در بهشت اکنون!

فال

کسی نیست

تنهام تو اتاق.

دسته ی ورق ها، گوشه ی تخت افتادن. نزدیک پایه. شیطنت می کنن. یا اونها یا خودم. به یاد می یارم که خواستم به یاد و اسمت فال بگیرم. تعبیر اعداد یادم نیست. برمی گردم و می گردم بعد ها به دنبالش. هنوز وقت هست!

چهار دسته می کنم ورق ها رو. به نیت اسم تو. به نیت اسم خودم. به نیت عدد چهار که از ابتدای کودکی ورق ها رو به تعدادش می نداختم بدون اینکه بدونم دلیلش رو.

چهار دسته. پخش می کنم ورق ها رو.

دسته ی کارت های دستم تموم می شه و ورق ها، چهار تا سیزده تایی، روی زمینن.

دسته ی اول رو برمی دارم. همه اش پوچ می شه.

دسته ی دوم رو برمی دارم. همه اش پوچ می شه.

دسته ی سوم رو برمی دارم. به قلب دل می رسم. نماد قلب خودم.

دسته ی چهارم رو برمی دارم. کارت دوم، بی بی دله. نماد خودم.

تو نیستی. فراموش کردی انگار بودن توی فال رو.

کارت ها رو دوباره پخش می کنم. دسته ی سه تایی. به سه سه تایی مرتب می رسم. مساوات کاملا رعایت می شه.

دسته ی اول، کامل پوچ می شه.

دسته ی دوم، به خودم می رسم.

دسته ی سوم، به قلب تو. تک خاج.

کارت ها رو پخش می کنم برای دسته ی دو تایی. کارت ها، خیلی کم موندن. خیلی کم....

دسته ی اول، دو کارت.

دسته ی دوم، دو کارت.

همین!

یخ می کنم. کارت ها رو می ذارم رو هم دسته هاش رو. و رو می کنم:

تک خاج - تک دل - سرباز خاج - بی بی دل

فال!

   + هاش ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠
comment نظرات ()