در بهشت اکنون!

پژواک

بزدل. بزدل. آدمی که از عشق ورزیدن به زیستن فرار کنه به جز بزدل چی می تونه باشه؟ بزدل. به چند باره. بزدل. 

اومد نشست جلوم و حرف زدیم. گفت چی؟ گفتم که اینطور. گفت چرا؟ گفتم می ترسم. با تمام جان می ترسم. پرسید که از چی؟ نگاهش کردم. گفت برای «این» شدن، باید دست از اینی که هستی به تمامی بکشی پس. تمام قد. بی چیز شده. تمام شده. هیچ شده. گفتم که بله. و می تونم. اینکار رو می شه بکنم و با تمام دل بکنم. با تمام جان بکنم. و بعد اونقدر چیزی نباشم که محو بشم. میترسم که بعد از هیچ وقت فرصت خود بودن دوباره بهم دست نده. از اون شفافیت و اون حال می ترسم. از اون زلالیت. همینه که می گریزم. نزدیک میشم و می گریزم و هر بار خودم رو قلاب سنگ می کنم به فاصله ای دورتر. نگاهم کرد. سر تکون داد. تاسف خورد. 

بزدل. بزدل. آدمی که از عشق ورزیدن و زیستن رو از هم جدا کنه نه به این می رسه و نه به اون. اون وقته که تنها چیزی که هست همینه. بزدل. به چند باره. بزدل.

   + هاش ; ٤:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٥/٦
comment نظرات ()