در بهشت اکنون!

گامی به پیش!

٠/ صفر

و بدین سان است

که کسی می میرد

و کسی می ماند....

هراس های بیهوده....

تا بوده،‌ همین بوده

فرزندان مشروع

و تباهی

پوچی

بیهودگی

و تباهی

پوچی

بیهودگی

و تباهی

پوچی

بیهودگی

بیهودگی

بیهودگی

١/ یک

قرار نبود به اینجا برسم. اینکه بچرخم و بچرخم و بچرخم و خم بشم و خم تر و ....

شاید بشکنم!

قرار نبود از خودم خسته شم. قرار نبود... قرار بر بالندگی بود. بر رشد. بر اوج. قرار بر...

٢/ دو

یه روز، یه بچه ای،‌ با دو تا چوب و یه عالمه کاغذ، برای خودش دو تا بال ساخت. بعد، رفت تا از بالای کوه بلند شهرش پرواز کنه. بچه سقوط کرد. داغون شد. اما نمرد.

حالا هنوز،‌ بعد از مدت ها و مدت ها،‌ داره هنوز به این فکر می کنه که بال هاش،‌ چقدر برای اوج کوه بلند بودن....

حالا هنوز،‌ بعد از مدت ها و مدت ها،‌ داره فکر می کنه که بال هاش رو قوی تر کنه یا کوهش رو کوتاه تر....

٣/ سه

اوجی که یک بار تجربه بشه،‌ تا آخر به یاد می مونه.

۴ /چهار

برمی گردم.... قدم قدم. به اوجِ بلندم.

به اوج، بلندم...

کمی صبر کن!

   + هاش ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٥
comment نظرات ()