در بهشت اکنون!

انقدر تیتر گذاشتن کار سختی است!

١

دفتر خاطراتم را که برداشتم، تازه فهمیدم از دو روز قبل از رفتن دوستان ترین هایم هیچ چیز ننوشتم. بعد دلم تنگم شد... انگار بچه ها رفته اند و من همراهشان پر کشیده شده بوده!

٢

آنجایی که آخرین اس ام اس هایش را یادداشت کردم، همان آخرین شبی که هفتاد و دو بار دکمه ی ارسال را فشرد و دریافت کردمش، آخرین ها را مرور می کنم همش. و فکر می کنم چرا تمام نمی شود این آدم؟ چرا تمام نمی شود؟ فکر می کنم باید چطور می شد که باور می کردم رفتنش را؟ چکار باید کرد؟ و فکر می کنم بزرگترین دلیل رفتنم برای جایی به این دوری و به این درازی، این است که ضمانت می کند از زیر نگاه هایی که دو روز نمی داند چطور یکسان چشم بدوزد به من، آسوده شوم برای همیشه. از فکرش هم!

٣

ما، زنانگی سختی داریم. زنان سختی که با الماس تراش داده نمی شوند حتی. انسان هایی به آن سان قدرتمند که جهانی را به زیر سیطره می کشند و کسانی بدان سان ظریف که لبخند انسان های روزهایمان برایمان تابلوی خوشی می کشد.

ما زنان دشواری هستیم. دشوار برای دوست داشتن. دشوار برای دوست داشته شدن. دشوار برای زندگی کردن. می ترسیم حتی که نباشیم پیش از اینکه زندگی را به تمامی مزه کنیم. جهانی بسمان نیست. زنان دشواری هستیم....

زنان دشواری اینجا را می خوانند جدیدا. زنان قشنگی که مظهر توانایی اند. زنانی که مهرشان، شمشیر است. که خشمشان لطافت است. که کوششان بی خستگی است. زنانی که...

۴

دختر دشواری را می شناسم که قسمت کرده خوشبختی شاتوتی اش را با کسی. که چند روزتری که بگذرد باز بهتر و بهتر می شود. که می داند بالا رفتن از کوه ها، در شیب هاست که استقامت می طلبد. که می دانند خورشید جایی پشت کوه هاست!

۵

دختر دشواری را می شناسم که بسته ی سوزن برداشته. روی هر بخش از وجودش که می بیند، برچسبی می چسباند که بشناسد بهتر خودش را. که نماز می خوانم دست نوشته هایش را.

۶

دختران دشواری که فائق آمدند انگار بر وجودشان بعد از حدود چهار سال همراهی که دوستم بدارند و می دانم که فائق شده اند!

٧

دختر دشواری که هیچ وقت ندیدمش، هیچ وقت حرف نزدیم. اما بیان می کند مرا. به لطافت نیلوفرهای چیده نشده. که پژواکی از درونم را می پراکند جایی از دنیا!

٨

به دختری فکر می کنم که اگر دست نوشته هایم را می خواند زجر می کشید خیلی شاید. شاید اگر می شنید مایمان را. چقدر بد! هیچ حس بدی ندارم از تصورش.

٩

بعد انقدر من با خودم مهربانم که دلم هیچ هم کمبود ندارد. فقط کسی را ندارد من منهای دلم که برایش حرف بزند پیچیده پیچیده مثل آن وقت ها!

١٠

پسرک چشم هایش را گشاد کرده بود. یک نگاه به من. یک نگاه به دوست جان جان جان جان جانم. بعد با تمام باورش گفت که: خانم م! شما یا نابغه اید یا دیوانه!

١١

رفته ام بعد از ۵ سال باشگاه دانش پژوهان که به باورم برساند آن رویای شیرین در بیداری دیده شده بود. بعد از ۵ سال تازه می فهمم چقدر درخشان می توانستم باشم. که می توانم شوم. که هستم!

١٢

سلندیون (جقدر نوشتن فارسی اسمش مسخره است!) می خواند در باره ی آغوش کشیده شدن در دستان کسی. و من فکر می کنم که تو چرا بعد از بیش از پانصد روز باید برگردی و به غوغا بکشی ام؟ که این ۴٠ روز دقیقی که گذشت، من در برزخ دوباره تنها احیا شدم یا تو هم طوفانی شد دنیای امنت؟

١٣

بعد چهار صبح است و مغزم پر از حرف های امروزی و این جایی و اینجوری ام است که عزیزترین برادر دنیا برایم پیغام می گذارد که سلام. بعد اشک می چکد چکه چکه. که یادآورم شوند که من هنوز ماهی چند باری از کوچه ی جلالیه رد می شوم. که هنوز سرم می چرخد در هنگام رد شدن از کوچه ی ناخدا محتاج. که حتی اسم کافه ی نهار عروسی اش را هم دیگر نمی آورم انقدر غصه ام می گیرد.

غصه ام می گیرد که ببینمش ها! بعد توی چشم هایم نگاه کند و بگوید که تو دیگر شناخته نمی شوی. بگوید که مرده دختر آن روزها.

غصه ام می گیرد ها! آنقدر که می ترسم ریحان بانو دوست نداشته باشدم...

١۴

چهارده ندارد! بقیه ای ندارد! تمام است اینجا دقیقا این متن.

حرف نمونه هایی که یک دختر از ضن خود دشوار کاملا دلتنگ مز مزه می کند!

   + هاش ; ۳:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٠
comment نظرات ()