در بهشت اکنون!

نیلگون

انقدر دلم نوشتن می خواهد!

انقدر دور می کنم خودم را از نوشتن!

این روزها روزهای آخر است، روزهای آخر اینگونه بودن. روزهای آخر روزمرگی های این روزهایم.

چشم هایم را می بندم.

باز می کنم چشم هایم را.

تفاوتی ندارد انگار. نمی شود فردا را دید. نمی دانم چه می شود فردا! این هم می شود برای خودش ترسی باشد! نمی شود؟

چشم هایم را باز می کنم.

می بندمشان.

نمی فهمم حتی احساسم را. که ترس است یا هر چیزی از پهنه ی احساسات؟

* دلم برای بابا تنگ می شود.

این را اشک هایی به طول جاده چالوس اطمینان می دهندش.

   + هاش ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()