در بهشت اکنون!

مرزداران

نشسته ام پشت کامپیوتر.

مثل همیشه، صفجه ی نوشتن وبلاگم باز است و ایمیلم و وبلاگ هایی که سر می زنم و لینک هایی که می کشندم این سو و آن سو و این متن و آن متن و یکی آتشم می زند و یکی خاموشم می کند و یکی می سوزاندم و یکی می خندانتم و یکی نشانم می دهد که چه جالب! این هم شبیه من حرف هایش را می زند!

چشمم که می خورد به خیابان رپسودی، یک جوری ام می شود. دستم می رود که کلید موس را بفشارم، بکشم روی نوشته و کپی کنم و بفرستم برایت. زیرش هم از همان تک جمله های کوتاهی بزنم که باید بزنم. از همان "می خواهمت" گونه هایی که دوست دارم گفتنشان را و نمی گویم اما.

بعد یادم می افتد که گفته ام خداحافظ. گفته ام نقطه. گفته ام تمام. بعد دلم کیف می کند از خداحافظی ام. از اینکه سدی ساخته ام جلوی خودم که تمامش کنم. که تمام کنمت. دلم کیف می کند که جرات کرده ام و برایت زده ام که نباش. برایت زده ام که تو می ترسی از من. برایت زده ام و کیف می کنم که نیامدی. کیف می کنم که دستم را نگرفتی برم گردانی. کیف می کنم که "رفته ام کردی."

کیف می کنم ها!

تا کی می خوای اهمیت بدی کی پشت سرمونه ، کی روبرو

بیا فرار کنیم
وبلاگ اشاره شده.

پ.ن: حداقل به نظر می رسد که کیف می کنم!!!!!

   + هاش ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٢
comment نظرات ()