در بهشت اکنون!

به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی!

بیدار می شم

صبح شده

از در اتاق می رم بیرون

تو رو می بینم که آروم خوابیدی... نه! راحت خوابیده بودی قبل از اینکه بیدارت کنم.

.....

صدام می کنی

می گی بیا ینجا

اشاره می کنی که پیشت بشینم

تو دراز کشیدی هنوز رو تخت

می شینم کنارت

.....

با چشمام، می گردم دنبال یه خال، یه نقطه، یه زخم... یه اثر که روش بشه دست گذاشت و پرسید که این چیه. یه بهونه که دست ببرم سمت صورتت و به بهانه ای، نوازشش کنم....

دست پیش می برم. انگشت می کشم روی خط منظم ابروهات. که: چقدر دوست دارم مدل مرتب ابروهات رو. خیلی قشنگن! لبخند گرمت رو به لب می یاری. انگشت می کشم به امتداد لبخندت. دستم گر می گرید....

....

 

.....

بدی زندگی اینه که بعد از انجام ندادن یک سری کارها هم دلتنگشون می شی. که می خوایشون....

بدی زندگی، فقط اینه که صد شب بعد ترش، بی خوابی می زنه به سرت که چرا کارهای باا رو نکردی.

چرا وقتی می شد....

پ.ن:

حالم داره به هم می خوره از این وبلاگ مسخره و رمانتیکی که اینجا شده! همش هم تقصیر خود خود خودته! با اون محیای خنگول! اینج خیلی لوس شده. می دونم. اما خودم هم این روزها توی موود خودم نیستم.

در مود توام!

   + هاش ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
comment نظرات ()