در بهشت اکنون!

باید دوباره دیوونه بشم.

می شینم پشت کامپیوترم. شمالم. تو اتاقم. همه جا به هم ریخته است. هدفون رو می کنم تو گوشم و به یکی از آلبوم های فریبرز لاچینی گوش می دم.

آهنگ اول:

موسیقی! جادو می کنه! همیشه همینطوری بوده. لغزش ملایم و آرووم انگشتان روی دکمه های پیانو و یا صدای جادویی ساز دهنی! مثل یه عشق بازی می مونه. چیزی که هر لحظه درش بیشتر فرو می ری و بیشتر عاشق تر می شی و بیشتر می خوایش و بیشتر غرقت می کنه. از معدود لحظاتی که می تونی خودت رو پاره کنی....

ریتم آهنگ شادی و زندگی بیشتری میگیره.

دلم می خواد برقصم. یه رقص هماهنگ و آموزش دیده. دلم می خواد باله بلد بودم و با این آهنگ خودم رو تو ضاش غرق می کردم. دلم می خواست تمام منافذ پوستم باز می شد و جیغ می کشید از خوشی. آره! الان دلم یه تانگو می خواد، تو ی مراسم بی نقص، در صورتی که رقص رو خودم به بهترین نحو بلد بودم...

آهنگ تموم می شه.

آهنگ دوم:

مثل یه دونه، که از زمین جوونه بزنه، رشد می کنم. از دونه ام بیرون می یام و سر می کشم به سمت آسمون... قدم قدم قدم. ذره ذره ذره. بلند می شم به سمت آسمون. نه آسمون روشن روز. چراغونی آسمونی شب. گم می شم و گیج می شم در بهت لایزال اون اوج. برتر از من... برتر از من حسی هست. برتر از من چیزی هست. آسمون اون چیزی نیست که ما می بینیم. ما، فقط ته مونده اون چیزی هستیم که یک روز به جهان معروف بوده. ما هیچیم... تهی ام.

تهی ام از هستی. از احساس. انگار بر سطحی که نیست، نیمه عریان دراز کشیدم بر روی هیچ چیز و در لاینتهی سیاه، شناورم. هیچ نیستم من... حتی چیزی که اگر کسی با تلسکوپ از ماه به زمین نگاه کنه، (حتی ماه، این همسایه بغلی!) نمی تونه من رو ببینه. من دیده نمی شم... فقط یه ذره ام. یه ذره که در ملکوت سیاه پرواز می کنه.

شبم مهتابیه و نسیمی. و عطر شکوفه و بوی چمن می ده. رها... شناورم... و کم کم، به سمت هیچ صعود می کنم و بخشی از اون می شم. بخشی که نیست....

آهنگ تموم می شه.

آهنگ سوم:

همه چیز داره پرواز می کنه...

فکر کنم برای امشب بسه. نمی کشم. جنون پشت دره. صدای قهقهه هاش می یاد. اون من رو می خواد. من رو هم. می خواد رها کنم همه چیز رو. نمی دونم لازمه برای چیزی که اصلا نیست، خودت رو وقف کنی؟

دیشب خواب دیدم. خواب دیدم که ١٧ سال خوابیدم. زمان خوابم برای ٣ سال دیگه بود. خواب دیدم خوابیدم... ١٧ سال. خواب دیدن، یکی از دروازه های جنونه. و اون دیگری، حضور خودمه. مغزم پره. و آماده ی انفجار. می خوام وقتی منفجرش کنم که سلول های خاکستریش تعفنی ایجاد کنه که دنیا رو بگیره.... رشد می کنم من. گامی پس از دیگری.چون درختی که رشد کرد و جهان رو گرفت... زندگی، یه بازیه تموم شده است....

آهنگ تموم می شه.

بقیه اش رو، قطع می کنم...

   + هاش ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٤
comment نظرات ()