در بهشت اکنون!

از شیطانی که منم

حالا بیایم بگویم چه شده؟

امیرحسین یادمان داد امروز که هر کسی یک بخشی از وجودش را که در انتخاب دو- دویی اش بر مبنای اصول اخلاقی خاص خودش نمی خواهد، می اندازد درون بخش سایه اش. بعد سایه می شود چیزهایی که دوست ندارد، چیزهایی که با اصولش نمی خواند. چیزهایی که خوب نیستند کلا. سایه می شود تمام چیزهایی که خواسته ایم نباشیم.

بعد بگویم چه گفته بود؟

زل زد توی چشمانم، گفت که رابطه ی ما اینجور بوده که من می گویم. و چیزی گفت که اصلا آن چیزی نبود که بوذ از نظر من و کسانی که دیدشان به رابطه از دید من بود. یک رابطه ای را برایم تعریف کرد که از دید او اینجور بوده بودم من. و فکر کن که من یکی از آن بی پیرایه مهربان بودن هایم را - که صادقانه بگویم با مثلا کسی مثل محیا بانویم پنجاه درصدی اش هستم شاید - را برایش بودم. آنقدر بی دفاع و بی سپر و بی خنجر و شدید مهربان که صدای خرد شدن تکه های خودم را هم که شنیدم، ماندمش. که جانانه ترین دوست جان جان جان جان جانم یک سال و هفت ماه بعدش کنارم ایستاد تا بتوانم زندگی کنم روزهای بعدش را.

بعد چه شد که آشفتگی ام، زمانه ام را به ویرانی کشاند سریع؟

برگشت باز هم زل زد توی چشمانم. گفت که " اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" را می خواند دائم در برابرم. که تصویری که فکر می کردم هستم را آنچنان شکاند که تا دو ساعت نمی شد از جایم بلند شوم و همچنان نشسته بودم به جایم. که نمی دانستم باید بر کدامین پا بایستم. چطور بلند شوم. که باز آنقدر خودانگی ام را کامل پیشش برده بودم باز که حرف هایش راست زد و بد زخم زد بهم. که نمی دانم من چرا خودم را بی دفاع می برم پیش بعضی ها؟

بعد چطورم الان؟

امیرحسین امروز یادمان داد که "ما همه چیزیم" تمام این خصوصیات منفی و تمام این مثبت هاییم. ما کل ایم. ما کامل ایم. یادمان داد که امر اخلاقی، مشروط است. که در نهایت روانمان جایی ندارد. و من یاد گرفتم که می شود که من آن شیطان باشم. می شود فرشته هم باشم. این ها خوب است. مهم نوع استفاده از این بودن است در زندگی. بعد آنقدر آرام شدم من.

بعد دوستانه ترین فرشته ام؟

دوستانه ترین فرشته ام را کشیدمش به خشم. به انزجار. یک روز کاملش را به آتش زدم. من خراب شدم و او بر خرابه هایم آتش گرفت. که گرمای آتشش آنقدر آرامم کرد که توانستم باز گردم. من نوشتم نظر نمی خواهم و او برایم پست نوشت در وبلاگش. بعد امیرحسین باز یادم داد که چرا اینطور شده. که محمد همان خصوصیات خودکار آبی را به شدت در وجودش دارد. اما در بخش سایه. یعنی تصمیم گرفته در نهایت اختلاف با او زندگی کند. و این اختلاف است که آنقدر بزرگ و زیاد است که کنش خودکار آبی واکنش شدیدش را می انگیزاند. یعنی انگار آن یکی خداوندگار بدی هاییست که محمد در نهایت خوبی بر آن ها پروردگاری می کند.

بعد تر چه؟

بعد من مانده ام این وسط که بفهمم چه چیزی است که آنقدر برایم جذاب است که بهترین و بدترین آدم در این خصوصیت را جذب کرده ام و جذبش شده ام.

حالا چه می خواهد بشود؟

یک جمله ی بد تری گفت خودکار آبی. یک جمله ی خیلی بدتری گفت. گفت که من نه در اینجا می نویسم، نه در دفترم، نه می گویم به کسی. می خواهم تمام قدرتش را حفظ کند آن جمله. می خواهم شاید به شیطانگی ام آنقدر پر و بال دهم که به همان بدی بشوم که گفت. وسوسه ای شوم به همان شدت که از آن می ترسید. یعنی وسوسه نمی خواهم کنم ها، می خواهم با وسوسه ی ترساننده اش یکی شوم. می خواهم به همان قدرتمندی بشوم که یک انرژی می تواند تبدیل شود. می خواهم بشوم و همان فاجعه آمیزترین حرکتی را سرش بیاورم که می ترسید انگار حتی بیانش کند.

بد احساسم کرد جمله اش؟

راستش عجیب بودن ماجرا همین است برایم. که بدترین چیزی که می توانسته بگوید - حتی وقتی که شنیدمش - یک حس عجیب رضایت بهم داد که اینطور بودم. یک لبخند قوی روی لبهام نشاند. شادم کرد. شاد شدم. راستش بیشتر انگار می خواهم این خط شادی را دنبال کنم. می خواهم چنان بشکنمش و پاره اش کنم که....

راستش می خواهم جوری پاره پاره اش کنم که خود واقعی اش را ببیند از پشت این نقاب. می خواهم ببیند خودش را. ببیند. ببیند چرا دیگرانی مثل ما این همه وقت ماندند پیشش. می خواهم ببیند که چرا اینطور می شود. می خواهم ببیند که چهره اش - وقتی حواسش نیست- چقدر زیباست. می خواهم ببیند که چه احمقانه سعی کرده نگاهش را به نقابش بدوزد تنها.

راست ترش؟

راست ترش حالا که امیرحسینی هست که یادم دهد، حالا که محمدی هست که اطمینان دهد به من که آن طوری که بوده، هست، حالا نمی ترسم. حالا می خواهم که قدم بزنم. می خواهم ببینم چه کار می کنم.

پ.ن: اولین باری که از خودکار آبی در دفترم نوشتم، با چنین تیتری بود که دوست دارم یادداشت کنم. به نظرم مطالعه ی این رابطه بعدا خیلی کمک می تواند بکند. و خوشحالم که همه اش را مکتوب دارم!!!!!!!

   + هاش ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳
comment نظرات ()