در بهشت اکنون!

برای آن روزها و آن آدم ها

پسرک، اولین کسی بود که شناختمش چهار سال پیش. خانه بودیم و اسامی قبولی کنکور در روزنامه چاپ شده بود و داشتم می گشتم دنبال اسامی همکلاسی های آینده ام. یلدا داشت دنبال اسم ها می گشت در حرف اسم پسرک. و من با تلفن -با نمی دانم کی- داشتم حرف می زدم. که بلند داد زد اسمش را. و من بی دلیل ذوق کردم. بی دلیل بلند خندیدم از شنیدن اسمش.

پسرک، اولین کسی بود که نگرانش شدم چهار سال پیش. رفته بودیم همدان و مریض شده بود. مریض شده بود و نگرانش بودم پسرک یک دنده ی آن زمان ها را. وقتی از بیمارستان برگشت، همه از دیدنش آنچنان پریدیم وسط خیابان و به سمت ماشینش که انگار دوباره برایمان متولد شده.

پسرک، اولین کسی بود که نگرانی هایش را تقسیم کرد برایم چهارسال پیش. شب بود و اطراف خوردین نشسته بودیم. داشت اس ام اس می زد برای یکی از دختر های کلاس. و نگران بود که شاید این چند حرف تایپ شده بتواند برداشت بدی را به همراه بیاورد برایش.

پسرک، اولین کسی بود که دل شکستگی اش را دیدم چهار سال پیش. اولین خیابان سمت راست میدان بوستان. از ماشین پیاده شد. زد به فضای باز. و آرام نشد تا هق هق گریه اش سکوت اطراف را شکست.

پسرک، ....

برایم میل آمده که "تقدیم به همه ی دوستان خوبم."

یاد پسرک افتادم. یاد دفعه ای که مرد تر شده بود. که عصبانی شدیم هر دو. که توی کلاس خشممان را سر هم خالی کردیم با آخرین قوا. یاد پسرک افتادم. یاد پرخاشگری هایش که سعی می کند همیشه نقابی کند برای خود آرام و دوست داشتنی اش. یاد پسرک افتادم. یاد عاشقی هایش. آرزوهایش. جاه طلبی هایش. یاد پسرک افتادم....

خاطره نوشت: آّبان هشتاد و پنج. رفته بودیم چیتگر. من حالم خوب نبود اصلا. هیچ هم خوب نبود. رفتیم چیتگر و قلیان سفارش دادیم. از چهارتاییمان، فقط ما دو تا می کشیدیم. قلیانش خوب کام می داد ها! وسط ابری بودن احوالات، برگشت و بهم گفت: "می دونستی اسم خواهر من هم هدیه است؟" و هنوز هم که بهش فکر می کنم می چسبد این حرفش ها!

پی نوشت: پیرو همان میل، جوابی که بهش دادم و جوابی که بهم داد شاید، شاید یاد دخترک یک دنده ی آن روزها افتاد. که امروز زنگ زد به من که بیا تولدم.

   + هاش ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳۱
comment نظرات ()