در بهشت اکنون!

به رنگ نارنجی!

چی فکر کردی؟

هنوز هم پی. ام دادن به تو، یک کار عجیب محسوب می شود که حتی شاید بشود در دفتر خاطرات ثبتش کرد!

پ.ن:

بعد به خودت می آیی، از لبه ی لیوان آب رو برویت، به یاد می آوری همین امروز یک رژلب جدید خریدی. از همان هایی که جان می دهد ۴ ۵ بار بکشی روی لب هایت که جان بگیرند حسابی، و بعد یک بوسه بزنی. یک بوسه ی حسابی. یکی از آنهایی که طرح بخشی از تو را طرح می کند روی نرمولانه ترین پوست دنیایت.

به خودت بیایی، ببینی سه رنگ سایه زدی پشت پلکت کنار هم و یک رنگ دیگر زیر ابرویت، به خودت بیایی ببینی مداد کشیدی به چشمانت،‌ و خط آبی زیر چشم را از همیشه پر رنگ تر کشیدی که برای خیابان های تهران - این اطراف - مناسب نباشد اصلا، و تو وقتی برگشتی، همه ی این کارها را کردی.

به خودت بیایی، ببینی موهایت را صاف کردی و شانه، جمع کردی بالای سرت، بخشیش دورت ریخته باشد و خوب ریخته باشد!

به خودت بیایی و بفهمی که همین باشد شاید دلیل همین ۴ ۵ جمله ی کم، همین حسرت اینکه اینبار هم هدر می رود این رژلب. هدر می رود بیهوده...

پ.ن. تر:

مثل ٣ تا رژلب اخیرم! ناراحت

پ.ن. تر تر تر:

من عاشق پی نوشتم یعنی. عاشق اشم! حتی اگه به خودم بیام ببینم برای ٢ خط متن یه صفحه پی نوشت دادم!!!!!

   + هاش ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()