در بهشت اکنون!

زایش

١

چاق شدم انگار

 شاید یه تلاش ناآگاهانه

برای بزرگ شدن

برای بسط پیدا کردن

برای ....

شاید تلاشی نا آگاهانه - و شاید هم آگاهانه؛ نمی دانم- که جا شوم.

تلاشی برای جای دادن روحم در درون خود

تلاش برای اینکه بند بند وجودم زیر انبساط سریع روحم پاره پاره نشود...

حس می کنم بزرگ شدن روحم را.  و حس می کنم انفجارش را. انفجارم را....

پ.ن: آنقدر خوبم که به سختی نفس می کشم لحظاتم را...!  که نگذزد. این لحظات شیرین درنگ و تردید!

٢

شاید حتی تمام - شاید!

شاید تمام آشنایان، خوبان و تاثیر گذاران، در این هفت سال بودند. و شگفت زده ام از ورود به هفته (هفت - ساله) جدیدم. 

دیدمشان. تصادفی نبود. در چند ماهه ی اخیر، دیدم تمام عزیزان را. و ارج نهادم حضورشان را. ارج نهادند حضورم را. طوری که حتی گاهی هر دو، شگفت زده شدیم....

نشانه!

نشانه ای بر این شاید که راهم، درست بوده و درست است! سرشار از حس نیکویی!!!!

٣

به مهمانی نمی آیی؟

بیا!

به مهمانی بیا!

ارجمندم، بیا!

۴

یک دنیا آرامش، یک جهان خوشی، یک کهکشان خنده، یک مغز حرف، و هدیه!

می توانیم تقسیمش کنیم! با هم. با همه!

۵

هم، معنای دوگانگی و تواما می دهد. و همه، معنی جمع. نمی فهمم اما. که چرا؟ دوتایی و جمع، کلا ایجاد هرج و مرج می کند؟ تولید همهمه.

۶

مرید بوده ام من. در گام نخست. در هفت سال پیش. و مرادی داشتم. رهرویی بودم. مرشدی داشتم. شاگردی کردم به بیان خودم پیش خیلی ها. یاد گرفته ام تک تک لحظات را از همه. بیایید! شما هم! کلامی بیاموزید. قدمی. حرفی. کرداری.

بیایید رشد کنیم با هم....

و رشد دهیم!

٧

و کلام آخر! در ٧!

تولد میثم بود. چهار سال پیش. کوچکتر بودم از همه. کم  حداقل، ٩ سال از نفر بعد. سی ساله می شد میثم. هنوز چهره اش هست در خاطرم که گیج از سی سالگی بود.

و می فهممش.

در دوره های هفت ساله ی خودم. نه ده ساله ی بقیه...

در زمان خودم، سی ساله ام انگار...

پ.ن:

در درونم، کسی آرام  گرفته. کسی که دیگر فریاد بر نمی آورد:

".... به من بگو مادر! بگو چرا زاده شدم؟؟؟..."

   + هاش ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٩
comment نظرات ()