در بهشت اکنون!

من وجود خویش را گم کرده ام...

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه ی مردم شدم

 

راستش دلم خیلی تنگ شده. دلم برای نیما تنگ شده. آره! دلم برای نیما کریمی، دوست عزیز خودم تنگ شده دلم برای بحث های تو وبلاگش تنگ شده. وبلاگش که اون روزا تیره ترین رنگش خاکستری بود و امروز، تو دل ظلمته.

دلم برای آذر تنگ شده. دلم می خواد بدونم بیدار شب های تنهایی من به کجا رسیده. دلم برای سبزی وبلاگش و متن ها و حرف ها و قصه هاش تنگ شده.

دلم برای چلچراغ تنگ شده. برای منتظر موندن های شنبه دم کیوسک . دلم لک زده برای گزارش ویژه و سرگیجه ی بزرگمهر. دلم برای متن های شرف الدین تنگ شده. برای متن هایی که یک بار تیتر زد: دروغ گفتن حق من است!

دلم برای چتیدن های نصفه شب تنگ شده. برای روم "باحال ها بیان پیش رضا مهربون" حتی دلم برای آرش هم تنگ شده. آرشی که اسمش علیرضا بود!

دلم برای درد و دل کردن های نصفه شبی هدی تنگ شده. حرف هایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه.

دلم برای دعوا کردن با صدف سر یه سوال شیمی تنگ شده.

دلم برای به هم ریختن چهار طبقه ی مدرسه و شوروندن هشتصد تا دانش آموزش تنگ شده.

دلم برای شعر خوندن های امیر پای تلفن تنگ شده.

دلم برای گل بازی با فاطمه وسط باغچه ی خونه تنگ شده.

دلم برای نوشتن دفتر خاطرات سبزم تنگ شده.

دلم برای خوابیدن رو موج های آروم دریای شهسوار وسط یه ظهر آفتابی تنگ شده.

دلم برای جمع کردن کاه و ساختن یه نیمچه خونه ی کاهی وسط باغ طالقان تنگ شده.

دلم برای خندیدن و مسخره بازی سر کلاس امیرانی تنگ شده.

دلم برای صحبت کردن های دو نفره ام با مسعود تنگ شده.

دلم برای شوخی و خنده و کتک کاری و مسخره بازی با نیما و رسول و فراز و میلاد و حسین و سروش وسط پارک تنگ شده.

دلم برای انجمن داستان نویسان کانون جوانان تنگ شده.

دلم برای شعر خوانی تو کانون پرورش فکری، برای خانم صفوی و برای دعواهای پایان ناپذیر با علی تنگ شده.

دلم برای مدرسه ی رهنما و معلم عزیزش خانم مهر خداوندی تنگ شده.

دلم برای موهای ژل خورده و صاف سعید و موهای فرفری و بلوطی امیررضا تنگ شده.

دلم برای خوندن یه رمان درست حسابی و زندگی کردن با اون تنگ شده.

دلم برای درد و دل کردن های امن با بهار تنگ شده.

دلم برای ماهی های حوض خونه مون تنگ شده که حتی سایه ام رو هم می شناختن.

دلم برای برف بازی با الهه و رامین و شاهین و سام و نیما سلام و بقیه ی بچه های کوچه تنگ شده.

دلم برای دیدن فیلم های ممنوع از سوراخ در و هیچی نفهمیدن تنگ شده.

دلم برای مدل های دم اسبی و خرگوشی موهام تنگ شده.

دلم برای صحبت های چهار-پنچ ساعته با دوستای عزیزم و قطع کردن نصفه شبی تلفن قطع شده.

دلم برای حرف زدن زیر پتو تا دم دمای صبح (دو الی چهار) تنگ شده.

دلم برای پارک ایرانشهر با بچه های کمیته تنگ شده.

دلم برای دوست داشتن های بی قید و شرط تنگ شده.

دلم برای کتاب خوندن بالای نردبون و زیر درخت شاه توت تنگ شده.

دلم برای کتک خوردن با حسنی و عماد و عمران و بقیه وسط روستاهای شمال تنگ شده.

دلم برای تصادف تو جاده ی کلاردشت با حامد و علیرضا و متین و بقیه تنگ شده.

دلم برای "سلام هدیی جان" گفتن های مامان تنگ شده.

دلم برای یه مهمونی خانوادگی واقعی تنگ شده.

دلم برای غروب خورشید از روی پشت بوم خونه تنگ شده.

دلم برای زدن امین و هژیر و نسیم تنگ شده.

دلم برای پلاک صد و هشتاد ساختمان مشارکت تنگ شده.

دلم برای بیدار شدن بدون ترس و دلهره تنگ شده.

دلم برای نازلی و علی محمد نوری پور، برای الهه و تامارا تنگ شده.

دلم برای آب هویج بستنی های آباده تنگ شده.

دلم برای سهیل تنگ شده.

دلم برای....

چند ساعت پیش داشتم با یکی از بچه ها حرف می زدم. چیزی شاید نگفت. اما نمی دونم چرا یه دفعه جبهه گرفتم و بعدش هم شدید بغض کردم. به نظر خودم خیلی بی سابقه بود. ( من سعی می کنم هیچ وقت پیش کسی گریه نکنم. به جز یه بار گریه و دو  بار بغض، موفق هم بودم.) خیلی خوب شد که بحث رو ادامه نداد. چون آماده بودم برای گریستن و آماده بودم برای چند لحظه هم که شده تماس رو قطع کنم. نمی دونم نتیجه چی می شد. اما خوشبختانه بحث عوض شد و من هم بغضم رو خوردم....

هدیه بهم می گه: ساکت شدی. بابک می گه: وارد یه دنیای دیگه شدی. اما خودم.... نمی دونم .

دلم می خواست با یه نفر می شستیم و دفتر خاطراتم رو برگ برگ می خوندیم تا بفهمیم همه چیز از کجا فرو ریخت. اما حیف که نمی شه. حیف که....

دلم برای زندگی کردن تنگ شده.

* روایت سوم.

اضافه شده در ١٢ مهر ماه ١٣٨٩: شروع روایت سوم

   + هاش ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٩
comment نظرات ()