در بهشت اکنون!

بودن یا باشیدن؟ مسئله این است اساسی!

1

"کتابت" را در آغوش می گیرم این روزها. روزی چند بار. و راه می روم. از این سو به آن سو. جرئت خواندنش را ندارم. شانزده صفحه اش را بیشتر نخواندم. بیشترش... می ترسم.

2

"انگشتانت" را آرام می فشارم. حس نابی که حتی در خیال بیگاه هم نمی توان ساختش. بکارت لحظه های ناگهانی نخست. آرام در آغوشت یله می دهم. جرئت بیشترش را ندارم. شانزده دقیقه - شاید بیشتر یا کمتر-. بیشترش ... می ترسم.

3

"رویایت" را آرام مزه مزه می کنم. بیش از شانزده بار. می چشم هر دفعه تا همان لحظه ای که گذشت. و می شنوم صدایت را. که اشتیاق تغییرم را تایید می کند. بیشترش... می ترسم.

4

"صدایت" در گوشم می پیچد. "جانم" گفتن شیرینت. شانزده ثانیه هم شاید کمتر. برای بیشترش ... می ترسم.

5

"تو"

حتی از کلامی بیشتر... می ترسم.

6

در آغوش می گیرم همچنان کتاب را. کتاب است دیگر! لااقل تو اینطور فکر کن!

7

سخت است اما "باید" تصمیم گرفت. "باید" و عظمت این کلمه، می ترساند مرا عجیب. "باید" تصمیم گرفت و اجرا کرد. برای نوازش صدا، گرمای انگشتان و شیرینی رویا. باید تصمیم گرفت. هر چیزی که ساکن بماند، می میرد. باید تصمیم...

نمی دانم.... کتابت را بخوانم؟

بخوانم تو را؟ بخوانمت؟

   + هاش ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٦
comment نظرات ()