در بهشت اکنون!

شبگرد

شش تابستون قبل از امسال، اوج دوست پیدا کردن هام شد. از شدت تنهایی. در همون حال شد که آشناتر شدیم. صحبت می کردیم گاهی. بیشتر چت بود و گاهی خیلی کم، دیدار. من می خواستم از رشته ی قبلیم کنده بشم و فیزیک بخونم. اون می خواست از رشته ی قبلیش جدا بشه و دامپزشکی بخونه. پست می زدم که هر کس کتاب دبیرستان این دو رشته رو داره بهمون برسونه. تلاش می کردم. امید می ساختم. تشویق می کردم. جفتمون انتخاب اولمون یه رشته ی دیگه بود. انتخاب دوممون، رشته ی قبلیمون. 

اون سال کنکور ارشد داده بود. الکی. قبول شد اما. دولتی. فکر کرد و تصمیم گرفت که بره و دنباله ی رشته ی قبلیش رو بده. رفت. یکسال بعدش انصراف داد. رابطه ی دوستیمون اما هیچ وقت اونطوری دیگه شکل نگرفت. اوایل چندباری با جمع بچه ها بیرون رفتیم. عید دیدنی، دور همی، ملاقات های گاهی به گاهی خونه ی من. سه پاییز پیش یکبار وقت گذاشت و یک سفر دو روزه ی عالی چهار نفری به شمال داشتیم و بعد همینطور فاصله بیشتر شد.

رفیق دیروز عمل داشت. ظهر از دسترس خارج شد. خبر عصر رسید. داشتم دل دل می کردم که چطور به گوش رفیق خواهد رسید. چطور خواهد فهمید. کاش بهش نگن. بهش رسیده بود اما. ظهر امروز باهاش صحبت کردم و روی صداش آسمونی کشیده شده بود که حسابی باریده باشه. دوست بودن. همکلاسی. هم قدم. سال ها.

روبرو شدن با مرگ همیشه عجیب بوده و روبرو شدن با مرگ یکی از ارکان زندگی، یکی از رفقا، یکی از دوستان همیشه سخت تر. سعی می کنم فکر نکنم. سعی می کنم حس نکنم. شبیه زنی شدم که نیستی داره توی مرزهای تنش زندگی می کنه و انقدر این روزهاش پر از مرگ، پر از پارگی و پر از شکستن چیزهاست که سعی می کنه حواسش رو پرت کنه. 

رفتم توی عکس های موبایلم. عکس های قدیم. عکس های بازمونده. با رفیق توی حیاط شمال بودن. دوتایی در حال بازی کردن با سگ ها. دو تا پسر عزیز. سالم. مهربون. حالا یکیشون چشم هاش برای همیشه بسته است. با همه ی جزئیات خاص و خالص شخصیش.

   + هاش ; ٤:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٥/۳
comment نظرات ()