ی همزمانه و اون دل صبری که من بهش جانم قرار میگیره که صحبت کنیم و وقت بگذرونیم و تقسیم کنیم، تقریبا هیچ وقت پیش نمیاد. بیشتر و بیشتر همین روی لبه می برتمون. حالا نمیدونم اگر یه مسئولیت و کار جدید هم به عهده بگیره چه به سر «ما» میاد.  سخته به خاطر چیز مشترک نورسی که با کسی داری ازش بخوای دست از مسیری برداره که مشتاقشه و چهارده پونزده ساله که یا دستی بر آتش داشته و یا ابراهیم بوده میان هیمه.

بدتر از همه اینکه من خودم نیستم این روزها. این خونه نشینی اجباری و چاق شدن متعاقبش و نحیف شدن جان و روانم همه در کنار هم، موجودی ازم ساخته به غیر از خود. ضعیف. محتاج کمک. هرچند هنوز و خیلی جاها سختمه این درخواست رو به زبان آوردن. جهان سختمه و خودم در حال شک کردنم به همه چیز. به خودم. به اون. توی خونه غریبه شدم و دستم به کارهاش نمی ره و بیشتر همین از درون فشارم میده. یکبار سعی کردم صحبت کنم و بگم که حس می کنم گم شدم و صحبت خیلی زود تموم شد. فکرش درگیر هزار چیز بود و من نیاز داشتم تمام قد، حاضر باشه. نمیتونه. سختشه. من معاشرت با آدم های برونگرا - اونم به این شدت - یادم رفته چه برسه به هم جواری با اونها. 

بهش حق میدم اما و تشویقش می کنم حتی، به برگشتن به مسیرش. امروز داشتم فکر می کردم هیچ وقت زندگیم شده که من کاری رو برای چهارده پونزده سال انجام بدم؟ اینطور مشتاق؟ اینطور مداوم؟ دیدم که همین نوشتن. همین وبلاگ و تکون خوردم که یک دفعه یادم افتاد امروز مبدای زمانی اینجاست. ورود به چهاردهمین سال. دخترکم یک بدر کامل شده. همونطور که من بدون کلمه هیچم، اون هم بدون مسیرش هیچی نیست. چیزی از این دردناک تر هست؟ من عادت دارم در جهان همگام و رفیق قدم بزنم و حالا در اساسی ترین رکن زندگی شخصیمون، هر دو تنهاییم.

باید چنگ بزنم به کلمه. باید زنده بمونم. این زندگی جدید هنوز به ذائقه ام سازگار نشده و سال ها بود اینطور سرگشته نشده بودم. این همه دلتنگ. اجالتا تولدت مبارک وبلاگ جان. کاش المان های امن و آشنای زندگیم مثل تو این همه ماندگار بودن.

انقدر همه چیز دور شده که چیزی که روی صندلی گچ گرفته و ملول نشسته، من نیستم. تفاله ی منه. یا حتی اونم نیست.

   + هاش ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/٢٢
comment نظرات ()