در بهشت اکنون!

 

روایت سوم هم شروع شد....

اما راوی هنوز همون راوی نخستینه. همون که می دونه چه بگیم و چه نه، خیلی چاکرشیم!

1- این یه حقیقته! الان از تغییر خیلی می ترسم. انقدر همه چیز خوب و رویایی* داره پیش می ره که حتی فکر اینکه یه کسی بیاد و همه چیز رو به هم بریزه، مغز آدمو پیاده می کنه کنار مترو! (یادم باشه یه چیزی بگم!)

نه اشتباه نکن! منظورم از رویایی خدایی نکرده پروانه ای نیست! منظورم اینه که خدای من انقدر عالیه که هر چیزی که اراده می کنم رو تو دستام دارم. درست مثل یه رویا! شاید نشه گفت همه چیز اما از بین هر سه چهار تا چیزی که می خوام حتما خدا بهترینشو بهم اهدا می کنه. هر چند روحیه ی خدای من هم مثل خودمه و یه کم از شوخی شهرستانی! خوشش میاد. یا به بیان دیگه بعضی از خواسته هامو تریپ "کدی بازی" براورده می کنه!

مثل اون روز که ازش خواستم: خدایا یه موقعیت می خوام دو سه روز خونه بمونم و مدرسه گیر نده و منم با خیال راحت بشینم درس بخونم و تجدید قوا کنم و بخوابم! خدا جون هم که خیلی مثل خودم شوخی های تند رو دوست داره!  یکشنبه ی پیش مقدر فرمود! که من تو مترو بخورم زمین و یه حالی به تاندوم های پام داد! کاری کرد که پای چپم یه ماه بره تو گچ! مدرسه هم سه روز بهم مرخصی داد! به این می گن ایول خدا!

بگذریم.... این کمک نکرد از ترسم از تغییر کم بشه. مخصوصا این جریان یه الکی شد برای دوستام. که .... کاش نمی شد. کاش هنوز دلم خوش بود دوستام رو دارم. آره می دونم بچه ها خیلی خیلی سنگ تموم گذاشتن. چه سمیرا که اصلا توقع نداشتم و خیلی بهم سر زد. چه الناز که هر روز زحمت کیف و وسایلم به دوششه. چه بابک که دائما جویای حال پای گچی ماست. چه علی که لطف کرد و با کمپوت! اومد ملاقات. چه هدیه که لطف کرد و یه روز اومد و زحمت های مامان رو تقبل کرد. چه بهناز که یه شب که دلم خیلی گرفته بود زنگ زد و خیلی باهام حرف زد و خیلی خیلی آرومم کرد که دقیقا چیزی بود که بهش احتیاج داشتم و پیداش نمی کردم.  چه مهشید که از عسلویه زنگ زد و یه عالمه نگران شده بود و چه خیلی های دیگه. خیلی های دیگه که یه اسم خیلی آشنا بینشون کمه.... کسیکه.... به درک! کاش بیخیالش بشم.

همه چیز داره تغییر می کنه. نمی خوام. زندگی من قشنگه. نمی خوام تو همین هفته همشو ببازم. من تیکه تیکه ی زندگیمو دوست دارم. تا اونجایی که شده با چیز های قشنگ پرش کردم. می ترسم از دست دادنش....

2- متنفرم از عبارت "دوستت دارم" چه برسه به اینکه یه خیلی هم اولش اضافه بشه! متنفرم از مسئولیت همراه این عبارت. متنفرم از سنگینیش. که فقط و فقط برای من خستگی و بریدن و مسئولیت داره. متنفرم. متنفرم از کسانی که می گن برای دین دادن به طرف مقابل. می گن برای خالی کردن مسئولیت خودشون. که با این حرف از طرف مقابل استفاده کنن.... می دونم غیر قابل فهم بود. اما شاید لازم بود....

   + هاش ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٩
comment نظرات ()