در بهشت اکنون!

آن

١

طبق تقویم مایا ها ، جهان در سال 2012 تموم می شه. می بینی؟ فقط چند سال کوتاه مونده شاید!

٢

اگه نسبیت واقعیت داشته باشه چی؟ اگه عمق عمق عمق هر چیزی، "بستگی" به چیزی داشته باشه و هیچ چیز اون قدر مطلقیت رو نداشته باشه چی؟ اگه لحظه ی حضور ما توسط هیچ ذره ای از بی کرانگی کائنات درک نشه چی؟

٣

ما کوچکیم. کوچک کوچک.... آنقدر که کل نفس هایمان، یک تپیدن جهان هم باقی نمی ماند...

۴

جهل، در هیچ زمانی، مفهوم متفاوتی از دوره ی دیگر ندارد. علم، در اندیشیدن است. در بودن کانتی. دانستن زبان دوم و کار با دنیای مجازی، تنها دلایلی برای فراموشی اند. و من بیش از هر چیز از این می ترسم.از روزی که فراموش کنم....

۵

شاید هیچ وقت هیچ کس نپذیرد اینحرف را که ما همان ریز ذره هاییم برای ابرستاره های کهکشانی. و بودمان، می ارزد به هیچ. و آفرینش جهان تنها با بهانه ی اشرفیت ما، پوچ است.... پوچ....

۶

هوا تاریک است. به بیانی صبح، قبل از طلوع.و حقیقت، به عریانی، آرام آرام در سقف آسمان می درخشد...

٧

از تنهایی می ترسم من. وخصوصا الان. از تنهایی اتاقم می ترسم....

   + هاش ; ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۱
comment نظرات ()